۱۳۹۳ دی ۲۸, یکشنبه

چنین سرود م ....

آنجا
آن بلندای دور
هم خوابگی زمین و آسمان را بین
که زرینه فرزندی شد
همه نور.

ناله ی زادنش
نوید مرگ تیرگی شب بود
و طنین گام هایش
گریز ترسان خدایان.

و نسیم
سوگوار گیسویی که باد با خود برده بود،
از گیسوم
 آرام بالا آمده
به مهمانی تخته سنگی
اینجا
فتاده در این کومه ی گردتنگ،
که روزی شاعر کار بود.

-"آدمی همچون سنگ است.
آرام ندارد.
باد در او آرامیده است."-

صلاهای بی پاسخ
 در واپسین دم آنجای پست
اکنون و اینجا 
که همه دیوار است
هر روز و هر شب
در گوشم ترانه می خوانند.

نگون بختم اگر نیوشای اش نگردم!

چون منی
 از تبار کوهزادگان تاریخ
هزار سال است دل به پاسخ کوه دارد.
پاسخی نه!
این پژواک صلای من است
از گلوی تشنه ی عشق
از ستیغ کوه.

این است راز "کوه نشینی بی بدیل در کوهستان":
کاراندیشی واژه ورز
واژه اندیشی کارورز
هم چنان وفادار به رویاهای خویش
هر سپیده دمان
خورشید را به نماز می ایستد

 ..... چنین سرود م 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر