آن بالا مشغول تقسیم غنائم بودیم، مشغول دریغ کردن ابزار آفرنش فرهنگی از اهالی فرهنگ، و اهالی فرهنگ خود مشغول بودند به تقسیم مسئولیت شکست های اجتماعی در این قرن در میان خود و دیگران. چه می کردیم جز اینکه غارت و ویرانی آثار تاریخی و فرهنگی[یک نمونه اش چپاول تمدن جیرفت] و ویرانی محیط زیست [یک نمونه اش نابودی درختان شمال تهران و کشتزارها و جنگل های شمال] - با چشم بستن و خاموش ماندن - همدستی کردیم، و هر کس ردی از فرهنگ خویش جستجو می کرد نژادپرست می خواندیم، تا خود را در چشم غربی مقبول، و در چهارچوب مدرنیزم عقب افتاده وطنی، پیشرو نشان دهیم.
هزار افسان کجاست؟
بهرام بیضایی
البته تصور می کنم وقتی استاد چند سال پیش این متن را می نوشت هنوز تنور اتهام نژادپرستی مثل این روز ها اینقدر داغ نبود. چقدر خوب گفته که حاملان تجدد عقب افتاده ایرانی و آنان که سخت شیفته آن هستند که در چشم «آن» غربی مقبول و ستایش برانگیز جلوه کنند معمولا اصلی ترین ها در این اتهام ها و این نفرت پراکنی ها هستند. اتهام هایی که گاهی تنها به نق زدن ها و غر غر کردن های کسانی می ماند که به نظر کمتر دغدغه فرهنگ ایران را داشته باشند. به هر حال پیشنهاد می کنم کتاب «هزار افسان کجاست؟» بهرام بیضایی را که در ادامه کتاب «ریشه یابی درخت کهن» نگاشته شده را حتما مطالعه کنید. روایتی است از بخشی از فرهنگ این سرزمین ...
س.ا.کوهزاد

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر