- در زندان هستی و در بی پناهی مطلق .در سوگ یگانه پشت و پناهت که مظلومانه آزاد شده و سو به معبود شتافته نشسته ای . در سیاه چال حاکم جائر ای و تمنای وصال با اولیا خدا را داری . روزی بود که هیچگاه فراموش نمی کنم . دستی به قلم بردم و چنین نوشتم ...
مردان خدا پرده پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند
- مردان کهن سال خانواده ما خیلی زود از میان ما رفتند . بهتر بگویم آنها پیش از آنکه کهن سال شناخته شوند و جامه کهولت به تن کنند ترک دنیا کردند و در خاک آرامیدند . یکی از آنان عمری را به صفا و مروت گذراند و چون غیر آن دید که باید می دید خود به دست خیشتن خدا را صدا کرد و طلب میهمانی از میزبان ازلی و ابدی نمود . آن دیگری حسرت این را برای همیشه بر دلم گذاشت که یک بار ، تنها و تنها یک بار با او قهوه خانه های ماسوله را تجربه کنم و زبان مادری بیاموزم .**
- برای خودم پیری داشتم . پیری که هر روز با او زندگی می کردم . در خیال خودم با او به مباحثه و گفتگو می نشستم و مجادله با او را نیز از یاد نمی بردم . با علم اندک خود به دریای علم می تاختم و حل من مبارز می طلبیدم . نصایحش را به جهل نمی پذیرفتم و بنمای رخ اش را به غرور پس می زدم . به حرص و حسرت بر سجاده می آلود او نظر می فکندم و چشمان اشکبار و دعای لرزان و اللهم العفو . اللهم توبه او را به حیرانی می نگریستم و مبهوت به این قبله اهل ایمان نگاه می کردم . عزیزانه و دردانه بر بالینش می نشستم و آن صورت چروکیده و آن دستان پینه بسته را می بوسیدم . با اذکار او ذکر و به دعای او آمین می گفتم و هم قدم او می شدم در تمام آن گامهای صبحگاهی و شامگاهی
- هیچ گاه او را ندیدم . هر گاه طلبی می شد و اراده ای می آمد مانعی قرار می گرفت . هرگز آن دوست را نمی بخشم که روزی مهیای زیارت او بود در جمعی همه را دعوت کرد و مرا از یاد ببرد.شرم و حیا منعم کرد که پیش دستی کنم و اذن دیدار بخواهم . آن شب تا صبح خواب بر من حرام شد و تمام شب منتظر تماسی و ندایی بودم که جای خالی مرا یادآوری کند . نشت و نتوانستم و اکنون باید عمری بسوزم که غرور ورزیدم و کنون سرگشته و پشیمانم .
یک چشم دلم اندر غم دلدار گریست
چشم دگرم حسود بود نگریست
چون روز وصال آمد او را بستم
گفتم نگریستی نیاید نگریست
- بسیار به مرگ فکر می کنم . آنقدر زندگی را دوست می دارم که در وصف نمی گنجد . اما مرگ و اندیشه آن لحظه ای از برابر دیدگانم خارج نمی شود . مرگ خودم آزارم نمی دهد . مرگ حق است . در حق مناقشه ای نیست . مرگ عزیزان هم حق است . اما بسیار آزارم می دهد .
هر آینه که به روز واقعه آن پیر فکر می کردم ، هول و ترس تمام وجودم را می گرفت . خیالم چنان مغشوش می کرد که یارای توصیف آن را هم ندارم . هر چه بیشتر فکر می کردم ، مضطرب تر می شدم اما مگر می شود از مرگ گریخت ؟ دوایی در آن نیست . مرگ حق است حتی اگر آزارم بدهد .
- همه دوستش داشتند . همگان عزیزش می داشتند ، مومن و ملحد و کافر . فکر نمی کنم کار سترگی انجام می دادند . اصولا و اساسا دوست داشتن او کار زیاد دشواری نبود . مگر می شد او را دوست نداشت ؟! مگرمی شود خوبی را گرامی نداشت و آزادگی را ستایش نکرد و عدالت را به ارزانی فرو کاست ! در عجبم چگونه چنین عزیز نگینی را قدر نمی داشتند ! چگونه رحم و مروت او را به حصر در آوردند ...
-اگر به این امر اعتقاد داریم که خدا هست و به تعبیر دیگر به خدای زنده اعتقاد داریم و ایمان داریم و ولایت او را در تمامی عالم و هستی پذیرفته ایم . ولایت خدا ، پناه مومنان است . ولایت خدا در این هستی حاملانی دارد که همان «اولیاء الله » هستند .
«وَمَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اللّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَيْتُمُونَا وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ»
چرا بر خدا توكل نكنيم و حال آنكه ما را به راههايمان رهبرى كرده است و البته ما بر آزارى كه به ما رسانديد شكيبايى خواهيم كرد و توكلكنندگان بايد تنها بر خدا توكل كنند
(سوره ابراهیم ، آیه 12)
«خداوند از ما توکل می خواهد .توکل خود را به خدا سپردن است و در پناه و حفاظ او امان گرفتن . تحقق عینی توکل بر خدا را جستجوی مردان خدا خوانده اند . جلب رضایت این اولیاء بسان جلب رضایت خداوند است . »*
آن یکی را روی او شد سوی دوست
آن یکی را روی او خود روی اوست
مثنوی معنوی دفتر یکم بیت 314
- مردی از مردان خدا رفت . دامان اولیاء الله را گرفتن و به آنان توسل جستن به زمان و مکان محدود نیست . عالم اولیاء زمان بردار نیست . هر زمانی طلب خدا کنی و اولیاء را بخواهی دریقت نمی کنند .
مردی از مردان خدا رفت و تا ابد ملتی را مدیون خود کرد .
*برگرفته از مدخل چهارم آیین در آینه ، دکتر سروش دباغ
- اول بار دو سال و اندی پیش در جرس منتشر شده بود.
س.ا.کوهزاد

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر