۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه
۱۳۹۴ خرداد ۱۱, دوشنبه
ستیغ البرز را میستاییم
به کاظم برجسته
- کوهستان البرز و کوه دماوند؛ در فرهنگ اساطیری - الاهیاتی ایران؛ از مقدسترین مکانهاست. کمتر مکانی است؛ که به مانند البرز و دماوند؛ چنین تقدس داشته باشد. به روایتی؛ کیومرث، در این کوه زندگی میکرد. ضحاک ماردوش؛ توسط فریدون، در قله دماوند به بند کشیده شد. کیقباد؛ در همین کوه به ریاضت و خودسازی میپرداخت. و آرش کمانگیر؛ در بلندای همین کوه با نثار جان خود؛ حدود ایران را مشخص کرد. حتی در غالب غیر اسطورهای؛ بسیاری از ایرانیان [زرتشتی] در ادوار مختلف تاریخ؛ برای عبادت، به دامنههای این کوهستان مقدس میرفتند/میروند و در آنجا به راز و نیاز میپرداختند. حتی امروز نیز نمایی از این تقدس؛ در فرهنگ معاصر بسیاری از ما بروز و ظهور دارد. بسیاراند کوهنوردانی که به نشانه احترام به این کوه؛ هرگز حاضر به فتح قله دماوند نمیشوند و به حرمت آن؛ از چند متری قله به عقب باز میگردند. مهم نیست؛ البرزی که در متون الاهیاتی ایران از آن نام برده شده با کوهستان البرز کنونی، یکی است یا خیر! مهم این است که این مکان جغرافیایی هنوز هم آن قداست باستانی خود را حفظ کرده است.
- در آخرین یادداشتهای خود، خودش را "سرگردان" نامید. سرگردان میان کوهستان "تودناوبرگ" در آلمان و "سوباتان" در گیلان. دلیرانه و به زیبایی بیان کرد که؛ در دیار غربت "ریشه در خاک" نیست و خود را روحا، جسما، ظاهر و باطنا متعلق به "آن بلندا که نامش ایران است" نامید. از "دوکوهه" و "تالش"، خاطرات جمعی ما و حتی جادههای ایران حرف زد. و با تمام وجود خودش نوشت: من نیوشای نوا و نغمهِ ایرانی در ساحتِ جمع، یعنی موسیقی ردیف و مقامی ایران، هستم. در روستای زادگاه ام نیوشای گریه مادران و خواهرانی بودم که جوانانِ عازم به جبههِ جنگ را بدرقه میکردند. من به جان نیوشای این بانگ حماسی از رادیو بودهام: "شنوندگان عزیر توجه فرمایید! شنودگان عزیز توجه فرمایید! خونین شهر، شهرِ خون، آزاد شد."
- وقتی آخرین بار از دلایلش برای بازگشت به ایران پرسیدم، یکی از دلایل قویاش را برایم مطرح کرد. شکهکننده بود. گفت: برای کوه!
رابطهاش با کوه حیرتانگیز است. با کمی اغراق میتوانم بگویم که یک رابطه عمیقا معنوی با کوه به مثابه یک مکان مقدس دارد. چیزی که من گاهی به درست یا غلط آن را بخشی از معنای زندگی هر انسانی میدانم. کوه؛ بخشی از معنای زندگی اوست. و چه طنز غریبی است؛ که اوین، مشهورترین زندان ایران نیز در کوهپایههای همان کوهستان مقدس قرار دارد! و چه روایت شورانگیزی است؛ که "زائر کوهستان"، که بند بند وجودش برای آن خاک میتپد، امروز در همان کوهستان، همان کوهستانی که مشهورترین زندان ایران در کوهپایههای آن قرار دارد، دوران اسارت را میگذارند. کوهستانی که بخشی از معنای زندگی اوست و برای به دست آوردن همین معنا به سوی آن بازگشت.
برای من؛ به عنوان یک رفیق، حتی حضور یک روز او هم در زندان دردآور است. و امروز بیش از شانزده ماه از زندانی بودن او میگذرد. و من هنوز حسرت این را دارم که حتی به او اجازه یک دقیقه دفاع از خود را ندادند. جای او و امثال او؛ آنجا نیست. او اهل تفکر است. اما کمترین ارزشی برای مدها و بازیهای روشنفکری قائل نیست. او اهل فلسفه است نه سیاست روزمره. او عمیقا؛ به مانند بسیاری دیگر از فرزندان این کشور؛ به ایران میاندیشد. برای این مهم حاضر شد که تحصیل خود را در آلمان نیمهکاره رها کند و به کشورش بازگردد. او باید امروز؛ در کشور خود، بیاموزد و بیاموزاند. باید درس بدهد. باید ترجمه کند. باید بنویسد. حضور او و امثال؛ در زندان تلخ است و بیثمر.
- "دماوند برایم تاریخ دارد و به سوی فرهنگام و زبانام گشوده است. بر فراز بلندای دماوند بود که آرشِ ستوربان تیر و جان را یکی کرد و در کمان نهاد تا از کیان ایران دفاع کند. فریدونِ اژدهاکُش ضحاکِ سبزکُشِ ستمگستر را بر تختی در دماوند به بند کرده بود. دماوند برایم سخن میگوید؛ از دردهای تاریخیام و از آرزوهای هنوز به خاک نیافتادهام. از استواری ایران زمین در میان این همه گزندِ دشمن و دوستِ دشمنخوی."
او "زائر دماوند" است. همان طور که خود چنین نوشته است. چگونه میشود که زائر دماوند را در کوهپایههای دماوند به حبس میکشید!؟ او چنین است و چنین خواهد ماند. چه در درون آنها حصارها و چه در بیرون آن حصارها.
-رفیق
امروز به یقین میتوانم بگویم که تو از سرگردانی به درآمدی. تو بازگشتی. به وطنت بازگشتی. به جایی که در آن زندگی خواهی کرد تا روز واقعه. به ایرانت. و تردیدی نکردی.
به شکرانه آن با هم چنین میخوانیم:
زمین و آسمان را میستاییم
باد چالاک مزدا آفریده را میستاییم
ستیغ البرز را میستاییم
یسنه، هات 42، بند 3
- سرگردان در تودناوبرگ، افتاده در سوباتان «+»
- کوهستان البرز و کوه دماوند؛ در فرهنگ اساطیری - الاهیاتی ایران؛ از مقدسترین مکانهاست. کمتر مکانی است؛ که به مانند البرز و دماوند؛ چنین تقدس داشته باشد. به روایتی؛ کیومرث، در این کوه زندگی میکرد. ضحاک ماردوش؛ توسط فریدون، در قله دماوند به بند کشیده شد. کیقباد؛ در همین کوه به ریاضت و خودسازی میپرداخت. و آرش کمانگیر؛ در بلندای همین کوه با نثار جان خود؛ حدود ایران را مشخص کرد. حتی در غالب غیر اسطورهای؛ بسیاری از ایرانیان [زرتشتی] در ادوار مختلف تاریخ؛ برای عبادت، به دامنههای این کوهستان مقدس میرفتند/میروند و در آنجا به راز و نیاز میپرداختند. حتی امروز نیز نمایی از این تقدس؛ در فرهنگ معاصر بسیاری از ما بروز و ظهور دارد. بسیاراند کوهنوردانی که به نشانه احترام به این کوه؛ هرگز حاضر به فتح قله دماوند نمیشوند و به حرمت آن؛ از چند متری قله به عقب باز میگردند. مهم نیست؛ البرزی که در متون الاهیاتی ایران از آن نام برده شده با کوهستان البرز کنونی، یکی است یا خیر! مهم این است که این مکان جغرافیایی هنوز هم آن قداست باستانی خود را حفظ کرده است.
- در آخرین یادداشتهای خود، خودش را "سرگردان" نامید. سرگردان میان کوهستان "تودناوبرگ" در آلمان و "سوباتان" در گیلان. دلیرانه و به زیبایی بیان کرد که؛ در دیار غربت "ریشه در خاک" نیست و خود را روحا، جسما، ظاهر و باطنا متعلق به "آن بلندا که نامش ایران است" نامید. از "دوکوهه" و "تالش"، خاطرات جمعی ما و حتی جادههای ایران حرف زد. و با تمام وجود خودش نوشت: من نیوشای نوا و نغمهِ ایرانی در ساحتِ جمع، یعنی موسیقی ردیف و مقامی ایران، هستم. در روستای زادگاه ام نیوشای گریه مادران و خواهرانی بودم که جوانانِ عازم به جبههِ جنگ را بدرقه میکردند. من به جان نیوشای این بانگ حماسی از رادیو بودهام: "شنوندگان عزیر توجه فرمایید! شنودگان عزیز توجه فرمایید! خونین شهر، شهرِ خون، آزاد شد."
رابطهاش با کوه حیرتانگیز است. با کمی اغراق میتوانم بگویم که یک رابطه عمیقا معنوی با کوه به مثابه یک مکان مقدس دارد. چیزی که من گاهی به درست یا غلط آن را بخشی از معنای زندگی هر انسانی میدانم. کوه؛ بخشی از معنای زندگی اوست. و چه طنز غریبی است؛ که اوین، مشهورترین زندان ایران نیز در کوهپایههای همان کوهستان مقدس قرار دارد! و چه روایت شورانگیزی است؛ که "زائر کوهستان"، که بند بند وجودش برای آن خاک میتپد، امروز در همان کوهستان، همان کوهستانی که مشهورترین زندان ایران در کوهپایههای آن قرار دارد، دوران اسارت را میگذارند. کوهستانی که بخشی از معنای زندگی اوست و برای به دست آوردن همین معنا به سوی آن بازگشت.
برای من؛ به عنوان یک رفیق، حتی حضور یک روز او هم در زندان دردآور است. و امروز بیش از شانزده ماه از زندانی بودن او میگذرد. و من هنوز حسرت این را دارم که حتی به او اجازه یک دقیقه دفاع از خود را ندادند. جای او و امثال او؛ آنجا نیست. او اهل تفکر است. اما کمترین ارزشی برای مدها و بازیهای روشنفکری قائل نیست. او اهل فلسفه است نه سیاست روزمره. او عمیقا؛ به مانند بسیاری دیگر از فرزندان این کشور؛ به ایران میاندیشد. برای این مهم حاضر شد که تحصیل خود را در آلمان نیمهکاره رها کند و به کشورش بازگردد. او باید امروز؛ در کشور خود، بیاموزد و بیاموزاند. باید درس بدهد. باید ترجمه کند. باید بنویسد. حضور او و امثال؛ در زندان تلخ است و بیثمر.
- "دماوند برایم تاریخ دارد و به سوی فرهنگام و زبانام گشوده است. بر فراز بلندای دماوند بود که آرشِ ستوربان تیر و جان را یکی کرد و در کمان نهاد تا از کیان ایران دفاع کند. فریدونِ اژدهاکُش ضحاکِ سبزکُشِ ستمگستر را بر تختی در دماوند به بند کرده بود. دماوند برایم سخن میگوید؛ از دردهای تاریخیام و از آرزوهای هنوز به خاک نیافتادهام. از استواری ایران زمین در میان این همه گزندِ دشمن و دوستِ دشمنخوی."
او "زائر دماوند" است. همان طور که خود چنین نوشته است. چگونه میشود که زائر دماوند را در کوهپایههای دماوند به حبس میکشید!؟ او چنین است و چنین خواهد ماند. چه در درون آنها حصارها و چه در بیرون آن حصارها.
-رفیق
امروز به یقین میتوانم بگویم که تو از سرگردانی به درآمدی. تو بازگشتی. به وطنت بازگشتی. به جایی که در آن زندگی خواهی کرد تا روز واقعه. به ایرانت. و تردیدی نکردی.
به شکرانه آن با هم چنین میخوانیم:
زمین و آسمان را میستاییم
باد چالاک مزدا آفریده را میستاییم
ستیغ البرز را میستاییم
یسنه، هات 42، بند 3
- سرگردان در تودناوبرگ، افتاده در سوباتان «+»
س.ا.کوهزاد
۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۲, شنبه
نقدی به جامعه روزنامهنگاری ایران در مواجهه با سخنان دکتر ظریف
سخنان دکتر محمدجواد ظریف در مورد نداشتن زندانی عقیدتی؛ بحثهای زیادی را به دنبال داشت. تا جایی که دکتر ظریف در صفحه فیسبوک خود توضیحاتی در مورد آن سخنان داد. میخواهم از یک زاویهای دیگر به سخنان دکتر ظریف و واکنشها به سخنان او نگاه کنم. حرف دکتر ظریف نادرست بود. فکر نمیکنم کسی بتواند منکر این باشد. توجیه هم نباید کرد. بسیاری از افرادی که همین الان در زندان هستند؛ دقیقا به خاطر بیان عقاید خودشان به زندان رفتند. بسیاری از روزنامهنگاران در بند؛ اتفاقا به خاطر فعالیتهای رسانهای بازداشت شدند. همین چند روز پیش حسین نورانینژاد به زندان رفت. مسعود باستانی و سراج میردامادی و خیلیهای دیگر؛ بعد از سالها هنوز در زندان هستند. برای همین حرف نادرست را نباید بیجهت توجیه کرد. البته خودم هنوز نمیدانم اگر روزی؛ خدای نکرده «وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران» بودم؛ در شرایطی مشابه چه حرفهای میزدم. دوست هم ندارم در وضعیتی قرار بگیرم که بین نیروهای مختلف بایستم و برای راضی کردن یک طرف؛ به اجبار یا اختیار حرفهایی بزنم که طرف دیگر ناراحت شود. اما دلم میخواهد که دوستان روزنامهنگار و فعال سیاسی؛ اول یک سوزن به خودشان بزنند و بعد یک جوالدوز به دیگران!
اگر قرار است نسبت به دروغ حساس باشیم، به نظرم دوستان روزنامهنگار در ابتدا باید یک نگاهی به دور و بر خودشان بیاندازد! مسلما چیزهای خواهند دید که حرف ظریف و ظریفها پیش آن شوخیای بیش نیست! وضعیت اخلاق حرفهای و آداب رسانهای در میان صنف روزنامهنگار ایرانی بسیار نامناسب است. به عنوان نمونه، بنا بر آمار؛ اعتماد مردم به صنف روزنامهنگاران؛ به حدی بحرانی است که نتایج آخرین «پیمایش سراسری ارزش ها و نگرش های ایرانیان» نشان میدهد؛ که در طول یک دهه؛ با 20درصد کاهش؛ میزان اعتماد جامعه ایران به روزنامهنگاران ایرانی، به رقم بسیار نگرانکننده 15درصد رسیده است! یعنی تنها 15درصد مردم ایران؛ به صنفی اعتماد دارد که قرار است دیدبان جامعه مدنی باشد. قرار است مطالبات آنها را مطرح کند و بناست تا رکن چهار دموکراسی باشد!
با این شرایط؛ به نظر شما بهتر نیست جامعه روزنامهنگاران ایرانی با نگاه کردن دقیقتر به اطراف خودشان؛ ضمن اینکه دکتر ظریف و دکتر ظریفها را مورد نقد قرار میدهند؛ خودشان را هم مورد نقدی جدی و بیرحمانه قرار بدهند، تا لااقل پیش از خردهگیری از دیگران؛ ابتدا بتوانند اعتماد از دست رفته مردم را نسبت به خودشان بهبود ببخشد!؟
فتامل ......
با این شرایط؛ به نظر شما بهتر نیست جامعه روزنامهنگاران ایرانی با نگاه کردن دقیقتر به اطراف خودشان؛ ضمن اینکه دکتر ظریف و دکتر ظریفها را مورد نقد قرار میدهند؛ خودشان را هم مورد نقدی جدی و بیرحمانه قرار بدهند، تا لااقل پیش از خردهگیری از دیگران؛ ابتدا بتوانند اعتماد از دست رفته مردم را نسبت به خودشان بهبود ببخشد!؟
فتامل ......
س.ا.کوهزاد
۱۳۹۴ فروردین ۱۹, چهارشنبه
مرثیهای برای فرندفید
یک ماه پیش؛ از طرف مدیر شبکه اجتماعی «فرندفید» پیامی منتشر شد که خبر از مرگ فرندفید میداد. خبر از این داد که یک ماه دیگر فرندفید از بین میرود. ماه آخر زندگی این شبکه. فرندفید بامداد 20 فرودین/9آوریل از شبکه خارج میشود و سرورهای آن برای همیشه خاموش میشود. این یعنی مرگ فرندفید. یعنی آخرالزمان آن. برای من که کاملا شکهکننده بود. پیش از این با «گودر» هم چنین کاری کردند. اما «پلاس» به نوعی جایگزین گودر شد. اما فرندفید دیگر از بین میرود. و همه ما؛ کاربرهایش را هم با خود میبرد. تصور اینکه سالها زندگی آن لاین ناگهان تبدیل به هیچ شود غیر قابل باور بود. از چند ماه یا سال پیش احتمال این اتفاق میرفت. وقتی فیسبوک؛ فرندفید را خرید تا رقیب نه چندان قدرتمند خود را تحت کنترل بگیرد؛ میشد تصور کرد که دیر یا زود این اتفاق رخ میدهد. البته که نامردی بود. نامردیای بزرگ. فرندفید؛ هرگز رقیبی برای غولی به نام فیسبوک نبود. اما بازیها همیشه عادلانه و منصفانه نیستند. این بار هم عدالت و انصاف رعایت نشد. فرندفید را خریدند تا از بین ببرند. چه کاری از این زشتتر!
آشنایی من با فرندفید در دو مرحله بود. مرحله اول پیش از انتخابات 88 بود. پیش از آن که یک حسابی داشتم و هر چند وقت یک بار سری به آن میزدم. زیاد برایم جدی نبود. بیشتر احساس میکردم که با آینه دارم صحبت میکنم. کسی مرا نمیشناخت. حتی شناخت مجازی هم وجود نداشت. طبعا من هم کسی را نمیشناختم. آن حسابم را هنوز دارم. دوست هم ندارم رونماییاش کنم. بیشتر به بخشی از دفتر خاطراتم مربوط میشود که زیادی خصوصی است. اما بعد از انتخابات کلا مسئله عوض شد. حساب دیگری داشتم و شدم «میرزا» در فرفر. فرندفید بعد از انتخابات بیشتر صحنه نبرد بود. افرادی که به غلط به ارزشی! مشهور شدند در فرندفید کم نبودند. چیزهای از آنها میدیدی و میخواندی که باور نمیکردی. در چشم تو نگاه میکردند و دروغ میگفتند. همه چیز را زیر پا گذاشتند. آن روزها را هیچوقت فراموش نمیکنم. نمیتوانم هم فراموش کنم. چیزهایی هم نیست که قابل فراموشی باشد. چطور میشود کسانی را فراموش کرد که مثلا تجاوز به جوانان کشور را به تمسخر میگرفتند و از آن حمایت میکردند. از کشتن و به زندان انداختن هموطنان خود احساس رضایت و خشنودی میکردند. عربدههای مستانه بکشید و بزنید راه میانداختند. امروز نمیخواهم زیاد در مورد حوادث تلخی که فقط در همان فرندفید رخ داده صحبت کنم. چیزهایی که مثل ماجرای «فرفرلیکس» و اینکه چگونه بسیاری از کسانی که خود را مومن و متعد میدانستند؛ تن به حقیرانهترین رفتارها دادند. برای من فرندفید از این نظر برکات زیادی داشت. اساسا یکی از دلایلی که باعث شد که بحثهای بیهوده را با این سربازان جنگ نرم! را که در خیابان و در شبکههای برخط «با سایهها می جنگیدند» را رها کنم؛ همین فرندفید بود. چیزهای زیادی در این مورد نوشتم که شاید روزی در موردش بیشتر صحبت کنم.
اما این یک رویه فرندفید بود. رویه دیگر فرندفید را هم نمیتوانم فراموش کنم. و فراموش هم نمیشود. در همین فرفر دوستیهای محکمی شکل گرفت، چه روابط عاشقانه قویای به وجود آورد، افراد با گرایشهای مختلف سیاسی و اعتقادی و با سبکهای مختلف زندگی سعی میکردند که با افرادی متفاوت و حتی متضاد؛ گفتگو کنند و همدیگر را بپذیرند و یا لااقل تحمل کنند. با خوشیهای دیگران خشنود بودی، با ناراحتیهای دیگران؛ همدردی میکردی. حتی غرغرهای خودت و دیگران را میشنیدی تا که اقلا جای باشد برای بیان همین خستگیهای و غمها. در فرندفید؛ کسانی هم رفتند که دیگر در میان ما نیستند و جایشان همیشه خالی است. کسانی هم بودند و بعد از مدتی دیگر ادامه ندادند و حسابهایشان را یا پاک کردند. حسی عجیبی است وقتی به دوستان فرفری خودت فکر میکنی. به کسانی که اکثرشان را هرگز از نزدیک ندیدهای؛ اما با آنها احساس نزدیکی میکنی. کسانی که ماوای چهره واقعی خود با چهره مجازی خودشان حضور داند. اما تصور اینکه دیگر آنها را نمیبینی و با آنها حرف نمیزنی و مشورت نمیگیری و بحث نمیکنی و یا حتی دعوا نمیکنی، حسی از نابودی و مرگی به تمام معنا در تو ایجاد میکند.
این متن بیش از اینکه مرثیهای برای فرندفید باشد؛ ستایشی است از بسیاری از دوستان فرفری. به هانا، گردآفرید، ساما، عموشاد،فرزام ،گیلداد، گلباقالی،رضا، ساریگل، مائده، سلما و خیلیهای دیگری که شاید بخشی از شیرینترین خاطرههای زندگیام را مدیون آنها هستم.
نمیدانم بعد از آخرالزمان فرندفید و نابودی همه ما؛ باز هم میتوانم با این دوستانم در ارتباط باشم یا خیر؟ یا اینکه اساسا این شکل ارتباط بین فرفریها در شبکههای برخط دیگر قابل تصور هست یا نه؟ اما میدانم که روزی روزگاری همین فرندفید تبدیل به خاطرات شیرین برای همه ما میشود. خاطرات و فرهنگی که بخشی از فرهنگ یک نسل مدیون آن خاطرات و کاربرانی است که در آنها حضور داشتند. برای همه چیز ممنونم.
بدرود فرفندفید؛ بدرود .....
س.ا.کوهزاد (میرزا)
۱۳۹۴ فروردین ۴, سهشنبه
به یاد یونس عساکره
به یاد یونس عساکره؛ که سهم او از هفتصد میلیارد دلار پول نفت؛ تنها در هشت سال؛ نه ویلاهای ناشی از فساد در شمال کشور بود و نه آپارتمانهای سوپر لوکس کلانشهرهای ایران. نه ماشینهای چند صد میلیونی وارد شده با ارز مرجع بود و نه دیگر مزایای بچه پولدارهای تهران و تبریز و اهواز و رشت و اصفهان. سهم او یک گاری بود و یک لیتر بنزین. گاری را از او گرفتند و تنها بنزین برای او باقی ماند.
برای یونس که مظلومانه از میان ما رفت ...
برای یونس که مظلومانه از میان ما رفت ...
و به یاد آر مردی را شش سال پیش در چنین روزهایی میگفت: «من میرحسین موسوی؛ آمدهام تا حامی مستضعفین باشم. آنانی که فشار تورم قامتشان را خم کرده و سیاستهای نادرست اقتصادی عزتشان را نشانه رفته است.»
حامی مستضعفین کجاست!؟
*یونس عساکره؛ دستفروش خرمشهری؛ که در اعتراض به توقیف گاری میوهفروشیاش؛ خود را در برابر شهرداری خرمشهر به آتش کشید و چند روز بعد در بیمارستان درگذشت. یونس عساکره؛ پدر دو فرزند خردسال بود.
س.ا.کوهزاد
۱۳۹۳ اسفند ۲۰, چهارشنبه
به یاد شاه اسماعیل بزرگ و سالروز تاسیس شاهنشاهی ایران صفوی
«من امروز از آسمان به زمين فرو آمدم. منم سرور و شاهنشاه. بدان به راستي كه منم فرزند حيدر، منم فريدون، منم خسرو، منم جمشيد و منم ضحاك، منم رستم پسر زال، منم اسكندر»*
در بیست اسفند ماه سال هشصد و هشتاد هجری شمسی، شاه اسماعیل کبیر در تبریز تاجگذاری؛ و تاسیس شاهنشاهی ایران صفوی را اعلام نمود. پانصد و سیزده سال؛ از تاسیس و شروع به کار پرشکوه ترین دولت ایرانی بعد از اسلام میگذرد. دولتی ملی، مستقل، یکپارچه، پیشرفته و قدرتمند که امروز بیش از هر زمان دیگری به عظمت و بزرگی آن افتخار میکنم.
کاش میشد امروز را در اردبیل بود و در بارگاه شیخ صفیالدین اردبیلی و به مزار آن شاهنشاه بزرگ ادای احترام کرد.
*قسمتی از خطبه شاه اسماعیل بزرگ در تبریز و در زمان اعلام شاهنشاهی صفوی ...
در بیست اسفند ماه سال هشصد و هشتاد هجری شمسی، شاه اسماعیل کبیر در تبریز تاجگذاری؛ و تاسیس شاهنشاهی ایران صفوی را اعلام نمود. پانصد و سیزده سال؛ از تاسیس و شروع به کار پرشکوه ترین دولت ایرانی بعد از اسلام میگذرد. دولتی ملی، مستقل، یکپارچه، پیشرفته و قدرتمند که امروز بیش از هر زمان دیگری به عظمت و بزرگی آن افتخار میکنم.
کاش میشد امروز را در اردبیل بود و در بارگاه شیخ صفیالدین اردبیلی و به مزار آن شاهنشاه بزرگ ادای احترام کرد.
*قسمتی از خطبه شاه اسماعیل بزرگ در تبریز و در زمان اعلام شاهنشاهی صفوی ...
س.ا.کوهزاد
۱۳۹۳ اسفند ۱۷, یکشنبه
چرا نباید فمینیست بود؟
در اولین برخورد با مفهوم «فمینیسم» و همه مفاهیم مشتق از آن؛ تا آنجا که من میفهمم، اولین چیزی که به ذهن ما میرسد؛ همانا تلاش و کوشش برای «برابری» بین زن و مرد است. چیزی که شاید تا چند دهه پیش و شاید هم امروز؛ هدف بسیاری از زنان و مردانی باشد که خود را «فمینیست» میدانند. اما آیا مسئله فمینیسم صرف این «برابری» است؟
شاید بهتر میبود بر روی مفهوم بنیادی «برابری» تمرکز میکردیم. مفهومی که در دنیای مدرن ما؛ چیزی شبیه به «اسطوره» است. و ما به راحتی میتوانیم از این ویژگی برجسته دوران مدرن را با نام «اسطوره برابری» یاد کنیم. اسطورهای مانند همه اسطورههای مشابه. به این معنا که معمولا کسی بر روی اینکه برابری چیست؟ بحث نمیکند؛ استدلالی بیان نمیکند. و اینکه پاسخ نمیدهد «چرا ابناء بشر از جمله زنان با مردان برابرند؟». معمولا به جای بحث عقلانی در این مورد؛ اعلام مواضع صورت میگیرد و اس و اساس این مفهوم بدیهی تصور میشود. بداهتی که واقعا شک و شبههای اساسی با خود به همراه دارد.
اما بهتر است از روی این بحث بگذریم. من تنها میخواهیم چند نکته شخصی خودم را بگویم که اینکه «چرا نباید فمینیست بود».
اما بهتر است از روی این بحث بگذریم. من تنها میخواهیم چند نکته شخصی خودم را بگویم که اینکه «چرا نباید فمینیست بود».
- فمینیسم بیش از هر چیز یک هویت است. هویتی برای متمایز کردن خود از دیگران. من فمینیست؛ به دلایل متفاوت و مختلف؛ خود را از دیگران متمایز میکنم. معمولا هم این تمایز بر اساسا یک سری اصول اخلاقی است. مثلا من نوعی به فلان دلیل برابریخواه هستم و تو که این اهداف را نداری برابریخواه نیستی و مرتکب یک عمل غیراخلاقی شده ای. اگر هم هستی پس فمینیستی! این این گزارهها در میان گله و شکایتهای فمینیستهای ایرانی زیاد دیده میشود. البته ربطی هم به ایران ندارد. بیشتر گروهها و فعالان فمینیستی همین برخوردهای هویتی را با مسائل دارند.
حال باید این هویت فمینیستی را در ترازو قرار داد و قضاوت کرد. هویت فمینیستی در یک تقسیمبندی؛ یک «هویت فراملی» است. هویتی که مرزهای ملی را در مینوردد و مخاطب خود را؛ «زنان جهان» یا «برابریخواهان جهان» و یا چیزهایی شبیه به این قرار میدهد. در یک قضاوت کلی؛ تا آنجا که من میفهمم؛ هیچ هویت فراملی و ایضا؛ هیچ «هویت فروملی»؛ ارزش برتری بر یک «هویت ملی» را ندارد. فمینیسم؛ مانند ایدهئولوژیهای جهانوطن دیگری چون «امت اسلامی»؛ «طبقه کارگر» درکی از «ملیت» ندارد. زن بودن برای آنها ارزشی بالاتر از «ایرانی بودن» دارد. زنان ایرانی احتمالا مفهومی توهینآمیز است چرا که هویت زن؛ ربطی به ایرانی بودن یا نبودن ندارد. منطقا میبایست همان احساس زنانه یا خواهرانه را نسبت به زنان سومالی و اسلو داشته باشد؛ که به زنان ایرانی دارند. و باید سوال کرد که آیا این شکل برخورد عقلانی، اخلاقی و مفید به نتیجه است!؟ به نظر من خیر.
حال باید این هویت فمینیستی را در ترازو قرار داد و قضاوت کرد. هویت فمینیستی در یک تقسیمبندی؛ یک «هویت فراملی» است. هویتی که مرزهای ملی را در مینوردد و مخاطب خود را؛ «زنان جهان» یا «برابریخواهان جهان» و یا چیزهایی شبیه به این قرار میدهد. در یک قضاوت کلی؛ تا آنجا که من میفهمم؛ هیچ هویت فراملی و ایضا؛ هیچ «هویت فروملی»؛ ارزش برتری بر یک «هویت ملی» را ندارد. فمینیسم؛ مانند ایدهئولوژیهای جهانوطن دیگری چون «امت اسلامی»؛ «طبقه کارگر» درکی از «ملیت» ندارد. زن بودن برای آنها ارزشی بالاتر از «ایرانی بودن» دارد. زنان ایرانی احتمالا مفهومی توهینآمیز است چرا که هویت زن؛ ربطی به ایرانی بودن یا نبودن ندارد. منطقا میبایست همان احساس زنانه یا خواهرانه را نسبت به زنان سومالی و اسلو داشته باشد؛ که به زنان ایرانی دارند. و باید سوال کرد که آیا این شکل برخورد عقلانی، اخلاقی و مفید به نتیجه است!؟ به نظر من خیر.
- فمینیسم؛ با اینکه مدعی شکلی از سیاست رهاییبخش است و فمینیستها معمولا؛ کنشهای خود را سیاسی میدانند؛ اما به شدت غیر سیاسی است. فهم فمینیستی از سیاست در واقع تلاش برای انحلال سیاست است. ایدههای مانند صلح ابدی، دنیای بدون جنگ و عدم درک ارزشهای به شدت مردانه، نه مردان، سیاست؛ تنها نتیجهای که به دنبال دارد فوت سیاست است. نمیشود پایبندی راستین به ارزشهای فمینیستی داشت و اما از سیاست صحبت کرد. فمینیستها ممکن است مددکاران اجتماعی خوبی باشند اما بدون شک کنشگران سیاسی خوبی نخواهند بود.
- اکثر قرائتهای فمینیستی ضدیتی آشکار و حل ناشدنی با دین دارند. نمیخواهم بحث کنم که چرا دین مهم است. اما میتوان تصور کرد که ضدیت با دین؛ با فرض زیست در یک جامعه دینی؛ جدا از اینکه بیهوده و عبث است؛ تا چه حد میتواند نتایج بدی به بار بیارود. تا آنجا که من میفهمم، هیچ تضاد و جداییای؛ مانند طبقهبندی کردن مردم به دینی و ضد دینی؛ برای ایران خطرناک و دارای نتایجمنفی نیست. البته بحث در ایران مورد مفصل است.
- ایدههای فمینیستی تنها به برابری حقوقی بین زن و مرد مربوط نمیشود. چیزی که امروز در بیشتر گروههای مطالعات زنان، مطالعات جنسیت و یا رشتههای مشابه یا در گروههای سیاست گزاریهای عمومی تدریس و ترویج میشود؛ ربط زیادی به این برابری حقوقی زن و مرد ندارد. تلاش برای عادیسازی روبط غیراخلاقی، نامتعارف، غیر انسانی و ضد دینی، بخشی جدایی ناپذیر از نتایج منطقی نگرش فمینیستی است. قربانی کردن برخی از بنیادیترین مصادیق یک زندگی متمدنانه؛ مانند خانواده؛ برای ایدههای روانگردان و عجیب و غریبی که هیچ استدلال عقلانیای پشت سر آن نیست؛ کاری است که اغلب فمینیستها در حال انجام آن و نظریههای فمینیستی در حال تئوریزه کردن آن هستند.
- اغلب کنشهای فمینیستی؛ لااقل در خارج از ایران، در خط مصالح عمومی و منافع ملی ایران نیست. به لحاظ سیاسی؛ و با مشاهده جریانهای فمینیستی ایرانی در طول لااقل یک دهه اخیر؛ میتوان دید که خط اصلی بسیاری از کنشهای فمینیستی؛ در تضاد آشکار و بنیادین با منافع بنیادین کشور و مصالح عمومی ملت ایران است. تئوریزه کردن و حرکت در چهارچوب برنامههای موسسات غربی مانند دفاع از تحریمهای ظالمانهای که بیشترین قربانی آن هم زنان وکودکان ایرانی بودند و وابستگی تام و کامل مالی به همان بنیادهای ریز و درشتی که به این کنشها جهت میدهند؛ تنها بخش کوچکی از این شبکه و روابط فاسد درون آن است. به شخصه به دلیل تجربه چند سال زندگی در غرب؛ میتوانم دهها مثال تاسفبار و شرمآور در این مورد بزنم. مثالهای که حتی دامان اخلاق آکادمیک را هم میتواند آلوده کند. نمیشود به لحاظ مالی، سیاستگزاری و .... وابستگی حداکثری به نهادهای شبه آکادمیک و شبه امنیتی غربی وجود داشته باشد؛ اما در جهت منافع ملی و اقلا مصالح زنان و کودکان ایرانی گام گذاشت.
در مورد اینکه «چرا نباید فمینیست بود؟» میتوان بیشتر و بیشتر صحبت کرد. اما به نظرم به دو دلیل باید در این مورد حد نگه داشت. اول اینکه؛ از یک طرف ما با حاکمیتی مواجه هستیم رفتار و عملکرد آن را نمیشود با هیچ چیزی توجیه کرد. محدودیتهای ریز و درشت زنان ایرانی؛ برای هر شهروند کشور که خواهان ایرانی شایسته افتخار است؛ جز شرم چیزی ندارد.
. دوم هم اینکه در میان کنشگرانی که خود را فمینیست میدانند؛ اکثرا در داخل ایران؛ هستند کسانی که با شجاعت و شهامت برای یکان یکان شهروندان ایرانی، زن یا مرد، تلاش میکنند و در این راه ثابتقدم و استوار اند. و این فضیلتی قابل ستایش است.
. دوم هم اینکه در میان کنشگرانی که خود را فمینیست میدانند؛ اکثرا در داخل ایران؛ هستند کسانی که با شجاعت و شهامت برای یکان یکان شهروندان ایرانی، زن یا مرد، تلاش میکنند و در این راه ثابتقدم و استوار اند. و این فضیلتی قابل ستایش است.
- در نهایت هم اینکه روز هشت مارس؛ برای من هیچ معنا و مفهومی ندارد. امیدوارم که در ایران؛ روزی ویژه؛ برای بزرگداشت زن ایرانی داشته باشیم.
س.ا.کوهزاد
۱۳۹۳ دی ۲۹, دوشنبه
بهرام؛ برای سیمین ...
در مراسم یادبودی که در «مرکز مطالعات ایرانی دانشگاه استنفورد» و به کوشش دکتر عباس میلانی؛ برای بانو سیمین بهبهانی برگزار شده بود، استاد بهرام بیضایی قطعه شعری را به یاد «سیمین»؛ و از سرودهای خود را برای حاضران میخواند. شعر و شعرخوانی بهرام بیضایی برای «سیمین» سخت به دلم نشست. تمام ویژگی های نثر بیضایی را هم با خود به همراه داشت. همان زبان استوار و قدرتمند. همان زبان تلخ و حماسی. پیشنهاد میکنم این شعر را از زبان خود بیضایی بشنوید.
ز گهواره تا گور زور است و زور
خداوند زورا در افتی به گور
به نفرین چرا باید آغاز کرد
به اشک از چه داری دو چشم نمور
هنر نیست نفرین نامردمان
تو در مویه، ایشان به جشن و سرور
پی گور خود رفت چابکسوار
بدان دخمه بردش پی خویش گور
به سیمین بگو ای که نامت بلند
که همتای خویشی و از خویش دور
گشودی سخن را در بستهای
ز خورشید گفتی و از موش کور
ز گورت کشیدند، گوری دگر
چنان مرده دزد و چنان مرده شور
که این گوربانان ز مرگ آمده اند
به مرگ اند زنده، به مرگ اند جور
چه رنجی و نالی و سوزی به درد
مرنج و مسوز و منال و مجور
خدای سخن را مگر گور بود
از این بی هنر لشگر سلم و تور
مگر قرهالعین در چاه نیست
که بازش آیدش چهچه از چاه دور
شبی مرگبار است پر تن درخش
نه پیداست سوگ و نه پیداست سور
سفید است شب چشم روسیاه
پدر دشنه زد در جگرگاه پور
یکی بت شکستند و خود بت شدند
تب از تن بسوزاندم چون تنور
که گور جوانان برآوردهاند
چه آهو به دام و چو ماهی به تور
نگفتند موری که دانهکش است
نگفتند آیا میآزار مور
گذشت آنکه مردم به خانه رمه
گذشت آنکه مردم ببینی ستور
چنین است انجام آن خواب خوش
که شب گربه آمد به چشمان سمور
چه نالی که گیتی چنین هم نماند
خرد آمداری و بشکست زور
ز خون سیاوش برآمد نهال
که گر سیاوش کشت و تیغ دمور
ندیدند یاران و کی می رسد
که پرده از براندازد از خویش حور
چه شیرین سرودی شود روز تلخ
چه شوری در افتد به آوای شور
به هر گوشه اوازهای سر دهند
بخوانند چامه به زخم چمور
که سیمین به زر نام خود برنوشت
بهشت سخن را نه بر سنگ گور
- از دقیقه 1:10:00 ...
س.ا.کوهزاد
ز گهواره تا گور زور است و زور
خداوند زورا در افتی به گور
به نفرین چرا باید آغاز کرد
به اشک از چه داری دو چشم نمور
هنر نیست نفرین نامردمان
تو در مویه، ایشان به جشن و سرور
پی گور خود رفت چابکسوار
بدان دخمه بردش پی خویش گور
به سیمین بگو ای که نامت بلند
که همتای خویشی و از خویش دور
گشودی سخن را در بستهای
ز خورشید گفتی و از موش کور
ز گورت کشیدند، گوری دگر
چنان مرده دزد و چنان مرده شور
که این گوربانان ز مرگ آمده اند
به مرگ اند زنده، به مرگ اند جور
چه رنجی و نالی و سوزی به درد
مرنج و مسوز و منال و مجور
خدای سخن را مگر گور بود
از این بی هنر لشگر سلم و تور
مگر قرهالعین در چاه نیست
که بازش آیدش چهچه از چاه دور
شبی مرگبار است پر تن درخش
نه پیداست سوگ و نه پیداست سور
سفید است شب چشم روسیاه
پدر دشنه زد در جگرگاه پور
یکی بت شکستند و خود بت شدند
تب از تن بسوزاندم چون تنور
که گور جوانان برآوردهاند
چه آهو به دام و چو ماهی به تور
نگفتند موری که دانهکش است
نگفتند آیا میآزار مور
گذشت آنکه مردم به خانه رمه
گذشت آنکه مردم ببینی ستور
چنین است انجام آن خواب خوش
که شب گربه آمد به چشمان سمور
چه نالی که گیتی چنین هم نماند
خرد آمداری و بشکست زور
ز خون سیاوش برآمد نهال
که گر سیاوش کشت و تیغ دمور
ندیدند یاران و کی می رسد
که پرده از براندازد از خویش حور
چه شیرین سرودی شود روز تلخ
چه شوری در افتد به آوای شور
به هر گوشه اوازهای سر دهند
بخوانند چامه به زخم چمور
که سیمین به زر نام خود برنوشت
بهشت سخن را نه بر سنگ گور
- از دقیقه 1:10:00 ...
س.ا.کوهزاد
۱۳۹۳ دی ۲۸, یکشنبه
چنین سرود م ....
آنجا
آن بلندای دور
هم خوابگی زمین و آسمان را بین
که زرینه فرزندی شد
همه نور.
ناله ی زادنش
نوید مرگ تیرگی شب بود
و طنین گام هایش
گریز ترسان خدایان.
و نسیم
سوگوار گیسویی که باد با خود برده بود،
از گیسوم
آرام بالا آمده
به مهمانی تخته سنگی
اینجا
فتاده در این کومه ی گردتنگ،
که روزی شاعر کار بود.
-"آدمی همچون سنگ است.
آرام ندارد.
باد در او آرامیده است."-
صلاهای بی پاسخ
در واپسین دم آنجای پست
اکنون و اینجا
که همه دیوار است
هر روز و هر شب
در گوشم ترانه می خوانند.
نگون بختم اگر نیوشای اش نگردم!
چون منی
از تبار کوهزادگان تاریخ
هزار سال است دل به پاسخ کوه دارد.
پاسخی نه!
این پژواک صلای من است
از گلوی تشنه ی عشق
از ستیغ کوه.
این است راز "کوه نشینی بی بدیل در کوهستان":
کاراندیشی واژه ورز
واژه اندیشی کارورز
هم چنان وفادار به رویاهای خویش
هر سپیده دمان
خورشید را به نماز می ایستد
..... چنین سرود م
اشتراک در:
پستها (Atom)


