۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه

گیله یاور



در ضرورت تغییر نگاه گیلانیان به جامعه مدنی

-  ما گیلانیان بسیار شنیده ایم که «گیلان استان آخر» است و جزئی از مناطقی است که در چند دهه اخیر به مجموعه مناطق محروم ایران اضافه شده و با داشتن ظرفیت های زیادی در بخش های مختلف ، همچنان معضلات ، مسائل و مشکلات این سرزمین حل ناپذیر می نماید. جمیع این مباحث برای کسانی که ساکن ، مقیم و اهل گیلان هستند کاملا قابل درک و فهم می باشد اما نگرش ، رفتار و عملکرد نخبگان سیاسی ، کنشگران اجتماعی و تولیدکنندگان فرهنگی و اقتصادی این سرزمین در این این مورد خود حدیثی دیگر است.                                                                                                  
اگر از یکان یکان این افراد چرایی این شرایط مورد پرسش قرار گیرد ادعای راقم این سطور این است که اغلب قریب به اتفاق آنان تنها و تنها یک نهاد را مورد خطاب و پرسش قرار می دهند و اگر از چگونگی اصلاح این شرایط سوال شود از زمانی سخن به میان می آورند که خود روزی روزگاری مجری و متقنن برنامه ها و قوانین این منطقه باشند ! ورود به بدنه ارشد وزارت کشور هدف غالب نخبگان سیاسی است و نخبگان فرهنگی آرزوی مدیریت فرهنگ ، تبلیغات و ارشاد را در سر می پرورانند. اهل کسب و کار هم اگر قصد خدمت داشته باشند ، جز به مدیریت اقتصادی شرکت ها و سازمانهای دولتی قانع نمی شود. نمایندگی مجلس که دیگر جای خود را دارد و کعبه آمال همه این افراد می باشد.                                                                                                            
اما نقصان این تفکر و عملکرد در چیست ؟ یا به بیانی دیگر وجه مشترک تمامی این افراد را می توانیم در یک کلام خلاصه کنیم و آن چیزی نیست جز «دولت محوری» و حلقه مفقوده این نگاه و رفتار یک مفهوم کلیدی است . «جامعه مدنی». 
- به لحاظ تاریخی ، جامعه مدنی در مفهوم اولیه خود تقریبا در مقابل دولت قرار می گرفت . گروهی از افراد که با حفظ فردیت و استقلال خود از دیگران به همراه یکدیگر منافع مشترک خود را پیگیری می کنند . این تعریف هگل از جامعه مدنی که بیشتر مبتنی بر حوزه اجتماعی طبقه متوسط می بود با نگاه کارل مارکس به چالش کشیده شد. مارکس در اندیشه های خود ضمن اخذ این مفهوم ، در آن تغییر بنیادی صورت داد. پیوند نزدیک دولت و جامعه مدنی آنقدر بود تا مارکس جامعه مدنی را  تجلی متظاهرانه ساختار بنیادین قدرت دولت بداند و به طبع نگاه ویژه مارکس به دولت ، وی جامعه مدنی را در انعقاد گروهی اقلیت سرمایه دار بخواند که برای حداکثرکردن سود خود اکثریت جامعه را تحت استثمار خود قرار دهند.
اما چنانچه ما نهادهای مدنی را تجلی جامعه مدنی بدانیم ، می توانیم به قائل به وجود حوزه ای عمومی باشیم که در آن افکار عمومی خارج از قلمرو دولت در این نهادها شکل بگیرد. اگر چه یورگن هابرماس در اندیشه خود در بحث حوزه عمومی قائل به گسستی معرفتی و تاریخی است اما می توان با استفاده از زمینه های تشکیل حوزه عمومی در دوره اول که مختص به اروپای غربی قرن هژدهم می باشد ، توضیحی قانع کننده در مورد سوال اولیه ما پیدا کرد.
به نظر هابرماس برخی از معیارها از جمله شهرنشینی گسترده ، آموزش فراگیر و عمومی ، فرهنگی مبتنی بر مدنیت و وجودهای مدنی پیش زمینه وجود و تشکیل حوزه عمومی باشد. به نظر او نهادهای مدنی حتی در انجمن های ادبی و شهر ، پاتوق های روشنفکری و حلقه های هنری متجلی می شود . با در نظر گرفتن این مهم می توان به توضیح رابطه بین دولت و  جامعه مدنی براساس نظریه حوزه عمومی پرداخت. بر این اساس وجود نهادهای مدنی افکار و اندیشه ها ، خواست ها و مطالبات ، ارزش ها و هنجار را در سطح جامعه شکل می دهد و به آن جهت و جریان می دهد. با این فرض نهادهای مدنی نه جایگزینی برای دولت محسوب می شوند ، نه رقیبی برای آن هستند و نه دولت در سایه پنداشته می شوند. اصل وجود نهادهای مدنی کمک در جهت ارتقاء همکاری جمعی و تعاون میان گروههای مختلف اجتماعی و یاری رساندن به دولت برای بهبود شیوه زیست اجتماعی و نظارت بر عملکرد و رفتار دولت می باشد.
- باز می گردیم به طرح سوال اولیه. تا آنجا که من می فهمم نهادهای مدنی ای که در گیلان فعالیت می کنند یا اصلا نهاد مدنی نیستد ! و یا فکر پیدایش ، عملکرد و کارایی آنها مطلوب نمی باشد. در نگاهی گذرا چنین می توان نتیجه گیری کرد که شرایط گیلان نسبت به سایر مناطق ایران نسبتا نقاط مثبت بیشتری را برای حضور نهادهای مدنی داراست . گیلان نرخ بالای شهرنشینی را تجربه می کند ، از سطح سواد مطلوبی بهره مند است ، شرایط برای حضور اجتماعی زنان نسبتا با مخالفت ها و واکنش های منفی کمتری مواجه می شود و شرایط اقتصادی و اجتماعی و محیطی نیز یاری دهنده این شرایط می باشد.
با وجود انجمن ها و محافل فرهنگی نسبتا مطلوب گیلان می توان امیدوار بود که نهادهای مدنی در این عرصه فرصت مناسبی برای عرضه اندام و گسترش داد و اهداف و برنامه های به ویژه در مباحث مربوط به زبان گیلکی و تالشی ، هویت و فرهنگ گیلانی  دستیافتنی تر محسوب می شود اما در عرصه های اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی وضعیت موجود آنقدر لاغر و نحیف محسوب می شود که فکر ایجاد آن باید دغدغه کنشگران این عرصه باشد. بدون وجود یک جامعه مدنی قدرتمند ، گسترده و متنوع که رابط بین دولت و جامعه باشد بعید به نظر می رسد بتوان به حل انبوه مسائل و مشکلات موجود در جامعه گیلانی امید داشت .گذر از نگاه دولت محور و ورود به عرصه جامعه مدنی کمک شایانی به خروج گیلانیان از وضعیت موجود می کند.
پی نوشت
- اول بار بهار، هشتاد و نه در نشریه دانشجویی زیته گیلان منتشر شد. زیته در شماره بعد به محاق توقیف رفت.
- تصور می کنم  با توجه به حضور قوی و گسترده شبکه های اجتماعی آن لاین و غیر آن لاین در جامعه گیلانی باید در این مورد بیشتر بحث و گفتگو کنیم.


س.ا.کوهزاد

۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه

در نکوهش غربت

به عظیم و به آنان که در غربت گرفتار آمده‌اند ....

عظیم پدیده غریبی در زندان بود. پنجاه و دو ماه سربازی رفته بود که بیشترش را در زندان حبس کشیده بود. از فرارهای وقت و بی وقت تا گشیدن اسلحه بر روی فرمانده نیروی انتظامی شهرستان! و این دفعه آخر هم به خاطر مهریه به زندان آمده بود. زیاد با هم حرف میزدیم. لهجه شیرین آستانه‌ای او و خوش زبانی متحیرکننده‌اش من را خسته نمی‌کرد. کلا آدم را در موقعیت‌های نادری قرار می‌داد. یک بار در حیاط زندان شروع کرد به سرباز بالای برجک دست تکان دادن. سرباز هم دستی تکان داد رفت سمت دیگر برجک. خنده کردم و گفتم تو زندانی و او زندانبان ، تو کجا و او کجا!؟
برگشت طرفم و با جدیدت گفت: می خالا پسرأ!!!
داشتیم طبق معمول در هواخوری بند سلامت یک قدم میزدیم. این قدم‌زدن‌ها موهبتی بود برای خودش. روزی چندین ساعت را به قدم‌زدن می‌گذراندی. قدرش را می‌دانستم. از معدود تفریحات ممکن در زندان بود. پیش از زندان زیاد راه می‌رفتم اما بعد از زندان هرگز این عادت قدم‌زدن‌های طولانی را ترک نکردم. تسبیح به دست راه می‌رفتیم. ناگهان عظیم نگاهم کرد گفت: دؤنم کی هیچی وجود ندانه! ولی ایتأ دوعا مرأ هم بوکون...
عظیم همیشگی نبود. سرافتاده و آرام.
- دؤنی چی أ سید! زیندانی، مؤردیأ مانأ . مؤرده مانستن اونأ خاک سردأ. چتؤ آدم کی میرأ دأ آخر چل رؤ کی بوگذشت همتأ اونأ جأ خاطیر بؤرن، زیندانیم هیتویأ . أ ای ما کی بؤگذشت هیکی نانأ تو چی کونی؟! کویا ایسایی!؟ تی سر چی بلا کرأ امون دارأ!؟ خلاص ...
بیراه هم نمی گفت. زندانی محروم ترین مفهومی است که من تا الان دیده ام. تنها، بیکس، پر درد، ناتوان، حیران و محکوم!

با عظیم قرار گذاشته بودیم قهوه خانه ... سر جاده ... برویم. قرار بود شب‌نشینی مفصلی داشته باشیم. کلی برنامه چیده بودیم.اما نشد. امان ندادند. امروز خیلی از قرارمان گذشته. نمی‌دانم عظیم چه شد و چه می‌کند و سرنوشتش به کجا رسید. اما دیدم علاوه بر زندانی، موجود دیگری هم هست که شباهتش به مرده آشکارا دردآور است. غریب!
غریب هم مثل مرده است. خاکش سرد است و نفسش بی‌دم. کم کم به مانند خفتگان در خاک از یاد می‌رود. ارتباطاتش از هم گسسته می‌شود. فهم‌اش از سرزمین مادری دچار خطا می‌شود. زبان آدم‌ها را نمی‌فهمد. نوستالوژی‌های دوران طلایی امانش را می‌برد و تلاشش برای امکان ایجاد مجدد آن فقط دست و پایش را بیشتر در گل فرو می‌برد. حتی تماس‌هایش هم محدود می‌شود. از ارتباط روزانه، به هفتگی و کم کم حتی به ماه و بیشتر از آن تبدیل می‌شود. افق پیش رو آنقدر ناامیدکننده هست که امکان زیستی برای آینده دور را از بین ببرد. انتظارش برای معجزه بی‌عقلش می‌کند و ذره ذره آنقدر خودخواه می شود که اخلاقش را نیز به فنا می‌دهد. از مصائب غریبانه زیستن زیاد می‌شود حرف زد اما تکان دهنده ترین جمله‌ای که برای یک غریب زده می‌شود دعای است که باید هر روز به زبان بیاورد.
اللهم رد کل غریب ...

س.ا.کوهزاد