به کاظم برجسته
- کوهستان البرز و کوه دماوند؛ در فرهنگ اساطیری - الاهیاتی ایران؛ از مقدسترین مکانهاست. کمتر مکانی است؛ که به مانند البرز و دماوند؛ چنین تقدس داشته باشد. به روایتی؛ کیومرث، در این کوه زندگی میکرد. ضحاک ماردوش؛ توسط فریدون، در قله دماوند به بند کشیده شد. کیقباد؛ در همین کوه به ریاضت و خودسازی میپرداخت. و آرش کمانگیر؛ در بلندای همین کوه با نثار جان خود؛ حدود ایران را مشخص کرد. حتی در غالب غیر اسطورهای؛ بسیاری از ایرانیان [زرتشتی] در ادوار مختلف تاریخ؛ برای عبادت، به دامنههای این کوهستان مقدس میرفتند/میروند و در آنجا به راز و نیاز میپرداختند. حتی امروز نیز نمایی از این تقدس؛ در فرهنگ معاصر بسیاری از ما بروز و ظهور دارد. بسیاراند کوهنوردانی که به نشانه احترام به این کوه؛ هرگز حاضر به فتح قله دماوند نمیشوند و به حرمت آن؛ از چند متری قله به عقب باز میگردند. مهم نیست؛ البرزی که در متون الاهیاتی ایران از آن نام برده شده با کوهستان البرز کنونی، یکی است یا خیر! مهم این است که این مکان جغرافیایی هنوز هم آن قداست باستانی خود را حفظ کرده است.
- در آخرین یادداشتهای خود، خودش را "سرگردان" نامید. سرگردان میان کوهستان "تودناوبرگ" در آلمان و "سوباتان" در گیلان. دلیرانه و به زیبایی بیان کرد که؛ در دیار غربت "ریشه در خاک" نیست و خود را روحا، جسما، ظاهر و باطنا متعلق به "آن بلندا که نامش ایران است" نامید. از "دوکوهه" و "تالش"، خاطرات جمعی ما و حتی جادههای ایران حرف زد. و با تمام وجود خودش نوشت: من نیوشای نوا و نغمهِ ایرانی در ساحتِ جمع، یعنی موسیقی ردیف و مقامی ایران، هستم. در روستای زادگاه ام نیوشای گریه مادران و خواهرانی بودم که جوانانِ عازم به جبههِ جنگ را بدرقه میکردند. من به جان نیوشای این بانگ حماسی از رادیو بودهام: "شنوندگان عزیر توجه فرمایید! شنودگان عزیز توجه فرمایید! خونین شهر، شهرِ خون، آزاد شد."
- وقتی آخرین بار از دلایلش برای بازگشت به ایران پرسیدم، یکی از دلایل قویاش را برایم مطرح کرد. شکهکننده بود. گفت: برای کوه!
رابطهاش با کوه حیرتانگیز است. با کمی اغراق میتوانم بگویم که یک رابطه عمیقا معنوی با کوه به مثابه یک مکان مقدس دارد. چیزی که من گاهی به درست یا غلط آن را بخشی از معنای زندگی هر انسانی میدانم. کوه؛ بخشی از معنای زندگی اوست. و چه طنز غریبی است؛ که اوین، مشهورترین زندان ایران نیز در کوهپایههای همان کوهستان مقدس قرار دارد! و چه روایت شورانگیزی است؛ که "زائر کوهستان"، که بند بند وجودش برای آن خاک میتپد، امروز در همان کوهستان، همان کوهستانی که مشهورترین زندان ایران در کوهپایههای آن قرار دارد، دوران اسارت را میگذارند. کوهستانی که بخشی از معنای زندگی اوست و برای به دست آوردن همین معنا به سوی آن بازگشت.
برای من؛ به عنوان یک رفیق، حتی حضور یک روز او هم در زندان دردآور است. و امروز بیش از شانزده ماه از زندانی بودن او میگذرد. و من هنوز حسرت این را دارم که حتی به او اجازه یک دقیقه دفاع از خود را ندادند. جای او و امثال او؛ آنجا نیست. او اهل تفکر است. اما کمترین ارزشی برای مدها و بازیهای روشنفکری قائل نیست. او اهل فلسفه است نه سیاست روزمره. او عمیقا؛ به مانند بسیاری دیگر از فرزندان این کشور؛ به ایران میاندیشد. برای این مهم حاضر شد که تحصیل خود را در آلمان نیمهکاره رها کند و به کشورش بازگردد. او باید امروز؛ در کشور خود، بیاموزد و بیاموزاند. باید درس بدهد. باید ترجمه کند. باید بنویسد. حضور او و امثال؛ در زندان تلخ است و بیثمر.
- "دماوند برایم تاریخ دارد و به سوی فرهنگام و زبانام گشوده است. بر فراز بلندای دماوند بود که آرشِ ستوربان تیر و جان را یکی کرد و در کمان نهاد تا از کیان ایران دفاع کند. فریدونِ اژدهاکُش ضحاکِ سبزکُشِ ستمگستر را بر تختی در دماوند به بند کرده بود. دماوند برایم سخن میگوید؛ از دردهای تاریخیام و از آرزوهای هنوز به خاک نیافتادهام. از استواری ایران زمین در میان این همه گزندِ دشمن و دوستِ دشمنخوی."
او "زائر دماوند" است. همان طور که خود چنین نوشته است. چگونه میشود که زائر دماوند را در کوهپایههای دماوند به حبس میکشید!؟ او چنین است و چنین خواهد ماند. چه در درون آنها حصارها و چه در بیرون آن حصارها.
-رفیق
امروز به یقین میتوانم بگویم که تو از سرگردانی به درآمدی. تو بازگشتی. به وطنت بازگشتی. به جایی که در آن زندگی خواهی کرد تا روز واقعه. به ایرانت. و تردیدی نکردی.
به شکرانه آن با هم چنین میخوانیم:
زمین و آسمان را میستاییم
باد چالاک مزدا آفریده را میستاییم
ستیغ البرز را میستاییم
یسنه، هات 42، بند 3
- سرگردان در تودناوبرگ، افتاده در سوباتان «+»
- کوهستان البرز و کوه دماوند؛ در فرهنگ اساطیری - الاهیاتی ایران؛ از مقدسترین مکانهاست. کمتر مکانی است؛ که به مانند البرز و دماوند؛ چنین تقدس داشته باشد. به روایتی؛ کیومرث، در این کوه زندگی میکرد. ضحاک ماردوش؛ توسط فریدون، در قله دماوند به بند کشیده شد. کیقباد؛ در همین کوه به ریاضت و خودسازی میپرداخت. و آرش کمانگیر؛ در بلندای همین کوه با نثار جان خود؛ حدود ایران را مشخص کرد. حتی در غالب غیر اسطورهای؛ بسیاری از ایرانیان [زرتشتی] در ادوار مختلف تاریخ؛ برای عبادت، به دامنههای این کوهستان مقدس میرفتند/میروند و در آنجا به راز و نیاز میپرداختند. حتی امروز نیز نمایی از این تقدس؛ در فرهنگ معاصر بسیاری از ما بروز و ظهور دارد. بسیاراند کوهنوردانی که به نشانه احترام به این کوه؛ هرگز حاضر به فتح قله دماوند نمیشوند و به حرمت آن؛ از چند متری قله به عقب باز میگردند. مهم نیست؛ البرزی که در متون الاهیاتی ایران از آن نام برده شده با کوهستان البرز کنونی، یکی است یا خیر! مهم این است که این مکان جغرافیایی هنوز هم آن قداست باستانی خود را حفظ کرده است.
