۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه

در نکوهش غربت

به عظیم و به آنان که در غربت گرفتار آمده‌اند ....

عظیم پدیده غریبی در زندان بود. پنجاه و دو ماه سربازی رفته بود که بیشترش را در زندان حبس کشیده بود. از فرارهای وقت و بی وقت تا گشیدن اسلحه بر روی فرمانده نیروی انتظامی شهرستان! و این دفعه آخر هم به خاطر مهریه به زندان آمده بود. زیاد با هم حرف میزدیم. لهجه شیرین آستانه‌ای او و خوش زبانی متحیرکننده‌اش من را خسته نمی‌کرد. کلا آدم را در موقعیت‌های نادری قرار می‌داد. یک بار در حیاط زندان شروع کرد به سرباز بالای برجک دست تکان دادن. سرباز هم دستی تکان داد رفت سمت دیگر برجک. خنده کردم و گفتم تو زندانی و او زندانبان ، تو کجا و او کجا!؟
برگشت طرفم و با جدیدت گفت: می خالا پسرأ!!!
داشتیم طبق معمول در هواخوری بند سلامت یک قدم میزدیم. این قدم‌زدن‌ها موهبتی بود برای خودش. روزی چندین ساعت را به قدم‌زدن می‌گذراندی. قدرش را می‌دانستم. از معدود تفریحات ممکن در زندان بود. پیش از زندان زیاد راه می‌رفتم اما بعد از زندان هرگز این عادت قدم‌زدن‌های طولانی را ترک نکردم. تسبیح به دست راه می‌رفتیم. ناگهان عظیم نگاهم کرد گفت: دؤنم کی هیچی وجود ندانه! ولی ایتأ دوعا مرأ هم بوکون...
عظیم همیشگی نبود. سرافتاده و آرام.
- دؤنی چی أ سید! زیندانی، مؤردیأ مانأ . مؤرده مانستن اونأ خاک سردأ. چتؤ آدم کی میرأ دأ آخر چل رؤ کی بوگذشت همتأ اونأ جأ خاطیر بؤرن، زیندانیم هیتویأ . أ ای ما کی بؤگذشت هیکی نانأ تو چی کونی؟! کویا ایسایی!؟ تی سر چی بلا کرأ امون دارأ!؟ خلاص ...
بیراه هم نمی گفت. زندانی محروم ترین مفهومی است که من تا الان دیده ام. تنها، بیکس، پر درد، ناتوان، حیران و محکوم!

با عظیم قرار گذاشته بودیم قهوه خانه ... سر جاده ... برویم. قرار بود شب‌نشینی مفصلی داشته باشیم. کلی برنامه چیده بودیم.اما نشد. امان ندادند. امروز خیلی از قرارمان گذشته. نمی‌دانم عظیم چه شد و چه می‌کند و سرنوشتش به کجا رسید. اما دیدم علاوه بر زندانی، موجود دیگری هم هست که شباهتش به مرده آشکارا دردآور است. غریب!
غریب هم مثل مرده است. خاکش سرد است و نفسش بی‌دم. کم کم به مانند خفتگان در خاک از یاد می‌رود. ارتباطاتش از هم گسسته می‌شود. فهم‌اش از سرزمین مادری دچار خطا می‌شود. زبان آدم‌ها را نمی‌فهمد. نوستالوژی‌های دوران طلایی امانش را می‌برد و تلاشش برای امکان ایجاد مجدد آن فقط دست و پایش را بیشتر در گل فرو می‌برد. حتی تماس‌هایش هم محدود می‌شود. از ارتباط روزانه، به هفتگی و کم کم حتی به ماه و بیشتر از آن تبدیل می‌شود. افق پیش رو آنقدر ناامیدکننده هست که امکان زیستی برای آینده دور را از بین ببرد. انتظارش برای معجزه بی‌عقلش می‌کند و ذره ذره آنقدر خودخواه می شود که اخلاقش را نیز به فنا می‌دهد. از مصائب غریبانه زیستن زیاد می‌شود حرف زد اما تکان دهنده ترین جمله‌ای که برای یک غریب زده می‌شود دعای است که باید هر روز به زبان بیاورد.
اللهم رد کل غریب ...

س.ا.کوهزاد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر