۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

تکذیبیه

بسم الله الرحمن الرحیم

اینجانب سید کوهزاد اسماعیلی ، هرگونه همکاری و ارتباط  با سایت «خودنویس» را به شدت تکذیب کرده و تاکید می کنم از ابتدای تاسیس این سایت تا کنون هیچ گونه ارتباطی با هر عنوانی وجود نداشته و ندارد. مقاله های اینجانب نیز تاکنون برای این سایت فرستاده نشده و نمی شود. از آنجا که بنده روزنامه نگار نیستم نیز به طبع هیچ ارتباطی از این طریق نیز وجود ندارد.
تاکید می کنم شیوه و رفتار سایت مذکور شرعا و اخلاقا مورد قبول اینجانب نیست. 


سید کوهزاد اسماعیلی
9 آذر 1390

۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه

ثبات مربی ، ثبات ...




فیلم آژانس شیشه ای، سلحشور در حال مذاكره با حاج كاظم در آژانس :

شما مطمئناً تو دبستان نقشه جغرافیای ایران رو دیدید، شبیه یک گربه اس، ارمنستان،آذربایجان،ترکمنس تان،افغانستان،پاکستان،این کشورهای گوگولی خلیج فارس،کویت ، عربستان، عراق، ترکیه. می دونید نظرشون راجع به این گربه چیه؟ اگر می دونستین مطمئناً اجازه نمی دادین یه مربی آبروی ما رو ببره !!
دهه ات گذشته مربی، اگه اون اسلحه دستت نباشه کی به حرفت گوش میده؟ اینه که برات زور داره، یه دهه حرف زدی ساکت بودیم، کر کری خوندی ساکت بودیم، گرفتی ساکت بودیم، پس دادی ساکت بودیم،حالا اجازه بده ما حرف بزنیم، خانوما آقایون دوست دارین یکی از این کشورها دوباره به ما حمله کنه؟ دوست دارید جنگ بشه؟
ثبات، دهه ما دهه ثباته، امنیت، این کشور کی باید روی امنیت رو ببینه؟ کی باید روی ثبات رو ببینه؟
اون پسر تو کی باید بتونه برای آینده اش برنامه ریزی کنه؟ دهه من هم نیست !!




س.ا.کوهزاد

۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

جدال لشکر غم و رقص بندری در سلول انفرادی!

تقدیم به امید رضایی که در حال تجربه سلول انفرادی است

دوستداران هری پاتر می‌دانند «مرگخوار» چیست. موجودی است سراسر اندوه، که خوراک جانش شادی و خوشی دیگران است. در هنگام حضور پرتوان و پردرد او آنچنان درد، غم و ناراحتی‌ای اطرافیانش را فرا می گیرد که تسلیم اصلی‌ترین گزینه مواجه با اوست و این تسلیم با بوسه‌ای مرگبار به انتها می‌رسد که روح فرد مورد هجوم را می‌گیرد و او را چون شبحی در می‌آورد که نه زنده است و نه مرده. 
سلول انفرادی دقیقا چنین کاربردی و کارکردی را دارد. آرام آرام، کم کم، در انزوا تمام تجربه های شادان تو را از بین می‌برد و از تو موجودی سراسر اندوه و غمناک می‌سازد که امید را فراموش کرده و آرامش را از یاد برده است. سلول انفرادی بیرحمانه ترین شکنجه سیستم شکنجه‌محور است. چرا که نه تنها جسمت را ، بلکه روحت را هم مورد تهاجم قرار می‌دهد و زخمی می‌کند. 
حال چه باید کرد!؟ از سویی نظام شکنجه‌محور همچنان پابرجا است و از سوی دگر مواجه روزانه با شکنجه در سرزمین مان تمامی ندارد. به عبارتی هم انفرادی وجود داد، هم زندانیان سلول‌های انفرادی و هم سیستمی که برای تثبیت موقعیت ارعاب خودش به این شکنجه نیازمند است. 
بگذارید من بخشی از تجربه‌ام را بگویم. اذعان می‌کنم که تجربه کاملا موفقی نبود و اساسا تجربه‌های زندان قرار نیست تجربه‌های خوبی باشد. 
هفته دوم انفرادی بود. اتهامات بی‌اساس، بازجویی‌ها سنگین و طولانی، بی خبری از دنیای خارج و خانواده و از همه این ها سخت تر بیماری دردناکی که یک بار کارم را حتی به بیمارستان کشانده بود و معده ای که مرتبا خون ریزی می کرد و ....
فضای خوبی نبود. اگر چه اکنون به آن حس و حالکمی  غبطه می خورم اما آن روزها واقعا بسیار کند و البته سخت و پردرد می‌گذشت. برای اینکه زمان بگذرد آنقدر در سلول راه می‌رفتم که پاهایم پینه بسته بود. این را در خاطره‌های زندانیان زندان‌های شاه خوانده بودم. باید آنقدر راه می‌رفتم که زمان بگذرد و کمتر غذا می‌خوردم که بدنم به لحاظ جسمی آسیب نبیند و بیشتر دعا و نیایش می‌کردم و ذکر می‌گفتم که توان ادامه راه را داشته باشم. اما همه اینها یک چیز کم داشت. به غایت در غم و اندوه بودم! آنجا حتی درد و اندوه دیگران را هم حس می‌کردم. تازه درک کردم در کهریزک ها و ۲۰۹ ها چه اتفاقی افتاده ، نه از آن رو که تجربه‌ای مشترک داشته باشیم، بلکه از آن جهت که می‌دیدم با منی که در این محیط نسبتا کوچک با این همه ارتباطات چنین می کنند پس چه بر سر فرزندان مردم در آن شکنجه خانه ها آورده اند!!!
عصر آن روز شروع کردم به تند راه رفتن، آنقدر تند که تبدیل به دویدنی عصبی شده بود. ناگهان برای اولین بار یک شعر با یادم آمد! آن هم شعر «ساسی مانکن »!!! چون روزها و هفته های اول مطلقا چیزی به خاطرم نمی‌آمپ و حافظه‌ام به شدت آسیب دیده بود. برای همین شعر و ترانه‌ای در یادم نبود که آن را زمزمه کنم. 
رقصیدم ...
شروع کردم به رقصیدن. از رقص قاسم آبادی تا رقص کردی، از شبه سماع صوفیانه تا هو هو کردن درویشانه، از حرکات موزن غربی تا رقص عربی . آنقدر رقصیدم که بدنم سراسر عرق شده بود و خنده هایم سکوت مرگبار بازداشتگاه را هر چند لحظه یکبار می‌شکست. چنان احساس نیکبختی و شادمانی می کردم و آنقدر لذت می‌بردم که به هیچ بیانی قابل وصف نیست. تو گویی تمام روز به باده گساری مشغول بودم اکنون زمان اوج آن مستی و خوشی است.
یکی از آرزو هایم این است که اگر آن سلول دوربینی داشت، که داشت، بتوانم یک بار دیگر آن فیلم را ببینم که من با آن هیکل تنومند، آن شکم برآمده، آن مو و آن ریش انبوه با شلواری کردی بر پا و زیر پیراهنی بر تن، با پایی برهنه، درسلولی نیمه تاریک و سرد مشغول رقص بندری هستم و سیا نرمه نرمه را می خوانم !!!
حافظ خوب می گوید که 
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

حضور و ظهور لشکر غم با شاد زیستن، شادخوار بودن، طلب و دعوای شادی و سرخوشی کردن از بین می‌رود. نه تنها در سلولی تنگ رقصیدن مایه شادی و خوشی است بلکه در جامعه‌ای که رنج و درد و اندوه از همه جهت آن را مورد هجمه و حمله قرار داده ، تنها یک زندگی طرب انگیز است که می‌تواند بساط و بنیاد سپاه اندوه را براندازد. 

به قول خیام «می خوردن و شاد زیستن آیین من است ...»

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

روز جهانی وبلاگ‌نویسان زندانی




دسترسی آزاد به دنیای اطلاعات، یکی از حقوق بنیادین بشر امروزی به‌شمار می‌آید. در این می‌ان، اینترنت و به تبع آن، فضای وبلاگ‌های شخصی مسیری روشن به سوی تحقق این حق حیاتی و گسترش آزادی بیان گشوده است. حکومت‌های خودکامه علاوه بر محدود کردن همهٔ رسانه‌ها و ابزارهای خبررسانی مستقل، دستگیری و شکنجهٔ خبرنگاران و نویسندگان، به سرکوب، سانسور و فیلترینگ در فضای اینترنت نیز پرداخته‌اند و فعالان این عرصه من‌جمله وبلاگ نویسان را با مشکلات جدی مواجه ساخته‌اند. در چنین شرایطی، مسئولیت انسانی ما حکم می‌کند که از آزادی بیان در فضای حقیقی و مجازی و حق دسترسی افراد و ملت‌ها به دنیای آزاد اینترنت دفاع نموده و از وبلاگ‌نویسانی که قربانی سیاست‌های سرکوبگرانهٔ دولت‌های خودکامه شده‌اند بصورت جدی حمایت نماییم.
از این‌رو، جمعی از وبلاگ‌نویسان ایرانی از تمامی وبلاگ‌نویسان، کنشگران مدنی و نهادهای حقوق بشری، روزنامه‌نگاران و اهالی رسانه، دعوت می‌نمایند تا پویشی فعالانه در جهت حمایت از وبلاگ‌نویسان در بند شکل دهند و همبستگی و همراهی خود را با آن‌ها اعلام نمایند. وبلاگ نویسان ایرانی از این جهت آغازگر این دعوت شده‌اند که هم اکنون با شرایط بسیار دشواری مواجه هستند و تعداد زیادی از وبلاگ نویسان ایرانی از جمله کوهیار گودرزی، حسین رونقی ملکی، محمدصدیق کبودوند و سخی ریگی و بسیاری دیگر در زندان‌های حکومت جمهوری اسلامی ایران و تحت سخت‌ترین شکنجه‌ها به سر می‌برند. یادآوری می‌کنیم که سایر وبلاگ‌نویسان نیز همواره در معرض تهدیدهای نهادهای امنیتی و نظامی قرار دارند. این سرکوب البته محدود به ایران نمی‌شود و در برخی دیگر از کشورهای دنیا که گرفتار حکومت‌های دیکتاتوری هستند نیز وضعیتی مشابه حاکم است. علاوه بر جمهوری اسلامی ایران، کشورهایی همچون برمه، چین، کوبا، کره شمالی، ویتنام، عربستان سعودی، سوریه، ترکمنستان و ازبکستان نیز از دشمنان آزادی دسترسی به اطلاعات و آزادی بیان در اینترنت به شمار می‌روند و از طریق سرکوب و زندانی کردن فعالان فضای مجازی، گسترش سانسور در اینترنت و ایجاد اختلال و کندی در آن، محیط اینترنت را به شدت کنترل می‌کند.
امید رضا میر صیافی، وبلاگ نویس بازداشت شده توسط نهادهای امنیتی حکومت جمهوری اسلامی ایران، در سال ۲۰۰۹ میلادی در زندان گوهردشت بر اثر فشار روانی و عدم دریافت کمک‌های پزشکی به قتل رسیده است و جهان هنوز قتل محمد نبوس در لیبی و زکریا راشد حسن العشیری در بحرین را در زندان‌های کشورهای متبوعشان در جریان جنبش آزادی‌خواه کشورهای عربی فراموش نکرده است. بی‌تردید کنشگران وب و وبلاگنویسان بسیاری هم بدون این‌ که نامی از آن‌ها آورده شود، ناشناخته و گمنام، تهدید، زندانی، شکنجه و کشته شده‌اند.
لذا ما پیشنهاد می‌کنیم روز۱۶ نوامبر به عنوان روز جهانی همبستگی با وبلاگ‌نویسان زندانی نامگذاری شده، از ابزار‌های و ظرفیت‌های ممکن برای خبررسانی دربارهٔ اوضاع وبلاگ نویسان زندانی در ایران و سراسر دنیا حداکثر بهره برداری و از اهرم‌های موجود برای آزادی آن‌ها استفاده شود.
همچنین از بلاگر‌ها، فعالین حقوق بشری و مدنی و سازمان‌ها و انجمن‌ها و وب سایت‌ها می‌خواهیم به این حرکت و فراخوان بپیوندند و برای نشر آن، هر گونه که مایلند، از طریق ترجمهٔ این اطلاعیه و سایر اخبار مربوط، ساختن کلیپ یا انعکاس آن در رسانه‌های نوشتاری، دیداری و شنیداری به پیشبرد اهداف این برنامه کمک نمایند. همچنین چنانچه اطلاعاتی از وبلاگ‌نویسان زندانی در هر گوشه‌ای از جهان دارند، در اختیار سازمان دهندگان این برنامه قرار دهند و خود نیز نسبت به اطلاع‌رسانی درباره نقض این حقوق اولیهٔ انسانی اقدام نمایند.
امیدواریم که همبستگی جهانی با وبلاگ نویسان زندانی، بتواند نسبت به اطلاع رسانی درباره وضعیت آن‌ها موثر واقع‌شود و نهایتا فشار افکار عمومی و نهادهای بین المللی منجر به آزادی و یا حداقل بهبود وضعیت آن‌ها شود.
کمیته همبستگی جهانی با وبلاگ نویسان زندانی
+
س.ا.کوهزاد





۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود ...





در زندگی از خیلی چیزها واهمه و ترس عجیبی دارم. یکی از بزرگترین آنها از دست دادن عزیزانم است پیش از مرگ خودم. نه توان آن را دارم و نه قدرت آن و نه ظرفیت پذیرش اش را. عزیزانم اما تنها محدود به خانواده و دوستان نزدیکم نیستند کسانی در این دایره زندگانی ام قرار دارند که اگر چه به شخصه من را نمی شناسند اما در روح و جان من هستند. هرگاه خدای ناکرده به زندگی ای بدون آنها فکر می کنم توان آن را دارم که ساعت ها شیون و زاری پیش از واقعه کنم. خدایش بیامرزاد پدر منتظری از این گروه بود و خدایش حفظ کناد استاد شجریان نیز برای من از این گروه است.
 اما از بزرگترین خوشی ها و لذت ها و سرافرازی های زندگانی ام هم این است که زمانه و زمینه زیست می کنم که او هست و آواز الهی اش را شنیده و می شنوم. می توانم فخر و مباحات کنم که در روزگاری زندگی کرده ام که آواز او و ساز همراه اش را شنیده ام. به شکرانه این نعمت هر روز و لحظه واجب است دعای سلامتی و طول عمر برای خسرو اواز ایران در این یکم مهر ، سالروز میلاد خجسته و مفرح ایشان ....


بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شودداغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست توگوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کندعقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود
خمر من و خمار من باغ من و بهار منخواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من توییآب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا رویآن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنیاین همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدیباغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شومور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود
خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ایوز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار منمونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشمسر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بدهم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود

آمین ، یا رب العالمین ...


س.ا.کوهزاد

۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

برای پرویز مشکاتیان



مادر تعریف می کرد وقتی در  آغازین سال های دهه ی شصت در آن سوی ایران به حال زار و نزار آن سو و این سو می رفتیم «بر آستان جانان» پخش شد و من و پدر سر در گریبان همراه با ساز و آواز آن می گریستیم و اکنون که دو سال از شکستن آن ساز می گذرد هنوز هیچ بیانی قادر به افسوس و حیرت من برای مرگ صاحب آن ساز نیست.

 س.ا.کوهزاد

۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

او که مرد تنهایی شب ها بود ...

9 شهریور است.
برای من نه شهریور سالروز درگذشت مردی است که آواز و ساز او همیشه همدم و همراه من بوده و هست.
او که تنها آمد ، تنها خواند، تنها نواخت، تنها زیست ،تنها درد کشید ، تنها سرشت سوزناک هستی را تجربه کرد و تنها رفت ...
به مرد تنهای شب

فرهاد مهراد



س.ا.کوهزاد

۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه

گیله یاور



در ضرورت تغییر نگاه گیلانیان به جامعه مدنی

-  ما گیلانیان بسیار شنیده ایم که «گیلان استان آخر» است و جزئی از مناطقی است که در چند دهه اخیر به مجموعه مناطق محروم ایران اضافه شده و با داشتن ظرفیت های زیادی در بخش های مختلف ، همچنان معضلات ، مسائل و مشکلات این سرزمین حل ناپذیر می نماید. جمیع این مباحث برای کسانی که ساکن ، مقیم و اهل گیلان هستند کاملا قابل درک و فهم می باشد اما نگرش ، رفتار و عملکرد نخبگان سیاسی ، کنشگران اجتماعی و تولیدکنندگان فرهنگی و اقتصادی این سرزمین در این این مورد خود حدیثی دیگر است.                                                                                                  
اگر از یکان یکان این افراد چرایی این شرایط مورد پرسش قرار گیرد ادعای راقم این سطور این است که اغلب قریب به اتفاق آنان تنها و تنها یک نهاد را مورد خطاب و پرسش قرار می دهند و اگر از چگونگی اصلاح این شرایط سوال شود از زمانی سخن به میان می آورند که خود روزی روزگاری مجری و متقنن برنامه ها و قوانین این منطقه باشند ! ورود به بدنه ارشد وزارت کشور هدف غالب نخبگان سیاسی است و نخبگان فرهنگی آرزوی مدیریت فرهنگ ، تبلیغات و ارشاد را در سر می پرورانند. اهل کسب و کار هم اگر قصد خدمت داشته باشند ، جز به مدیریت اقتصادی شرکت ها و سازمانهای دولتی قانع نمی شود. نمایندگی مجلس که دیگر جای خود را دارد و کعبه آمال همه این افراد می باشد.                                                                                                            
اما نقصان این تفکر و عملکرد در چیست ؟ یا به بیانی دیگر وجه مشترک تمامی این افراد را می توانیم در یک کلام خلاصه کنیم و آن چیزی نیست جز «دولت محوری» و حلقه مفقوده این نگاه و رفتار یک مفهوم کلیدی است . «جامعه مدنی». 
- به لحاظ تاریخی ، جامعه مدنی در مفهوم اولیه خود تقریبا در مقابل دولت قرار می گرفت . گروهی از افراد که با حفظ فردیت و استقلال خود از دیگران به همراه یکدیگر منافع مشترک خود را پیگیری می کنند . این تعریف هگل از جامعه مدنی که بیشتر مبتنی بر حوزه اجتماعی طبقه متوسط می بود با نگاه کارل مارکس به چالش کشیده شد. مارکس در اندیشه های خود ضمن اخذ این مفهوم ، در آن تغییر بنیادی صورت داد. پیوند نزدیک دولت و جامعه مدنی آنقدر بود تا مارکس جامعه مدنی را  تجلی متظاهرانه ساختار بنیادین قدرت دولت بداند و به طبع نگاه ویژه مارکس به دولت ، وی جامعه مدنی را در انعقاد گروهی اقلیت سرمایه دار بخواند که برای حداکثرکردن سود خود اکثریت جامعه را تحت استثمار خود قرار دهند.
اما چنانچه ما نهادهای مدنی را تجلی جامعه مدنی بدانیم ، می توانیم به قائل به وجود حوزه ای عمومی باشیم که در آن افکار عمومی خارج از قلمرو دولت در این نهادها شکل بگیرد. اگر چه یورگن هابرماس در اندیشه خود در بحث حوزه عمومی قائل به گسستی معرفتی و تاریخی است اما می توان با استفاده از زمینه های تشکیل حوزه عمومی در دوره اول که مختص به اروپای غربی قرن هژدهم می باشد ، توضیحی قانع کننده در مورد سوال اولیه ما پیدا کرد.
به نظر هابرماس برخی از معیارها از جمله شهرنشینی گسترده ، آموزش فراگیر و عمومی ، فرهنگی مبتنی بر مدنیت و وجودهای مدنی پیش زمینه وجود و تشکیل حوزه عمومی باشد. به نظر او نهادهای مدنی حتی در انجمن های ادبی و شهر ، پاتوق های روشنفکری و حلقه های هنری متجلی می شود . با در نظر گرفتن این مهم می توان به توضیح رابطه بین دولت و  جامعه مدنی براساس نظریه حوزه عمومی پرداخت. بر این اساس وجود نهادهای مدنی افکار و اندیشه ها ، خواست ها و مطالبات ، ارزش ها و هنجار را در سطح جامعه شکل می دهد و به آن جهت و جریان می دهد. با این فرض نهادهای مدنی نه جایگزینی برای دولت محسوب می شوند ، نه رقیبی برای آن هستند و نه دولت در سایه پنداشته می شوند. اصل وجود نهادهای مدنی کمک در جهت ارتقاء همکاری جمعی و تعاون میان گروههای مختلف اجتماعی و یاری رساندن به دولت برای بهبود شیوه زیست اجتماعی و نظارت بر عملکرد و رفتار دولت می باشد.
- باز می گردیم به طرح سوال اولیه. تا آنجا که من می فهمم نهادهای مدنی ای که در گیلان فعالیت می کنند یا اصلا نهاد مدنی نیستد ! و یا فکر پیدایش ، عملکرد و کارایی آنها مطلوب نمی باشد. در نگاهی گذرا چنین می توان نتیجه گیری کرد که شرایط گیلان نسبت به سایر مناطق ایران نسبتا نقاط مثبت بیشتری را برای حضور نهادهای مدنی داراست . گیلان نرخ بالای شهرنشینی را تجربه می کند ، از سطح سواد مطلوبی بهره مند است ، شرایط برای حضور اجتماعی زنان نسبتا با مخالفت ها و واکنش های منفی کمتری مواجه می شود و شرایط اقتصادی و اجتماعی و محیطی نیز یاری دهنده این شرایط می باشد.
با وجود انجمن ها و محافل فرهنگی نسبتا مطلوب گیلان می توان امیدوار بود که نهادهای مدنی در این عرصه فرصت مناسبی برای عرضه اندام و گسترش داد و اهداف و برنامه های به ویژه در مباحث مربوط به زبان گیلکی و تالشی ، هویت و فرهنگ گیلانی  دستیافتنی تر محسوب می شود اما در عرصه های اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی وضعیت موجود آنقدر لاغر و نحیف محسوب می شود که فکر ایجاد آن باید دغدغه کنشگران این عرصه باشد. بدون وجود یک جامعه مدنی قدرتمند ، گسترده و متنوع که رابط بین دولت و جامعه باشد بعید به نظر می رسد بتوان به حل انبوه مسائل و مشکلات موجود در جامعه گیلانی امید داشت .گذر از نگاه دولت محور و ورود به عرصه جامعه مدنی کمک شایانی به خروج گیلانیان از وضعیت موجود می کند.
پی نوشت
- اول بار بهار، هشتاد و نه در نشریه دانشجویی زیته گیلان منتشر شد. زیته در شماره بعد به محاق توقیف رفت.
- تصور می کنم  با توجه به حضور قوی و گسترده شبکه های اجتماعی آن لاین و غیر آن لاین در جامعه گیلانی باید در این مورد بیشتر بحث و گفتگو کنیم.


س.ا.کوهزاد

۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه

در نکوهش غربت

به عظیم و به آنان که در غربت گرفتار آمده‌اند ....

عظیم پدیده غریبی در زندان بود. پنجاه و دو ماه سربازی رفته بود که بیشترش را در زندان حبس کشیده بود. از فرارهای وقت و بی وقت تا گشیدن اسلحه بر روی فرمانده نیروی انتظامی شهرستان! و این دفعه آخر هم به خاطر مهریه به زندان آمده بود. زیاد با هم حرف میزدیم. لهجه شیرین آستانه‌ای او و خوش زبانی متحیرکننده‌اش من را خسته نمی‌کرد. کلا آدم را در موقعیت‌های نادری قرار می‌داد. یک بار در حیاط زندان شروع کرد به سرباز بالای برجک دست تکان دادن. سرباز هم دستی تکان داد رفت سمت دیگر برجک. خنده کردم و گفتم تو زندانی و او زندانبان ، تو کجا و او کجا!؟
برگشت طرفم و با جدیدت گفت: می خالا پسرأ!!!
داشتیم طبق معمول در هواخوری بند سلامت یک قدم میزدیم. این قدم‌زدن‌ها موهبتی بود برای خودش. روزی چندین ساعت را به قدم‌زدن می‌گذراندی. قدرش را می‌دانستم. از معدود تفریحات ممکن در زندان بود. پیش از زندان زیاد راه می‌رفتم اما بعد از زندان هرگز این عادت قدم‌زدن‌های طولانی را ترک نکردم. تسبیح به دست راه می‌رفتیم. ناگهان عظیم نگاهم کرد گفت: دؤنم کی هیچی وجود ندانه! ولی ایتأ دوعا مرأ هم بوکون...
عظیم همیشگی نبود. سرافتاده و آرام.
- دؤنی چی أ سید! زیندانی، مؤردیأ مانأ . مؤرده مانستن اونأ خاک سردأ. چتؤ آدم کی میرأ دأ آخر چل رؤ کی بوگذشت همتأ اونأ جأ خاطیر بؤرن، زیندانیم هیتویأ . أ ای ما کی بؤگذشت هیکی نانأ تو چی کونی؟! کویا ایسایی!؟ تی سر چی بلا کرأ امون دارأ!؟ خلاص ...
بیراه هم نمی گفت. زندانی محروم ترین مفهومی است که من تا الان دیده ام. تنها، بیکس، پر درد، ناتوان، حیران و محکوم!

با عظیم قرار گذاشته بودیم قهوه خانه ... سر جاده ... برویم. قرار بود شب‌نشینی مفصلی داشته باشیم. کلی برنامه چیده بودیم.اما نشد. امان ندادند. امروز خیلی از قرارمان گذشته. نمی‌دانم عظیم چه شد و چه می‌کند و سرنوشتش به کجا رسید. اما دیدم علاوه بر زندانی، موجود دیگری هم هست که شباهتش به مرده آشکارا دردآور است. غریب!
غریب هم مثل مرده است. خاکش سرد است و نفسش بی‌دم. کم کم به مانند خفتگان در خاک از یاد می‌رود. ارتباطاتش از هم گسسته می‌شود. فهم‌اش از سرزمین مادری دچار خطا می‌شود. زبان آدم‌ها را نمی‌فهمد. نوستالوژی‌های دوران طلایی امانش را می‌برد و تلاشش برای امکان ایجاد مجدد آن فقط دست و پایش را بیشتر در گل فرو می‌برد. حتی تماس‌هایش هم محدود می‌شود. از ارتباط روزانه، به هفتگی و کم کم حتی به ماه و بیشتر از آن تبدیل می‌شود. افق پیش رو آنقدر ناامیدکننده هست که امکان زیستی برای آینده دور را از بین ببرد. انتظارش برای معجزه بی‌عقلش می‌کند و ذره ذره آنقدر خودخواه می شود که اخلاقش را نیز به فنا می‌دهد. از مصائب غریبانه زیستن زیاد می‌شود حرف زد اما تکان دهنده ترین جمله‌ای که برای یک غریب زده می‌شود دعای است که باید هر روز به زبان بیاورد.
اللهم رد کل غریب ...

س.ا.کوهزاد