- در آخرین یادداشتهای خود، خودش را "سرگردان" نامید. سرگردان میان کوهستان "تودناوبرگ" در آلمان و "سوباتان" در گیلان. دلیرانه و به زیبایی بیان کرد که؛ در دیار غربت "ریشه در خاک" نیست و خود را روحا، جسما، ظاهر و باطنا متعلق به "آن بلندا که نامش ایران است" نامید. از "دوکوهه" و "تالش"، خاطرات جمعی ما و حتی جادههای ایران حرف زد. و با تمام وجود خودش نوشت: من نیوشای نوا و نغمهِ ایرانی در ساحتِ جمع، یعنی موسیقی ردیف و مقامی ایران، هستم. در روستای زادگاه ام نیوشای گریه مادران و خواهرانی بودم که جوانانِ عازم به جبههِ جنگ را بدرقه میکردند. من به جان نیوشای این بانگ حماسی از رادیو بودهام: "شنوندگان عزیر توجه فرمایید! شنودگان عزیز توجه فرمایید! خونین شهر، شهرِ خون، آزاد شد."
رابطهاش با کوه حیرتانگیز است. با کمی اغراق میتوانم بگویم که یک رابطه عمیقا معنوی با کوه به مثابه یک مکان مقدس دارد. چیزی که من گاهی به درست یا غلط آن را بخشی از معنای زندگی هر انسانی میدانم. کوه؛ بخشی از معنای زندگی اوست. و چه طنز غریبی است؛ که اوین، مشهورترین زندان ایران نیز در کوهپایههای همان کوهستان مقدس قرار دارد! و چه روایت شورانگیزی است؛ که "زائر کوهستان"، که بند بند وجودش برای آن خاک میتپد، امروز در همان کوهستان، همان کوهستانی که مشهورترین زندان ایران در کوهپایههای آن قرار دارد، دوران اسارت را میگذارند. کوهستانی که بخشی از معنای زندگی اوست و برای به دست آوردن همین معنا به سوی آن بازگشت.
برای من؛ به عنوان یک رفیق، حتی حضور یک روز او هم در زندان دردآور است. و امروز بیش از شانزده ماه از زندانی بودن او میگذرد. و من هنوز حسرت این را دارم که حتی به او اجازه یک دقیقه دفاع از خود را ندادند. جای او و امثال او؛ آنجا نیست. او اهل تفکر است. اما کمترین ارزشی برای مدها و بازیهای روشنفکری قائل نیست. او اهل فلسفه است نه سیاست روزمره. او عمیقا؛ به مانند بسیاری دیگر از فرزندان این کشور؛ به ایران میاندیشد. برای این مهم حاضر شد که تحصیل خود را در آلمان نیمهکاره رها کند و به کشورش بازگردد. او باید امروز؛ در کشور خود، بیاموزد و بیاموزاند. باید درس بدهد. باید ترجمه کند. باید بنویسد. حضور او و امثال؛ در زندان تلخ است و بیثمر.
- "دماوند برایم تاریخ دارد و به سوی فرهنگام و زبانام گشوده است. بر فراز بلندای دماوند بود که آرشِ ستوربان تیر و جان را یکی کرد و در کمان نهاد تا از کیان ایران دفاع کند. فریدونِ اژدهاکُش ضحاکِ سبزکُشِ ستمگستر را بر تختی در دماوند به بند کرده بود. دماوند برایم سخن میگوید؛ از دردهای تاریخیام و از آرزوهای هنوز به خاک نیافتادهام. از استواری ایران زمین در میان این همه گزندِ دشمن و دوستِ دشمنخوی."
او "زائر دماوند" است. همان طور که خود چنین نوشته است. چگونه میشود که زائر دماوند را در کوهپایههای دماوند به حبس میکشید!؟ او چنین است و چنین خواهد ماند. چه در درون آنها حصارها و چه در بیرون آن حصارها.
-رفیق
امروز به یقین میتوانم بگویم که تو از سرگردانی به درآمدی. تو بازگشتی. به وطنت بازگشتی. به جایی که در آن زندگی خواهی کرد تا روز واقعه. به ایرانت. و تردیدی نکردی.
به شکرانه آن با هم چنین میخوانیم:
زمین و آسمان را میستاییم
باد چالاک مزدا آفریده را میستاییم
ستیغ البرز را میستاییم
یسنه، هات 42، بند 3
- سرگردان در تودناوبرگ، افتاده در سوباتان «+»