۱۳۹۲ دی ۳, سه‌شنبه

خیانت به خاطره ها

چند روز پیش یک سری از عکس‌های زیرخاکی شش-هفت سال پیش را پیدا کردم. خوشحالی‌ام خیلی زود از بین رفت وقتی دیدم در برخی از عکس‌ها یکی - دو نفر از دوستان سابقی هستند که امروز دیگر رابطه‌ای با آنان ندارم. این مسئله من را به فکر فرو برد که آیا می‌شد در‌‌ همان سال‌ها کاری کرد که امروز این چنین از دیدن عکس‌های خودم و دیگران ناراحت نشوم؟!

من کلا آدم اهل ارتباطات و دوستی نبودم. تعداد دوستان من از انگشتان دو دست فرا‌تر نمی‌رفت. سال‌ها باید می‌گذشت تا به یک نفر بگویم که فلان کس دوست من است. اما وقتی دوست می‌شدم، دیگر دوستی‌ام تمام و کمال بود. به قولی اثبات دوستی تنها زمانی مشخص می‌شد که حاضر بودی برای دوستت وارد جنگ و دعوای بی‌دلیل هم بشوی!

امروز بیش از قبل به این فکر می‌کنم که این روابط دوستان بخش مهمی از زندگی‌ام است. اگر این روابط نباشد واقعا بخشی از معنای زندگی‌ام را گم کرده‌ام. حضور در خارج از کشور صد البته این مشکل را تشدید کرده و البته برکاتی هم داشته است. از یک طرف به ارزش این روابط بیشتر پی بردم و برای ایجاد روابط دوستانه بیشتر مشتاق‌تر هستم و از طرف دیگر با محدودیت‌های ارتباطی اینجا درگیر هستم. و البته خدا را شکر دوستان گران قدری را هم در اینجا یافته‌ام که تصور نمی‌کنم هرگز چنین موقعیتی را در جایی دیگر پیدا می‌کردم.

برگردم سر دغدغه اولم. الان فکر می‌کنم می‌شد جلوی این هزینه در روابط دوستانه را گرفت. برای من تنها چند مورد معدود و محدود از این شکست در دوستی‌ها رخ داده است. زمان گذشت و حوادثی رخ داد که به نادرستی این روابط آگاهی پیدا کردم و جز در یکی - دو مورد سعی نکردم که آب رفته را به جوی برگردانم که آن هم هم خبط و خطایی بود بس بزرگ.

امروز فکر می‌کنم اگر در روابط دوستانه خودم کمی معقول‌تر برخورد می‌کردم شاید بسیاری از این هزینه‌ها را، که کم هم نبود، را نمی‌پرداختم. من فقط در مورد کسانی که به من نزدیک می‌شدند حساسیت داشتم و مدت‌ها با وسواس با این مسئله برخورد می‌کردم. کمتر خودم دست دوستی را دراز کردم و این به نظرم نادرست بود. باید با بسیاری از افراد روابطی دوستانه داشت، اگر چنین نشود اشتباهی رخ داده و برعکس باید با بسیاری افراد حتی سلام و علیک هم نداشت! اگر چنین بشود مسلما اشتباهی رخ داده است. اینکه معیار و میزان این انتخاب چیست را نمی‌شود یک حکم کلی داد اما می‌شود اینطور نگاه کرد که وقتی بعد از هفت سال عکسی را می‌بینی از دیدن فردی لبخند از لبانت می‌افتند یعنی مشکلی وجود دارد.

دوستان من، از حجت های زندگی‌ام هستند. به قول امام علی حجت خواستن از نااهل از مرگ بد‌تر است. همانگونه که باید به جستجوی حجت های زندگی رفت، نااهلان را نباید وارد زندگی خود کرد که به خاطره‌های زندگی خیانت می‌کنند.

س. ا. کوهزاد

۱۳۹۲ دی ۱, یکشنبه

تِزورونی اَعاهِـدکُــم / تِـعِـرفـونی شَفیـع اِلکُــــم... پیاده روی زیارتی نجف به کربلا در اربعین حسینی ...

مراسم های آیینی چیزی است که همیشه فکرم را درگیر می کند. نه از بابت اینکه که در موردش بخوانم و پژوهش کنم، بلکه همیشه شیفته این بودم/هستم که درگیر این آیین ها بشوم و بخشی از آن باشم. با تمام وجود درگیرش هستم. پیاده روی زیارتی نجف تا کربلا در اربعین حسینی یکی از این مراسم های آیینی است که این روزها زیاد به فکرش هستم. دوست دارم در اولین فرصت تجربه اش کنم.
 من را یاد پیاده روی های زیارتی یعقوب قدیس در سانتیاگو اسپانیا و طریق الآلام در اورشلیم می اندازد ....

نوحه یا آواز « تِزورونی» به این مناسب. بسیار زیبا است.






تِزورونی اَعاهِـدکُم . تِـعِـرفـونی شَفیـعْ اِلکُم. أسامیـکُم اَسَـجِّـلْـهِه أسامیکُم . هَلِه بیکُم یا زِوّاری هَلِه بیکُم .
زیارتم می کنید به شما قول می دهم . شما مرا می شناسید شفیع برایتان هستم . اسامیتان را ثبت می کنم اسامیتان را. خوش آمدید ای زائرانم . خوش آمدید .
وَ حَـگّ چَفِّ الکَفیل و الجود وَ الرّایه . أنا وْ عَبّاسْ وَیّاکُم یَا مَشّایه . یا مَن بِعْـتو النُفوسْ و جِئتـو شَرّایه .
قسم به حقّ دست ضامن و بخشش و پرچم او .من و عبّاس با شما هستیم ای پیادگان . ای کسانی که جانهایتان را فروختید و برای خرید زیارتم آمدید .
عَلَیّ واجِبْ اَوافیکُم یَا وَفّـایه . تواسینی شَعائرْکُم . تْرَوّینی مَدامِعْـکُم . اَواسیکُم أنَـا وْ جَرْحـی أواسیکُم .هَله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُم .
بر من واجب است به شما وفا کنم ای وفاداران . عزاداریتان به من دلداری می دهد .اشکهایتان مرا سیراب می کند . من و زخمهایم به شما دلداری می دهیم .خوش آمدید ای زائرانِ من . خوش آمدید.
هَلِه یَلْ ما نِسیْتْ و عَلْ وَعِدْ تِحْـضَـرْ . إجِیْـتْ و لا یْـهَـمَّـکْ لا بَرِدْ لا حَرّ . وَ حَـگ دَمْـعِ العَـقیله و طَبرَة الأکبَر . اَحَضْـرَکْ و ما أعوفَکْ ساعـة المَحْـشَرْ .
خوش آمدی ای که فراموش نکردی و بر وعده حاضر می شوی . آمدی و نه گرما و نه سرما برایت مهم نبودند . قسم به حقّ اشک بانوی گرامی و فرق شکافته اکبر . پیشت حاضر می شوم و وقت محشر رهایت نمی کنم .

عَلَی المَـوعِـدْ اَجی یَمکُم و لا اَبْـعَـدْ و اعوفْ عَنْـکُم . مُحامیکُم وَ حَگ حِیدَرْ مُحامیکُم . هَله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُم.
در وقت دیدار پیشتان می آیم و دور نمی شوم و رهایتان نمی سازم .پشتیبانتان هستم به حقّ حیدر پشتیبانتان هستم . خوش آمدید ای زائرانِ من . خوش آمدید.
یَـا هَـلْـشایِلْ رایه وْ جایْ گاصِدنی . تِـعْـرُف رایَتَـکْ بی مَن تُذَکِّـرْنی ؟ بِلـگِطَعو چْفوفه وْ صاحْ اِدْرِکْـنی . صِحِتْ وَیلاه یا اخویه وْ ظَهَرْ مِحْنی .
ای آنکه پرچم را برداشته ای و آمده ای قصد دیدارم کنی . می دانی پرچمت مرا یاد چه کسی می اندازد ؟به آن دست بریده که فریاد زد : مرا دریاب . فریاد زدم بی برادر شدم و اندوهم بر من آشکار شد .
کِسَرْ ظَهری سَهَمْ هَجْـرَکْ . نِفَدْ صَبری بَعَدْ عُمـرَکْ . اُوَصّیکُمْ عَلَی الرّایِه اُوَصّیکُمْ . هَـله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُم .
تیر هجرانت کمرم را شکست . بعد از زندگی تو صبرم به پایان رسید . شما را به پرچم سفارش می کنم . سفارش می کنم . خوش آمدید ای زائرانِ من . خوش آمدید.
یَا مَنْ قاصِدْ إلَیَّ و دَمْـعِه تِجْـریـهْ . اَعرُفْ حاجِتَکْ مو داعی تِحْـچیـهِ . وَ حَـگ نَحـْـرِ الرِّضیع اِلـحاجِه اَگضیهِ . یَا زائرْ عاهَدِتْ کِلْ عِلّه اَشْـفیهِ .
ای آنکه قصد مرا نموده ای و اشکش جاری است . حاجتت را می دانم نیازی نیست آن را بگویی .به حقّ گلوی شیرخواره حاجت را برآورده می کنم . ای زائر عهد کرده ام هر بیماریی را شِفا دهم .
اَخو زینب فَرَحْ بیکُمْ . هَله وْ مَرحَبْ یُنادیکُم . یُحَیّیـکُم اَبو الغیـره یْحَیّیـکُم . هَله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُم .
برادر زینب به خاطرتان شاد شد . خوش آمدید صدایتان می زند . مرد غیرتمند به شما درود می گوید . سلام می کند . خوش آمدید ای زائرانِ من . خوش آمدید.
زینبْ مَنْ تُشاهِدکُم تِزورونی ؛ تُنادیکُم لِوَنْ بِالطَّفّ تحضُرونی ! ما اَمْـشی یِسْره وْ لا یَسلِبونی . و لا بسیاطهم غَدَر یْضرِبونی .
زینب هنگامی که مشاهده می کند که زیارتم می کنید ؛ صدایتان می کند ای کاش در جنگ حاضر می شدید که مرا به اسیری نمی بردند و مرا غارت نمی کردند . و نه با تازیانه های خیانتشان مرا می زدند .
تُنادینی : أنَا الجیره وْ صَد عَنّی أبو الغیره . اَبَچّیکُم عَلی مْصابه اَبَچّیکُم . هَله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُم .
صدایم می زند : من دربندم و مرد باغیرت از من گرفته شد . شما را بر مصیبت به گریه می اندازم . به گریه می اندازم . خوش آمدید ای زائرانِ من . خوش آمدید.
 
