۱۳۹۳ دی ۲۹, دوشنبه

بهرام؛ برای سیمین ...

در مراسم یادبودی که در «مرکز مطالعات ایرانی دانشگاه استنفورد» و به کوشش دکتر عباس میلانی؛ برای بانو سیمین بهبهانی برگزار شده بود، استاد بهرام بیضایی قطعه شعری را به یاد «سیمین»؛ و از سرود‌های خود را برای حاضران می‌خواند. شعر و شعرخوانی بهرام بیضایی برای «سیمین» سخت به دلم نشست. تمام ویژگی های نثر بیضایی را هم با خود به همراه داشت. همان زبان استوار و قدرتمند. همان زبان تلخ و حماسی. پیشنهاد می‌کنم این شعر را از زبان خود بیضایی بشنوید.


ز گهواره تا گور زور است و زور
خداوند زورا در افتی به گور 
به نفرین چرا باید آغاز کرد

به اشک از چه داری دو چشم نمور
هنر نیست نفرین نامردمان
تو در مویه، ایشان به جشن و سرور

پی گور خود رفت چابکسوار
بدان دخمه بردش پی خویش گور
به سیمین بگو ای که نامت بلند
که همتای خویشی و از خویش دور
گشودی سخن را در بسته‌ای
ز خورشید گفتی و از موش کور
ز گورت کشیدند، گوری دگر
چنان مرده دزد و چنان مرده شور
که این گوربانان ز مرگ آمده اند
به مرگ اند زنده، به مرگ اند جور
چه رنجی و نالی و سوزی به درد
مرنج و مسوز و منال و مجور
خدای سخن را مگر گور بود
از این بی هنر لشگر سلم و تور
مگر قره‌العین در چاه نیست
که بازش آیدش چه‌چه از چاه دور
شبی مرگبار است پر تن درخش
نه پیداست سوگ و نه پیداست سور
سفید است شب چشم روسیاه
پدر دشنه زد در جگرگاه پور
یکی بت شکستند و خود بت شدند
تب از تن بسوزاندم چون تنور
که گور جوانان برآورده‌اند
چه آهو به دام و چو ماهی به تور
نگفتند موری که دانه‌کش است
نگفتند آیا میآزار مور
گذشت آنکه مردم به خانه رمه
گذشت آنکه مردم ببینی ستور
چنین است انجام آن خواب خوش
که شب گربه آمد به چشمان سمور
چه نالی که گیتی چنین هم نماند
خرد آمداری و بشکست زور
ز خون سیاوش برآمد نهال
که گر سیاوش کشت و تیغ دمور
ندیدند یاران و کی می رسد
که پرده از براندازد از خویش حور
چه شیرین سرودی شود روز تلخ
چه شوری در افتد به آوای شور
به هر گوشه اوازه‌ای سر دهند
بخوانند چامه به زخم چمور
که سیمین به زر نام خود برنوشت
بهشت سخن را نه بر سنگ گور




- از دقیقه 1:10:00 ...

س.ا.کوهزاد


۱۳۹۳ دی ۲۸, یکشنبه

چنین سرود م ....

آنجا
آن بلندای دور
هم خوابگی زمین و آسمان را بین
که زرینه فرزندی شد
همه نور.

ناله ی زادنش
نوید مرگ تیرگی شب بود
و طنین گام هایش
گریز ترسان خدایان.

و نسیم
سوگوار گیسویی که باد با خود برده بود،
از گیسوم
 آرام بالا آمده
به مهمانی تخته سنگی
اینجا
فتاده در این کومه ی گردتنگ،
که روزی شاعر کار بود.

-"آدمی همچون سنگ است.
آرام ندارد.
باد در او آرامیده است."-

صلاهای بی پاسخ
 در واپسین دم آنجای پست
اکنون و اینجا 
که همه دیوار است
هر روز و هر شب
در گوشم ترانه می خوانند.

نگون بختم اگر نیوشای اش نگردم!

چون منی
 از تبار کوهزادگان تاریخ
هزار سال است دل به پاسخ کوه دارد.
پاسخی نه!
این پژواک صلای من است
از گلوی تشنه ی عشق
از ستیغ کوه.

این است راز "کوه نشینی بی بدیل در کوهستان":
کاراندیشی واژه ورز
واژه اندیشی کارورز
هم چنان وفادار به رویاهای خویش
هر سپیده دمان
خورشید را به نماز می ایستد

 ..... چنین سرود م