سید فاضل دیوانه نبود. اما رفتارش را ما نمی فهمیدیم !
نسل من و نسل های قبل از من، او را به خوبی می شناسند. سیدی بین جوانی و میان سالی با کلاه سبز رنگ و شال گردنی به همین رنگ با پالتویی بلند و فرسوده و چکمه و پوتینی های کهنه، ریش های انبوه و نامرتب و قدی بلند و لاغر. فارسی به سختی حرف میزد و گیلکی را هم با زبانی که می گرفت و به قول ما گلیک ها «پاتا» بود، نامفهوم و گنگ صحبت می کرد. در شهر می چرخید و نذری می گرفت و با خودش حرف میزد. همه این شرایط باعث شده بود که فرد مناسبی برای مسخره کردن و دست انداختن در شهر باشد. فرقی هم نمی کرد از بزرگسالان شهر تا ما بچه های ابتدایی !
دوم ابتدایی بودم. طبق معمول وقتی مدرسه تعطیل می شد مانند گله اسب های وحشی بیرون می ریختیم و همه چیز را در پیش رویمان خراب می کردیم و باعث آزار و اذیت همه بودیم. یادم هست مغازه دار ها موقع تعطیلی مدرسه بیرون می ایستادند که کسی به بساط جلوی مغازه آسیبی وارد نکند و احیانا چیزی برداشته نشود. چندین روز پشت سر هم وقتی از مدرسه بیرون می آمدیم سید فاضل را می دیدیم و مسخره می کردیم و بعد هم فرار و داد و فریاد های او و تهدید به اینکه شکایتتان را به پدرتان می بریم و اینها .
اما آن روز به خصوص من مریض بودم. وقتی هم مریض می شوم و با سامی و سیامک با هم از مدرسه بیرون زدیم و جلوی قهوه خانه روی به روی اداره پست سید فاضل را دیدیم که از مغازه بیرون آمد و به ما نگاه کرد. یادم نیست حرفی زدیم یا نه اما سرم را برگرداندم دیدم که بچه ها فرار کردند و من ماندم و این پسر عموی بزرگسال من ! در چند لحظه چندین کشیده به صورتم زد و چندین ضربه هم به سرم. فقط متوجه شدم که گریه کنان دارم به سمت خانه می روم و بچه ها دنبالم.
یک اصل در شهر ما وجود داشت و اینکه کسی نباید با خانواده ما درگیر میشد ! منظرم البته خانواده بزرگ است. که چندین خانواده و دوستان و رفقا و امثالهم را شامل میشد. اگر درگیر می شد تاوانش را پس می داد. طبیعی هم بود. خانواده بزرگی داشتیم که دفاع کامل و حمایت حداکثری از هم می کردند. در موضوع هم مستثنی نبود. زیاد هم به این فکر نمی شد که ممکن است آن بنده خدا تحت تاثیر شرایط روحی یا جسمی یا حتی به واسطه قصور و رفتار ما تحریک شده و کاری کرده باشد. البته خود من در همان کودکی فقط مقابله را می خواستم ! خلاصه اینکه تا غروب آن روز سید فاضل اقلا سه بار کتک خورد !
از آن به بعد سید فاضل دیگر سمت من نیامد. البته من هم توجیه سفت و سخت شدم که نباید او را مسخره کنم و توهین کنم. چند سالی از این ماجرا گذشت. که خبر آمد سید فاضل نیمه های شب در یکی از پیچ های جاده تاریک بیرون شهر در حالی که در کنار جاده راه می رفت و سیگار می کشد، با یک ماشین تصادف کرد و جا به جا کشته شد.
بیست سال از آن کتک خوردن من توسط سید فاضل و کتک خوردن سید فاضل گذشته و سال ها و سال ها از مرگ او هم می گذرد. من کلا ماجرا را از یاد برده بودم. امروز وقتی با این وضع خراب مزاجی(به شدت بیمار هستم الان که این متن را می نویسم) و آشفتگی مطلق داشتم از در آسانبر وارد می شدم، دختری همزمان با من می خواست خارج بشود. مواجه ناگهانی با من آشفته یک لحظه باعث ترس او شد و جیغ بلندی کشید ! وقتی وارد آسانبر شدم و سر و وضع خودم را در آینه دیدم یک لحظه یاد سید فاضل افتادم! پالتو، شال گردن، پوتین،کلاه و ریش و موهای آشفته و ...
آمدم خانه و از خودم خجالت کشیدم! بعد از بیست سال حس عجیبی از شرم و عذاب وجدان به سراغم آمد. گو اینکه با اعتراف به صورت بنیادی مشکل دارم اما فکر کردم باید در این مورد بنویسم و اعتراف کنم و طلب بخشش کنم.
ما از کودکی به هر دلیلی یاد گرفتیم که برای سرخوشی و شادی خودمان، دیگران را آزار بدهیم. یاد گرفتیم دیگران را مسخره کنیم، آنها را با نام های نامتعارف بخوانیم، ویژگی های شخصی ، زبانی، فیزیکی، روحی و قومی آنان را به استهزا بکشیم. افراد را دست بیاندازیم و هزار کار مثل این و حتی یک بار هم به این فکر نکنیم که این کار ما نه تنها باعث آزار بی مورد و غیرضرور یک هموطن و همشهری و رفیق می شود بلکه روحیات خودمان را هم به شدت آلوده می کند. ما با دوستان و رفقای خودمان برای ساعتی شاد بودن، شوخی می کنیم اما دانسته یا ندانسته رفاقت و دوستی را که بسیار گران به دست می آید را خرج این شادی های نازیبا و زود گذر می کنیم.ادب و نزاکت اولین فضیلت یک شهروند است. نمی شود شجاع بود اما نزاکت نداشت و در میان مبارزه و صحنه شجاعانه زشتی ها را بیان کرد. نمی شود خویشتن دار بود اما ادب را رعایت نکرد، نمی شود عادل بود اما زبان زشت و ناپاک داشت. ادب و نزاکت اولین فضیلتی است که باید در خودمان ملکه کنیم.
روزها و شب های آخر زندگی، سید فاضل مرتب در همان جاده ای که در آن تصادف کرد و کشته شد قدم میزد. وقتی سوال می کردند اینجا چه می کنی و از قدم زدن در مسیری خطرناک در آن وقت شب برحذرش می داشتند تنها می گفت: قرار دارم .....
هر وقت به گورستان شهر در کنار مسجد جامع می رفتم سری به قبر مزین شده به پارچه سبز سیدفاضل می زدم و فاتحه ای برای او می دادم. امروز بیشتر و بیشتر به یاد او می افتم و برای آمرزش او دعا می کنم . بیش از گذشته خودم را آماده می کنیم که برای ملکه کردن ادب و نزاکت تمرین و ممارست کنم.
س.ا.کوهزاد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر