۱۳۹۵ آذر ۲۰, شنبه

از جمله آداب اهل کتاب

به یاد استاد احمد منزوی، در اولین سالروز درگذشتش




«در اهدای کتاب گشاده‌دست بود. بدون استثنا با آن خط ناخوانا و دست‌های لرزان چند کلمه‌ای در آغاز کتاب اهدایی می‌نوشت. وقتی کسی کتابی برایش می‌برد، می‌گفت: در صفحه اولش بنویس و امضا کن. اگر هم کتاب از دیگری بود، می‌گفت: بنویس که از تو نیست، ولی تو آورده‌ای و به من هدیه کرده‌ای و تاریخ بزن! وقتی کتابی به او هدیه می‌شد، مانند یک بچه ذوق می‌کرد. با دست لرزان به دنبال مهرش می‌گشت. بعد استامپ پیدا می‌کرد، و مهرش را به چند جای کتاب می‌زد و آرام می‌شد! با این همه عشق به کتاب، کتابخانه و فیش‌هایش را در شهریور ۱۳۸۲ به مرکز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی هدیه کرد.»

محمدرضا زادهوش، احمد منزوی، آیینه پژوهش، سال ۲۶، شماره ۵، آذر و دی ۱۳۹۴ «+»


س.ا.کوهزاد

۱۳۹۵ آذر ۱۹, جمعه

به یاد میرزا حسن رشدیه


۱۸ آذر، سالروز درگذشت حاج میرزا حسن رشدیه تبریزی است. موسس مدارس نوین، یا بهتر بگوییم، پدر آموزش و پرورش جدید ایران. درد و رنجی که آن بزرگ در این راه متحمل شد، خود مثنوی‌ای است هفتاد من. مدارسش را ویران کردند، شاگردانش را تهدید کردند، نفی بلدش کردند، تکفیرش کردند. کار به سوء قصد به جان او و شاگردانش هم رسید. اما چه چیز باشکوه‌تر و والاتر و زیبا‌تر از اینکه نامت برای همیشه در تاریخ ایران بماند و یادت برای همیشه در حافظه تاریخی ایرانیان ماندگار شود!
خدایت رحمت کناد میرزا حسن.
«نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
متبرک باد نام تو»

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۵ آبان ۱۰, دوشنبه

آبادگان


بشود که تو از پی دادخواهی ما را به فریاد رسی!
آبان‌یشت ۱-۹

روز آبان از ماه آبان/دهم آبان، روز نیایش بغدوخت آناهیتا در فرهنگ ایران باستان است. روز جشن آبادگان. نیایش ایزدبانوی آب، باروری، فرهنگ، خرد و آبادانی، سرچشمه مهربانی و بخشش. حامی زنان و مردان؛ و پشتیبان ایران.

در اين روز حاجت از خداوند خواستن مبارک است.

(برهان قاطع)

*بیشابور، نیایشگاه آبان


س.ا.کوهزاد

۱۳۹۵ مهر ۲۰, سه‌شنبه

شهربانو؛ بانوی ایران‌زمین ۳


صفار قمی(۲۹۰ه ق) است که شاید برای اولین بار در کتاب «بصائر الدرجات» خود، شکل گسترده‌ای از این روایت[داستان شاهدخت شهربانو] را گزارش می‌کند که باید به طور کامل نقل شود. این حدیثی است که به امام پنجم، ابوجعفر محمد باقر(ع) بر می‌گردد:
وقتی دختر یزدجرد را نزد[خلیفه] عمر[بن خطاب] آوردند، دختران مدینه از بام‌ها به تماشای او آمدند و مسجد از پرتو جمالش نورانی شد. وارد مسجد که شد و چشم او به عمر افتاد، صورت خود را پوشانده گفت:«اه بیروز بادا هرمز»[به فارسی: اه پیروز باذا هرمز، اهورامزدا پیروز باد=خدا پیروز باد؟]. عمر خشمگین شده گفت:«مرا دشنام می‌دهد و خواست که به او حمله کند». امیرالمونین[امام علی(ع)] وساطت نمود و به عمر فرمود«تو را نمی‌رسد که چنین کنی! او را اجازه بده یکی از مسلمانان را برای خود انتخاب نماید سپس بهایش را [از آنجا که او کنیز است] در سهم آن مرد حساب کن». عمر به دختر گفت:«انتخاب کن!» او جلو آمد و دستش را بر سر حسین[بن علی(ع)] نهاد. امیر مومنان پرسید:«نام تو چیست؟»، دختر جواب داد:جهان‌شاه[به فارسی: شاه‌ جهان]»، [حضرت] علی(ع) اضافه کرد:«شهربانویه نیز [به فارسی:بانوی سرزمین+پسوند معروف ایرانی «یه»]. سپس حضرت رو به حسین[ع] کرد و به او گفت:«ابوعبدالله [کنیه امام حسین(ع)] فرزندی از این زن برای تو متولد می‌شود که بهترین فرد روی زمین است» [یعنی امام علی ین حسین زین‌العبدین(ع)].
در روایت صفار چند نکته قابل توجه است؛ ایرانی‌گری و خانواده سلطنتی هویداست. به نظر می‌رسد که برای اولین بار در متن، از عبارات فارسی استفاده شده است. اگر چه جمله فارسی بسیار کوتاه است، روش نثر، خیلی قدیمی‌تر است و به سبک اصطلاحاتی است که زندانیان جنگی ایرانی به کار می‌بردند. اگر برداشت نگارنده از جمله درست باشد، هدف آن تاکید بر پارسایی(بخوانید یکتاپرستی) شاهزاده است و نه حتما ایمان مزدایی او. در اینجا، وساطت حضرت علی است مسلما بیش از هر چیزی حایز اهمیت است. حضرت علی با علم به غیب و آینده، شاهزاده را می‌شناسد و از سرنوشتی که در انتظار اوست، آگاه است. دفاع از شاهزاده و همدستی کامل با او، و سخن گفتن به زبان وی و تاکید حضرت علی بر والاتباری او(آزادی در انتخاب شوهر) واکنش تند او در برابر عمر، توضیح روشن او که نمی‌تواند از عهده خواسته شاهزاده برآید و این خواسته ورای اوست، پیش‌گویی تولد امام آینده، همه اینها توجیه‌کننده اشاره به «فره» ایزدی است که توسط شاهزاده منتقل می‌شود و حقیقتی که این «فره»(فروغ) حتی می‌تواند مسجد پیامبر را در مدینه، جایی که خلیفه حکومت می‌کند، تابناک نماید.
هنگامی که ما به اهمیت تصور «نور» در امامیه توجه کنیم، این اطلاعات اهمیت بسزایی می‌یابد. به طور خلاصه می‌توان گفت نور ولایت حامل علم باطنی و فره‌مندی است که از راه نطفه منتقل می‌شود و از امام به امام انتقال می‌یابد. بدین ترتیب، از حضرت علی بن الحسین زین‌العابدین(ع) به بعد، امامان حامل نور دوگانه‌اند: نور ولایت که از حضرت علی (ع) و فاطمه (س) (وبنابراین از حضرت محمد«ص») منتقل گردیده و «فره ایزدی» که از شاهان باستان ایران، توسط [شاهدخت] شهربانو. سرانجام،... این اولین متنی است که در آن شاهزاده ساسانی با این نام (شهربانویه) خوانده شده است. این چرخش معماگونه عبارت که بین حضرت علی (ع) و شاهدخت رد و بدل می‌شوند، شخص را به این سوال وا می‌داد که آیا این واقعا یکی از اسم‌های شاهزاده است که حضرت علی (ع) آن را آشکار می‌کند و یا اینکه حضرت علی (ع) این نام را به عروس آینده خود می‌دهد. به هر حال، این پاسداری و همدستی میان طرفین غیر قابل انکار است.
محمدعلی امیرمعزی، ریشه‌ها و باورهای عرفانی تشیع، [شاهدخت] شهربانو، بانوی ایران‌زمین و مادر امامان، میان ایران پیش از اسلام و شیعه امامی، ص۷۶-۷۷
* تصویری از داخل آرامگاه/محل زنده‌میری منسوب به شاهدخت شهربانو در کوهی به نام او در حومه ری

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۵ مهر ۱۹, دوشنبه

شهربانو؛ بانوی ایران‌زمین ۲

اسطوره عاشورا، شاهدخت شهربانو و سرانجام اسطوره بنیادین

واپسین بازگفت اسطوره اژدهای خشکسالی و پهلوان/ایزد باروری_ و نقطه پایان آن تا امروز _ شکست پهلوان/ایزد باروری و پیروزی اژدهاست_در همان بابل _ در داستان کربلا [سال ۶۱هجری]؛ که بازتاب آن در شبیه‌خوانی ایرانی [=تعزیه] نه‌تنها دریغی بر حقی، که به گونه‌ای نمادین مویه‌ای بر ایران است[...]
گویند که دو خواهر _دو دختر یزگردشاه_ به اسیری در می آیند؛ اما با پوشاندن آنها و به سخن در آمدن یکی از آن دو که گفت «اُف_ بیروج بادا هرمز [وای_ روزگار هرمز سیاه شد] _که پیروزمندان ، نفرین به خود پنداشتند، و میانجیگری بخردانه امیر سپس تر پیروان؛علی، این بخت را می یابند که چون آزادگانی که بوده‌اند، برای خود همسری برگزینند. شگفت‌آور است که نام شاهدخت اسیری که به سخن درآمد شهربانوست _یادآور شهرزاد و شهرناز_ که با این جدایی، در نقش نمادین هر دو خواهر اسطوره‌یی ، به همسری امام حسین [فرزند علی؛ و جانشین پهلوان/ایزد باروری] در می آید.
شهربانو _ خواهری که لب به سخن باز کرد _ با ناپدید شدن خواهر دوم؛ و به جای هر دو، همچون نمونه های پیشین خود، این فر را دارد که همسرش را به پادشاهی [دست‌کم معنوی] ایران برساند و در آن استواری بخشد؛ و این گونه است که با این خویشی افسانه‌ای، امام حسین و خاندان علی، چون برگزیدگان دارای فر ایزدی، بزودی، در چشم ایرانیان شعوبی به کالبد نمادهای ستمدیدگی در می آیند؛ و ستایش آنان تا آنجا می رسد که علی را پدر خاک، ازدهاکش، شیرخدا، و وارث آرمانی پادشاهی یزدگرد می شناسند؛ و گویند لبه‌های دوگانه شمشیرش نشان جانشینی پیمبر عربی و پادشاه ایرانی هردو است. و با دوباره‌سازی همین تندیس شیر اژدهاافکن زدوده شده، و زیاده‌روی در آویختن به وی است که رفته رفته دسته‌ای وی را به مبالغه ایزد شمرند؛ و در جایگاه آیینی شاهان ایران است که _خود به خود_ چون بازتاب زمینی مهر/بهرام [ایزد نیرومند باروری و روشنی و پتیاره‌کشی، دادگری، پیمان؛ که نمدار جانوری‌اش شیر است و نمدار سپهری‌اش خورشید] با آب پیمان می یابد چنان که وی را ساقی کوثر خوانند و بر آنند که روز رستاخیز نیکان را به دست خود آب می نوشاند؛ به این نشان که کنار آبگیری_بر خم_ به امیری پیروان پیامبر گزیده شد. و با این همسری است که حتی امروزه هم در آیین‌های سوگواری، امام حسین را شاه حسین و شاه شهیدان، و فرزندان خاندان وی را شاهزاده می خوانند، و نقش پهلوان/ایزد باروری را در وی باز می یابند، و گاه فرمانروایان دیگر تاریخ اسلامی را غاصب می شمرند.
دشمن بر تخت‌نشسته، خلیفه یزید[تصویر دیگر ضحاک یا ارجاسب] چون اهریمن، حیله‌گر و کودن به چشم می آید؛ و اژدهای خشکسالی، در ترکیبی سه‌سر[سرداران او: ابن زیاد، ابن سعد، شمر ذی‌الجوشن] نشان داده می شود.[...] چون اژدهای خشکسالی که ابرهای باران‌زا را در شکمخود یا غاری زندانی می کرد، آب را بر پهلوان/ایزد باروری می بندند. امام حسین و برادرش عباس[که از دو مادرند]، همان دو سطح آسمانی و زمینی ایندر و ترینه را در جنگ با اژدها به نمایش در می آورند. همال و همتای پهلوان/ایزد [عباس علمدار که سرسپردگی سرباز مهری را نیز دارد] کنار آب، تشنه می میرد؛ و پهلوان/ایزد باروری، نیایش پیروان، او را در برابر اژدها نیرو می بخشید و پیروزی می رساند، با خاموشی نیایش پیروان[آنها که از او روی می گردانند؛ خیانت کوفیان] در هم می شکند؛ و گرچه پیش از شهادت، می کوشد شهربانو[رختاب دو خواهر اسیر] را با سپارش به گریز سوی ایران، و دور شدن از هنگامه، رهایی بشخد، ولی یورش اژدهای خشکسالی با مرگ پهلوان/ایزد، و اسارت بستگان لب تشنه‌اش[نیمه قدیسان=آب‌تنان آسمانی باستان] به چیرگی شاه/اژدهای ویرانگر می کشد، و تنها آبی که پیروان نیازمند برکت را باز می رسد، اشک چشم ایشان است!
در شبیه‌خوانی [تعزیه]_نمایش مردمی نبرد اژدهای خشکسالی و پهلوان/شاه باروری_ درفش و پوشش ستمدیدگان سبز‌آبی، یا نیلی رنگ همسان با رنگ ویژه کشاورزان ایران است؛ و جامعه و درفش دشمنان ایشان که آب را بریده‌اند، سرخ/ارغوانی رنگ، همسان با رنگ ویژه ارتشتازان ساسانی یا سپاه پنداشته پیش‌تر یا سپس‌تری؛ نکته‌ای که_ دست‌کم_ شبیه‌خوانی را نه‌تنها با یاد خیزش شکست‌خورده روستاییان ستمدیده مزدکی، که با تکرار آن در خیزش‌های رهایی‌جویانه سده‌های نخست اسلامی ایرانیان نیز پیوند می بخشد. شهربانو_دارای فر شاهی_ که چون رخوار پیشین بغبانو اردوی سور آناهیتا_ و سر پرستشگاه خوارشده او_ همسری با پهلوان/شاه باروری را به نمایش درآورده بود، به سوی خاستگاه خود ایران پای در رکاب می نهد.
رهایی‌جویی شهربانو از چنگ دشمنان ستمدکار، به زنده از جهان رفتن، و ناپدید شدن وی از چشم دنبال‌کنندگانش در دل کوه می انجامد. مضمونی اسطوره‌ای که در فرهنگ ایران بارها آمده[ناپدید شدن کی خسرو در کوه و بهرام گور در غار] و چون اسطوره سیاوش، و سپس اسفندیار، که بر مرگ پهلوان پیش از نشستن بر جایگاه سزاوار خود_ استوار است، این بار نیز پهلوان چون نمونه‌های باستان_جای سزاوار خود را در آسمان، دل مردمان به دست می آورد. اسطوره که در باستان در جشن بهاری و آغاز سال کشاورزی_ چون اعلام پیروزی پهلوان/ایزد و برنشستن او_ در نمایشی آیینی بازخوانی و بازی می شد، در شکل تازه‌اش، همچنان در آغاز سال آیینی_ولی قمری_ و در کالبد نمایشی[شبیه‌خوانی] بازخوانی و بازی می شود.

- در این بازگفت از سرنوشت شهربانو، زینب همراه نقش خودش، پناه و سرپرست اسیران، نقش خواهر دوم ناپدیدشده اسطوره را نیز نیز به نمایش در می آورد. بازسازی دو خواهر کنار هم، به گونه خواهر پهلوان، و همسر او، دشوار نبوده است، تا بار دیگر _به‌ناچار و از سر درد_ از هم جدا شوند، و بدین ترفند، جدایی ناگفته تاریخی دو خواهر کنار هم بازسازی و یادآوری شود. شخصیت ستوده زینب به خوبی این فرصت را می داده است. سرپرستی وی بر تشنگان و چیرگی او بر سخن در تاریخ‌ها آمده؛ اینجا نیز سخن رهایی‌بخش زیور اوست؛ و پیوندش با امشاسپند‌بانوی زمین در تعزیه‌نامه به روشنی آمده آنجا که زمین به خواهش او شمر بدخواه را تا کمر خشک و سنگ می کند و باز به خواست وی رها می سازد. از سوی دیگر ستایش ستودگان دینی از شهربانو، سخن گفتنش با اسبی گزیده، و به ویژه آگاهی‌اش از رویدادهای آینده_ و اینکه آنها را چون ماموریتی آسمانی پذیرفته، شخصیت ایزدی او را می نمایاند؛ و گفتگوی وی با غیب آن را کامل می کند. پیوند شهربانو با آناهیتا و اسپندارمذ روشن است. او، که معنای نامش یادآور آبادی، و معنای مخالف نامش،شهرتاز، یادآور یورشگران ویران‌ساز در اسوره باستان است، و اسوره مردمی سینه به سینه گوید آب، مهر اوست[ و نخست چون اسیر و عروس، و سرانچام با تشنگی و اشگ_ آن هم کنار آب_ دیده می شود] هم باروری مادرانه آناهیتا را دارد که در فرزندآوری و شیردهی‌اش دیده می شود، و هم دوشیزگی هرباره وی را که اساطیر کوی و پذر از آن یاد می کند؛ و از سوی دیگر سخن گفتنش با کوه، و ناپدید شدن در آن، پیوستگی‌اش با اسپندارمذ ایزدبانوی زمین به نمایش در می آید. سخن رهایی‌بخش در سخن گفتن شهربانو با کوهی که در آن برای همیشه روی نهان می کند_ و پناه خواستن از وی_ بار دیگر خود را نشان می دهد. افسانه همانندی درباره خواهر دوم اسیر_نازبانو یا نیک‌بانو یا کیهان‌بانو_ و گریزش از تازیان، و فریاد رهایی خواهی‌اش از کوه، و پناه دادن کوه به وی، میان بهدینان یزد بر زبان‌هاست. همچنان که گناه بردن یزدگردشاه به آسیا[=غار=دخمه]_ که در تاریخ‌ها آمده_ پایان شهریاران بود، پناه بردن افسانه‌ای شهربانو[و خواهرش] به کوه نیز سپردن سرنوشت شهرزاد و دین‌آزاد هزارافسان به وارثان آن است که شاید همزمان، به ترجمه آن_چون غنیمتی_ می اندیشیدند.
بهرام بیضایی، هزار افسان کجاست؟، سرانجام اسطوره، صفحه ۲۸۶-۲۸۹
* تصویری از آرامگاه شاهدخت شهربانو، دختر شاهنشاه یزدگرد سوم، همسر امام حسین و مادر امام سجاد و دیگر امامان شیعه در دامنه کوهی به نام او در حومه ری

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۵ مهر ۱۸, یکشنبه

شهربانو؛ بانوی ایران‌زمین ۱



«بانو»، لقب باستانی [ایزدبانو] آناهیتا است. از اوستا به بعد، این الاهه را با نام «اردوی سورابانو» می خواندند. در مدارک پهلوی هم، لقب‌های «بانو» یا «آبان بانو»(بانوی آب‌ها) با اناهید «اردویسور» یا «اردویسورامشاسفند» ارتباط داده شده‌اند. با اقتباس و استفاده از این منابع، [مری]بویس به کتیبه‌های «اصطخر» فارس و «پیکولی» اشاره می‌کند که در آنها اناهید را «بانو» خوانده‌اند. اگر نشانی از بنایی مربوط به پیش از اسلام، در کوه بی‌بی‌ شهربانو دیده نشده است، بویس با استناد به «تواریخ هرودت» برای حمایت از ادعای خود، به این باور است که کوهی یا صخره ای ساده واقع در نزدیکی چشمه آبی(که در مورد بی‌بی شهربانو چنین است) می‌تواند معبدی باشد برای پرستش اناهید. بویس حتی باور دارد که القاب شاهزاده ساسانی در متون شیعه مثل «شهربانو» (بانوی ایران‌زمین)، «شا‌ه‌بانو» و «جهان‌بانو»، احتمالا القاب اناهید مدت‌ها پیش از اسلامی شدن این زیارتگاه بوده‌اند.
آنچه نظریه ارتباط میان اناهید، الاه آب/ باروری، و شهربانو، مادر امامان (ع) را تقویت می‌کند، این است که در بسیاری از روایت‌های مردمی داستان شاهزاده، وی را «حیات‌بانو» بانوی زندگی خوانده‌اند. رابطه میان حیات، آب و باروری مسلم است. در باورهای میترایی و باورهای مردمی مزدایی اناهید، مادر میترا/ مهر، باکره است؛ بنا بر بعضی باروهای مردمی امامی، شهربانو هم، اگر چه مادر است، باکره است. افزون بر این، رفتن به زیارت بقعه در شهر ری انحصارا مخصوص زنان است (و در موارد بسیار نادری سادات مرد، که از فرزندان امامان محسوب می‌شوند و به عبارتی «پسران» شهربانو)؛ ولی اکثرا زنانی که باردار نمی‌شوند برای درمان و بارداری به زیارت بانوی شهر می‌روند؛ سنتی که از زمان باستان تا به امروز همچنان ادامه دارد.
همگرایی بین ایران قبل از اسلام و شیعه امامی با اثرمندی شهربانو در بعضی از مناسک که به همسر امام سوم (ع) اختصاص داده شده همچنان مورد تایید است. قربانی‌هایی که نذر بی‌بی شهربانو می کنند - اسب، گاوه و گوسفند- همان‌هایی هستند که نذربانو پارس/اناهید در عقدا نزدیک یزد می‌شوند. اساسی‌ترین نذری که در زیارتگاه ری صورت می‌گیرد، یک کاسه آب است. عنصری طبیعی که اناهید، الاهه آن است. در بعضی از مناطق خراسان، از میان مراسم سوگواری دهه اول محرم برای بزرگداشت شهدای کربلا، مرثیه‌ای (ماتم و نوحه) که به شهربانو اختصاص داده شده و اغلب به نام «وداع شهربانو» خوانده می شود، جایگاه مهمی دارد. دسته هایی که این نوحه‌ها را می خوانند همیشه از کنار قبرستان زرتشیان (قبرستان گبرها) می‌گذرند؛ اگر از کنار این قبرستان نگذرند مردم باور دارند که روستاهای‌شان قربانی خشکسالی با سیل می‌شوند، به عبارتی بلایایی طبیعی که با آب ارتباط دارند.
نگارنده چند زن زرتشتی را از منطقه کرمان می‌شناسد که مرتب به زیارت بی‌بی شهربانو در شهر ری می‌روند. این موردی جداگانه نیست. واضح است که آنها باید خود را در میان انبوه زنان زائر مسلمان پنهان کنند. اگر چه صریحا به زبان نمیاورده‌اند، ولی کاملا متحمل است که آنها برای پرستش بانوی آناهید معروف به این زیارتگاه می‌روند. ج.شابی چه بجا گفته است که «برای بقا در عصری که گذشته را نفی می‌کند، گذشته باید پوشیده و پنهان پیش رود».

محمدعلی امیرمعزی، ریشه‌ها و باورهای عرفانی تشییع، شهربانو، بانوی ایران‌زمین و مادر امامان؛ میان ایران پیش از اسلام و شیعه امامی، ص. ۹۶-۹۸

- تصویری از مقبره بی‌بی شهربانو در شهر ری، مزار منسوب به شاهدخت شهربانو


س.ا.کوهزاد


۱۳۹۵ مهر ۹, جمعه

آمدی کاتش در این عالم زنی

هشتم مهر، روز بزرگداشت حضرت مولانا است. افراد زیادی روی اشعار مولانا آواز خوانده اند. اما به نظرم اگر آن حضرت این آواز مثنوی بیات اصفهان استاد شجریان را می‌شنید، او هم استاد بزرگ ما را غرق در بوسه می‌کرد! به ویژه آنجا که به این ابیات می‌رسد ...

شمع عالم بود لطف چاره گر
شمع را پروانه کردی عاقبت
جان جانداران سرکش را به علم
عاشق جانانه کردی عاقبت



س.ا.کوهزاد





۱۳۹۵ شهریور ۲۴, چهارشنبه

نمی‌دانی مگر دردم؟!

از لحظه‌های ناب و شورانگیز زندگی آنجاست، که استاد شجریان در آواز شور؛ به این ابیات حافظ می رسد که

فرو رفت از غم عشقت دمم، دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی، نمی‌گویی برآوردم
به سامانم نمی‌پرسی، نمی‌دانم چه سر داری
به درمانم نمی‌کوشی، نمی‌دانی مگر دردم







س.ا.کوهزاد

۱۳۹۵ شهریور ۱۵, دوشنبه

از کیفری که تو می‌دهی!




آنگاه صدایی بلند از معبد شنیدم که به آن هفت فرشته می‌گفت: 
«بروید و هفت پیالۀ خشم خدا را بر زمین فروریزید.»
آنگاه شنیدم که فرشتۀ نگهبان آبها چنین گفت:
«تو عادلی در این حکمها که کردی،
تو که هستی و بوده‌ای، ای قدّوس؛
زیرا که آنان خون مقدّسان و انبیای تو را ریختند،
پس به آنان خون دادی تا بنوشند
که سزایشان همین است!»
و شنیدم از مذبح پاسخ آمد که:
«آری، ای خداوندْ خدای قادر مطلق،
حق است و عدل، کیفری که تو می‌دهی.»

- مکاشفات یوحنای رسول، باب شانژدهم
سر در کلیسای جامع اتین قدیس، بورژ


- عکس را هم خودم چند سال پیش گرفتم. 


س.ا.کوهزاد

۱۳۹۵ شهریور ۱۳, شنبه

ای صبا! مژده دلدار بیار


استاد شجریان؛ آوازی در ابوعطا بر روی غزل حافظ دارد که هر وقت آن را گوش می‌کنم دگرگونم می‌کند، از خود بی خود می‌شوم و شور عجیبی تمام وجودم را می‌گیرد. حس غیر قابل وصفی دارم آنجا که می‌‌خواند:
"به وفای تو
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز
بی غباری که پدید آید از اغیار بیار"
یا آنجا که:
"شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده گلزار بیار"
و آنجا که با این بیت تمام می‌کند:
"روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار"


خداوند خسرو آواز ایران را در پناه خودش حفظ کناد و امیدوارم که هر چه زودتر خبرهای خوبی از روند درمانی و سلامتی ایشان به ما برسد. 




س.ا.کوهزاد

۱۳۹۵ مرداد ۲۳, شنبه

کتاب «تن‌تن و سندباد» و امانتی که باید پس داده شود


چهارم ابتدایی بودم یا پنجم. دقیق یادم نیست. کتاب «تن‌تن و سندباد» را از کتابخانه مدرسه به امانت گرفتم. کتابخانه که نبود. یک قفسه کتاب بود که کسی هم سال به سال به آن سر نمیزد. روزی ناظم مدرسه به من و یک نفر دیگر گفت: این قفسه کتاب‌ها را مرتب کنید. ما هم رفتیم و کتاب‌ها را جمع و جور کردیم و دستی هم به سر و روی آنها کشیدیم. همان زمان بود که این کتاب را دیدم. نامش جذبم کرد. اجازه گرفتم و برداشتمش. متن را یک نفس خواندم. داستان کتاب هم جذاب بود. الان که نگاه می‌کنم با اینکه کمی شعاری بود، اما به هر حال حقیقتی را نشان مي‌داد. پهلوانان ایرانی، قهرمانان غربی را در رزم و جنگ تن به تن شکست می‌دهند، اما وقتی آنها این در را بسته دیدند، از پنجره ماهواره و به اصلاح امروز با جنگ نرم وارد شدند. دروغ هم نمی‌گفت. به هر حال این اتفاق افتاده است. اما خود آن کتاب امانتی سرنوشت دیگری هم داشت. از کتاب خوشم آمد و دیگر آن را پس ندادم! می‌دانم کار نادرستی کردم. اما این خوره کتاب‌بازی، نه الزاما کتاب‌خوانی، از همان بچگی در من وجود داشت. اصلا در کتم نمی‌رفت کتابی که هرگز توسط کسی خوانده نمی‌شود را دوباره ببرم و پس بدهم! البته یک نفر باید همان موقع گوشم را می‌کشید و می‌گفت: برو عین این کتاب را بخر! نه اینکه از مدرسه کش بروی!
خلاصه اینکه این کتاب را پس ندادم. آنجا هم بی در و پیکرتر از این بود که دنبال کتاب‌های امانت گرفته شده بروند! به نظرم هنوز این کتاب را در خانه دارم. فکر می‌کنم داخل یک سری از کارتون‌های کتاب‌های قدیمی‌ گذاشته‌ام. این کتاب بیست و اندی سال پیش منتشر شده. در واقع همان زمان هم این کتاب را خواندم. الان دیدم که آیت‌الله خامنه‌ای هم یادداشتی بر این کتاب نوشته بود. اما نمی‌دانم چرا با بیست و دو سال تاخیر از یادداشت «رونمایی» شده! از همه اینها گذشته، پیشنهاد می‌کنم این کتاب را برای بچه‌های خودتان بخرید. لااقل با روایت‌های دیگری از یک مواجهه یا تقابل فرهنگی آشنا می‌شوند. این مواجهه همیشه خوب و خرم و صاف و ساده نبوده. گاهی هم یک دعوا و درگیری در آن وجود دارد. بچه‌ها نیاز دارند گاهی از این زاویه هم به چنین مسائلی نگاه کنند. بعد هم در دفتر یادداشتم نوشته‌ام که در اولین فرصت که برگشتم ولایت، کتاب را به کتابخانه «دبستان طلوع» یا «شهید محمد حسین حقیقت» پس بدهم و یک نسخه از آن را برای کتابخانه شخصی‌ام بخریم. امانت را باید پس داد. حتی اگر سال‌ها از وقت پس دادن آن گذشته باشد.


- متن یادداشت آیت‌الله خامنه‌ای بر این کتاب را در اینجا بخوانید «+»

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۵ مرداد ۲۲, جمعه

تو همانی که پیش از این بودی!

- هر روز ساعت ده صبح؛ کامیونی کوچک، جلوی ورودی دانشگاه سوربن می‌ایستد و چند نفر از آن ماشین پیاده می‌شوند و شروع می‌کنند به علم کردن بساط‌شان. تیپ و چهره‌شان گویا است. از چند کیلومتر دورتر هم می‌شود آن روسری‌های قرمز و مانتوی‌های سازمانی را شناخت. البته زنان دیگری هم هستند! زنانی بدون روسری‌، که الان و احتمالا، نمونه‌ تساهل مذهبی در سازمانی‌اند، که روزی دستور طلاق سازمانی همه اعضا خود داده بود! و البته مردانی که کم‌کم وارد دوران کهن‌سالی می‌شوند. اما توگویی در تصورتشان هیچ تغییری ایجاد نشده. همان مردگی و بی‌تفاوتی در چهره‌شان. می‌آیند و یک نیمچه خیمه‌ای می‌زنند و تخته‌ای رو به رویش می‌گذارند و کتاب‌ها و جزوه‌های افشاکننده رژیم ملاها را می‌چینند و بعد شروع می‌کنند با مردم صحبت کردن. شاید سال‌هاست که حرف‌هایشان تغییری نکرده. لااقل در طول این مدتی که من آنها را می‌بینم حرف‌هایشان تقریبا عوض نشده. حتی آدم‌ها هم بسیار کم تغییر می‌کنند. اگر هم عوض شوند، انگار موجوداتی‌اند که هیچ تفاوتی با هم ندارند. نه در ظاهر و نه در باطن. حتی در جمله‌هایی که به مردم می گویند هم معمولا یک چیز است. از اعدام‌ها صحبت می‌کنند و اینکه در طول دوران ریاست جمهوری روحانی اعدام‌ها افزایش یافته. از حمایت ایران از بشار اسد حرف می‌زنند. و چیزهایی شبیه به این. آخرش هم برای خالی نبودن عریضه، یک امضایی در محکومیت این اقدام‌ها از رهگذران می‌گیرند. همان امضاهایی در که در رسانه‌های خودشان، و به صورت روزانه از آنها صحبت می‌کنند. مثلا اینکه صدها نفر از مردم فرانسه از شورای ملی مقاومت اعلام حمایت کردند! از هر شصت هفتاد نفر هم یکی می‌ایستد و نگاهی می‌اندازد و گاهی هم امضایی می‌کند. آنکه با ایران مختصر آشنایی دارد، طبیعی است که حتی یک لحظه هم درنگ نمی‌کنند. اگر هم ایرانی‌ای پیدا شود که حتی با نیت خیر اعتراضی کند، ناگهان آن خنده‌های مصنوعی و رفتار مودبانه این الگوهای اسلام میانه‌رو و دموکراتیک و سکولار! تبدیل به کثیف‌ترین و زشت‌ترین فحش‌ها و تهمت‌ها می‌شود. بخ شخصه شاهد بودم که چگونه به همین دلیل به دختر جوانی فحش‌های رکیک و وقیحانه‌ای می‌دادند. در میان این بازار شام، کلی هم پوستر و تابلوی‌هایی از عکس‌های اعدام‌های علنی بیست سال اخیر یافت می‌شود که معمولا در این چند سال تغییری نکرده. اما چند عکس و تصویر است که گاهی تغییر می‌کند. عکس‌هایی که در جلوی میزشان می‌گذارند. آنهایی فکر می‌کنند همگان باید آنها را ببینند. این عکس‌ها بسته به حوادث روز، بسته به اینکه باد به کدام طرف بچرخد، تغییر می‌کند. مثلا زمان اسیدپاشی‌های اصفهان، عکس‌های آن دختران معصوم را گذاشته بودند. یادم هست که دو سال پیش وقتی دواعش شروع به خروج کردند، در رسانه‌های خودشان و با لحنی حماسی، از قیام «عشایر سنی عراق» صحبت می‌کردند و برخی از عکس‌های بساطشان را هم به این موضوع اختصاص داده بودند. از دخالت‌های ایران در هلال شیعی و از این چیزها حرف می‌زدند. و این داستان هنوز هم ادامه دارد. و باز بسته به اینکه باد از کدام طرف بوزد. دیروز داشتم از محل خیمه‌شان می‌گذشتم. ناگهان چشمم خورد به عکس کشیش کهنسال فرانسوی که چند هفته پیش، دو عضو داعش او را در کلیسایش سر بریدند. همان دواعشی که دوسال پیش از آنها به عنوان عشایر سنی نام می‌بردند! بعد هم نوشته‌ای گذاشته بودند که جمهوری اسلامی را با داعش مقایسه کرده بود. با رهگذران هم همین صحبت را می‌کردند. اینکه ببنید! داعش و جمهوری اسلامی هر دو عین هم هستند و جهان آزاد باید در برابر این دو نهاد تروریستی متحد بشود. و ما بهترین متحد دنیای آزاد برای این مبارزه هستیم!
- این البته حرف امروز برادران و خواهران مجاهد نیست. سال‌هاست دارند برای کشورهای غربی و عربی از همین جنس خوش رقصی‌ها می‌کنند. به هر حال زندگی هزینه دارد. در غرب زندگی کردن و شرافتمندانه زیستن و ماندن، کار راحتی نیست. تمام این سال‌ها باید یک جوری زندگی می‌کردند. آنها هم در طی این‌سال همین طور زیسته‌اند. کم‌کم نسلشان هم دارد از بین می‌رود. اما طبق یک اصل، برادران و خواهران مجاهد از بین نمی‌روند. تنها از شکلی به شکلی دیگر تغییر می‌کنند. امروز آن تصویر موسی و اشرف دیگر به درد نمی خورد. آخرین بازماندگان آنها هم یا در لیبرتی‌اند و یا در این سوی و آن سوی دنیا ویلان هستند که دستوری برسد که چه باید بکنند. اما الان در کنار آن مردان، با سبیل‌های یک جور و کت و شلوارهای سری دوزی شده و زنان مانتو شلوارپوش و با روسری‌های همرنگ، با پدیده‌های غریبی مواجه می‌شوید. من دختر جوانی را دیدم که مینی‌ژوپی پوشیده بود و دلبری آنچنانی می‌کرد اما در عین حال عضو یک نهاد به اصلاح حقوق بشری مربوط به مجاهدین بود و دفاع شگفت‌انگیزی هم از آنان می‌کرد.

به قول مرحوم پدربزرگم که می‌گفت: دشمنانت دو دسته‌اند. یا گرگ اند یا روباه. از دسته دوم بیشتر بترس. روزنامه‌نگار، فعال حقوق بشر، استاد دانشگاه، فعال دانشجویی سابق، تحلیلگر فلان مرکز، پژوهشگر بیسار برنامه تحقیقاتی و کرور کرور از این چنین القاب و عنوان‌هایی که اگر چه دیگر در ظاهر شبیه آن الگو‌های مجاهدین نیستند، اما خط و ربط آنها چیزی جز همان مجاهدان عبوس و خسته و کهن‌سال نیست. کلیدواژه‌ها یکی است. نتایج و خط سیاسی واحدی را دنبال می‌کنند. حتی گاهی با کمی پیگیری در مورد هزینه‌ها، می‌بینید که از منابع یکسانی تامین می‌شوند. اگر نمی‌توانند به صراحت از سازمان مورد حمایتشان دفاع کنند، از خط آنان دفاع می‌کنند. مهم هم همین خط سیاسی است. اینکه کسی عضو آنها است یا نه، به نظرم چندان اهمیتی ندارد. این خط سیاسی است که در برخی از این برنامه‌ها هم می تواند بین طیف‌های به ظاهر متضادی وحدت ایجاد کند. چه پژوهشگر فلان مرکز مربوط به لابی‌های اسرائیل باشید و چه مسئول فلان پروژه دانشگاهی در مورد سوریه و داعش، و چه در فلان سازمان حقوق بشری کار کنید، ناگهان در یک بزنگاهی، همگی به این نتیجه می‌رسید که جمهوری اسلامی عین داعش است! هر آدم عاقلی هم می‌تواند تصور کند که ضرورت برخورد جامعه جهانی و کشورهای قدرتمند با داعش و به قول آنها نمونه شیعه آن! به چه طریق باید باشد!!! یعنی بازکردن در دخالت خارجی در ایران، یعنی توجیه حمله نظامی احتمالی به ایران، یعنی حمایت از تحریم‌های ظالمانه و غیرقانونی‌ای که کمر مردم را در طی چند سال شکست و عزت و شرافتشان را نشانه گرفت، یعنی تلاش برای احیای تحریم‌ها، یعنی برنامه‌ریزی برای ناکارآمد نشان دادن برجام، یعنی کوشش در جهت منافع عربستان و اسرائیل در خاورمیانه به هر بهانه‌ای مانند حوادث سوریه یا یمن یا حمایت فعالیت گروه‌های تروریستی و شبه نظامی در شرق و غرب کشور به بهانه‌های مختلف.و این یعنی از بین بردن بذر هویتی به نام امید و یعنی پاشیدن بذر یأس و ناامیدی در برابر تلاش و مقاومت مردم ایران برای اصلاح و بهبود شرایط سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی داخل کشور.
- غروب که می‌شود، و با اتمام ساعت کاری، آن خیمه و بساط از جلوی دانشگاه سوربن برداشته می‌شود. ماموران به خدمت، کار امروزشان تمام شده و می‌روند تا استراحتی کنند و فردا در این مکان یا مکان دیگری دوباره میزشان را برقرار کنند. سال هاست که دارند همین کار را می‌کنند. اما دستاوردشان از قِبل همه این کارها چه بوده؟! هیچ! مهم نیست شما عضو رسمی سازمانی باشید که روزی رفتار و کردارش جان هزاران نفر را گرفته و بهانه‌ای هم به دست تندروها برای برادرکشی و کشتار و بستن فضای سیاسی داده است، یا افراد به ظاهر مستقلی که از دموکراسی و حقوق بشر و امثالهم صحبت می‌کنند، مهم نیست که روسری قرمز و خاکستری و مانتو و شلوار سازمانی بپوشید یا مینی‌ژوپ. مهم نیست سخنگوی رسمی آن سازمان باشید یا سخنگوی غیررسمی آن. مهم نیست که در سیمای آزادی و سایت مجاهدین خلق اخبار سوریه و عراق را پخش می‌کنید و از قیام عشایر عراق صحبت کنید و تروریست‌های حوثی یا تحت برنامه‌ای به اصطلاح پژوهشی خبرهای جنگ‌های عراق و سوریه را منتشر و از نظامیان میانه‌روی وابسته به جبهه النصره! حمایت می‌کنید، مهم نیست که هنگام سخنرانی در کنار خواهر مریم می‌ایستید یا در کنار فلان سیاستمدار و فعال حقوق بشر و فلان آکادمیسین. خیلی از این چیزها مهم نیست. در واقع بسیار هم بی‌ارزش است. به هیچ وجه اهمیتی ندارد. تاریخ ایران از این چیزها کم نداشته است. اما مهم این است که شما همانی که روزی روزگاری پشت سر صدام ماندید و امروز هم پشت سر عربستان و اسرائیل و تندروهای آمریکا.
مهم این است که شما در هر لباسی که باشی، همانی هستی که پیش از این بودی!
فتامل جدا ....


س.ا.کوهزاد