۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

برای عزت ایران



اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خِيَرَةَ اللَّهِ و َابْنَ خِيَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ و َابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ اَلسَّلامُ عَلَيكَ يَا بْنَ فاطِمَةَ سَيِدَةِ نِساءِ العْالَمِينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا ثَارَ الله وَ اَبنِ ثَارِهَ وَالوِتْرَ الْمَوْتُورِ اَلسَّلامُ عَلَيكَ وَ عَلي الَأرواحِ الَّتِي حَلَتْ بِفِنآئِكَ عَلَيكُمْ مِنْي جَمِيعاً سَلامُ اللهِ اَبداً ما بَقَيتُ وَ بَقِيَ الَّليلِ وَ النَّهارُ يا اَبا عَبدِ اللِه،

لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَتْ وَ عَظُمَتِ الُمصيبَةُ بِكَ عَلَينْا وَ عَلي جَميِع اَهْلِ الِأسْلِام وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ اَلمُصيبَتكَ في السَّمواتِ عَلي جَميع اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعِنَ اللهُ اُمَّةً اَسَسَتْ اَساسَ الظُّلمِ وَ الجُورِ عَلَيكُمْ اَهْلِ البَيتِ وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ و َاَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فيها وَ لَعَنَ اللهُ اُمةً قَتَلَتكُمْ

سلام بر تو اى ابا عبد اللّه،سلام بر تو اى فرزند رسول خدا،سلام بر تو اى فرزند امير مؤمنان،و فرزند سرور جانشيان،سلام بر تو اى فرزند فاطمه سرور بانوان جهانيان،سلام بر تو اى خون خدا،و فرزند خون خدا و اى تنهاى مظلوم،سلام بر تو و جانهايى كه به درگاهت فرود آمدند،از جانب من بر همگى شما سلام خدا براى هميشه،تا هستم و تا شب و روز باقى است،

اى ابا عبد اللّه،هرآينه عزايت بزرگ و سنگين شد،و مصيبت تو بر ما و بر همه اهل اسلام بس بزرگ گشت،و سنگين و بزرگ شد مصيبتت در آسمانها بر همه اهل آسمان،خدا لعنت كند امّتى را كه بناى ستم و بیداد را بر شما اهل بيت بنيان نهادند،و خدا لعنت كند قومى را كه شما را از مقامتان دور كرد،و از مرتبههايتان بركنار نمود،مرتبههايى كه خدا شما را در آنها جاى داد و خدا لعنت كند امّتى را كه شما را كشتند


- بخشی از مراسم تدفین زنده یاد عزت الله سحابی «+»

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ خرداد ۶, دوشنبه

خیانتکاران به وطن



چون خود را در ته چاه ظلمانی(دوزخ) یافتم، در برابر خود و زیر پای خویش دریاچه ای دیدم که که بر اثر یخبندان از شیشه مینمود و نه از آب
دانوب در اتریش و ناتائی که در دوردست زیر آسمانی سرد روان است هرگز در مسیر خود قشری چنان ضخیم از یخ نداشتند که آن قشر که من در آنجا دیدم، که اگر کوههای تامبرنیک و پیتراپانا نیز بر آن فرو می افتاد حتی بر کنارهاش صدای شکستی برنمیخواست.

ارواحی بلاکش را در درون یخ دیدم ...


دوزخ ، دانته آلیگیری، سرود سی و یک، طبقه نهم دوزخ، خیانتکاران به وطن

ترجمه ای از مرحوم شجاع الدین شفاء
نقاشی گوستاو دوره از سه گانه های دانته «+»

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ خرداد ۳, جمعه

قیاسی کوتاه بین دو ولی فقیه ایران و انتخابات رقابتی


کدام یک از دو ولی فقیه ایران، انتخابات ریاست جمهوری رقابتی بیشتری برگذار کردند؟ مرحوم آیت الله خمینی یا آیت الله خامنه ای ؟
دوره سوم انتخابات ریاست جمهوری در مهر سال شصت و پس از شهادت ریاست جمهور و نخست وزیر وقت، شهید محمد علی رجایی و شهید باهنر، دکتر ابراهیم یزدی معاون نخست وزیر در امور انقلاب و وزیرخارجه دولت موقت و از اصلی ترین مشاوران آیت الله خمینی رد صلاحیت می شود و آقای خامنه ای در یک رقابتی نسبتا تشریفاتی با هم حزبی های خود در حزب جمهوری اسلامی با 75 درصد آرا به ریاست جمهوری می رسد. در دوره چهارم انتخابات ریاست جمهوری مهندس مهدی بازرگان نخست وزیر دولت موقت و از اصلی ترین مبارزان پیش از انقلاب رد صلاحیت می شود. دور چهارم انتخابات تشریفاتی تر می شود و تنها با حضور سه کاندیدا، آقای خامنه ای با 85 درصد آرا بار دیگر به ریاست جمهوری می رسد!
مرحوم آیت الله خمینی نسبت به رد صلاحیت نخست وزیر موقت انقلاب و مشاور ارشد خود نه تنها کوچکترین اعتراضی نکرد 
حتی به اعتراض و تحریم انتخابات از طرف حضرات آیات مرعشی نجفی، سید کاظم شریعتمداری و صادق روحانی وقعی نمی نهد. 
در آن زمان نخست وزیری، مجلس شورای اسلامی، قوه قضاییه و نهاد های انقلابی و دفتر رهبر فقید انقلاب در اختیار گروه ها و افراد منصوب به خط امام بود و هیچ کدام آنها کوچکترین اعلام نارضایتی ای نسبت به رد صلاحیت مهندس بازرگان و دکتر یزدی نکردند.
هر چه نگاه می کنی می بینی حتی انتخابات ریاست جمهوری در دوران آقای خامنه ای به مراتب رقابتی تر از دوران مرحوم آیت الله خمینی است. یا بهتر بگویم حذف امروز آیت الله هاشمی و احراز صلاحیت نشدن یکی از بنیان گذاران انقلاب اسلامی و ستون های جمهوری اسلامی چیز عجیبی نیست. دیگر بنیان گذاران انقلاب اسلامی در دروه های خیلی پیشتر به همین سرنوشت دچار شدند در زمانی که در آن بسیاری از ناراضیان امروز نه تنها به حذف غیر عادلانه آنان اعتراض نکردند بلکه با سکوت یا حمایتی آشکار به روند حذف بنیان گذاران انقلاب دامن زدند.
البته به تاسی از مرحوم مهندس مهدی بازرگان و مرحوم عزت الله سحابی نباید کوچکترین کینه ای نسبت به این رفتار در گذشته داشت. قرار نیست ایران با کینه ها و عداوت ها ویران شود. قرار است همه ایرانیان به ایران فکر کنند و برای آبادانی و اعتلا و پیشرفت آن بکوشند. قرار است یاد بگیریم که با همبستگی بر سر یک اصولی می توانیم ایران را آباد کنیم. چیزی که شوربختانه در دوران اخیر نمی بینیم و روند تضعیف خطرناک کشور روز به روز تند تر و هراسناک تر می شود. شایسته است امروز کمی فکر کنیم و بیاندیشیم. تصور نکنیم حذف بنیان گذاران انقلاب اسلامی یک شبه رخ داده است. اتفاقی که امروز رخ داد ادامه روندی است که از ماه های ابتدایی بعد از انقلاب شروع شد و این روزها رنگ و بوی دیگری به خود گرفته است. امیدوارم همه انقلابیون دیروز و اصلاح طلبان و اصولگرایان معقول امروز و همه گرایش ها و جناح ها و شخصیت های این کشور به این تجربه ها بیشتر فکر کنند.

به تعبیر قرآنی


 فاعتبروا یا اولی الابصار....


س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

شاهنامه خوانی بختیاری در روز بزرگداشت فردوسی توسی



چوایران نباشد تن من مباد
بدین مرزوبوم زنده یک تن مباد
بیا تا همه تن به کشتن دهیم
مبادا که کشور به دشمن دهیم
سرازخاک بردار وایران ببین
که بی تو خراب است ایران زمین
دریغ است ایران چو ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
ایا باد بگذر به ایران زمین
پیامی زمن بر به شاه گزین
وز آنجا برو سوی زابلستان
بر راد مرد رستم داستان
بگویش که بیژن به سختی دراست
چوآهوکه در چنگ شیر نر است
از ایران و از ترک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترک و تازی بود
سخنها به کردار بازی بود
بـپـوشنـد از ایـشـان گـروهـی سیـاه
ز دیـــبـــا گـــذارنـــد بــــــر سـر کـــلاه
نـه تـخـت و نـه تاج و نـه زرینه کفش
نـه گـوهـر نـه افـسر نـه بـر سر درفش
ز پیمان بگردند و از راستی
گرامی شود کژی و کاستی
کشاورز جنگی شود بی هنر
نژاد و بزرگی نیاید به بر
پیاده شوند مردم جنگجوی
سواری که جنگ آرد و گفتگوی
شــود بنــده بـــی هنـــر شــهریار
نــــــژاد و بـــــزرگی نیــــــاید بــــه کار
بریزند خون از پی خواسته
شود روزگار بد آراسته
زیاده کسان از پی سود خویش
بجویند دین و در آرند پیش
قضا چو ز گردون فرو هِشت پَر
همه عاقلان کور گردند و کر
چوایران نباشد تن من مباد
بدین مرزوبوم زنده یک تن مباد
بیست و پنجم اردیبهشت، روز بزرگداشت حکیم فردوسی توسی 
شاهنامه خوانی بختیاری با صدای کوروش اسدپور «+»

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

در ضرورت بازگشت


چند ماهی هست که می خواهم این متن را بنویسم. بارها و بارها محتوای آن را مرور کردم و چندین بار نوشتم و اصلاح کردم. اما هیچ کدام از آنها من را راضی نکرد. شاید اهمیت فوق العاده این متن برای خودم این چنین حساسیتی را به وجود آورده بود. این متن چند بندی را اکنون بدون استفاده از پیش یادداشت ها می نویسم. مروری است بر بخشی از خاطراتم و نقدی از خود و اگر نفسی از جانب خدا باشد، برنامه راهی برای آینده 

- برای من «سیاست» تنها امکان برای یک «زندگی جمعی معنادار» در یک «شهر سیاسی» است. می توان زندگی فردی ای بدون کنش سیاسی داشت، می شود زندگی جمعی بی معنا داشت، حتی می شود در یک شهر سیاسی زندگی نکرد اما نمی شود بدون سیاست به عنوان یک شهروند در یک کشور به شکلی زندگی کرد که معنابخش باشد. به قول قدما انسان، زمانی انسان، انسان می شود که سیاست بورزد. انسان، حیوان سیاسی است و سیاست رکن رکین زندگی انسانی او در کشورش است و قرار هم نیست کشور او طبیعت باشد. به قولی «آنانکه در شهر زندگی نمی کند یا حیوان است یا خدا»

- جنبش سبز زندگی سیاسی را به من باز گرداند. نگاه به سیاست، که در من تقریبا مرده بود را دوباره زنده کرد. زندان و دوران اسارت عمیق ترین و پربرکت ترین تجربه زندگی ام بود. تجربه های آن چند ماه زندگی ام در اسارت از تمام سال های پیش از آن بیشتر، عمیق تر و تاثیرگذار تر بود. وقتی از زندان بیرون آمدم انسانی دیگری بودم. از نقد آرمان گرایی تبدیل به آرمانگرا شده بودم، از ضدیت با ایده ئولوژی تبدیل به آدمی شده بودم که برای خودم ایده ئولوژی می خواستم، ملی گرایی رومانتیک جای خودش را به میهن دوستی ای پرشور داده بود، از آدمی که تصور می کرد در برابر یک دموکراسی لیبرال هیچ بدیلی وجود ندارد و تمام فلسفه سیاسی اش لاطائلات «پایان تاریخی» بود در طول مدتی این دیدگاه جای خودش را به «جمهوری خواهی ای» افتخار آمیز دارد. از ضدیت با قهرمانان به ستایش قهرمانان رسیدم. از خیلی چیزها گذر کردم به خیلی چیزها رسیدم. آن روز ها و ماهها برایم انقلابی در مفاهیم بود.

- فاصله آزاد شدنم از زندان تا شروع یک زندگی مخفی دیگری چند هفته بیشتر طول نکشید. با انرژی عظیمی در آن چند هفته انبوهی از ایده هایی که در زندان به ذهنم رسیده بود را داشتم پیگیری می کردم. برنامه راه اندازی چند سایت اینترنتی، چند شرکت اقتصادی، یک موسسه فرهنگی، یک قهوه خانه/کافه، یک انجمن حمایت از خانواده های زندانیان ، پروژه های مطالعاتی مختلف و خیلی چیزهای دیگر. در همان وقت اندک کارهای زیادی را به همراه دوستانی پیش بردم. اصلا هم به این فکر نبودم که سه سال حکم زندان دارم و فکر هم نمی کردم حکم ام در یک روز تایید می شود و قرار بر اجرا شدن تنها چند روز پس از تایید باشد و یک پرونده دیگری هم باز می شود ! اما همه این اتفاق ها رخ داد.

- در زندان و در هنگامی بازجویی با اینکه برایم سخت بود در چند مورد کوتاه آمدم. مثلا قبول کردم که احمدی نژاد رئیس جمهور است اما باید مسئولیت پذیر باشد و پذیرش این مسئله برای من بسیار دشوار بود. زمانی هم بود که هنوز بیانیه شماره 17 مهندس موسوی در مورد لزوم مسئولیت پذیری دولت منتشر نشده بود و من به جد احساس خیانت به میر حسین را داشتم/دارم. همچنین چند نکته اعتقادی که هنوز هم یادآوری اش برایم سخت است. چیزهایی مثل نقد برخی از اندیشمندان دینی و مباحثی الاهیاتی دیگر. فکر می کنم با ذهنیت امروزم دیگر آن کارها را نخواهم کرد. به هر حال وقتی از زندان بیرون آمدم هنوز تحت فشار برای کارهایی بودم که دیگر تنها به من منتهی نمی شد. من اعتراف جعلی، تغییر تاکتیکی مواضع و امثالهم که به خودم ضرری وارد می کرد را می توانستم به سختی بپذیرم اما هرگز حاضر نبودم از قبل ضعف من فرد/افراد دیگری متحمل هزینه بشوند. 
به صورتی کاملا اتفاقی در حالی شبی که تصمیم به خروج از کشور گرفتم که عصر آن روز بعد از چند هفته زندگی مخفیانه به خانه برگشتم تا فردا صبح به زندان بروم. تصمیم به خروج از کشور برای من چند دلیل سیاسی و ایدئولوژیک و فکری داشت.

اولین دلیل این بود که می ترسیدم که شرایط زندان به صورتی پیش برود که مجبور بشوم تن به خواست آنها بدهم و دومین دلیل این بود که فکر می کردم الان که در زندان نمی شود کار سیاسی کرد اما می شود در خارج از ایران  قدم های بزرگی برداشت و در نهایت با تاثیر از ایده های آقای مردیها و دکتر آرش نراقی فکر می کردم مهاجرت نه تنها چیز بدی نیست بلکه بسیاری از مهاجرت ها باعث رشد و شکوفایی فردی شده و باید آن را تشویق هم کرد. و هم چنین «هجرت» را به لحاظ الاهیاتی و ایده ئولوژیک توجیه می کردم تصور می کردم که اگر تن به خواست آنها بدهم و تن به گناهی چنین بزرگ، آیا از من بازخواست نمی شود که «مگر زمین خدا گسترده نبود، چرا دست به هجرت نزدید؟»
ای دلایل به همراه دلایل فردی از جمله نگرانی خانواده  و اینکه واقعا دوست نداشتم به زندان بروم، باعث شد این تصمیم را بگیرم و اکنون فکر می کنم می توانم به صورتی شفاف بگویم «من اشتباه کردم»

- زمین خدا گسترده بود اما مگر تنها راه جلوگیری از گناه در آن زمان برایم «هجرت» بود ؟! من راه/راههای دیگری هم داشتم. من می توانستم «صبر» داشته باشم و «مقاومت» کنم. دوران زندان من تنها سه سال و اندی بود و حتی با آن پرونده باز هم ممکن بود چند سال دیگر به آن افزوده شود. به نظرم این توجیه الاهیاتی و سیاسی درست نبود. ایده هایی مثل ایده های آقای نراقی و یا آقای مردیها در کتاب «دفاع از سیاست» که شایسته است آن را «دفاع از سیاست زدایی» بخوانیم بیشتر برای توجیه بی عملی، عدم مقاومت، مسئولیت ناپذیری بود و من باید آن را در آن زمان درک می کردم و اسیر این گفتمان نمی شدم. به این دلیل که من در آن زمان کاملا از این گفتمان فاصله گرفته بودم و تاسی به آن تنها از بابت توجیه خودم بود. در نهایت هم اینکه مسائل فردی و خانوادگی را هم می شد حل کرد. می شد با «صبرو مقاومتی مومنانه» بر آن مشکلات فائق آمد و در زندان ماند و مقاومت کرد و بیرون امد !

- بختیار علی نویسنده برجسته کردستان عراق جمله ای قابل تامل دارد. او می گوید «انسان به لحاظ زیست شناختی برای زندگی در تبعید ساخته نشده است» به نظرم لب لباب تمام آن حرفی که می خواهم بزنم در این جمله وجود دارد. 
اکنون فکر می کنم زندگی سیاسی در خارج از کشور اگر نه بی فایده، اما بسیار کم فایده است. نمی شود رکن هایی مانند مکانمند و زمانمند بودن سیاست را از آن گرفت. نمی شود یک زندگی معنادار جمعی داشت در حالی که جمعی وجود ندارد. در حالی که شهری سیاسی برای کنش های سیاسی وجود ندارد، در حالی که فاصله ها حتی با ابزارهای آن لاین نیز پر نمی شود. راه رفتن من نوعی در ایران یک کنش سیاسی است اما حضور تمام وقت در خارج از کشور را نمی توانم سیاسی بخوانم. زندگی سیاسی در خارج از ایران نه تنها امکان ندارد بلکه اساسا زندگی در خارج به شدت خطرناک هم هست. انسان را به طرزی باور نکردی متوهم می کند. خارج شدن از فضا تمام درک آدمی را از کشور از بین می برد. من وقتی به برخی از ایرانیانی دردکشیده ای که چندین دهه است در خارج از کشور زندگی می کنند نگاه می کنم ترس تمام وجودم را فرا می گیرد. شما با آدم هایی طرف هستید که هیچ برداشتی از ایران ندارند. وارد زندگی خارج شده اند و بروکراسی و سبک زندگی آن را پذیرفته اند و فردایی اگر در ایران اتفاقی هم رخ بدهد بعید می دانم بازگردند. وضعیتی درناک پیش می آید که نه توان ماندن است و نه توان بازگشت. نه دل ات با اینجاست و نه انگیزه ای برای بازگشت. میان این رفتن و ماندن یک برزخی ترسناک وجود دارد.

-اکنون چه باید کرد؟
باید برگشت. اکنون ذره ای شک ندارم که بازخواهم گشت. می دانم حتی برای منی که حضورم در خارج به به دو سال و نیم هم نرسیده بازگشت ممکن است سخت به نظر برسد. اما مگر نه اینکه روزی تمام آنچه داشتم بازگذاشتم و به ایران نگریستم و گفتم «من بر می گردم» ! به همان قدرت به تمام چیزهایی کوچکی که می تواند من را در اینجا بند کند پشت خواهم کرد خواهم گفت «برو به جهنم» !
تا وقتی که هستم باید تمام توانم را متوجه آموزش خودم کنم، باید یاد بگیرم، باید ببینم و بیاموزم. باید تخصص فرا بگیرم که موقع بازگشت، از دست دادن فرصت ها مرا خجالت زده نکند. باید کاری کنم که پایبند اینجا نشوم. باید کاری نکنم که بازگشتم با بحرانی بزرگ همراه بشود. باید دوستان خوبی را پیدا کردم عزیز بدارم و دوستان بیشتری پیدا کنم از کینه که سم مهلت خارج نشینی است دور باشم. باید از یک فرصتی که پیش خواهد آمد برای بازگشت استفاده کنم. یک فرصتی که ممکن است فردا باشد یا چند ماه دیگر و باید زندگی طولانی در اینجا را برای خودم به صورت ذهنی و عملی از بین ببرم. می شود و باید که 

الحمد لله اولا واخيرا

سید کوهزاد اسماعیلی طاهرگورابی (س.ا.کوهزاد)
پاریس / بیست و سوم، اردیبهشت ماه، یک هزار و سیصد و نود و دو


۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

در نکوهش دشمن نشناسی

«کسی که دشمنانش را نمی شناسد به زودی شکست خواهد خورد»

کارل اشمیت، مفهوم امر سیاسی

«پای عکس جنازه فردی که بدون محاکمه توسط اعضای حماس اعدام شده و با موتور در خیابانها گردانده می شود یکی از کسانی که آرزوی بازگشت به دوران طلایی حضرت امام را دارد می نویسد "برای جاسوس اسرائیل این مجازات بدی هم نیست .../ مرگ به هولناک ترین شیوه ممکن " این بندگان خدا راست می گویند سخت دلبسته آرمانهای امام راحل و دوران طلایی آن امام همام و شکنجه و تحاوز و اعدام به هولناک ترین شیوه ممکن افراد در دادگاههای صحرایی و سلولهای انفرادی و کشتارهای دسته جمعی هستند. بدبخت کسانی که فکر می کنند این افراد اصلاح شده اند و بیچاره ایران اگر روزی این افراد در آن کاره ای شوند.»



آن کسی که «آرزوی بازگشت به دوران طلایی حضرت امام را دارد» و «سخت دلبسته و شیفته آرمان های امام راحل است» و امیدوارانه به دنبال «دادگاه های صحرایی»، «سلول های انفرادی»،«کشتار دسته جمعی»،«شکنجه»،«تجاوز» و «اعدام به هولناک ترین شیوه های ممکن» است، بنده هستم ! و گویا این حقیر به دنبال «کاره ای شدن» در آن کشور هستم/بودم که  ایران باید از وجود و حضور فردی مثل من «بیچاره» خطاب بشود و کسانی که تصور می کنند بنده «اصلاح» شده ام یقینا «بدبخت» پنداشته می شوند ! 

اما داستان چه بود ..
چند ماه قبل در هنگام تهاجم ارتش اسرائیل به نوار غزه دولت خودخوانده حماس در نوار غزه فرد/افرادی را به اتهام جاسوسی برای ارتش اسرائیل اعدام می کند و جنازه آنان را با موتور در خیابان های غزه می گرداند. دوستی این تصور را در فیس بوک گذاشته بود از شیوه برخورد حماس با این افراد به شدت انتقاد کرده بود. بنده هم این نظر را زیر آن تصویر قرار دادم به این شرح که «برای جاسوس اسرائیل این مجازات بدی هم نیست .../ مرگ به هولناک ترین شیوه ممکن»
در واقع این نظر چند کلمه ای من ناظر به بحثی بود که مدت ها با این دوست داشتیم. یعنی مدت ها در جلسات کتاب خوانی خودمان در مورد شیوه های اعمال خشونت توسط دولت بحث می کردیم و «اعدام به هولناک ترین شیوه ممکن» را بزرگترین ابزار یک دولت برای اعمال خشونت می دانستیم. هم من می فهمیدم که چه دارم می نویسم و هم دوستی که عکس را گذاشته بود. اما ما نمی دانستیم «فردی» مطلع تر از ما و آگاه تر از ما وجود دارد که بدون هیچ پرسشی این یک جمله را دست آویز آن اتهام های بزرگ، عجیب و باورنکردی می کند. نکته جالب اینکه این فرد به من دسترسی کامل داشت و هرگز هم با تمام اختلاف نظر سیاسی، برخوردی که تلقی بی احترامی و اتهام های سخیف و امثالهم باشد رخ نداده بود. من واقعا از این مسئله شکه شدم ! یعنی هرگز تصور نمی کردم/نمی کنم که می شود چنین اتهام های تند و زشتی را به کسی که اقل آشنایی و دسترسی به او وجود دارد را این طور و به شکلی عمومی وارد کرد و فضا را برای دیگران باز کرد که هر هتاکی ای را انجام بدهند و با آبروی بنده ای که نمی شناسند بازی کنند. 
اما بعد ...
شاید تکرار مکررات باشد اما باید مداوم آن را بیان کرد. سیاست عرصه شناخت و کشاکش دوست و دشمن است. کسی/کسانی که دشمن خود را نشناسند از کنش سیاسی معطوف به خیر جمعی و مصلحت عمومی عاجز اند و کنش ها و رفتار های سیاسی آنان چیزی جز تفریحات و سرگرمی های سالم و بی خطر غیر سیاسی نیست. در سیاست شما باید به دنبال بیشینه کردن دوستان خود باشید و دشمنان خود را به اقل برسانید. در سیاست حفاظت از دوست سیاسی یکی از ارکان هر سیاست ورزی است. هر کنشی که به این دوستی سیاسی آسیب وارد کند و دشمنی را جای آن بنشاند حرکتی غیر سیاسی است. من اینجا در مورد دوستی در روابط شخصی خارج از سیاست صحبت نمی کند چه آنکه روح فرهنگ ایرانی و آیین جوانمردی این فرهنگ باز هم ناظر بر تذکر به اشتباه یک دوست یا حتی غریبه است نه تهمت و بی آبرو کردن او. من از دوستانی سیاسی ای صحبت می کنم که قرار است با تمام اختلاف نظرهای سیاسی در برابر یک دشمن مشترک بیاستند. 
تا آنجا که من می فهمم تصویر نادرست ما از سیاست باعث چنین رفتارهای خلاف قاعده سیاست می شود. وقتی سیاست برای من تبدیل به لابی گری یا صرف شرکت/عدم شرکت در انتخابات می شود، وقتی ما تصوری از دوست سیاسی نداریم، وقتی دشمن سیاسی را آنقدر فربه می کنیم که همه دیگران غیر از خودمان را می شود در دورن آن جای داد، و حتی وقتی برخی از قواعد و اصول رفتاری سنتی ما از خدشه دار می شود و جایگزینی برای آن وجود ندارد، و دلایل متعدد دیگر ما را برای دست به چنین رفتاریی آزاد می گذارد.

- من آن شب از این شدت این اتهام ها واقعا خوابم نبرد! بدیهی است کسی که با من یک روز آشنا باشد می تواند شاهدی بر بی اساسی این اتهام ها باشد. اما من از چیز دیگری شکه شدم یعنی فکر می کردم باشگاه خبرنگاران جوان روزی ممکن است چنین اتهام واهی و زشتی به من نوعی بزند اما هرگز فکر نمی کردم افرادی که خودشان از نخبگان سیاسی اند چنین رفتاری بکنند. در بدترین شرایط حرف من، با یا بدون پیش زمینه آن، خلاف اصول اخلاقی و سیاسی و انسانی می بود اما باز هم فکر می کنم هزار و یک شیوه دیگر برای تذکر به کسی که لااقل با او دشمنی ای نیست، وجود دارد. کاری که خیلی ها من را اینگونه خطاب قرار دادند و من هم سعی کردم چند باری چنین وظیفه ای را انجام بدهم. 
این روزهای منتهی به انتخابات ریاست جمهوری بدون هیچ شکی اختلاف نظرها و تفاوت تحلیل ها وجود خواهد داشت و اینها ممکن است کدورت ها و دلخوری هایی را نیز به وجود بیاورد. قصدم از بیان این یادداشت/شبه خاطره این بود که اگر می خواهیم یادداشتی بنویسم، بحثی کنیم، کار ستادی انجام بدهیم یا در انتخابات شرکت کنیم یا شرکت نکنیم یا هر رفتار و کنش دیگری در فضای آن لاین یا در درون خیابان داشته باشیم، می بایست به این نکته توجه کنیم که کنش های ما باید سیاسی باشد. یعنی دوستان و دشمنانمان را بشناسیم. ما می توانیم و باید از دوستی های سیاسی خودمان حفاظت کنیم و از رنجاندن بی مورد این دوستان پرهیز کنیم و از خاطر نبریم که دشمن مشترک ما چیز دیگری است و این جمله می تواند ملکه ذهنمان باشد که 

«کسی که دشمنانش را نمی شناسد به زودی شکست خواهد خورد»

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه

دردهای ساعدی



"احساس می‌کنم که از ریشه کنده شده‌ام. هیچ چیز را واقعی نمی‌بینم. تمام ساختمان‌های پاریس را عین دکور تئاتر می‌بینم. خیال می‌کنم که داخل کارت‌پستال زندگی می‌کنم. از دو چیز می‌ترسم: یکی از خوابیدن و دیگری از بیدار شدن. سعی می‌کنم تمام شب را بیدار بمانم. نزدیک صبح بخوابم. و در فاصله چند ساعت خواب، مدام کابوس‌های رنگی ‌می‌بینم. مدام به فکر وطنم هستم. مواقع تنهایی نام کوچه پس‌کوچه‌های ایران را با صدای بلند تکرار می‌کنم که فراموش نکرده باشم. حس مالکیت را به طور کامل از دست داده‌ام... در عرض این مدت یک بار خواب پاریس را ندیده‌ام. تمام وقت خواب وطنم را می‌بینم. چندبار تصمیم گرفته‌ بودم از هر راهی برگردم به داخل کشور. حتی اگر به قیمت اعدام‌ام تمام شود. دوستانم مانعم شده‌اند. همه چیز را نفی می‌کنم. از روی لج حاضر نشدم زبان فرانسه یاد بگیرم و این را یک نوع مکانیسم دفاعی می‌دانم. حالت آدمی که بی قرار ست و هر لحظه ممکن است به خانه‌اش برگردد... در تبعید تنها نوشتن باعث شده که من دست به خودکشی نکنم. از روز اول مشغول نوشتن شدم...کنده شدن از وطن در کار ادبی من دو تاثیر داشته است:‌اول این که به شدت به زبان فارسی می‌اندیشم و سعی می‌کنم نوشته‌هایم تمام ظرایف زبان فارسی را داشته باشد. دوم این‌که جنبه تمثیلی بیشتری پیدا کرده اما زندگی در تبعید یعنی زندگی در جهنم. بسیار بداخلاق شده‌ام. برای خودم غیرقابل تحمل شده‌ام و نمی‌دانم دیگران چگونه من را تحمل می‌کنند."


غلامحسین ساعدی، ساعدی به روایت ساعدی، یادمان، دهمین سالگرد خاموشی‌اش، کانون نویسندگان ایران (در تبعید)، پاریس، آبان 1374

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

معضل سوریه چه بود ؟



چنان است که مردم به امید روزگاری بهتر می خواهند فرمانروای خود را به زیر کشند و بدین امید برای برانداختن وی دست به سلاح می برند. اما این خیالی بیش نیست. زیرا سپس به چشم می بینند که روزگارشان بدتر شده است. این امر پی آمد یک اصل طبیعی و عادی دیگر است. و آن اینکه شهریار جدید می باید بر مردمانی که که به شهریاری وی گردن نهاده اند مهار زند و بر سر ایشان سربازان خویش را بگمارد و ....

