۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

تکذیبیه

بسم الله الرحمن الرحیم

اینجانب سید کوهزاد اسماعیلی ، هرگونه همکاری و ارتباط  با سایت «خودنویس» را به شدت تکذیب کرده و تاکید می کنم از ابتدای تاسیس این سایت تا کنون هیچ گونه ارتباطی با هر عنوانی وجود نداشته و ندارد. مقاله های اینجانب نیز تاکنون برای این سایت فرستاده نشده و نمی شود. از آنجا که بنده روزنامه نگار نیستم نیز به طبع هیچ ارتباطی از این طریق نیز وجود ندارد.
تاکید می کنم شیوه و رفتار سایت مذکور شرعا و اخلاقا مورد قبول اینجانب نیست. 


سید کوهزاد اسماعیلی
9 آذر 1390

۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه

ثبات مربی ، ثبات ...




فیلم آژانس شیشه ای، سلحشور در حال مذاكره با حاج كاظم در آژانس :

شما مطمئناً تو دبستان نقشه جغرافیای ایران رو دیدید، شبیه یک گربه اس، ارمنستان،آذربایجان،ترکمنس تان،افغانستان،پاکستان،این کشورهای گوگولی خلیج فارس،کویت ، عربستان، عراق، ترکیه. می دونید نظرشون راجع به این گربه چیه؟ اگر می دونستین مطمئناً اجازه نمی دادین یه مربی آبروی ما رو ببره !!
دهه ات گذشته مربی، اگه اون اسلحه دستت نباشه کی به حرفت گوش میده؟ اینه که برات زور داره، یه دهه حرف زدی ساکت بودیم، کر کری خوندی ساکت بودیم، گرفتی ساکت بودیم، پس دادی ساکت بودیم،حالا اجازه بده ما حرف بزنیم، خانوما آقایون دوست دارین یکی از این کشورها دوباره به ما حمله کنه؟ دوست دارید جنگ بشه؟
ثبات، دهه ما دهه ثباته، امنیت، این کشور کی باید روی امنیت رو ببینه؟ کی باید روی ثبات رو ببینه؟
اون پسر تو کی باید بتونه برای آینده اش برنامه ریزی کنه؟ دهه من هم نیست !!




س.ا.کوهزاد

۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

جدال لشکر غم و رقص بندری در سلول انفرادی!

تقدیم به امید رضایی که در حال تجربه سلول انفرادی است

دوستداران هری پاتر می‌دانند «مرگخوار» چیست. موجودی است سراسر اندوه، که خوراک جانش شادی و خوشی دیگران است. در هنگام حضور پرتوان و پردرد او آنچنان درد، غم و ناراحتی‌ای اطرافیانش را فرا می گیرد که تسلیم اصلی‌ترین گزینه مواجه با اوست و این تسلیم با بوسه‌ای مرگبار به انتها می‌رسد که روح فرد مورد هجوم را می‌گیرد و او را چون شبحی در می‌آورد که نه زنده است و نه مرده. 
سلول انفرادی دقیقا چنین کاربردی و کارکردی را دارد. آرام آرام، کم کم، در انزوا تمام تجربه های شادان تو را از بین می‌برد و از تو موجودی سراسر اندوه و غمناک می‌سازد که امید را فراموش کرده و آرامش را از یاد برده است. سلول انفرادی بیرحمانه ترین شکنجه سیستم شکنجه‌محور است. چرا که نه تنها جسمت را ، بلکه روحت را هم مورد تهاجم قرار می‌دهد و زخمی می‌کند. 
حال چه باید کرد!؟ از سویی نظام شکنجه‌محور همچنان پابرجا است و از سوی دگر مواجه روزانه با شکنجه در سرزمین مان تمامی ندارد. به عبارتی هم انفرادی وجود داد، هم زندانیان سلول‌های انفرادی و هم سیستمی که برای تثبیت موقعیت ارعاب خودش به این شکنجه نیازمند است. 
بگذارید من بخشی از تجربه‌ام را بگویم. اذعان می‌کنم که تجربه کاملا موفقی نبود و اساسا تجربه‌های زندان قرار نیست تجربه‌های خوبی باشد. 
هفته دوم انفرادی بود. اتهامات بی‌اساس، بازجویی‌ها سنگین و طولانی، بی خبری از دنیای خارج و خانواده و از همه این ها سخت تر بیماری دردناکی که یک بار کارم را حتی به بیمارستان کشانده بود و معده ای که مرتبا خون ریزی می کرد و ....
فضای خوبی نبود. اگر چه اکنون به آن حس و حالکمی  غبطه می خورم اما آن روزها واقعا بسیار کند و البته سخت و پردرد می‌گذشت. برای اینکه زمان بگذرد آنقدر در سلول راه می‌رفتم که پاهایم پینه بسته بود. این را در خاطره‌های زندانیان زندان‌های شاه خوانده بودم. باید آنقدر راه می‌رفتم که زمان بگذرد و کمتر غذا می‌خوردم که بدنم به لحاظ جسمی آسیب نبیند و بیشتر دعا و نیایش می‌کردم و ذکر می‌گفتم که توان ادامه راه را داشته باشم. اما همه اینها یک چیز کم داشت. به غایت در غم و اندوه بودم! آنجا حتی درد و اندوه دیگران را هم حس می‌کردم. تازه درک کردم در کهریزک ها و ۲۰۹ ها چه اتفاقی افتاده ، نه از آن رو که تجربه‌ای مشترک داشته باشیم، بلکه از آن جهت که می‌دیدم با منی که در این محیط نسبتا کوچک با این همه ارتباطات چنین می کنند پس چه بر سر فرزندان مردم در آن شکنجه خانه ها آورده اند!!!
عصر آن روز شروع کردم به تند راه رفتن، آنقدر تند که تبدیل به دویدنی عصبی شده بود. ناگهان برای اولین بار یک شعر با یادم آمد! آن هم شعر «ساسی مانکن »!!! چون روزها و هفته های اول مطلقا چیزی به خاطرم نمی‌آمپ و حافظه‌ام به شدت آسیب دیده بود. برای همین شعر و ترانه‌ای در یادم نبود که آن را زمزمه کنم. 
رقصیدم ...
شروع کردم به رقصیدن. از رقص قاسم آبادی تا رقص کردی، از شبه سماع صوفیانه تا هو هو کردن درویشانه، از حرکات موزن غربی تا رقص عربی . آنقدر رقصیدم که بدنم سراسر عرق شده بود و خنده هایم سکوت مرگبار بازداشتگاه را هر چند لحظه یکبار می‌شکست. چنان احساس نیکبختی و شادمانی می کردم و آنقدر لذت می‌بردم که به هیچ بیانی قابل وصف نیست. تو گویی تمام روز به باده گساری مشغول بودم اکنون زمان اوج آن مستی و خوشی است.
یکی از آرزو هایم این است که اگر آن سلول دوربینی داشت، که داشت، بتوانم یک بار دیگر آن فیلم را ببینم که من با آن هیکل تنومند، آن شکم برآمده، آن مو و آن ریش انبوه با شلواری کردی بر پا و زیر پیراهنی بر تن، با پایی برهنه، درسلولی نیمه تاریک و سرد مشغول رقص بندری هستم و سیا نرمه نرمه را می خوانم !!!
حافظ خوب می گوید که 
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

حضور و ظهور لشکر غم با شاد زیستن، شادخوار بودن، طلب و دعوای شادی و سرخوشی کردن از بین می‌رود. نه تنها در سلولی تنگ رقصیدن مایه شادی و خوشی است بلکه در جامعه‌ای که رنج و درد و اندوه از همه جهت آن را مورد هجمه و حمله قرار داده ، تنها یک زندگی طرب انگیز است که می‌تواند بساط و بنیاد سپاه اندوه را براندازد. 

به قول خیام «می خوردن و شاد زیستن آیین من است ...»

س.ا.کوهزاد