۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

آیا حرف یک اسرائیلی دروغگو را باید باور کرد؟


  1 - دیوید کیز یک شهروند اسرائیلی-آمریکایی که خبرنگار هم نیست و برای یک موسسه حقوق بشری به نام «سازمان بهبود حقوق بشر» کار می کند، در یک مهمانی در نیویورک به سراغ محمد جواد ظریف می رود و وزیر خارجه ایران را مخاطب قرار داده و از سرنوشت مجید توکلی و علت فیلتر فیس بوک در ایران سوال می پرسد. او ادعا می کند که وزیر خارجه ظریف هم می گوید که مجید توکلی را نمی شناسد و فیلتر فیس بوک در ایران را هم به شوخی می گیرد و می گوید: «هاها زندگی همین است!». او سپس این ادعا را در روزنامه دیلی بست منتشر می کند.
این شهروند اسرائیلی برای ادعا خود هیچ دلیلی را ارائه نمی دهد. نه نواری صوتی ای، نه فیلمی و نه شاهدی. تنها دلیل این ادعا خود این فرد است و دیگر هیچ!
2- این شهروند اسرائیلی در این هفته در برنامه پولتیک بار دیگر این ادعا را تکرار می کند اما وقتی با پرسش مصاحبه گر مواجه می شود که از او می خواهد نام پنج زندانی سیاسی در اسرائیل را به عنوان یک فعال حقوق بشر بگوید می گوید: «در حال حاضر زندانی سیاسی وجود ندارد و کسانی که در زندان هستند مشکوک اند به عملیات تروریستی یا با گروه های افراطی ارتباط دارند» 
به بیان دقیق تر این شهروند اسرائیلی و دانش آموخته مطالعات خاورمیانه که اعتقاد به شهروندی جهانی دارد تمام تمرکز خودش را بر روی کشوری مثل ایران قرار داده و نه تنها کاری به مشکلات حقوق بشری! اسرائیل ندارد بلکه اساسا اعتقاد دارد در کشور اسرائیل چیزی به نام زندانی سیاسی وجود ندارد و همه هزاران نفری که در آنجا در بازداشت به سر می برند یا تروریست اند و یا با گروه های افراطی در ارتباط هستند.
3- محمد جواد ظریف در صفحه فیس بوک خود با این سوال یکی از هواداران خود مواجه می شود که «مجید توکلی رو شناختی دکتر یا هنوز؟». او اما چنین پاسخ می دهد که «سلام دوست عزیز. به سبک خودتان: شما نویسنده اسرائیلی که این ادعا را مطرح کرده شناختید یا هنوز؟»
تصور می کنم پاسخ یا بهتر بگویم شیوه پاسخ دکتر ظریف مشخص می کند که مخاطب را ارجاع می دهد به ملیت این فرد که چنین ادعایی کرده و همچنین این ماجرا را تایید نکرده است. 
4- این بخش از ماجرا متاسفانه کمی ناراحت کننده است. ناگهان گروهی از فعالان همیشه دانشجویی که جز در این مواقعی احساس مسئولیت نمی کنند و گروهی از فعالان حقوق بشر و برخی دیگر وزیرخارجه ظریف را به هر شکلی مخاطب قرار داده اند که چرا فلان حرف را زدی و او را متهم به نادیده گرفتن وضعیت زندانیان سیاسی ایران کردند. در این بین گروهی روزنامه نگار هم بار دیگر به تکرار این ماجرا پرداختند. هیچ کدام از این افراد و گروه ها هم از خود سوال نکردند این فرد اسرائیلی که در مورد شرایط زندانیان سیاسی در اسرائیل چنین وقیحانه دروغ می گوید شاید در این مورد هم دروغ بگوید؟ او به هر دلیل متوجه خطر شروع بازسازی روابط بین ایران و آمریکا شده و از موقعیت خود به عنوان یک فرد مطلع از شرایط خاورمیانه و توانمند در نوشتن استفاده کرده و ادعایی را مطرح کرده و هیچ دلیلی را نیز برای آن ارائه نکرده است! آیا عقل سلیم من به عنوان یک فعال دانشجویی پیشین، فعال حقوق بشر! یا روزنامه نگار به من نمی گوید که ابتدا باید نسبت به راستی آزمایی این ادعا کوشش کنم بعد به تکرار آن بپدازم؟! آیا این استاندارد دوگانه نیست که من روزنامه نگار و فعال نسبت به دروغ گویی های دیگر ،به حق، حساسیت آتشین داشته باشیم اما نسبت به این مسئله چنین بی تفاوت و غیر مسئولانه رفتار کنم؟!
 
5- تمام مقامات دولتی و حکومتی در هر سطحی باید پاسخگوی شرایط کشور به ویژه مطالبات برحقی مانند شرایط زندانیان سیاسی و رهبران محصور مردم باشند. همه این افراد مسئولیت دارند و همه آنها باید باید پاسخگو باشند. اما طلب پاسخگویی از آنها نباید از زبان یک شهروند مغرض اسرائیلی باشد. بین اینکه من شهروند ایران از وزیرخارجه یا هر مقام دیگر کشور خودم پاسخی را مطالبه کنم با اینکه ادعای مغرضانه یک شهروند از کشوری متخاصم را با چشم و گوش بسته بازگو و تکرار کنم تفاوت بسیار زیادی دارد. تفاوتی نمی کند این فرد شهروند معمولی این کشور متخاصم باشد یا یک مقام دولتی. هر که هست باید نسبت به ادعاهایی این چنین نهایت دقت را داشت و به دلیل مسائل هویتی و شخصی با منافع عالیه کشور اینگونه غیر مسئولانه رفتار نکرد و در حد یک شهروند مسئول از ان دفاع کرد.

به نظر بار دیگر باید به این افراد گفت: فتأمل ...

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه

زنان همیشه سوگوار سرزمین ام ...






فرانک بدو گفت کای پاک دین ، منم سوگواری از ایران زمین ......

زنان همیشه سوگوار سرزمین ام ...

«شهید یحیی پقه» بیست و هفت سال بعد از شهادت در راه ایران در زادگاه خود، روستای چن سبلی آق قلا در خاک میهن آرام گرفت.
روح پاکش قرین رحمت الهی و راهش همیشه پر رهرو باد



س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه

قهرمانان جنگ و دل نازک و طبع شوخ ما

معلم زبان انگلیسی دوم دبیرستان من تقریبا هم محلی ما هم بود. آدم شوخ و اهل بگو و بخند. هیچ وقت عصبانی نمی شد و در تساهل و تسامح بی نظیر بود. علاوه بر انگلیسی به فرانسه و کمی هم عربی تسلط داشت. یک روز بحثی در مورد جنگ شد. از زبانش بیرون کشیدیم که او هم رزمنده جنگ تحمیلی بوده و با همان فهم ناقص و ادب ناقص تر دوران نوجوانی شروع کردیم به شوخی کردن در مورد جنگ و رزمنده ها. این مرد با کلیشه های ساخته شده حکومت در مورد رزمنده ها زمین تا آسمان فاصله داشت. نه در ظاهر شبیه به این کلیشه ها بود و نه در اعتقادات و سبک زندگی. در همین بین یک دفعه یکی از بچه ها گفت: آقای ... شما که تو جنگ آدم کشتید الان واقعا عذاب وجدان ندارید!؟
برای اولین بار این مرد چنان عصبانی شد که تصورش هم من را می ترساند. مردی با آن روحیات شاد که هرگز اخم هم نمی کرد ناگهان برافروخته شد. اندام بلندش تو گویی بلند تر شد و چهره اش تغییر کرد. دقایقی انگار در کلاس نبود. در جای دیگری سیر می کرد. گفت: در جنگ بودم، برای دفاع از کشورم بودم. آنقدر آدم کشتم که تو حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی. آنقدر کشته دیدم که تصورش هم برای تو مشکل است. هیچ کدام آنانی را که کشتم را نمی شناختم و اما اگر یک بار دیگر به عقب برگردیم تمام آنانی که کشته ام بودم باز هم خواهم کشت. (مضمون)
الان وقتی به آن زمان نگاه می کنم برای او تنها یک صفت را می توانم بگویم. «قهرمان جنگ»! رفتار او اوج خصم بر علیه یک دشمن بود. کشتن کسانی که حتی نمی شناسی و هیچ دشمنی شخصی با آنان نداری اما آنان دشمنان تو هستند به واسطه اینکه در جایی قرار گرفتند که در برابر دوستان تو هستند. این «قهرمانان جنگ» را امروز در کنار خودم و نسل خودم قرار می دهم و دلیری و شجاعت این شهروندان فضیلتمند را با بسیاری از مدعیان امروز مقایسه می کنم غبطه می خورم و حسادت می ورزم. امنیت امروز و دیروز ما حاصل این کشته شدن ها و این کشتن هاست. هیچ چیزی در این نمی بینم که باعث شوخی های بی مورد و دل نازکی های ملال آور بشود. کشوری که به جای این شهروندان دلیر و شجاع و «قهرمانان جنگ» ، شهروندانی نازک دلی داشته باشد که حتی از دیدن و شنیدن ذبح گوسفندان هم واهمه دارند، در خطر هولناکی قرار دارد.

س.ا.کوهزاد


۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه

میر حسین موسوی انسان خطرناکی است!


































