۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه

و هرکه سوخت بر آن خاک!



پیام بهرام بیضایی برای همه آنها که یادش بودند


مرا جشنی نیست
تا شکست آن جشن!
اشتباه از من بود
که پنجم دی‌ماه آمدم!
چهل‌هزار – زیر آن آوار؛
و دوستی که مرگش نبود پایان دوستی!
***
زیر چتر مهرتان ایستاده‌ام؛
تندبار سیاه می‌بارد!
از ابر می‌چکدم اشک خاطره!
زیر بار محبتِ‌تان خرد می‌شوم!


درود به آن خاک سوخته
و هرکه سوخت بر آن خاک!
درودم به آنکه ماند یا‌ رمید!
سپاسم به هر کی و هرکجا!
کرنش به هرکه در بند است!
حرف دلم می‌ماند برای آنهایی،
که نگفته می‌شنوند!


- پیام استاد بهرام بیضایی به بهانه هفتاد و چهارمین سالروز میلادش، برای همه آنانی که یادش بودند.
 پیامی برای «سوختگان»،«ماندگان»،«رمیدگان» و «در بندان» این «خاک»

- اول بار در روزنامه بهار منتشر شد. «+»

س.ا.کوهزاد


۱۳۹۱ دی ۷, پنجشنبه

بازنشر مقاله «درنگی در گزینه‌‌های پیشِ روی ایرانیان برای احیای شهر سیاسی» ،شهاب میرجعفری


«حفره‌ کُن زندان و خود را وا رهان»: 
درنگی در گزینه‌‌های پیشِ روی ایرانیان برای احیای شهر سیاسی

این متن در پاسخ به این پرسش که «در وضعیت کنونی ایران چه می‌توان/باید کرد؟» از موضع همدلی با جنبش سبز مردم ایران تصویری از وضعیت کنونی ایران به مثابه‌ی یک زندان را عرضه می‌کند که بر اساس آن، پروژه‌ی اصلاحات سیاسی در چارچوب قانون اساسی در شرایط فعلی نامناسب و فاقد کفایت است. بر اساس این تصویر، تنها امکان موجود برای تغيير، راه دادن به ابتکارات متنوع مردمی برای از کار انداختن ماشین حکومت سرکوبگر است، حکومتی که ایران را مانند یک زندان اداره می‌کند.

۱. سرآسیمگی و استیصال عمومی و «دولتی که مجمع مفاسد است»: هر‌چه بر نمایش انتخاباتی سال ۱۳۸۸ بیشتر می‌گذرد، تیرگی و ابهام درباره‌ی فرجام روند‌های جاری و آینده‌ی سیاسی ایران مبهم‌تر می‌شود. هر چند از سوی دیگر، اگر پرسش چه باید کرد این روز‌ها کمتر بر سر زبانهاست نه به این دلیل است که همه یافته‌اند که چه باید کرد و نیز نه به این خاطر است که ابهام و بحران کاستی گرفته است، بلکه بیشتر از آن روست که این پرسش به بخشی از وضعیت ما تبدیل شده است. همان وضعیتی که اصطلاحاً به آن (confusion) یعنی سرآسیمگی می‌گویند. در وضعیت سراسیمگی، پرسش چه باید کرد از سر زبانها و برابر دیدگان به پس-زمینه‌ی همه‌ی کنش‌های گفتاری و رفتاری منتقل می‌شود. وضعیت سرآسیمگی وقتی کمابیش همه‌گیر شود، که این روز‌ها در ایران با تقریب بالایی چنین است، نشانه‌ی تغییری است که هم در «قواعد بازی» و هم در ساخت‌های زیرین اجتماع و سیاست روی داده و همچنان در شرف تکوین است. تغییری بنیادین که وقوع آن در اجزای بیرونی ساخت قدرت آخرین و نهایی‌ترین بروز آن است و معمولاً مانند زلزله‌ای بنیان‌کن توأم با غافلگیری رخ می‌دهد.

تغییر تحکمی و اعلام نشده‌ی قواعد بازی در نمایش انتخاباتی دو سال پیش به اوج خود رسید، همان وقتی که برای برکشیدن رئیس دولت فعلی تقریبا همه‌ی نهاد‌های سیاسی و امنیتی و قضائی و رسانه‌ای تغییر نقش دادند و مأموریت‌هایی را به انجام رساندند که برخلاف فلسفه‌ی وجودی آنها و حدود قانونی اختیاراتشان بود. واقعیت کمیک-تراژیک این است که این بهای سنگین یعنی تغییر اعلام نشده، متقلبانه و تغلب‌آمیز رژیم سیاسی برای برکشیدن کسی به ریاست دولت بر مردم تحمیل‌شد که امروز رئیس قوه‌ی قضائیه او و همراهانش را مجمع همه‌ی مفاسد، از اخلاقی گرفته تا مالی و عقیدتی و ارتباط مجرمانه با بیگانه، می‌خواند، و نام مستعار جریانی که با همین رئیس دولتِ برکشیده شناخته می‌شود در ادبیات جدیدِ پاره‌ای از حاکمیت که او را به قیمت تغییر نظام سیاسی برکشید «جریان انحرافی» است! این سر‌آسیمگی با استیصال مردم و نیروهای سیاسی توأم است، که افول جمهوریت و دیانت و حکومت قانون را می‌بینند اما راه‌هایی که پیشتر برای نجات ایران آزموده اند اکنون نافرجام مانده و سرخوردگی حاصل از آن، جسارت اندیشیدن به افق‌ها و راه‌های نو را هم از ایشان ستانده است.
 

۲. بافت تُنُک و آسیب‌پذیر نظام سیاسی:‌ ضعف ساختاری و ناسازگاری‌های روز‌افزون میان نخبگان در-قدرت، همراه با بحران‌های رنگارنگ و مضاعف و متراکم اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و در بستری از زوال گسترده‌ و عمیق مشروعیت و نیز تعلیق وجه حقوقی حکومت، بافت نظام سیاسی کنونی در ایران را بسیار تنک و آسیب‌پذیر کرده‌است. واکنش‌های عصبی و تکانشی حکومت آن هم در برابر محرک‌های ساده، معمولی و روز‌مره‌ی مدنی، امنیتی ساختن روزافزون حوزه‌ی عمومی، تصفیه‌های مکرر درون‌حکومتی و نا‌کار‌کردی اجرایی و مدیریتی، همگی وقتی با هم مجموع باشند دلیل قاطعی هستند بر تنک شدگی و آسیب‌پذیری بافت نظام سیاسی. این مؤلفه‌ها معرف وضع کنونی سیاست و حکومت در ایران اند.
 
 

۳. وضع کنونی ایران به عنوان صحنه‌ی زندگی سیاسی و حیات اجتماعی ما چیست؟ پاسخ این پرسش تعیین می‌کند که مردم برای تعیین سرنوشت شان چه انتخاب‌هایی پیش رو دارند. اصلاحات یک انتخاب ممکن بود اگر رقابت نسبتا قانونمند درون ساخت سیاسی و اجتماعی قدرت میان طرفداران اصلاحات و رقیبانشان همچنان امکان داشت. با منتفی‌ شدن گزینه‌ی اصلاحات، اکنون چه گزینه‌های دیگری فرا روی مردم است؟

۱-۳. اصلاحات منتفی است: اصلاحات یک پروژه‌ی سیاسی از موضع پوزیسیون یعنی درون ساخت رسمی سیاسی است. یعنی شرط آن حضور رسمی و مؤثر اصلاح طلبان و امکان کنش سیاسی مؤثر ایشان درون ساخت رسمی سیاسی است. اصلاحات پروژه‌ای نیست که از زندان و تبعید‌گاه و مخفیگاه و به شکل زیر‌زمینی سامان یابد. اصلاحات را معمولاً بخش پیشرو و خوشفکر و مآل‌اندیش نخبگان حاکم برای به تأخیر انداختن سقوط یا برای مؤثرترکردن وجهی از نظام سیاسی حاکم طراحی و اجرا می‌کنند و پیش‌شرط توفیق آن هم شکل‌گیری وفاق میان نخبگان سیاسی مؤثر است. به نظر می‌رسد پس از فاجعه‌ی کوی دانشگاه، از همان سال دوم ریاست جمهوری سید محمد خاتمی به بعد، هر چه گذشت امکان ساختاری اصلاحات افول بیشتری کرد تا این که با نمایش انتخاباتی سال ۱۳۸۸ و تغییر ماهوی نظام سیاسی از جمهوری به خودکامگی فردی دیگر اصلاحات موضوعا منتفی شد.

۲-۳. ایران: زندان، مردم: ‌زندانیان، حکومت: زندانبان: روزی زهرا رهنورد در اشاره به یارانی که به زندان افتاده بودند سخنی گفته بود به این مضمون که ایران امروز یک زندان بزرگ است؛ همه‌ی ما در زندان ایم، البته برخی از ما گاهی به زندان‌های کوچک‌تر منتقل می‌شوند مثل اوین، و برخی از این زندان‌های کوچک‌تر آزاد می‌شوند و به زندان بزرگ‌تر بر می‌گردند یعنی همه‌ی ایران. این سخن فارغ از حس همدردی و تسلی خاطری که به مخاطب دردمند منتقل می‌کند، حامل حقیقت بزرگتری هم هست. آنچه با انتخابات دو سال پیش رقم خورد تبدیل نهایی شهر سیاسی (polis) به زندان بود. این روند (چنان که سال‌ها پیش محسن کدیور گفته بود) مدت‌ها بود که شروع شده بود و با محو و الغای تدریجی همان اندک مناسبات و روندهایی که ایران را به یک شهر سیاسی شبیه می‌کرد بالأخره با ساماندهی کودتا‌گونه‌ی انتخابات به تغییر شهر سیاسی به یک زندان با همه‌ی شؤون و اهوال و احوال و احکام یک زندان تمام‌عیار منجر شد.

مردم در آن انتخابات به خیال خود و مطابق قواعد نوشته‌ی بازی می‌خواستند شهردار شهر سیاسی خود را انتخاب کنند اما صبح روز بعد و برخی همان شب فهمیدند که بازی اصلی نه در اتاق‌های شمارش آرا بلکه در دفتر رهبر نظام سیاسی، پادگان‌ها‌ی نظامی، زندان‌ها و باز‌داشتگاهها، دخمه‌های نیروهای خودسر، اتاق‌های دستگاه اطلاعات موازی و دادگاه‌های انقلاب رقم خورده و جریان دارد. و دولتی پادگانی شکل ‌گرفته است که وظیفه‌اش برقراری امنیت زندانبانان در زندانی بزرگ به نام ایران است. سرکوب اعتراضات خیابانی پس از آن نمایش انتخاباتی تنها با الگوی سرکوب شورش‌های زندانیان قابل مقایسه بود. امروز وضع ایران با تقریب بسیار بالایی قابل مقایسه با وضعیت یک زندان فاسد است آن هم در دست نیروی اشغالگر. همه‌ی ویژگی‌های معرف و مقوم یک زندان بر وضعیت کنونی ایران قابل تطبیق است. 
اجزای استعاره‌ی زندان: در عناوین چندگانه‌ی زیر شما می‌توانید کلمه‌ی «زندان» را با «ایران،» کلمه‌ی «زندانبان» را با «حاکمان کنونی،» و کلمه‌ی «زندانیان» را با «عموم مردم ایران» جایگزین کنید و متن را دوباره بخوانید؛ خواهید دید چیزی از معناداری متن کم نمی‌شود.

۱-۲-۳. زندانیان پر شمار و زندنبانان اندکی که زندانیان را از طریق عنایت ویژه به اراذل و اوباش داخل زندان کنترل و نظارت و مجازات و تنبیه می‌کنند.
۲-۲-۳. بخش بزرگی از زندانیان این زندان بزرگ جیره‌خوار زندانبانان هستند و درآمد اندکشان که از طریق بیگاری کسب می‌کنند صرف جان به در بردن از مناسبات فاسد درون زندان می‌شود. 
۳-۲-۳. مرجعی قانونی بر زبر زندانبانان و مستقل از ایشان نیست که زندانیان بتوانند شکایتشان را نزد او ببرند (برای نمونه به ماجرای سعید مرتضوی رجوع کنید. نابودی امکان هر نوع استقلال قوه‌ی قضائیه از طریق اداره‌ی بازداشتگاه‌ها و زندان‌ها و مراحل دادرسی و تشکیل پرونده و صدور حکم به وسیله ی اطلاعات سپاه، بیت رهبر و وزارت اطلاعات). 
۴-۲-۳. زندانبانان به زندانیان به چشم اسیرانی نگاه می‌کند که در جنگ شکست خورده‌اند و مستوجب تحقیر و عاری از هرگونه حقی هستند. دشمنانی که اگر کشته یا اسیر نمی‌شدند می‌کشتند و حالا هم اگر کوچکترین مجالی بیابند علیه زندانبانان خود هرگونه توطئه‌ای که بتوانند می‌کنند ولو از طریق متحد شدن با دشمنان خارجی زندانبانان‌شان (اعترافات ساختگی و اجباری، اتهامات اخلاقی و جنس، دادگاه‌های جمعی، تجاوز و سوء استفاده ی جنسی و تهدید دائمی زندانیان به چنین عواقبی در صورت «عدم همکاری»، حمله‌های شبانه به خانه‌ی متهمان، ساختن برنامه‌های تلویزیونی توهین‌آمیز علیه متهمان و فعالانی که امکان دفاع و ادای توضیحات و اعاده‌ی حیثیت ندارند، اتهام دریافت حمایت مالی و نقشه‌ی براندازی به مخالفان و امثال اینها نمونه‌های بسیار دیگر سکه‌ی رایج سیاست در این دو سال اخیر بوده است).
۵-۲-۳. خروج از زندان ولو موقتا خود یک امتیاز است که می‌توان از زندانیان سلب کرد زیرا تحمل زندان و مناسبات آن به خودی خود زجرآور است ولو محرومیت یا شکنجه ی مضاعفی درون زندان در کار نباشد (داستان ممنوعیت خروج از کشور نه تنها فعالان سیاسی بلکه اکنون دانشگاهیان را هم دربرگرفته است. البته «دانشگاهیان معاند» چنان که در سخنان اخیر وزیر علوم مشهود است به اعمال شاقه هم محکوم می‌شوند). 
۶-۲-۳. زندانبانان حضور و مشروعیت خود را نه از زندانیان گرفته‌اند و نه به ایشان احساس دینی می‌کنند، بلکه ایشان را مدیون خویش می‌دانند که هنوز زنده‌اند و نفس می‌کشند (به یاد بیاورید سخن آن واعظ دربار زندانبان کنونی ایران را که پس از راهپیمایی ۲۵ بهمن سال ۱۳۸۹ با غیظی جلاد مآبانه گفته بود: «سران فتنه از صدقه‌ی سر آقا و به خاطر دل رحیم ایشان است که هنوز نفس می‌کشند.» و هم او گفته بود که «به ما می‌گویند این باغیان و طاغیان را نکشید، چرا نکشیم؟ حقمان است!»).
۷-۲-۳. زندانبانان برای گردش امور زندان و نحوه‌ی اداره‌ی آن نه تنها با زندانیان خود مشورت نمی‌کنند و خود را نیازمند یا ملزم به چنین مشورتی نمی‌دانند، بلکه زندانیان را معاندانی می‌دانند که باید امور کشور را از ایشان و نمایندگان‌شان مخفی نگه داشت. (از جمله، «فرمایشات» متواتر آقایان مصباح و امامان جمعه‌ی تهران در مورد منشأ مشروعیت نظام و نیز انتصابی بودن همه‌ی مناصب نظام را به خاطر آورید. همچنین به یاد آورید که دولت فعلی مدت‌ها ست دیگر مجلس را از قرار‌داد‌های کلان خارجی بی‌خبر می‌گذارد، واگذاری‌های بی‌قاعده‌ی قرار‌داد‌های بزرگ را از نظر و نظارت مجلس مخفی می‌کند، برداشت از حساب ذخیره‌ی ارزی را منوط به اجازه‌ی مجلس نمی‌داند و از این قبیل نمونه‌های بسیار دیگر).
۸-۲-۳. زندانبانان، برنامه ای، احساس تعلقی یا وظیفه‌ای درمورد توسعه، پیشرفت، آبادانی، رفاه یا استاندارد ‌شدن وضعیت زندان مطابق معیار‌های متعارف ندارد. در عوض هزینه‌های بسیار صرف استحکامات نظامی و امنیتی زندان می‌کند، چه در برابر امکان تهدید خارجی، چه دربرابر شورش احتمالی زندانیان (برای نمونه گزارش‌های متنوع باقی‌مانده ی نهاد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های حسابرسی اقتصادی را در مورد ناپدیدشدن مازاد درآمد نفتی سالهای اخیر و برداشت بی‌حساب و غیرمجاز از حساب ذخیره‌ی ارزی را به یاد بياورید و آن را از سویی بگذارید کنار خبر سرمایه‌گذاری مخفی ایران در ونزوئلا برای ساخت پایگاه موشکی و از طرفی کنار اخبار متواتر و مکرری که هر روزه از نابودی تولیدات صنعتی و کشاورزی داخلی، قطع سرمایه‌گذاری خارجی، بیکاری روزافزون، تورم، گرانی و ورشکستگی بانکها و بنگاه‌های مالی و تجاری می‌رسد).
۹-۲-۳. اعتراض زندانیان به وضع زندان خصوصا اگر جمعی و وسیع باشد باید در کوتاه‌ترین زمان ممکن و با هر هزینه‌ای و با توسل به هر روشی سرکوب شود (به معامله‌ای که با جنبش اعتراضی مردم در این یکی، دو سال شده توجه کنید، معامله‌ای که در قالب‌های مطالعاتی سرکوب «شورش در زندان» (prison riot) بهتر قابل فهم است تا در قالب‌های مطالعاتی کنترل جنبش‌های اجتماعی.) 
۱۰-۲-۳. در وضعیت زندان، زندانبانان اشغالگر حرمتی برای آبرو، امنیت، سلامت، تمامیت روانی و روحی و اخلاقی زندانیان قائل نیستند و جان و مال و آبروی ایشان و خانواده‌هاشان را در گرو مقاصد خود می‌بینند.

۳-۳. نتیجه‌ی اختلاف میان زندانبانان هرچه باشد وضع زندانیان را تغییر نمی‌دهد: در وضعیت کشوری که مانند یک زندان تحت اشغال اداره می‌شود امکان شکل‌دهی نهاد‌های مدنی و ساخت‌یابی‌هایی به منظور تغییر شرایط زندان یا رهایی از زندان وجود ندارد. در چنین وضعیتی شکاف‌های درون حاکمیت مانند اختلاف نظر میان زندانبانان است که به هر نتیجه‌ای برسد و هر طرف که بتواند رقبای خود در حاکمیت را مهار یا حذف کند تفاوتی در وضعیت مردمی که در موقعیت زندانی هستند ایجاد نخواهد شد. تفاوتی ایجاد نخواهد شد چون آنها بر سر هر چه اختلاف داشته باشند، در مورد این اختلافی ندارند که ایران را باید مانند یک زندان اداره کرد. بنابراین، بر اثر منازعات درون ساختار سیاسی مناسبات حاکم بر زندان دگرگون نخواهد شد.

۴-۳. اصلاح از درون ساخت سیاسی کنونی ناممکن است: روز-به-روز که هرچه بر نمایش اتخاباتی دو سال پیش می‌گذرد، عدم توفیق پروژه‌ی اقتدار‌گرایان بر خود ایشان و دیگران آشکارتر می‌شود. بنابراین، برخی ممکن است استدلال کنند، شاید با بدتر شدن اوضاع بخشی از خود ایشان اوضاع را به وضعیت قبل از زندان برگردانند. اما این آرزو به این دلیل ساده برنیامدنی است که زندانبانان می‌دانند بعد از این همه جنایت که بر زندانیان روا داشته‌اند فردای گشودن زندان خود ایشان باید به زندان بروند.

۵-۳. در وضعیت زندان قانون یعنی اراده‌ی زندانبان: در ایران به‌مثابه زندان، قانون، چه اساسی و چه عادی، درست مانند منافع ملی پشت درهای زندان در تعلیق است. زندانیان برای آن که به قانون و زندگی در شهر سیاسی و رقابت برای تأمین بیشنه ی منافع ملی بازگردند اول باید از وضعیت زندان خلاص شوند، یعنی باید از وضعیت زندان به وضعیت زندگی در شهر سیاسی برگردند. مبارزه در چارچوب قانون اساسی یک راهبرد سیاسی مشروط به وجود شهر سیاسی است.

۶-۳. ناکارآمدی به خودی خود سبب سقوط نیست: نشستن به این امید که ناکارکردی‌های این سیستم بالأخره آن را به زانو در خواهد آورد علاوه بر این که از نوعی جبرگرایی سست در رنج است، با شواهد تاریخی هم سازگاری ندارد.

۷-۳. هیچ وضع ظالمانه‌ای لزوماً به‌خودی‌ خود تغییر نمی‌کند: امید‌بستن به این که عدم مشروعیت اخلاقی، دینی و حقوقی این رژیم و ستم‌های بی‌حسابی که روا داشته‌است خواهی نخواهی بنیان این زندان‌بانان را خواهد کند نیز ریشه هم در تقدیرگرایی و هم نوعی تکامل‌باوری اخلاقی که باور دارد هر چه می‌گذرد نظام‌های سیاسی غیر اخلاقی‌تر جای خود را به نظام‌های سیاسی اخلاقی‌تر می‌دهند. این دو باور به دلایل نظری و تجربی در مقام تدبیر سیاسی یا باطل اند و/یا ناکارآمد.
 
 
 

۴. از تاریخ باید آموخت: برای یافتن پاسخی به پرسش «چه باید کرد؟» باید متناسب با شرایط طرح مسأله یعنی وضعیت زندان به دامنه‌ی پاسخ‌های ممکن اندیشید. در این راه نیاز نیست برای آغاز چرخ را از نو اختراع کنیم. باید از تجربه‌های تاریخی آموخت. تجربه‌های تاریخی نشان می‌‌دهد که رهایی از زندان آن هم در مقیاس بزرگ خواست بسیار دشواری است. برخی نمونه‌های تعلیمی رهایی از وضعیت زندان و محاصره (در اندازه‌های بزرگ) شایسته‌ی تأمل اند: مثلاً، از دوران باستان، قیام بردگان و شورش اقوام ژرمن هر دو علیه امپراتوری رم (حوالی یک قرن مانده به میلاد مسیح تنها در منطقه‌ای که ایتالیای کنونی را تشکیل می‌داد بیش از بیست درصد مردم برده بودند و در امپراتوری رم بیست و هفت‌گونه برده وجود داشت)، و از دوران مدرن متأخر جنبش استقلال هند، مبارزه‌ی سیاهان آمریکا و آفریقای جنوبی، انقلاب استقلال الجزایر و نیز حرکة‌المحرومین به رهبری امام موسی صدر در لبنان.

۵. گاهی خشونت‌پرهیزی غیراخلاقی است: خشونت‌پرهیزی به عنوان یک اصل راهنمای مبارزاتی از این دست در دوران جدید معمولا به بی‌تدبیری و بی‌عملی جنبش‌هایی منتهی شده‌است که از خشونت‌پرهیزی معنای لفظی آن را می‌گیرند و مثلا سراغی از تجربه‌های ثبت‌شده از جنبش‌های موفق ضد‌خشونت اما رهایی‌بخش نمی‌گیرند تا ببینند در این نمونه‌های تاریخی این اصل نه تنها مانع اقدام عملی از ترس افتادن به دام خشونت نشده‌است بلکه برعکس شهامت و شجاعت رهبران و مردم را برای اقدامات رهایی‌بخش و از خودگذشتگی با وارد‌کردن کمترین خسارات به خود و دیگران برانگیخته است. ماندلا در خاطرات خود و نیز در لایحه‌ی معروف دفاعیه اش استدلال می‌کند که چگونه مشی عدم خشونت می‌تواند غیر‌اخلاقی باشد. او توضیح می‌دهد که چرا و تحت چه شرایطی به تشکیل ارتش و آموزش داوطلبان و عملیات نظامی خرابکارانه علیه ماشین آپارتاید روی آورد. ظرافت و ظرفیت و محدودیت‌های خشونت‌پرهیزی در وضعیت زندان را باید با مطالعه‌ی دقیق تجربیاتی تاریخی که در آنها این اصل راهنما محترم بوده اما مانع برنامه ریزی برای نجات و رهایی از وضعیت زندان هم نشده آموخت. اصل راهبردی در چنین مبارزاتی دشوارکردن زندگی در موضع زندانبانی برای زندانبانان است. یعنی باید وضعیت زندانبانی چندان برای آن‌ها گران شود که دیگر ادامه‌اش مقرون به صرفه نباشد. تنگ‌کردن مجاری حیاتی زندانبانان راهبرد اساسی است. ظرافت این راهبرد در اجرای آن بدون درافتادن به دام آدم‌کشی است. خواست تحقق بدون مماشات عدالت است که شجاعت اندیشیدن به راه‌‌هایی تغییر وضعیت زندان به وضعیت شهر سیاسی را به جامعه‌ی زندانیان باز می‌گرداند. نباید خشونت ورزید اما باید دانست خشونت‌ورزی تنها سلاحی است که زندانبانان دارند و در استفاده از آن تنها وقتی درنگ می‌کنند که دیگر برای‌ بقای ایشان فایده‌ای نداشته باشد. این هم تنها وقتی ممکن می‌شود که زندانیان برای مقاومت و تحمل خشونت‌ورزی زندانبانان انگیزه و آمادگی داشته باشند. خواست آزادی و اجرای بی‌مماشات عدالت است که چنین آمادگی و انگیزه‌ای را از پی می‌آورد.

۶. شکستن زندان منوط به کنش‌های شخصی و ابتکارات خُرد و اقتضائی است: وضعیت زندان اقتضا می‌کند که جز اصولی راهنمای عمل و هماهنگ کننده، مرکز یا ساختاری سلسله‌مراتبی برای هدایت و هماهنگی نمی‌تواند شکل بگیرد. بنابراین، باید به ابتکارات شخصی و موقعیتی برای از کار انداختن ماشین زندان روی آورد. ابتکاراتی ساده و کم هزینه که تأثیرات چشم‌گیری دارند. مهم اما اطلاع رسانی و آگاهی بخشی است تا این ابتکارات از یک‌دیگر بیاموزند و بر هم انباشت شوند و یکدیگر را تکمیل کنند. هر کس هر جا که هست با مقدورات خود و در حدود تأثیر و تأثر خویش باید اقدام کند. هر اقدام کوچکی که زندگی را بر زندان‌بانان سخت کند ارزشمند است.

۷. تدوین میثاق مبارزه: مبارزه برای رهایی از وضعیت زندان باید مبتنی بر میثاقی مدون میان زندانیان درباره‌ی وضعیت پس از زندان باشد. علاوه بر امید به رهایی و اجرای عدالت، اصول حاکم بر سیاستِ جای‌گزین باید معرفی شود. اصولی که بر اساس آن‌ها قانون اساسی جدید نوشته خواهد شد و نظم سیاسی پسا-زندان به نحوی سامان خواه یافت که پس از چندی به زندان دیگری دگردیسی نکند. تولید چنین برنامه یا تدوین چنین اصولی حاصل بحث آزاد درون شبکه‌های اجتماعی است. بدون چنین برنامه یا چنین اصول مدونی زندانیان متقاعد نمی‌شوند که وضعیتی که فعلاً در آن هستند نسبت به وضعیت آینده مانند نسبتِ زندان به وضعیت پس از زندان است. چنین اصول یا برنامه‌ی مدونی میثاقی است میان مردم تا بر اساس آن با یکدیگر همراه و هماهنگ شوند و پس از گشودن زندان بر اساس آن با هم نظم پسا-زندان را سامان دهند.

۸. زندانیانی که ندانند زندانی اند برای رهایی خود نمی‌کوشند: منابع خبری و تحلیلی و کانون‌های هماهنگی جنبش سبز اگر واقعاً به نحو مؤثری خود با یکدیگر هماهنگ باشند بیشترین کاری که می‌توانند بکنند این است که مخاطبانشان را در بدنه‌ی جنبش نسبت به وضعیت زندگی در زندان آگاه کنند. این آگاهی باید جانشین و تصحیح‌گر آن تصوری باشد که به غلط، وضعیت را وضعیت رقابت سیاسی و اجتماعی در چارچوب قانون اساسی ارزیابی می‌کرد. الآن مدت زیادی است که دیگر مردم و رهبران‌شان نه شهروند بلکه شهر‌بند نیروی مهاجمی هستند که ایشان را بیش از زندانی خویش نمی‌بیند و نمی‌خواهد و این را در همه ی حرکات و سکناتش و در تغییر اعلام نشده ی نظام سیاسی کشور آشکار کرده‌است. برای تأمین منابع و منافع ملی که الآن هزینه و قربانی بقای وضعیت زندان می‌شود، و برای بازگشت به حکومت قانون اول باید از وضعیت زندان خلاص شد. این البته بسیار دشوار است اما هنوز غیر‌ممکن نیست اگر آمادگی برای پرداخت هزینه وجود داشته ‌باشد. آنچه غیر ممکن است رهایی از وضعیت زندان بدون خودآگاهی نسبت به آن است خصوصاً اگر جامعه‌ای که در وضعیت زندان اسیر شده‌است دچار وارونگی هم بشود و گمان کند هنوز در موقعیت کنش سیاسی رقابت آمیز در چارچوب قواعد تعریف شده‌ی همان شهر سیاسی تصرف شده‌ای است که نیروی مهاجم تغییر کاربری‌اش داده‌ و از آن زندان ساخته‌ است.

شاید تا پیش از نمایش انتخاباتی دو سال پیش ممکن بود برخی هنوز اصلاح‌طلبی را ممکن بدانند و گمان کنند حتی با حضوری حداقلی و محدود درون نظام سیاسی می‌توانند جلوی بسته شدن کامل درهای اصلاح و تغییر تدریجی و از درون را بگیرند. اما اکنون سخن از اصلاحات گفتن چیزی نیست جز تثبیت وضعیت زندان و در حد توان دلپذیر کردن آن و نامحسوس ساختن وضعیت زندان برای زندانیان. این اگر خیانت نباشد، ساده لوحی سرد و ویرانگری است. اصلاحات به عنوان یک راهبرد سیاسی فرصت، امکان، مکان و زمان خود را می‌خواهد. با راهبرد اصلاحات شاید بشود از پایگاهی محکم درون ساخت قدرت برای اصلاح و ماندگاری نظام سیاسی کاری کرد (که در تجربه‌ی ایران دوران سید محمد خاتمی شکست خورد)، اما قطعاً در‌های زندان را نمی‌توان با آن گشود. مقتضای هوشمندی چاره‌اندیشی برای گشودن زندان است نه مرمت و اصلاح آن. تمثیل حکیمانه‌ی مولانا در تشبیه جهان به زندان و «مکر سرد» زندانیانی که آن را با خانه‌ی خود عوضی می‌گیرند و در تحکیم و تشیید آن می‌کوشند و حفره‌های آن را اصلاح می‌کنند برای روزگار ما زندانیان ایران بسیار درس آموز است:

مکرها در کسب دنیا بارد ست/ مکرها در ترک دنیا وارد ست 
مکر آن باشد که زندان حفره کرد / آنکه حفره بست آن مکری ست سرد 
این جهان زندان و ما زندانیان/ حفره‌ کن زندان و خود را وا رهان 
آب در کشتی هلاک کشتی است/ آب اندر زیر کشتی پشتی است

- اول بار در اردیبهشت 1390 در سایت جرس منتشر شد

س.ا.کوهزاد

روزی دیگر



روزها گر رفت گو رو باک نیست ...




حاصل دو ماه سرگشتگی و حیرانی و تامل، این یک مصرع است. امروز، روز دیگری بود ...


ی.ا.کوهزاد

۱۳۹۱ دی ۶, چهارشنبه

روایتی شورمندانه از باران رحمت


«... دست کم یک بار وقتی رگبار شدید باران می آمد پیامبر سر و شانه ها و سینه اش را برهنه کرد و زیر آسمان رفت تا بتواند بدون واسطه روی پوست خود در دریافت نعمت آسمان با زمین شریک شود »

 محمد بر پایه کهن ترین منابع، ص 483 مارتین لینگز، سعید تهرانی نسب




«اِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبی یا اَیُّهاَ الَّذینَ آمَنوُا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّموُا تَسْلیماً»
 «خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود می فرستند، ای کسانی که ایمان آورده اید! بر او درود بفرستید و سلام گویید و تسلیم فرمانش باشید.»
 احزاب - 56 


شورانگیزترین روایتی است که تاکنون از زندگی او شنیدم ....


س.ا.کوهزاد

۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

به یاد پدر




 - در زندان هستی و در بی پناهی مطلق .در سوگ یگانه پشت و پناهت که مظلومانه آزاد شده و سو به معبود شتافته نشسته ای . در سیاه چال حاکم جائر ای و تمنای وصال با اولیا خدا را داری .  روزی بود که هیچگاه فراموش نمی کنم . دستی به قلم بردم و چنین نوشتم ...

 مردان خدا پرده پندار دریدند

یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

 - مردان کهن سال خانواده ما خیلی زود از میان ما رفتند .  بهتر بگویم آنها پیش از آنکه کهن سال شناخته شوند و جامه کهولت به تن کنند ترک دنیا کردند و در خاک آرامیدند . یکی از آنان عمری را به صفا و مروت گذراند و چون غیر آن دید که باید می دید خود به دست خیشتن خدا را صدا کرد و طلب میهمانی از میزبان ازلی و ابدی نمود . آن دیگری حسرت این را برای همیشه بر دلم گذاشت که یک بار ، تنها و تنها یک بار با او قهوه خانه های ماسوله را تجربه کنم و زبان مادری بیاموزم .**

 - برای خودم پیری داشتم . پیری که هر روز با او زندگی می کردم . در خیال خودم با او به مباحثه و گفتگو می نشستم و مجادله با او را نیز از یاد نمی بردم . با علم اندک خود به دریای علم می تاختم و حل من مبارز می طلبیدم . نصایحش را به جهل نمی پذیرفتم و بنمای رخ اش را به غرور پس می زدم . به حرص و حسرت بر سجاده می آلود او نظر می فکندم و چشمان اشکبار و دعای لرزان و اللهم العفو . اللهم توبه او را به حیرانی می نگریستم و مبهوت به این قبله اهل ایمان نگاه می کردم . عزیزانه و دردانه بر بالینش می نشستم و آن صورت چروکیده و آن دستان پینه بسته را می بوسیدم . با اذکار او ذکر و به دعای او آمین می گفتم و هم قدم او می شدم در تمام آن گامهای صبحگاهی و شامگاهی

 - هیچ گاه او را ندیدم . هر گاه طلبی می شد و اراده ای می آمد مانعی قرار می گرفت . هرگز آن دوست را نمی بخشم که روزی مهیای زیارت او بود در جمعی همه را دعوت کرد و مرا از یاد ببرد.شرم و حیا منعم کرد که پیش دستی کنم و اذن دیدار بخواهم . آن شب تا صبح خواب بر من حرام شد و تمام شب منتظر تماسی و ندایی بودم که جای خالی مرا یادآوری کند . نشت و نتوانستم و اکنون باید عمری بسوزم که غرور ورزیدم  و کنون سرگشته و پشیمانم .

 

یک چشم دلم اندر غم دلدار گریست

چشم دگرم حسود بود نگریست

چون روز وصال آمد او را بستم

گفتم نگریستی نیاید نگریست

 

- بسیار به مرگ فکر می کنم . آنقدر زندگی را دوست می دارم که در وصف نمی گنجد . اما مرگ و اندیشه آن لحظه ای از برابر دیدگانم خارج نمی شود . مرگ خودم آزارم نمی دهد . مرگ حق است . در حق مناقشه ای نیست . مرگ عزیزان هم حق است . اما بسیار آزارم می دهد .

هر آینه که به روز واقعه آن پیر فکر می کردم ، هول و ترس تمام وجودم را می گرفت . خیالم چنان مغشوش می کرد که یارای توصیف آن را هم ندارم . هر چه بیشتر فکر می کردم ، مضطرب تر می شدم اما مگر می شود از مرگ گریخت ؟ دوایی در آن نیست . مرگ حق است حتی اگر آزارم بدهد .

 - همه دوستش داشتند . همگان عزیزش می داشتند ، مومن و ملحد و کافر . فکر نمی کنم کار سترگی انجام می دادند . اصولا و اساسا دوست داشتن او کار زیاد دشواری نبود . مگر می شد او را دوست نداشت ؟! مگرمی شود خوبی را گرامی نداشت و آزادگی را ستایش نکرد و عدالت را به ارزانی فرو کاست ! در عجبم چگونه چنین عزیز نگینی را قدر نمی داشتند ! چگونه رحم و مروت او را به حصر در آوردند ...

 -اگر به این امر اعتقاد داریم که خدا هست و به تعبیر دیگر به خدای زنده اعتقاد داریم و ایمان داریم و ولایت او را در تمامی عالم و هستی پذیرفته ایم . ولایت خدا ، پناه مومنان است . ولایت خدا در این هستی حاملانی دارد که همان «اولیاء الله » هستند .

 

«وَمَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اللّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَيْتُمُونَا وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ»        

چرا بر خدا توكل نكنيم و حال آنكه ما را به راه‏هايمان رهبرى كرده است و البته ما بر آزارى كه به ما رسانديد شكيبايى خواهيم كرد و توكل‏كنندگان بايد تنها بر خدا توكل كنند

                    

                                                          (سوره ابراهیم ، آیه 12)

   «خداوند از ما توکل می خواهد .توکل خود را به خدا سپردن است و در پناه و حفاظ او امان گرفتن . تحقق عینی توکل بر خدا را جستجوی مردان خدا خوانده اند . جلب رضایت این اولیاء بسان جلب رضایت خداوند است . »*

 

آن یکی را روی او شد سوی دوست

آن یکی را روی او خود روی اوست

مثنوی معنوی دفتر یکم بیت 314

 

 - مردی از مردان خدا رفت .  دامان اولیاء الله را گرفتن و به آنان توسل جستن به زمان و مکان محدود نیست . عالم اولیاء زمان بردار نیست . هر زمانی طلب خدا کنی و اولیاء را بخواهی دریقت نمی کنند .

 

مردی از مردان خدا رفت و تا ابد ملتی را مدیون خود کرد .



*برگرفته از مدخل چهارم آیین در آینه ، دکتر سروش دباغ

- اول بار دو سال و اندی پیش در جرس منتشر شده بود. 

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

نیروهای مسلح مردمی و ضرورت بازخوانی یک واقعه تاریخی در دوران مشروطه

حوادث تیراندازی و کشتار دسته جمعی در اماکن عمومی آمریکا با تمام فاجعه بار بودن آن به طور مستقیم  ربطی ایران ندارد اما می توان از آن گریزی به تاریخ کشور خودمان زد و سعی کرد یک بخش از تاریخ معاصرمان را مورد بازخوانی قرار داد. 
در آمریکا بنا بر اصل دوم متمم قانون اساسی ایالات متحده تشکیل گروه های شبه نظامی آزاد است و به طبع آن حمل،خرید، فروش ونگهداری سلاح های گرم نیز جز آزادی های قانونی محسوب می شود.
متمم دوم 1791 (1170 خورشیدی) 
«داشتن یک نیروی منظم شبه نظامی مردمی که برای امنیت یک کشور آزاد ضروری باشد و حق مردم برای حمل و نگهداری اسلحه محترم شمرده می‌شود.»
 این متمم بخشی از ده متمم ابتدایی قانون اساسی است که به منشور حقوق نیز معروف شده و به نوعی آزادی های بنیادین این کشور تضمین می کند از جمله آزادی بیان و اصل برائت و امثالهم. لذا می توان تصور کرد که اصل دوم متمم در چه جایگاه و اهمیتی برای نویسندگان قانون اساسی این کشور قرار داشته است. به عبارت دیگر برای پدران بنیان گذار آمریکا کنترل دولت مرکزی و چگونگی تنظیم روابط بین دولت های مرکزی و ایالتی و مردم و حفاظت از آزادی های فردی و اجتماعی از دغدغه های اصلی بود. آنان با به رسمیت شناختن حق تشکیل گروه های شبه نظامی و حمل سلاح گرم عملا حق خروج از نظام را برای مردم و مقاومت مسلحانه در برابر هرگونه رفتار خارج از قانون دولت مرکزی باز گذاشتند و با این حق مانع از تعدی دولت مرکزی و حتی ایالتی به آزادی فردی و جمعی مردم شدند. می شود تصور کرد که امروزه ابزارهای متعددی برای کنترل قدرت دولت وجود دارد و همچنین با پیشرفت تکنولوژی و تسلیحات، توانمندی دولت مرکزی قابل قیاس با گروه شبه نظامی نیست که این گروه ها حتی روی کاغذ توان مقابله داشته باشند و سوال هایی از این دست که کارایی این اصل را مورد تردید جدی قرار می دهد. 
اما این مسئله چگونه به تاریخ ما مربوط می شود. باید توضیح داد که تا پیش از مشروطه حمل سلاح آزاد بود و به قول گیلانی ها «تفنگچی» بودن علاوه بر اینکه یک شغل محسوب می شد یک حق هم بود. در شریعت اسلام هم حمل، فروش ، خرید و نگهداری سلاح کاملا آزاد و حلال است و مومنان در برخی از روایت به این امر توصیه نیز شده اند و تنها با اجتهاد در فقه و صدور احکام ثانویه این حکم شریعی مورد بازنگری قرار گرفت و سلطه دولت بر سلاح مورد تایید قرار گرفت و حق انحصاری به آن داده شد. 
سقوط مشرطه اول و به توپ بسته شدن مجلس شورای ملی و برقراری استبداد صغیر باعث قیام ملی در ایران گشت. مشروطه در تهران شکست خورد اما این نیروهای مسلح مردمی بودند که در رشت، تبریز و اصفهان با مقاومت در برابر نیروهای دولت استبدادی، دولت یک ساله محمد علی شاهی را سرنگون کردند و مشروطه دوم را برقرار کردند. تا این مرحله نیروهای مسلح مردمی در انجمن ها و گروه های مختلف همچنان سلاح های خود را حفظ کردند و بسیاری نیز در تهران مستقر شدند. اما در فروردین 1289 تنها نه ماه پس از سقوط استبداد صغیر، مجلس شورای ملی قانون «منع حمل اسلحه» را تصویب کرد و متعاقب آن یکی از تلخ ترین و خون بار ترین حوادثه مشروطه، موسوم به واقعه «پارک اتابک» روی داد. نیروهای دولت مشروطه به صورت مسلحانه سعی در خلع سلاح فدائیان و مجاهدین مشروطه چی به رهبری ستار خان داشتند و او نیز که با خلع سلاح مخالف بود مقاومت کرده و در طی مقاومت بیش از سیصد مجاهد کشته شده و خود سردارملی مجروح و خانه نشین شد و نهایتا به دلیل عوارض آن به شهادت رسید. 
دولت مرکزی مقتدر، ارتش ملی، برقراری امنیت در کشور و حاکمیت قانون و امثالهم از اهداف مشروطه بود. می توان تصور کرد که ناامنی ها و هرج و مرج ها و شرایط ملوک الطوایفی پیش و پس از برقراری مشروطه و به ویژه ترورهای کوری که که در دوران مشروطه اتفاق افتاد اصلی ترین دلیل دولت مشروطه برای تصویب و اجرای قانون خلع سلاح و ممنوعیت حمل آن بود اما آیا این تمام مسئله است؟ آیا نمی شود تصور کرد که پدران بنیان گذار مشروطیت در ایران باید این آینده نگری را می داشتند که ابزاری برای کنترل قدرت دولت مرکزی پیدا کنند ؟ دولتی که چند سال بعد از آن، به بزرگترین دشمن بخشی از آرمان های مشروطه تبدیل شد و با بسط استبداد بساط مشروطه خواهی را در کشور تعطیل کرد. 
مسلما عوامل و شرایط سیاسی،فکری، فرهنگی، دینی،اقتصادی، جغرافیایی ، تاریخی و... ایران و ایالات متحده تفاوت های بنیادین و اساسی دارد اما اینها نافی این نیست که ما  درایت و آینده نگری پدران بنیانگذار آمریکا را ستایش نکنیم که با بنیان گذاری اصولی قدرتمند و قوی و کارآمد علاوه بر حال کشور به آینده آن نیز فکر می کردند و برای نسل های بعد از خود نیز می اندیشیدند و سعادت آنان را نیز مد نظر قرار می دادند.

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه

تو راه ایران رفت ...

سحر بهشتی، خواهر شهید ستار بهشتی در مراسم چهلم او با در دست داشتن عکس برادر و به همراه مادرش فریاد میزد :

«تو راه ایران رفت، جای دوری نیست»

این جمله با تاریخ این کشور پیوند خواهد خورد ...



- گزارش و تصاویر کامل مراسم چهلمین روز شهادت و حمله نیروهای انتظامی و ضرب وشتم خانواده شهید ستار بهشتی به ویژه مادر سالخورده و داغدار او را از اینجا بخوانید. «+» - «+»


س.ا.کوهزاد

۱۳۹۱ آذر ۲۳, پنجشنبه

سید کوهزاد و سید فاضل


سید فاضل دیوانه نبود. اما رفتارش را ما نمی فهمیدیم !

نسل من و نسل های قبل از من، او را به خوبی می شناسند. سیدی بین جوانی و میان سالی با کلاه سبز رنگ و شال گردنی به همین رنگ با پالتویی بلند و فرسوده و چکمه و پوتینی های کهنه، ریش های انبوه و نامرتب و قدی بلند و لاغر. فارسی به سختی حرف میزد و گیلکی را هم با زبانی که می گرفت و به قول ما گلیک ها «پاتا» بود، نامفهوم و گنگ صحبت می کرد. در شهر می چرخید و نذری می گرفت و با خودش حرف میزد. همه این شرایط باعث شده بود که فرد مناسبی برای مسخره کردن و دست انداختن در شهر باشد. فرقی هم نمی کرد از بزرگسالان شهر تا ما بچه های ابتدایی !
دوم ابتدایی بودم. طبق معمول وقتی مدرسه تعطیل می شد مانند گله اسب های وحشی بیرون می ریختیم و همه چیز را در پیش رویمان خراب می کردیم و باعث آزار و اذیت همه بودیم. یادم هست مغازه دار ها موقع تعطیلی مدرسه بیرون می ایستادند که کسی به بساط جلوی مغازه آسیبی وارد نکند و احیانا چیزی برداشته نشود. چندین روز پشت سر هم وقتی از مدرسه بیرون می آمدیم سید فاضل را می دیدیم و مسخره می کردیم و بعد هم فرار و داد و فریاد های او و تهدید به اینکه شکایتتان را به پدرتان می بریم و اینها .
اما آن روز به خصوص من مریض بودم. وقتی هم مریض می شوم و با سامی و سیامک با هم از مدرسه بیرون زدیم و جلوی قهوه خانه روی به روی اداره پست سید فاضل را دیدیم که از مغازه بیرون آمد و به ما نگاه کرد. یادم نیست حرفی زدیم یا نه اما سرم را برگرداندم دیدم که بچه ها فرار کردند و من ماندم و این پسر عموی بزرگسال من ! در چند لحظه چندین کشیده به صورتم زد و چندین ضربه هم به سرم. فقط متوجه شدم که گریه کنان دارم به سمت خانه می روم و بچه ها دنبالم.
یک اصل در شهر ما وجود داشت و اینکه کسی نباید با خانواده ما درگیر میشد ! منظرم البته خانواده بزرگ است. که چندین خانواده و دوستان و رفقا و امثالهم را شامل میشد. اگر درگیر می شد تاوانش را پس می داد. طبیعی هم بود. خانواده بزرگی داشتیم که دفاع کامل و حمایت حداکثری از هم می کردند. در موضوع هم مستثنی نبود. زیاد هم به این فکر نمی شد که ممکن است آن بنده خدا تحت تاثیر شرایط روحی یا جسمی یا حتی به واسطه قصور و رفتار ما تحریک شده و کاری کرده باشد. البته خود من در همان کودکی فقط مقابله را می خواستم ! خلاصه اینکه تا غروب آن روز سید فاضل اقلا سه بار کتک خورد !
از آن به بعد سید فاضل دیگر سمت من نیامد. البته من هم توجیه سفت و سخت شدم که نباید او را مسخره کنم و توهین کنم. چند سالی از این ماجرا گذشت. که خبر آمد سید فاضل نیمه های شب در یکی از پیچ های جاده تاریک بیرون شهر در حالی که در کنار جاده راه می رفت و سیگار می کشد، با یک ماشین تصادف کرد و جا به جا کشته شد.

بیست سال از آن کتک خوردن من توسط سید فاضل و کتک خوردن سید فاضل گذشته و سال ها و سال ها از مرگ او هم می گذرد. من کلا ماجرا را از یاد برده بودم. امروز وقتی با این وضع خراب مزاجی(به شدت بیمار هستم الان که این متن را می نویسم) و آشفتگی مطلق داشتم از در آسانبر وارد می شدم، دختری همزمان با من می خواست خارج بشود. مواجه ناگهانی با من آشفته یک لحظه باعث ترس او شد و جیغ بلندی کشید ! وقتی وارد آسانبر شدم و سر و وضع خودم را در آینه دیدم یک لحظه یاد سید فاضل افتادم! پالتو، شال گردن، پوتین،کلاه و ریش و موهای آشفته و ...
آمدم خانه و از خودم خجالت کشیدم! بعد از بیست سال حس عجیبی از شرم و عذاب وجدان به سراغم آمد. گو اینکه با اعتراف به صورت بنیادی مشکل دارم اما فکر کردم باید در این مورد بنویسم و اعتراف کنم و طلب بخشش کنم.
ما از کودکی به هر دلیلی یاد گرفتیم که برای سرخوشی و شادی خودمان، دیگران را آزار بدهیم. یاد گرفتیم دیگران را مسخره کنیم، آنها را با نام های نامتعارف بخوانیم، ویژگی های شخصی ، زبانی، فیزیکی، روحی و قومی آنان را به استهزا بکشیم. افراد را دست بیاندازیم و هزار کار مثل این و حتی یک بار هم به این فکر نکنیم که این کار ما نه تنها باعث آزار بی مورد و غیرضرور یک هموطن و همشهری و رفیق می شود بلکه روحیات خودمان را هم به شدت آلوده می کند. ما با دوستان و رفقای خودمان برای ساعتی شاد بودن، شوخی می کنیم اما دانسته یا ندانسته رفاقت و دوستی را که بسیار گران به دست می آید را خرج این شادی های نازیبا و زود گذر می کنیم.ادب و نزاکت اولین فضیلت یک شهروند است. نمی شود شجاع بود اما نزاکت نداشت و در میان مبارزه و صحنه شجاعانه زشتی ها را بیان کرد. نمی شود خویشتن دار بود اما ادب را رعایت نکرد، نمی شود عادل بود اما زبان زشت و ناپاک داشت. ادب و نزاکت اولین فضیلتی است که باید در خودمان ملکه کنیم.


روزها و شب های آخر زندگی، سید فاضل مرتب در همان جاده ای که در آن تصادف کرد و کشته شد قدم میزد. وقتی سوال می کردند اینجا چه می کنی و از قدم زدن در مسیری خطرناک در آن وقت شب برحذرش می داشتند تنها می گفت: قرار دارم .....
هر وقت به گورستان شهر در کنار مسجد جامع می رفتم سری به قبر مزین شده به پارچه سبز سیدفاضل می زدم و فاتحه ای برای او می دادم. امروز بیشتر و بیشتر به یاد او می افتم و برای آمرزش او دعا می کنم . بیش از گذشته خودم را آماده می کنیم که برای ملکه کردن ادب و نزاکت تمرین و ممارست کنم.

س.ا.کوهزاد


۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه

ما اهل کوفه ایم ....

من میر حسین موسوی، آمده ام ....



ما اهل کوفه نیستیم، «حسین» تنها بماند ....



 کوفه شهر ستم است ، دل من غرق غم است /اهل این شهر حسین جان همه پیمان شکنند / صبح تا ظهر همه یار به شب خصم من اند ....




«ما» اهل «کوفه» ایم. یا «حسین» کوفه نیا ....

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

شب آخر

سه سال پیش چنین شبی سه مرد، شادان و سرخوش جنگل ها و کوه های گیلان را زندگی می کردند و سخن از ناگفته های خود کردند و آن شب، آخرین شب بود ....


س.ا.کوهزاد

۱۳۹۱ آبان ۶, شنبه

به آنان/ما که خانه ای روی آب ساختند/ساختیم


خَتَمَ اللَّـهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَعَلَىٰ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ ۖوَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ ﴿٧﴾ وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّـهِ وَبِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ ﴿٨﴾ يُخَادِعُونَ اللَّـهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَمَا يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَ ﴿٩﴾ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّـهُ مَرَضًا ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ ﴿١٠﴾

خداوند بر دلها و بر گوشهایشان مهر نهاده است، و بر دیدگانشان پرده‌ای است و عذابی بزرگ [در پیش‌] دارند (۷) و کسانی از مردم هستند که می‌گویند به خداوند و روز بازپسین ایمان آورده‌ایم، ولی آنان مؤمن نیستند (۸) می‌خواهند به خداوند و مؤمنان نیرنگ بزنند، در حالی که جز به خودشان نیرنگ نمی‌زنند، و نمی‌دانند (۹) در دلهایشان بیماری‌ای هست و خداوند بر بیماریشان بیفزاید، و به کیفر دروغی که می‌گفتند عذابی دردناک [در پیش‌] دارند (۱۰)


سوره بقره ، آیات 7-10



س.ا.کوهزاد



۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه

نفرین

چون پیلاطُس دید كه ثمری ندارد بلكه آشوب زیاده می­گردد آب طلبیده پیش مردم دست خود را شسته گفت: “من بر‌ّی هستم از خون این شخص عادل. شما ببینید.” 25«تمام قوم»[تمام قوم یهود] در جواب گفتند: “خون او بر «ما و فرزندان» ما باد 

 انجیل به روایت متی ، باب 27 آیات 25 -26
 صدور حکم مصلوب شدن عیسی ...


تمام بنی اسرائیل تا الی ابد مسئول خون عیسی مسیح هستند !؟

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

باز نشر مقاله «سرشت و سرنوشت استبداد خود-ویرانگر» از سینا فرهودی


یکی نقاط ضعف جنبش سبز کمبود تولید متن های راهبردی است. در جنبش های اجتماعی الزاما می بایست برای تحلیل شرایط موجود و وضعیت آرمانی تولد متن هایی راهبردی در نظر گرفته شود و نسبت به نظریه پردازی در زمینه های مختلف اهتمام و حساسیت لازم را به وجود بیاید. در این  میان باید از برخی از این متن ها نام برد که کوششی سازنده برای جبران این کمبود ها ست . قصد دارم از این به بعد برخی از این متن ها را در تاسیان قرار بدهم. اگر چه یقینا آنانی که باید این متون را بخوانند بی شک خوانده اند، اما به هر حال این بازنشر ممکن است حتی یک مخاطب برای خود داشته باشد و همچنین می تواند آرشیوی از این متن ها برای استفاده مهیا کند. اولین این مقالات را به مقاله «سرشت و سرنوشت استبداد خود-ویرانگر» از سینا فرهودی اختصاص دادم که بدون شک بهترین تحلیل ماهیت دولت کنونی در ایران است با ذکر این نکته که این مقاله اول بار در جرس منتشر شده است.



این روزها خبر یک تغییر مدیریتی عجیب در مؤسسه‌ی پژوهشی حکمت و فلسفه‌ی ایران[۱] و خبر حذف سیزده رشته از رشته‌های نوزده‌گانه‌ علوم انسانی و اجتماعی دانشگاه علامه‌ی طباطبائی[۲] در تقارنی معنادار با سالگرد دو رخداد همسوی دیگر نشسته است: یکی، برگزاری چهار جلسه‌ علنی دادگاههای نمایشی و دستجمعی پس از انتخابات دو سال پیش،[۳] و دیگری، تعطیلی سازمان برنامه و بودجه‌ کشور.[۴] در این نوشتار با معرفی الگوی «استبداد خود-ویرانگر،»[۵]نشان خواهم داد روندی که خصوصاً از دو سال پیش به این سو در کشور ما شدت گرفته، سیاست و حکومت در ایران را روز به روز به مصداقی تمام عیار برای این الگو نزدیکتر کرده‌است. آنچه امروزه در ایران بر دانش و پژوهش و ارکان کارشناسی و برنامه‌ریزی می‌رود، در کنار حذف نخبگان سی سال گذشته از گردونه‌ اداره و تصمیم گیری، سلب مشروعیت سیاسی و اخلاقی از حکومت، تضمین امنیت نظام از طریق نهادسازیهای امنیتی موازی به قیمت وانهادن حق انحصاری اعمال زور و خشونت، و نابودی تفکیک قوا و استقلال قوه‌ی قضائیه، علایمی جدی از خود-ویرانگری بدخیم دولت-ملت ایران با خود دارد.[۶] 