س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه

اوست نشسته در نظر ، اوست گرفته شهر دل


یا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ
ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً
فَادْخُلِي فِي عِبَادِي
وَادْخُلِي جَنَّتِي
ای نفس آرام و ای جان مطمئن
در کمال رضایت به سوی خدای خودت بازگرد
در زمره بندگان من درا
و در بهشت من وارد شو
سوره فجر آیات 27-30
نصیب او در دایره قسمت، خون دل بود و چون پیشوای پارسایان، علی علیه السلام عمری را در اندوه و ناکامی به سر برد و از طعن و تهمت و دشنام و ناجوانمردی دشمنان نصیبی وافر یافت. با این همه هیچ گاه چون عیسا مسیح به درگاه خدا ننالید که "چرا رهایم کرده ای"، بل چون سالار شهیدان حسین علیه السلام گفت: رضی برضاک، تسلیما لامرک
(پیام دکتر عبدالکریم سروش به مناسبت درگذشت حضرت  آیت الله العظمی حسینعلی منتظری)
استاد بزرگواری تعریف می کرد که در آخرین دیدار با مرحوم منتظری، باز هم همان سوال قدیمی تکرار شد که حضرت آیت الله، چرا چند ماه دیگر صبر نکردید. شما که از وضع جسمانی مرحوم آیت الله خمینی باخبر بودید. چند ماه سکوت می کردید و بعد از رسیدن به مقام رهبری به جبران آنچه گذشته می پرداختید...
پاسخ مرحوم منتظری برای بسیاری که با گفتمان درون دینی هم دل و همراه نیستند قابل فهم و درک نیست. ایشان در پاسخ به تمامی این پرسش های مهم می گفتند که شما از کجا می دانید که من این چند ماه زنده می ماندم؟! اگر همان فردای آن روز مرگم فرا می رسید چگونه باید در بارگاه عدل الهی جواب این اهمال را پس می دادم ؟! مرگ دست خداست...
به تعبیری مقوله نظارت الهی، خوف انگیز است. ترس از خدایی که آدمی را به حال خود وا نگذاشته و در همه حال در زندگی آدمی جاری و ساری است. این نظارت همراه با خوف و حب الهی محصول تجربه ای دینی است. تجربه ای که آدمی را در درون و بیرون متوجه ناظری مهربان اما هراس انگیز می کند و او را باز می دارد از معاصی و منکراتی که باید از آن روی برگرداند و به سمت سویی هدایت می کند که باید به آن سمت گام بردارد.
آیت الله العظمی منتظری (ره) نمونه ای از مردان خدایی بود که که یک زندگی اخلاقی- عرفانی عاشقانه را برگزید و مثال عینی ای شد برای تمام کسانی که خواهان چنین زیستی هستند و پناه مومنانی شد خارج از زمان و مکان خاص که نیاز به راهبر و رهنمایی داشتند. 
هیچ چیز برای او به اندازه اخلاق، ارزشمند و گران مایه نبود. عمیقا به مفاهیم اخلاق درون دینی پایبند بود. مثال بالا مشتی نمونه خروارها ایمان ایشان به مفاهیم اخلاقی درون دینی بود. در تمام سال های زندان، مسئولیت و حصرو فشار، صبر می کرد. به خدا توکل می کرد. دعا می کرد. به جهاد نفس و امر به معروف و نهی از منکر اعتقاد داشت و در این جهت گام بر می داشت. عرفان مسلک بود. عرفان او عرفانی بود عاشقانه. نه از آنانی بود که می پنداشتند با زهد و ریاضت می توانند از پله های عرفان بالا روند. عرفان او عاشقانه بود.عرفانی که عشق رکن رکین آن است. عشقی که در طلب و ایثار معنا می دهد. دوست داشتن و دوست داشته شدن. فنا شدن و از تعلقات فارق شدن. سوختن و صابر بودن.
راز محبوبت او در میان دین باور و دین ناباور، جوان و پیر، زن و مرد، مومن و ملحد و کافر، مسلم و غیر مسلم و تمام این تقسیم بندی ها همین است. او به صورت پیشینی به اخلاق- عرفانی عاشقانه خود باور داشت. انسان را به صرف انسان بودن کرامت می نهاد و معتقد به بزرگی وعزیزی او بود. هنوز نظر گرانقدر او درباره بهائیان در یادمان است. در حالی که به عنوان یک فقیه و مجتهد اعلم اصولی هیچ نزدیکی ای با این آیین احساس نمی کرد و حتی در زمانش در رد آن نیز می کوشید اما هیچکدام اینها باعث نمی شد که اخلاق و حب انسان ها را وا گذارد و در راه حقوق آنان نکوشد. این اخلاق مداری در تمام شئون زندگی او جاری بود. از بخشش قاتلان فرزند تا شنوندگی درد دل ها و رنج های مورد ستم قرار گرفتگان.
آخرین نماز و نیایش ایشان در فیلمی یک دقیقه ای (منصوب به ایشان) + به تصویر در آمده است. نیمه شبی است. نیمه شبی که صبح آن روز سبک بال می شود و رها و مرگی که در دستان خدا است فرا می رسد و به زبانی آمیخته به بغض با معبود خود سخن می گوید. بدون هیچ شکایتی. بدون هیچ گلایه ای. ملتمسانه و طلب کارانه طلب یار را می خواند و چون تمام این سال ها بار دیگر زمزمه می کند که

إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ
خدایا تو را می پرستم و بس
یاری از تو می جویم و بس

س.ا.کوهزاد

- فکر کنم سه سال پیش در تارنمای روز منتشر شده بود.