یکی از دوستان در توصیف لئو اشتراوس گفته بود که او فیلسوف خطرناکی است! در هنگام خواندن متن های او باید حداکثر مراقبت را به خرج داد چرا که در غیر این صورت کم کم شما را فتح خواهد کرد. شما دیگر به جای شرح زدن آثار فلاسفه بزرگ باید شرحی بر شرح های او بر این فلاسفه بزنید.

می خواهم این استعاره را به عاریت بگیرم و بگویم «میر حسین موسوی انسان خطرناکی است!»
تا وقتی با او آشنا نشده اید ،درست یا غلط، می توانید خیلی چیزها را بپذیرید و یا رد کنید بدون اینکه زیاد دغدغه ای در مورد بسیاری از مسائل آن داشته باشید. ایران، فرهنگ، ایده ئولوژی، و بسیاری دیگر از مفاهیم را می توانی به شکلی ببینی که او نمی بیند. یعنی هر طور که ببینی و هر شیوه ای که به آن فکر کنی و هر گونه ای که در مورد آن عمل کنی از سیطره وزن میر حسین آزاد هستی. اما وقتی با او آشنا شدی، وقتی که با او همدل شدی، وقتی که ارتباطی عاطفی یا سیاسی با او بر قرار کردی دیگر نمی توانی مانند گذشته باشید. دیگر بسیار دشوار خواهد بود بدون توجه به زاویه نگاه او چشم باز کنید. هر کجا بروید و از هر دیدی نگاه کنید وزن او بر تو بار می شود. دیگر تمام شئون تو تحت تاثیر او خواهد بود. نه تنها در شیوه تفکر و کنش سیاسی، حتی در راه رفتن، حتی در سخن گفتن و شیوه عبادت. او می تواند شما را فتح کند. بسیار باید محتاط بود چون او الگویی می شود که بی اعتنایی به او ممکن نیست. حتی دشمنانش نمی توانند از زیر سایه سنگین او خلاص شوند. آنها که تمام این سال ها مداوم با او دشمنی کردند هنوز زیر سایه او هستند. سایه او در همه جا هست. تاثیر او بر تو آنقدر هست که بخواهی مثل او شوی
میر حسین انسان خطرناکی است، چون کم کم کاری می کند که همه بخواهند مثل او شوند
. مثل میر حسین موسوی ...
س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ مهر ۱۳, شنبه

روزت مبارک آقای نظری، آقای معلم

این روزها وقتی با بسیاری از دوستان در مورد خاطرات مدرسه صحبت می کنم تقریبا با کمترین استثا همگی از دروس دینی/بینش.اخلاق اسلامی ناراضی اند و خاطرات بدی دارند اما من هنوز که هنوز است شیفته این درس هستم و بهترین خاطراتم و تاثیرگذارترین آنها را در کلاس های این درس تجربه کردم. همه و همه اینها را بیشتر مدیون یکی از معلمان ام هستم «علیرضا نظری»
خانه ما، خانه پر از کتابی بود. آثار دکتر علی شریعتی، آیت الله طالقانی، شهید آیت الله مطهری و بسیاری دیگر از متفکرین مذهبی و و بسیاری از کتاب های چپ ها و امثالهم همه در کتابخانه خانه وجود داشت. من معمولا سری به این کتاب ها می زدم اما معمولا هم چیزی نمی فهمیدم! در این بین همیشه کلاس دینی برایم جذاب بود. از چیزهایی صحبت می شد که در همان عالم کودکی فکر می کردم چیزهایی است که در این سن هم باید برایش جوابی وجود داشته باشد. به ویژه در باب هستی و زندگی و مرگ. دلیلش هم برای خودم واضح است. من از چهار-پنج سالگی با مفهوم مرگ آشنا شدم. از آن سال به بعد بدون استثنا هر سال یکی از اعضای خانواده بزرگ ما فوت می کرد. روزگار غریبی بود. عمو جلال، بابا بزرگ، دایی ها و خاله های مادرم و همین طور هر سال و هر سال. ممکن است یک کودک فهم درستی برای این مسائل نداشته باشد اما نمی تواند نسبت به آن بدون توجه باشد. اینها و خیلی بیشتر از اینها در تنها جایی که در موردش بحث می شد سر کلاس دینی بود. در این کلاس بود که سعی می شد جوابی برای آن به دانش آموز داده شود. کلاسی بود که می شد فضای درس از آن فضای یک طرفه که معلم می گفت و دانش اموز جزوه می نوشت رها می شد و اقلی از بحث و گفتگو جریان می گرفت. این جریان گذشت تا سال دوم راهنمایی مدرسه راهنمایی تحصیلی پویان در محله صفاری رشت.
نسل ما معمولا اکثر معلمان اش به ویژه در ابتدایی سال های آخر کاری خودشان را تجربه می کردند و اما در آن سال در درس «تعلیمات دینی» معلمی به کلاس ما آمد به با همه معلم هایمان فرق داشت. بسیار جوان بود. همیشه یک کلت شلوار اتو نکشیده و رنگ و رو رفته می پوشید و معمولا هم موهایش و ریشش آشفته و به هم ریخته بود. کارشناسی ارشد الاهیات بود و همیشه یک کتاب حجیم به فارسی یا عربی و یک روزنامه کیهان عربی در دست داشت. بسیار تند درس می داد و تقریبا هیچ اهمیتی برای نمره قائل نبود. همین که دانش آموز می فهمید برایش کافی بود. برهان های خداشناسی، نظریه های اخلاقی، نظریه های معاد شناسی و نبی شناسی را در همان سطح چنان دقیق و ساده توضیح می داد که من هنوز گاهی از آن تکنیک ها استفاده می کنم. بر خلاف اغلب معلم ها با من بسیار خوب بود. چون تقریبا بهترین دانش آموزش در آن کلاس بودم و خودم هم فکر می کنم در تمام کلاس های دینی تا انتهای دبیرستان و در درس های عمومی دانشگاه هم بهترین دانش آموز بودم! دلیلش هم شاید این بود که این درس کاملا برایم جدی بود. راهی بود برای مطالعات خارج از مدرسه ام و شروع خرید کتاب و سر زدن به کتاب فروشی ها.
من چندین بار در اینترنت دنبال «علیرضا؟ نظری» گشتم. همیشه فکر می کنم آن ذهن پویا و انرژی زیاد بدون شک باید رشد زیادی کردی باشد. نمی دانم! شاید هم نظام آموزشی ما این افراد قوی و پویا را تبدیل کرده باشد که افراد روزمره و افسرده!
اما به هر حال کاری از او پیدا نکردم. ردی هم از او نیافتم. نمی دانم ایشان الان کجاست و چه می کند. اما هر کجا که هست در این روز معلم(نسخه جهانی اش!) به سلامت باشد. من همیشه افسوس می خورم چرا توانایی این را نداشتم که به این معلم هایم بیشتر نزدیک بشوم و بیشتر از آنها یاد بگیرم و مشورت بخواهم. شاید اگر این کار را می کردم دیگر مجبور نمی شدم در دبیرستان به رشته ریاضی و فیزیک بروم! چیزی که همیشه از آن متنفر بودم و متنفر هستم.  من برای علوم انسانی و به ویژه الاهیات و سیاست ساخته شده بود. کاری که آقای معلم می توانست برایم بکند و دیگران نمی توانستند. به هر حال،
روزت مبارک آقای نظری، آقای معلم ...


س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ مهر ۱۲, جمعه

هزار افسان کجاست؟




آن بالا مشغول تقسیم غنائم بودیم، مشغول دریغ کردن ابزار آفرنش فرهنگی از اهالی فرهنگ، و اهالی فرهنگ خود مشغول بودند به تقسیم مسئولیت شکست های اجتماعی در این قرن در میان خود و دیگران. چه می کردیم جز اینکه غارت و ویرانی آثار تاریخی و فرهنگی[یک نمونه اش چپاول تمدن جیرفت] و ویرانی محیط زیست [یک نمونه اش نابودی درختان شمال تهران و کشتزارها و جنگل های شمال] - با چشم بستن و خاموش ماندن - همدستی کردیم، و هر کس ردی از فرهنگ خویش جستجو می کرد نژادپرست می خواندیم، تا خود را در چشم غربی مقبول، و در چهارچوب مدرنیزم عقب افتاده وطنی، پیشرو نشان دهیم.

هزار افسان کجاست؟
بهرام بیضایی

البته تصور می کنم وقتی استاد چند سال پیش این متن را می نوشت هنوز تنور  اتهام نژادپرستی  مثل این روز ها اینقدر داغ نبود. چقدر خوب گفته که حاملان تجدد عقب افتاده ایرانی و آنان که سخت شیفته آن هستند که در چشم «آن» غربی مقبول و ستایش برانگیز جلوه کنند معمولا اصلی ترین ها در این اتهام ها و این نفرت پراکنی ها هستند. اتهام هایی که گاهی تنها به نق زدن ها و غر غر کردن های کسانی می ماند که به نظر کمتر دغدغه فرهنگ ایران را داشته باشند. به هر حال پیشنهاد می کنم کتاب «هزار افسان کجاست؟» بهرام بیضایی را که در ادامه کتاب «ریشه یابی درخت کهن» نگاشته شده را حتما مطالعه کنید. روایتی است از بخشی از فرهنگ این سرزمین ...

س.ا.کوهزاد