۱. استبداد خود-ویرانگر:
جانوری که اندام‌های خود را می‌بلعد تا از گرسنگی نمیرد؛ این الگوی تمثیلیِ یک استبداد خود-ویرانگر است. نیل اینگلهارت یکی از پیشکسوتان حوزه‌ مطالعات نظری و میدانی شکست[۷] و فروپاشی[۸] دولت‌ها ست. مفهوم «استبداد خود-ویرانگر» را نخستین بار او چهار سال پیش مطرح کرد. استبداد خود-ویرانگر نزد اینگلهارت نام آخرین مرحله از دگرگونی‌هایی است که برخی دولتها پیش از آن که فروپاشند، گرفتارش می‌شوند.[۹] استبداد خود-ویرانگر وصف دولتی نابختیار است که بقای خود را در نابود‌سازی ارگان‌های حیاتی خود می‌پندارد. استبداد خود-ویرانگر از یک سو، زیرساخت‌های کارشناسانی و مدیریتی و نیز دستگاه‌ها و نظامات مستقر را به‌مرور ویران می‌سازد؛ از سوی دیگر، از خویش با تعبیه‌ ساختار‌های موازی، مشروعیت‌زدایی می‌کند؛ و نهایتا، حق انحصاری اعمال زور و خشونت را، به دست خود، از خود سلب می‌کند. این سه ویژگی در کنار هم، وضعیت یک استبداد خودویرانگر را معرفی می‌کنند. این سه ویژگی را در همین قسمت به تفکیک توضیح خواهم داد.
بی‌اعتمادی به نهاد‌های اداری و سیاسی و نیز نخبگان سبب می‌شود که حکومت‌هایی که پایگاه اجتماعی خود را از دست رفته می‌یابند، نهادهای اصلی و کانونی خود را در پای کسب اندکی وفاداری و محبوبیت یا برای سرکوبی مخالفان قربانی کنند. خصوصاً وقتی منابعی جبرانی مثل نفت و ذخائر معدنی وجود داشته باشد، روند فرسودن نهاد‌های حکومت برای جلب وفاداری هواداران و سرکوب مخالفان، مزمن و مستمر می‌شود. یکی از مهمترین اشکال این فرسایش عامدانه‌ی نهاد‌ها و ساخت‌های قانونی، سامان دادن به نیروهای امنیتی، اطلاعاتی و حتی نظامی موازی و خارج از شمول تعاریف قانونی است.[۱۰]
مجموعه‌ی توصیفات اینگلهارت از الگوهای رفتاری معرّف یک استبداد خود-ویرانگر را می‌توان در قالب سه مقوله زیر خلاصه و تحلیل کرد:
۱.۱. تعبیه‌ مجاری و نهاد‌های موازی و/یا غیر رسمی و غیر متخصص برای اداره‌ امور تخصصی که به تعلیق عملی روال‌های کارشناسانه و قانونی، و نابودی زیرساخت‌های اداری حکمرانی و تصمیم‌گیری عقلانی منجر می‌شود. یکی از سیاست‌های یک استبداد خود-ویرانگر، بر اساس مطالعات اینگهارت و دیگران،[۱۱] این است که مناصب علمی و اداری و تخصصی را بدون اعتنا به صلاحیت‌های رقابتی به کسانی می‌سپارند که مراتب سرسپردگی ایشان به اثبات رسیده باشد. روی دیگر این سکه، وقتی که مؤسسات اداری، علمی و تخصصی به هر علتی تماماً مهار شدنی نباشند، این است که از راه‌های مختلف زندگی را بر اهالی آن نهاد‌ها چنان تنگ می‌کنند که خود به ترک آن مؤسسات راضی شوند. به این ترتیب، این نهاد‌ها و مؤسسات به مرور فاقد کارایی می‌شوند و ارکان اداری، علمی و تخصصی دولت به مرور تحلیل می‌رود و از کار می‌افتد. این یکی از بد عاقبت‌ترین روش‌های خود-ویرانگری است، چرا که نه تنها به ویرانی حکومت مستبد مستقر می‌انجامد، بلکه به خاطر نابودشدن یا تحلیل رفتن زیرساختها و روالهای بوروکراتیک دولت، امکان‌های آینده‌ دموکراسی سازی هم بسیار کاستی می‌گیرد.
۱.۲. مسلح کردن نیروهای لباس شخصی و قانوناً غیرمسؤول برای سرکوب جامعه که سر از شکسته شدن انحصار اعمال زور و خشونت قانونی از سوی حکومت مستقر در می‌آورد. در فهم نو-وبری از دولت مدرن، این انحصار از مقومات اصلی یک دولت است. به نظر اینگلهارت، وقتی به هر علتی حکومت با اعمال غیرقانونی و سیستماتیک زور خارج از مجاری رسمی مدارا کند یا حتی آن را تشویق کند و یا خود سامانش دهد، این حق انحصاری را به دست خود وانهاده و از خود سلب کرده‌است. حقی که وقتی سلب شد به آسانی دیگر فراچنگ نمی‌آید. شکل دادن به نیروهای شبه نظامی و لباس شخصی بیرون کشیدن غولی خشن و زبان-نفهم از چراغ سیاست است که دشوار بتوانش واداشت باز به درون چراغ برگردد. مسأله این نیست که نیروهای موازی لاجرم خودسری می‌کنند. در یک استبداد خود-ویرانگر، حتی نیروهای رسمی نظامی و انتظامی و امنیتی هم از سوی سیاسیون در قدرت به مأموریت‌هایی خودسرانه گماشته می‌شوند و معمولاً به آن تن می‌دهند، چون اگر چنین نکنند یا از مزایای بسیاری محروم می‌شوند و یا اصلا به عنوان نیروهای مسأله‌دار و نامطلوب به حاشیه رانده می‌شوند. یکی از مواردی که اینگلهارت در این زمینه نشان می‌دهد سپردن پروژه‌های انتخاباتی به نیروهای نظامی و امنیتی است تا با حفظ ظاهر انتخابات، نتایج را در قالب‌هایی از پیش‌ساخته هدایت کنند. از این رهگذر، گاهی حتی مجرمان و جنایت‌کاران خود به سمت‌های سیاسی و اجرائی و قضائی می‌رسند.
۱.۳. اعمال نفوذ غیرقانونی در روند فعالیت‌های قوای سه‌گانه که دو پیامد ناگوار و ویرانگر خواهد داشت: یکی بر هم خوردن توازن و تفکیک وظایف و اختیارات قوا؛ و دیگری، نابودی استقلال و اعتبار قوه‌ی قضائیه. اگر دو سازوکار نخست کمابیش جا بیفتند، این سومی هم به ناگزیر از پی می‌آید. در غیاب سازوکارهای قانوناً مشروع و تعریف‌شده، آنچه بر جای می‌ماند اعمال فشار و نفوذ مبادی عالیه‌ی قدرت و صاحبان منابع اصلی ثروت است که در این قبیل نظامها جایگاهی رفیع‌تر از قانون و حسابرسی دارند. این اعمال نفوذ و فشار به ‌آسانی از مرزهای قوه‌ی مجریه فراتر می‌رود و کار به جایی می‌کشد که مجلس تبدیل به ماشین امضای آن فشار‌ها و نفوذ‌ها می‌شود. قوه‌ قضائیه هم از یک سو مسؤول رفع موانع حقوقی و قضائی برای جریان یافتن آن اراده‌های تحکمی می‌شود، و از سوی دیگر تنبیه و مجازات کسانی را بر عهده می‌گیرد که می‌خواهند از موضع قانون حرکت کنند و حرکت‌شان مزاحم این جریان تحکمی است.
اینگلهارت به درستی یادآوری می‌کند که این ویژگیهای سه‌گانه میان بسیاری رژیم‌های مستبد و فاسد مشترک است و به خودی خود برای سقوط و فروپاشی یک نظام سیاسی کافی نیستند. با این حال بر این نکته تأکید می‌کند برخلاف اغلب نظریات، فروپاشی و شکست نباید ناشی از تصمیمات کنش‌های عقلانی و محاسبه شده دیده شود. اینگلهارت با مطالعه‌ مواردی مانند افغانستان، سومالی و برمه نشان میدهد که این عوامل سه گانه انبار باروتی فراهم می‌آورند که جَستن جرقه‌ای کوچک هم می‌تواند از آن جهنمی بزرگ از بحران برآورَد. این جرقه‌های ساده اما خطرناک ممکن است از هر جا برخیزند، اما معمولاً دو خیزشگاه دارند: ‌یکی اشتباه محاسبه‌‌ی حکومتگران در زمینه‌های امنیتی و نظامی، و دیگری، زوال گسترده‌ی مشروعیت حکومت. در حکومت‌‌های مستبدِ خود-ویرانگر معمولاً سطوحی از این دو زمینه همیشه حاضراند، زیرا خود محصول فرعی همین سه سازوکار خود-ویرانگری اند. اما معمولاً وقتی این دو به فروپاشی می‌انجامند که مکانیسم‌های جبرانی مثل هزینه کردن از ذخایر زیرزمینی و ایدئولوژیک برای پوشاندن آثار اشتباه محاسبه و زوال مشروعیت دیگر ممکن نباشد، مثلاً برای کشوری که با پول نفت ضعف‌هایش را جبران می‌کند، وقتی تولیدات و صادرات و فروش نفت کاستی گیرد یا دچار خلل جدی شود، آن دو زمینه خیلی زود آشکار و فعال می شوند. فروپاشی دولت‌ها مطابق نظریه‌های رقیب،[۱۲] اغلب به کنش‌های عقلانی تصمیم‌گیرندگان اصلی حکومت ارجاع داده می‌شود، در حالی که مزیت نظریه‌ اینگلهارت نسبت به نظریه‌های رقیب این است که همچنین می‌تواند از پس توضیح فروپاشی دولت‌هایی بر‌آید که بر اساس پیامدهای ناخواسته‌ی تصمیم‌‌های غیرعاقلانه‌ی حاکمان‌شان ویران می شوند.
۲. جمهوری اسلامی نمونه‌ای از یک استبداد خود-ویرانگر:
در نگاه حکومت‌گران نو-‌رسیده در ایران پسا-انقلابی، اغلب نهاد‌های بر‌جای‌مانده از رژیم سابق نهاد‌هایی مشکوک و غیر‌قابل اعتماد بودند. از ارتش گرفته تا دانشگاه، از سپاه دین و دانش و بهداشت گرفته تا سینما و تئاتر و موزه و موسیقی، از سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) گرفته تا رسانه‌های نوشتاری و صوتی و تصویری، از کلوب‌های تفریحی گرفته تا مؤسسات نشر و پژوهش. پاک‌سازی‌ها و تصفیه‌ها همه‌گی یک‌سره تسویه‌حساب‌هایی شخصی یا صنفی نبودند. بنای نظام نو آن بود که نظمی نوین جایگزین نظم فرو‌پاشیده شود. پندار آغازین و ساده‌باورانه‌ی نو-رسیدگان سخت‌گیر و انقلابی این بود که فوری‌ترین و مؤثر‌ترین راه استقرار این نظم نوین تعلیق و تعطیل برخی نهاد‌ها و پاک‌سازی برخی دیگر از آن‌ها از «لوث وجود عناصر» غیر انقلابی است. انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه‌ها همراه شد با تصفیه‌ی وسیع در نهاد‌های خدمات عمومی و دولتی، و این شد که کشور از کران تا به کران به میدان حذف و طرد و اخراج و تنبیه و مراقبت و مجازات تبدیل شد.
دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی پس از چندی، و البته پس از تحمل خسارت‌های انسانی و علمی فراوان، باز‌گشایی شدند. معطل نگاه داشتن دانشجویان و استادان پشت درهای دانشگاه خود خطری امنیتی شده بود. دانشجویان و استادان بیکار اما پر انرژی و پرانگیزه‌ی سال‌ها آغازین پس از انقلاب روز به روز بیشتر در معرض جذب شدن به سوی گروه‌های معارض و منتقد حاکمیت نو-پدید بودند. دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی هرچه بودند باز می‌توانستند ایشان را گرد آورند، تا هم حتی المقدور ایشان را سرگرم کنند و وقت و انرژی چندانی برای‌شان باقی نگذارند تا صرف تشکل‌های منتقد و معارض کنند، هم کنترل و مراقبت از ایشان را برای حکومت آسانتر و ارزانتر کنند.
دغدغه‌ی زیر و زبر ساختن جامعه و سیاست بار دیگر وقتی بالا گرفت که معلوم شد خام‌اندیشی‌های اولیه‌ی نو-رسیدگان انقلابی که سر از تصفیه و پاک‌سازی فیزیکی نهاد‌های عمومی و دولتی از چهره‌های نا‌همرنگ درآورده بود به نتیجه نرسیده‌است و چرخ نهادهای آموزشی و پژوهشی بر همان روال سابقاْ متعارف و نه انقلابی می‌گردد. دروس، کتاب‌ها و روش‌های علمی و آموزشی عملاْ کمابیش همان بود که در رژیم سابق بود. به صد حیله و تهدید و ترفند، محاسن بسیاری بر چهره‌ها روییده بود و حجاب‌های ضخیم به‌گمان ایشان صد عیب آشکار و نهان ‍را پوشیده بود، اما کمتر نشانی از آن همه حسن انقلابی که ایشان می‌پسندیدند، در کار و بار معرفت می‌شد دید و همان معایب سابق را که ایشان ناخوش می‌داشتند می‌دیدند که پری‌وار و پری‌روی سر از هر روزن و برزن برآورده اند و ایمان و امان را از پیر و جوان می‌ستانند.
در کنار برقراری نظام گزینش استاد و دانشجو، انواع و اقسام مؤسسات علمی و آموزشی و پژوهشی از محل بودجه‌ی عمومی و در خدمت بومی‌سازی یا اسلامی‌سازی علوم انسانی یا کامپیوتری‌سازی علوم اسلامی و نیز پرورش دانشجویان و دانشوران ملتزم به نظام نو و متعهد به تشیع سیاسی ‍و ولایت فقیه از راه رسیدند. حوزویانی که با پای نهادن به سیاست، مدتی بود دو زیست شده بودند، ممرّ و مجرای سومی هم برای گره‌زدن دین به دنباله‌ی دنیا و گذران معاش و عرض اندام یافتند. بر این همه بیفزایید انواع سهمیه‌هایی که حکومت گشاده‌ دستانه به گروه‌های خاصی از متقاضیان ورود به مقاطع مختلف تحصیلی در دانشگاهها می‌داد تا توازن جمعیت دانشگاهی را به نفع ملتزمان به ولایت حداکثری فقیه و حاکمیت انقلابی بر هم زند و بخش معتنابهی از دانشگاهیان را از این رهگذر تا ابد مدیون و سپاسگزار و بلکه کارگزار خویش سازد.
این سیاست‌ها بی‌تأثیر نبود، هرچند بهایی که برای اعمال آنها پرداخته شد بسیار فراتر از آن بود که از آغاز می‌شد دید، و حاصلی که به کام حاکمان جمهوری اسلامی برآمد بسیار کمتر از آن بود که در سر پرورانده بودند. همین شد که وقتی در دوم خرداد ۱۳۷۶، فریاد جمعیت جوان و اغلب دانشگاهی این کشور خواب سنگین معماران نظم گورستانی را بر هم زد، و در هیجدهم تیر دو سال پس از آن، کاخ خیالین این مهندسان اجتماعی خوش‌باور بر سرشان آوار شد، خواب خوش دیگر بر چشمان ایشان گذر نکرد. سایه‌ی این ناکامی بر گفتار مسلط و رسمی جمهوری اسلامی همه جا سایه افکنده بود. آه و افغان‌ بی‌پایان از تهاجم فرهنگی و برنامه‌های جهانی برای تغییر مزاج اجتماعی و مذاق فرهنگی جوانان ایرانی و لزوم «مهندسی فرهنگی» تنها بخشی از بازتاب سه دهه ناکامی بود. «جنبش نرم‌افزاری» بنا بود با برنامه‌ریزی فکری و فرهنگی مقدمات یک «چرخش گفتمانی» را فراهم کند. اما این ایده بیمایه‌تر از آن بود که هر چقدر هم تنور آن را با صرف دارایی‌های عمومی و بی حساب و کتاب گرم کنند، باز جز فطیری سوخته و خمیری نپرداخته از آن برآید که آن هم «لایُسْمِنُ و لایُغْنِی مِن جوع.»[۱۳] وقتی کار «جنبش نرم‌افزاری» بار نشد، انگاری به حکم «آخِرُالدَّواءِ الْکَیِّ،» راه بر جنبش سخت‌افزاری آن هم به صَرف داغ و درفش باز شد.
این بار اما دغدغه‌ جانشینی در عالی‌ترین سطوح سیاسی هم بر دیگر نگرانی‌ها افزوده شده بود. بحران‌های ناشی از تحریم‌های بین‌المللی و سوء مدیریت اقتصادی و سیاسی و منازعات منطقه‌ای با همسایگان هم به کلافی سر در گم می‌مانست. نگاهی همه-دشمن-‌پندار چه می‌توانست پنداشت از ریشه‌ی این همه گرفتاری‌ها جز توهماتی دیگرهراسانه از غول سه سرِ توطئه‌ای که یک سر در بیرون مرزها داشت و سری دیگر در اندرونی قدرت نزد یاران و رقیبان و رفیقان سابق و سر سوم در نهاد‌های علمی و پژوهشی و آموزشی و کارشناسی. همه‌ی این بحران‌های تلنبار شده غیر قابل مهار می‌نمود. خانه تکانی سیاسی، به عنوان آخرین راه حل، گزینه‌ای بود که مهندسان سپاهی روی میز رهبری نظام نهاده بودند. کار ایشان برای قانع کردن رهبر نظام سیاسی چندان دشوار نبود. در حقیقت آن‌ها همان شعری را می‌سرودند که ملودی آن را رهبر نظام سیاسی پیش‌تر خود تنظیم کرده بود و دیگران را آشکارا به هم‌خوانی با خود فراخوانده بود. این آهنگ رزمی با مزاجِ همه-دشمن-پندار او همنوا و هماهنگ بود و به گوش او خوش می‌نشست و بایستی آن را به سمع قبول می‌شنید، که شنید.
«ریزش و رویش نخبگان» اعلام برنامه‌ی پاکسازی و تصفیه‌ای جدید بود.[۱۴] برنامه‌ای که برخلاف برنامه‌ی سال‌های نخستین پس از انقلاب، این بار قربانیان خود را از درون خود حاکمیت می‌جست. این قربانیان برخی خود بانیان پاکسازی‌ها و تصفیه‌های قبلی بودند. سود و سرمایه این بار اما باید صرف حذف نخبگانی می‌شد که نظام کنونی با همه‌ی احوال و اهوالش، باری، تجسم اعمال ایشان بود. به جای ایشان جماعتی به نخبگی برکشیده شده بودند که غیر از ابراز ارادت در عین میانمایگی و زیاده‌خواهی و فرصت‌طلبی در سراپای وجودشان هنری نبود که نبود. انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ به نمایشی طراحی شده تبدیل شده بود تا روند آن رویش-ریزش ادعایی (که به قاعده‌ی هر ریزش و رویشی بایستی به سیر طبیعی اوضاع احاله می‌شد) سر از سزارین-کورتاژی خونین و تحمیلی در آورد.
یعنی باز هم مهندسان نظامی و انقلابی بی‌صبری کرده بودند و می‌خواستند طفل آرمان‌های‌شان را از رحم جامعه و سیاست با چاقوی کودتا بیرون بکشند و با همان چاقو هم فرزندان نا خلف انقلاب را بکشند. مهندسانی که این بار کسوتی نظامی داشتند و از سیاست و فرهنگ جز سرنیزه و تفنگ نمی‌فهمیدند. اینبار هم اما تنها نیمی از برنامه به نتیجه رسید: فرزندان ناخلف را کشتند، اما طفلِ آسمانِ آرمان‌هاشان هم سیاه‌روی و بد‌گوی و ناشسته روی پای بر زمین تمامیت‌خواهی نهاد. شد لاشه‌ای پرخاش‌جوی و زیاده‌خواه و قدر ناشناس و درشتگوی که روی دست و دوش طراحان اصلاح «نژادی» جمهوری اسلامی سنگینی می‌کرد. حالا نه رویشان می‌شد آن را در کنار اجساد فرزندان قتل عام شده‌ی انقلاب زیر خاک کنند و نه آن قدر غیرت پدرانه داشتند که او را نزد مادر برنامه‌ی «ریزش و رویش» ببرند و از او بپرسند این حمل نامحمود از کجا آمده است، یا دست کم آن را به خود او بسپارند تا این ننگ را از دیده‌ها بپوشاند.
پای همه-دشمن-پنداری بدون عصای فرا-فکنی می‌لَنگد. حاکمان پس از نمایش انتخاباتی سال ۱۳۸۸، درست مثل حاکمان سالهای نخستین پس از انقلاب، به همه‌ی اشخاص و افرادی که از قبل برجای مانده بودند ظنین بودند. این بار باز دیوار اقبال علوم انسانی و اجتماعی از دیوار همه‌ی متهمان احتمالی کوتاهتر بود. زود علوم انسانی و اجتماعی را بر صندلی متهم نشاندند و نام او را به دادگاه جمعی متهمان پس از نمایش انتخاباتی کشاندند و سررشته‌ی همه‌ی مشکلات را نزد او یافتند. حکم صادره چیزی جز اعدام علوم انسانی از طریق یک انقلاب فرهنگی دیگر نبود. این بار البته دیگر خبری نه از جنبش نرم‌افزاری بود و نه از اسلامی یا بومی سازی علوم. این اعلام جنگی نابرابر و نسل‌کشانه بود برای نابودی تدریجی دپارتمان‌ها و مؤسسات و رشته‌های علمی مشکل آفرینی که در فهرست اولیه، شمارشان به دوازده و بعداً به حدود چهل رشته رسید[۱۵] و تقریباً همه‌ی رشته‌های مولد و کاربردی علوم انسانی را در بر گرفت، رشته‌هایی که تنها با «بصیرتی» پسا-کودتایی می‌شد «ریشه‌های الحادی» آنها را دید و فهمید که تا کجا ذهن و روان «حدود دو میلیون دانشجو از سه میلیون و نیم دانشجوی کشور در رشته های علوم انسانی»[۱۶] را آلوده اند و نتیجه این شده که دیگر ایشان نه تنها به تکلیف خود در برابر اوامر و منویات کانون فردی قدرت گردن نمی‌نهند، بلکه در تکاپوی استیفای حقوق خویشتن هم برآمده‌اند.