نیکولو ماکیاولی، شهریار، فصل سوم

تصور می کنم نبود دموکراسی و معیار های پذیرفته شده آن مانند آزادی بیان، رسانه های آزاد، فساد دولتی گسترده، تبعیض بر علیه بخش زیادی از شهروندان مانند کرد ها و امثالهم از مهمترین مسائلی است که مخالفان دولت اسد ها از آن سخن به میان می آوردند/ می آورند. همه اینها کاملا درست است. شکی در غیر دموکراتیک بودن، دیکتاتور بودن حکومت و یا حتی استبدادی بودن نظام حاکم بر سوریه نبود و نیست. اما سوال این است آیا تنها معیار خوبی و بدی نظام های سیاسی دموکراتیک بودن یا نبودن آن نظام است !؟
خانه آزادی و بسیار دیگر از نهاد های حقوق بشری هر سال فهرست هایی را منتشر می کنند در مورد نظام های دموکراتیک و غیر دموکراتیک ! به عبارت دیگر یک نظام سیاسی در منطق مدرن ما خوب است اگر دموکراتیک باشد و بد است اگر غیر دموکراتیک باشد. این تفکیک صفر و صدی که بسیار جدید است و برای کلاسیک های بی معنا بود. برای قدما نظام های سیاسی، تقسیم هایی متفاوت با منطق و سرشتی متفاوت وجود داشت. معلم اول در اخلاق و سیاست اقلا از شش نظام سیاسی نام می برد و حتی از رژیم های سیاسی مختلط نیز بحث می کند. نظام های سیاسی تقسیم بندی های صفر و صدی نداشت. نظام های سیاسی خیلی خوب بودند، خوب بودند، کمی خوب بودند یا کمی بد بودند. حتی تیران ها (مستبدان) را هم به یک چوب زده نمی شدند. چنین تقسیماتی اما در منطق امروز یافت نمی شود.
باز می گردیم به سوریه. مشکلات نظام سیاسی بعثی سوریه بر همگان هویدا بود اما هنرش را نیز باید گفت. نظام آموزشی معقولی بر کشور حاکم بود، تاسیسات زیربنایی حداقلی وجود داشت ، شبکه درمانی سازمان یافته کار می کرد، قوانین آن در برخی مسائل از بسیاری از کشورهای منطقه جلوتر بود، اقتصاد ضعیف اما اقلی ای وجود داشت، اقلیت های مذهبی غیر مسلمان وضعیت مناسبی نسبت به کشورهای منطقه داشتند، بروکراسی ای در کشور حاکم بود و امنیت، مهمترین معیار من برای یک نظام سیاسی در کشور وجود داشت. اما امروز چه !؟ وقتی معصیت ای کشیده شده ناگاه قدر عافیت دانسته می شود !
تمام شبکه های آموزشی و درمانی و تاسیسات زیربنایی و زندگی شهری و اقتصاد ملی و همه و همه از بین رفته میلیون ها نفر آواره شدند و صد هزار نفر کشته و چند صد هزار نفر مجروح و بذر کینه و نفرتی کاشته شده که بعد است به این زودی ها از بین برود. اما جای آن نظام سیاسی دیکتاتوری سابق را از یک طرف حکومتی گرفته که تا آخرین نفس ادامه می دهد و در طرف مقابل غازیان متعصب و جاهل و خطرناکی که به مرده شیعه و مسیحی و دروزی و اهل سنت معتدل رحم نمی کنند تا چه رسد به زنده آنها و همچنین گروه های مزدور غرب ( فرانسه و آمریکا و بریتانیا و ...) و کشورهای مرتجع عرب مانند قطر و امارات و عربستان !

سوریه تجربه ای مهم برای ماست. سوریه نقشه ای است که برای ما هم کشیده شده است. نقشه ای که می تواند یک ملت را نابود کند. نابودی یک ملت حتما نیاز به خشم الهی و زلزله های مرگ آور و طاعون و دشمنان ویرانگر مانند دنیای قدیم ندارد. یک کشور و یک ملت با سلب مسئولیت یک ملت از آینده خود، با نخبگان بی مسئولیت و متوهم و جاهل و دولت مداران رذل و دشمنان خارجی خطرناک به سادگی می تواند از بین برود. همان طور که سوریه از بین رفته و تا ده ها سال دیگر سر بلند نمی کند، همان طور که عراق صد سال دیگر هم رنگ آرامش را به خود نمی گیرد.
فکر کنم مکلفیم به همه این مسائل فکر کنیم...


س.ا.کوهزاد