۳. به جای نتیجه‌گیری:
سیر تحولات جمهوری اسلامی از بدو شکل‌گیری تا کنون چنانکه در بند دوم مقاله گذشت، از این نظام، استبدادی خود-ویرانگر ساخته است. اهمیت چهار حادثه‌ای که در این ایام وقوع شان یا سالگرد وقوع‌شان با هم تقارن یافته است در این است که اولاً، نشان می‌دهند که در خلال تحولات دو سال اخیر، عارضه‌ی خود-ویرانگری با چه شدتی اوج گرفته است و به حدود نهایی منطق خود نزدیک شده است، و ثانیاً، هریک از این نمونه‌ها خود آینه‌ای تمام نما از دستکم یک شاخصه از شاخصه‌های سه‌گانه‌ی استبداد‌های خود-ویرانگر است. هر یک از آن‌ها نمونه‌ای است از مجموعه‌ای از حوادث مشابه. مجموعه‌هایی که هریک در خلال سی و سه سال گذشته اعضای رنگارنگ و پرشماری یافته است. برپایی دادگا‌های دستجمعی دو سال پیش با همه‌ی مقدمات و متن و حواشی و لواحق آن شاهدی است بر حضور حداکثری و تلاقی سه شاخصه‌ی یک استبداد خود-ویرانگر. سه حادثه‌ی دیگر نیز نمونه‌هایی بسیار گویا از برجستگی و بدخیمی شاخصه‌های اول و سوم به دست می‌دهند.
به عنوان شاهدی برای حضور حداکثری شاخصه‌ی اول، بد نیست ببینیم که رئیس جدید مؤسسه‌ی پژوهشی حکمت و فلسفه‌ی ایران چه رویکردی به علوم انسانی و فلسفه دارد. دو سال پیش، پس از اشارات رهبر نظام سیاسی ایران به ریزش و رویش نخبگان، مطلبی از رئیس نو-رسیده‌ی فعلی این مؤسسه‌ پژوهشی در وب‌سایت رسمی رهبر نظام درباره‌ علل و دلایل ریزش نخبگان منتشر شده‌است. بجاست بخش‌هایی از این مطلب را مرور کنیم. بدون هیچ شرح و بسطی، همین افاضات برای بیان بیگانگی مُرکّب و دشمنی مؤکد ایشان با علوم انسانی و فلسفه کافی است. علوم انسانی و فلسفه به‌کنار، ملاحظه کنید در همین چند سطر ایشان چه مایه خطاهای وهن‌آلود و حیرت‌انگیز در کاربرد نادرست و نابجای اصطلاحات فنی ابتدائی و حتی رعایت قواعد اولیه‌‌ی استدلال و استنتاج مرتکب شده است:[۱۷]
«بعضی افراد انقلابی هستند، تفکرشان تفکر انقلابی است ولی با مطالعه و اثرپذیری از حوزه‌ علوم انسانی غربی و نظریات و گفتمان‌های مدرنیته و پسامدرنیته نظیر نظریه‌های دیرینه‌شناسی، ساختارگرایی، پساساختارگرایی، هرمونتیک [کذا فی‌الاصل!]، ابطال‌گرایی و بحث‌های روش‌شناسی علوم طبیعی و انسانی به مرور زمان، دچار شکاکیت و نسبی‌گرایی می‌شوند. نسبی‌گرایی موجب می‌شود تا شخص به لحاظ فکری، از مکتب فرانکفورت و یا ابطال‌گرایی پوپر و یا هرمونتیک[کذا فی‌الاصل!] گادامر و... متأثر شود [کذا فی‌الاصل!] و به لیبرالیسم، سوسیالیسم، نئومارکسیسم و... اعتقاد پیدا ‌کند.چنین شخصی دیگر نمی‌تواند در فضای اندیشه‌ی امام تنفس کند. اگر هم از امام می‌گوید، امام را براساس اندیشه‌ی هرمونتیک گادامر تفسیر می‌کند. اگر می‌گوید مردم، مردم را در فضای لیبرالیسم فرهنگی- سیاسی تفسیر می‌کند. وقتی امام از مردم می‌گفت، منظور امتی بود که در نظام امت و امامت و در نظام ولایت‌فقیه معنا پیدا می‌کرد اما وقتی او می‌گوید مردم، مقصود مردم و جامعه‌ای است که براساس تفکر اومانیستی و روش‌شناسی لیبرالیستی [کذا فی‌الاصل!] شکل گرفته است. بعضی انقلابیون به این شکل عوض شدند. البته این به‌خاطر ضعف مایه‌های فکری‌شان بوده است. به تعبیر طرفداران نظریه‌ی گفتمانی، هر منظومه‌ی فکری، یک دالّ مرکزی دارد؛ دالّ مرکزی منظومه‌ی فکری شما گاهی اسلام جامعه‌نگر [ایضاً کذا فی‌الاصل!]است و گاه اسلام حداقلی و سکولاریزم. وقتی سکولاریزم دالّ مرکزی شد، امام، مردم و آزادی هم با سکولاریسم تفسیر می‌شوند.
البته بخشی از این آسیب ناشی از خطای بزرگ وزارت علوم است که متأسفانه هنوز هم ادامه دارد. آن‌ها در حوزه‌ علوم انسانی، بعضی از جوانان مذهبی را به بهانه‌ ادامه‌ ‌تحصیل و اخذ مدرک دکترا به خارج از کشور-مثل انگلستان- فرستادند. کسی که آن‌جا درس بخواند و آن منظومه‌ی فکری را پیدا کند، دیگر مبنایش اومانیزم و نسبی‌گرایی می‌شود که زایش این مبانی، لیبرالیزم و نئولیبرالیزم است [کذا فی‌الاصل!]. او اگر هم دَم از عدالت می‌زند، عدالت راولز را می‌گوید نه عدالت امیرالمؤمنین را. این‌که رهبر معظم انقلاب از نهضت نرم‌افزاری و تولید علم سخن می‌گویند، یک معنایش این است که اگر نتوانیم خودمان تولید علم کنیم، همیشه گرفتار ریزش هستیم.»[۱۸] (تأکیدها افزوده‌ی ما ست).

ساز وکار خود-ویرانگری یک نظام سیاسی مشخص را پیش از ویرانی آن نظام سیاسی، به سختی بتوان در غالب الگوهای عِلّی صورت‌بندی کرد. اما توجه یافتن به آن ساز و کارها (پیش از آن که این ساز و کارها از مرزهای غیر قابل بازگشت فروپاشی گذشته باشند) شاید بتواند سیاستگزاران و حاملان و عاملان قدرت را به اصلاح و ترمیم آن نظام سیاسی ترغیب کند. خطای محاسبه و ریزش مشروعیت، مطابق نظریه‌ی اینگلهارت، مهمترین عواملی هستند که رژیمهای مستبد خود-ویرانگر را به نقطه‌ی غیرقابل برگشت فروپاشی می‌رسانند.
متأسفانه این دو عارضه امروز در جمهوری اسلامی بسیار فراگیر شده است. از یک سو، رویدادهای دو سال اخیر به نحوی جبران ناپذیر مشروعیت نظام سیاسی را بر باد داده است. از سوی دیگر، نظامی سازی همه‌ی عرصه‌های مهم حکومت که با انحصار مدیریتی سپاه بر مدیریت کلان صنعت نفت اخیراً کامل شد، یکی از مهمترین خطاهای مرگبار جمهوری اسلامی است. جمهوری اسلامی که خصوصاً در شش سال اخیر اغلب ضعف‌های خود را با اتکایی فسادآلود به درآمد‌های نفتی جبران می‌کرد و وجود این دو عارضه و فعال‌ شدن آن‌ها را به تأخیر می‌انداخت، اکنون تحت تأثیر تحریمهای جهانی صنعت نفت ایران، به مرور نه می‌تواند دیگر بهای نفتی را که می‌فروشد دریافت کند، نه می‌تواند (بر اثر عدم سرمایه گذاری خارجی) صنایع نفتی خود را مطابق نیازهایش ترمیم کند یا توسعه دهد. از اینجا به بعد است که این دو عارضه به مرور مجال عرض اندام بیشتری می‌یابند و خود-ویرانگری نظام را به سوی انتهای منطق مرگ آور خود می‌رانند.[۱۹]
جمهوری اسلامی اگر در سراشیبی خود-ویرانگری با همین شیب تند دو سال اخیر به سقوط آزاد خود ادامه دهد، کاملاً محتمل است که در آینده‌ای نه چندان دور دو هدیه به دو گونه از ناظران اوضاع ایران پیشکش کند: یکی به ناظران تماشاگری که فارغ‌دلانه و از منظر تحلیل علمیِ استبداد‌های خود-ویرانگر به تحولات ایران می‌نگرند، و دیگری، به مردم ایران و ناظران و کنشگرانی که دل‌نگران سرنوشت این آب و خاک اند. هدیه‌ای که گروه اول خواهند گرفت یک نمونه‌ی مطالعاتی جدید برای بررسی سازوکارهای فروپاشی یک استبداد خود-ویرانگر است. گروه دوم اما عبرتی را به هدیت خواهند برد که در این دو بیان قرآنی چنین صورت بندی شده است:
«أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّـهِ کُفْرًا وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ. جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهَا وَبِئْسَ الْقَرَارُ.»[۲۰]
و «فَأَتَاهُمُ اللَّـهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُم بِأَیْدِیهِمْ وَأَیْدِی الْمُؤْمِنِینَ فَاعْتَبِرُوا یَا أُولِی الْأَبْصَارِ.»[۲۱]

و صدق الله العظیم.


[۱]http://iwww.khabaronline.ir/news-۱۶۵۸۰۸.aspx
[۲]http://www.mardomak.org/story/۶۴۱۱۸
[۳] دهم مرداد دومین سالگرد اولین دادگاه گروهی متهمان انتخاباتی است.
[۴] هیجدهم تیرماه چهارمین سالگرد انحلال سازمان برنامه و بودجه است.
[۵] Self-Destructive despotism
[۶] دو رهیافت کلان در مطالعه‌ی تغییرات بزرگ سیاسی وجود دارد، یکی از بیرون ساخت سیاسی و دیگری از درون ساخت سیاسی. اولی تغییرات را مثلاً از زاویه‌ی انقلاب‌ها و جنبش‌ها و جنگ‌ها و امثال اینها بررسی می‌کند. دومی اما سازوکارهای درونی ساخت سیاسی را مطالعه می‌کند که تغییرات سیاسی کلان را سبب می‌شوند. الگوی «استبداد خود-ویرانگر» ذیل گروه دوم جای می‌گیرد.
[۷] State failure
[۸] State collapse
[۹] Neil A. Englehart, "Governments against States: The Logic of Self-Destructive Despotism" International Political Science Review, ۲۰۰۷, Vol. ۲۸, No. ۲, ۱۳۳-۱۵۳.
[۱۰] سوی افراطی این طیف از سیاست‌های خود-ویرانگر می‌تواند حتی سر از آنجا در‌آورد که استبداد خو-ویرانگر مخالفان خود را مسلح ‌کند که ایشان را به جان هم بیندازد، تا از رهگذر مشغول کردن مخالفانش با یکدیگر، هم از شرّ بخشی از آنها خلاص شود و هم برای خود مجالی برای تجدید قوا و کنترل اوضاع دست و پا کند؛ غولی که از این چراغ بیرون می‌آید، نه تنها معمولا دیگر به چراغ برنمی‌گردد، بلکه در اولین فرصت صاحب چراغ را هم خواهد بلعید.
[۱۱] در این خصوص علاوه بر اثر پیشگفته‌ی اینگلهارت، برای ملاحظه‌ی یک مطالعه‌ی موردی می‌توانید از جمله به این منبع هم رجوع کنید:
David Steinberg, Burma: The State of Mianmar, Georgetown UP, ۲۰۰۱.
[۱۲] Robert Bates et al, "Organizing Violence" Journal of Conflict Resolution, ۲۰۰۲, Vol. ۴۶, No. ۵, ۵۹۹-۶۲۸.
[۱۳] غاشیه، ۷: «نه فربه مى‌کند و نه دفع گرسنگى.» (ترجمه‌ی آیتی)
[۱۴]http://farsi.khamenei.ir/news-content?id=۸۵۶۸
[۱۵]http://www.khabaronline.ir/news-۱۲۶۸۵۱.aspx
[۱۶] به سخنرانی رهبر جمهوری اسلامی در تاریخ پنجم شهریورماه ۱۳۸۸ مراجعه کنید، از جمله این تصریحات: «در همین زمینه من این را عرض بکنم که طبق آنچه که به ما گزارش دادند، در بین این مجموعه‏ى عظیم دانشجوئى کشور که حدود سه میلیون و نیم مثلاً دانشجوى دولتى و آزاد و پیام نور و بقیه‏ى دانشگاه‏هاى کشور داریم، حدود دو میلیون اینها دانشجویان علوم انسانى‏اند! این به یک صورت، انسان را نگران میکند. ما در زمینه‏ى علوم انسانى، کار بومى، تحقیقات اسلامى چقدر داریم؟ کتاب آماده در زمینه‏هاى علوم انسانى مگر چقدر داریم؟ استاد مبرزى که معتقد به جهان‏بینى اسلامى باشد و بخواهد جامعه‏شناسى یا روانشناسى یا مدیریت یا غیره درس بدهد، مگر چقدر داریم، که این همه دانشجو براى این رشته‏ها میگیریم؟ این نگران کننده است. بسیارى از مباحث علوم انسانى، مبتنى بر فلسفه‏هائى هستند که مبنایش مادیگرى است، مبنایش حیوان انگاشتن انسان است، عدم مسئولیت انسان در قبال خداوند متعال است، نداشتن نگاه معنوى به انسان و جهان است. خوب، این علوم انسانى را ترجمه کنیم، آنچه را که غربى‏ها گفتند و نوشتند، عیناً ما همان را بیاوریم به جوان خودمان تعلیم بدهیم، در واقع شکاکیت و تردید و بى‏اعتقادى به مبانى الهى و اسلامى و ارزشهاى خودمان را در قالبهاى درسى به جوانها منتقل کنیم؛ این چیز خیلى مطلوبى نیست. این از جمله‏ى چیزهائى است که بایستى مورد توجه قرار بگیرد؛ هم در مجموعه‏هاى دولتى مثل وزارت علوم، هم در شوراى عالى انقلاب فرهنگى، هم در هر مرکز تصمیم‏گیرى که در اینجا وجود دارد؛ اعم از خود دانشگاه‏ها و بیرون دانشگاه‏ها. به هر حال نکته‏ى بسیار مهمى است» (تأکیدها افزوده‌ی ما ست).
http://www.leader.ir/langs/fa/index.php?p=bayanat&id=۵۸۱۴
[۱۷] این مایه بیگانگی و بی‌دانشی درخور هیچ اعتنایی نمی‌بود اگر مثالی گویا به دست نمی‌داد برای نشان دادن اوج خود-ویرانگری دولتی که با گماشتن این همه بی‌مایگی بر زِبَر عالی‌ترین مؤسسات علمی کشور چنین به ویران کردن نهاد‌های علمی و تخصصی خود کمر بسته است. عبرت‌انگیز این که عدم‌انسجام فکری گوینده‌ی این سخنان تا جایی پیش می‌رود که در همان متنی که نظریه‌های مدرن و پسامدرن را در بیگانگی تام با اسلام می‌نشاند و آنها را به عنوان منشأ معرفتی «ریزش‌های انقلاب» معرفی می‌کند، همانجا به نحوی خود-شکن به تعابیر و اصطلاحات یکی از نظریه‌های تحلیل گفتمان هم متوسل می شود.
[۱۸]http://farsi.khamenei.ir/others-note?id=۸۳۷۵
[۱۹] سناریوهای مختلفی برای ترسیم این منتهای مرگبار می‌توان اندیشید که خارج از محدوده‌ی بحث این مقاله است.
[۲۰] ابراهیم، ۲۸: «آیا ندیده‌اى آن کسان را که نعمت خدا را به کفر بدل ساختند و مردم خود را به دیار هلاک بردند؟» (ترجمه‌ی آیتی)
[۲۱] حشر، ۲: «خدا از سویى که گمانش را نمى‌کردند بر آنها تاخت آورد و در دلشان وحشت افکند، چنان که خانه‌هاى خود را به دست خود و به دست مؤمنان خراب مى‌کردند. پس اى اهل بصیرت، عبرت بگیرید.» (ترجمه‌ی آیتی)

منبع: جرس



س.ا.کوهزاد