۱۳۹۲ مهر ۵, جمعه

تکذیبیه

اینجانب سید کوهزاد اسماعیلی عضو هیچ سازمان، حزب یا تشکیلاتی نیستم و عضویت خودم را در هر حزب یا سازمانی تکذیب می کنم.

من الله توفیق
پاریس، پنجم مهرماه 1392
سید کوهزاد اسماعیلی

۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

مثل او ...



طبع عامه مردم همیشه رو به فساد است. این تنها به ایران مربوط نمی شود. این حقیقتی است ابدی، ثابت و لایتغیر. در تمام زمان ها و در تمام مکان ها، در گستره امور انسانی و آنجا که جامعه ای وجود دارد این اصل برقرار است. تفکیک بین عوام و خواص. چیزی که ماکیاولی می گوید. چیزی که پیش از او نیز همیشه گفته می شد. ماکیاولی جامعه ای را توصیف می کند که به ورطه فساد کشیده شده و رو به انحطاط است. جامعه ای که در آن رفتار ، عمل و اندیشه مبتنی بر فضیلت نه تنها شایسته ستایش پنداشته نمی شود بلکه مظهر حماقت محسوب می شود و شایسته تمسخر . امور والا، زیبا و شرافتمندانه کمتر و کمتر می شود و مردان و زنان فضیلتمند حتی در صورت حضور، خانه نشین و بی اثر می شوند.
اما فیلسوف بزرگ همزمان معتقد است که نمی توان بدون حضور فضیلتمندانه بخش بزرگی از عامه مردم یک شهر سیاسی را برای مدتی طولانی حفظ کرد. فضائل پدران بنیانگذار یک کشور بعد از دوران آنان، رفته رفته رو به زوال می نهد و بخت و اقبال نخستین کم کم رنگ می بازد. حال با این تناقض چه باید کرد!؟ عوام رو به انحطاط از یک سو و از سویی دیگر عوامی که باید مسئولیتی در برابر خیر و مصلحت عمومی کشور خود هر چند دوره ای بر عهده بگیرند!؟
اینجاست که مردی می آید. اینجاست که کسی می آید که باید بیایید. اینجاست رهبری فضیلتمند رهبری مردم را بر عهده می گیرد. حضوری که خود به خود فساد و تباهی و خطر سقوط را کاهش می دهد. مردی که آمده است تا الگو مردمانی شود که باید از او بیاموزند. از او پیروی کنند. مردی که آمده است تا نشان دهد ایثار نسبت به مردم کشور تا سرحد از جان گذشتن، راهی است برای سعادت مردمان یک کشور . مردمی که بر سبک زندگی، عقاید، رفتارها و هنجارهای یک ملت تاثیر می گذارد. مردی که قهرمان است. قهرمانی بزرگ که آمده است برای نجات یک کشور.
او آمده بود. او با اتکا به فضیلت های خود آمده بود تا بار دیگر ارزش هایی را احیا کند که متعلق به مردمان این کشور باستانی بود. آمده بود تا غرور و شرافت خدشه دار شده ایرانی را باز گرداند. آمده بود تا شکل دیگری از سیاست ورزی، زندگی، خدمت و شادی را نشان بدهد. او برای خیلی از تغییرات آمده بود. او کاری که باید می کرد را انجام داده است. مفاهیمی که باید باز می گرداند امروز بار دیگر در اختیار صالحان قرار گرفته و تذکار هایی که داده بود امروز و همیشه شنیده خواهد شد و از بذری که با نگاه به گذشته، در این خاک پرگهر کاشته، مردان و زنانی از جنس او و مانند همه بزرگان این سرزمین رشد خواهند کرد و متکی به اراده و فضایل خواهند آمد. مثل او.
مثل میر حسین موسوی، مثل او تکثیر خواهند شد و ایران در نسل ها و نسل های آینده الگویی از یک رهبر قهرمان خواهد داشت که کابوسی برای دشمنان ایران خواهد بود.
س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ شهریور ۲۲, جمعه

دلقکان شوم





زندگانی بشر هولناک است و هنوز بیمعنا، چنانکه یک دلقک فرجامی شوم برای او فراهم تواند کرد. 

نیچه، چنین گفت زرتشت، پیشگفتار، بند ۷

طرح از آیدین انزابی‌پور


س.کوهزاد

۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه

کشتی چون شیر بی یال و دم و اشکم ...





رزم در فرهنگ ایرانی به دو معنا به کار می رود. یکی به معنای جنگ است و دیگری به معنای تمرین جنگ! آنچه تمرین جنگ گفته ام همان ورزش است و به معنای دقیق تر تربیت بدن. شهروندان فضیلت مند آنان که حافظان شهر بودند یا آنان که ما پهلوان می خوانیم اگر در رزم جنگی نمی بودند برای آمادگی رویارویی با دشمنان به تمرین و پرورش بدن خود می پرداختند. قهرمانان جنگ، پهلوانان ورزش نیز بودند. ورزشی که پهلوانان قدیم سخت به آن دلبسته بودند کشتی بود. ورزشی چون جنگ تنانه با حریفی که در زمان جدال حکم دشمن را داشت. همان طور که در جنگ زنان حضور فعال نداشتند در ورزش نیز حضور نداشتند. نه به عنوان مبارز جنگی و نه به عنوان مبارز ورزشی و نه حتی به عنوان نظاره گر این رزم. ممنوعیت حضور تماشاگران در ورزشگاه ها و میدانین مبارزه مشابه آنچه امروز در ایران رایج است در یونان باستان حتی برای نظاره گرایان پنهانی به قیمت زندگی آن زنان تمام می شد. به معنای دقیق تر ارزش هایی که در ورزش به صورت اعمم و کشتی به صورت اخص وجود داشت ارزش های مردانه بود. ورزش چون جنگ دارای هسته سختی از ارزش ها و هنجار هایی است که سخت مردانه است. ارزش هایی که گمان می رفت برای دستیابی به افتخار و جلال باید مقید به آن بود. اما این ارزش ها در گذر زمان و در دنیای امروز به شدت مورد تهدید و انتقاد قرار گرفته است. دنیای امروز ما دنیایی است با ارزش های زنانه. البته ارزش های که زنانه است نه از آن زنان. امروز دیگر کسی از خشونت در جنگ و ورزش دفاع نمی کند. کسی از خون ریزی و درد آنان لذت نمی برد. کسی برای ورزش به مثابه مبارزه گلادیاتور ها شادی نمی کند. با معیارهای امروز ما این نبرد ها غیر انسانی، ضد حقوق بشر و برای سلامتی روحی و جسمی خطرناک است. حتی حقوق حیوانات و گیاهان هم برای مردمان مدرن ارزشمند تر از این هنجار های مردانه است. کمی عینی تر بگویم امروز دیگر کسی از بدن های ضربه خورده، صورت های شکسته، ضربه های سنگین نه تنها لذت نمی برد بلکه به شدت از آن گریزان است. حریف در میدان ورزش دیگر جای دشمن نیست بلکه دوست تو است. به تربیت بدن نمی پردازید تا روزی حافظان شهر باشید بلکه برای پول، تبلیغات و سرگرمی ورزش می کنید. !
بدیهی است در این روزگار و با این دید کشتی بدترین ورزش از نظر ارزش های دوران مدرن است! در ایده ئولوژی پول غرق نشده و پول ساز نیست. در برابر ایده ئولوژی سلامتی با پرسش های جدی رو به روست و جذابیت های جنسی دیگر ورزش ها را نیز دارا نیست.همه و همه اینها باعث می شود که سافتبال! و اسکواش! بر کشتی ارجعیت داشته باشد.
کمیته بین المللی المپیک بعد از رد کردن کشتی یک بار دیگر حکم به بازگشت کشتی به خانه خود ، المپیک،را داده است  اما بازگشتی که دیر یا زود بار دیگر با هجوم ارزش های امروزیان مواجه خواهد شد. حتی اگر با تغییرات جدید به جای دوبنده، مبارزان با نیم تنه برهنه حضور پیدا کنند یا وزن های زنان در آن افزایش یاد تا جذابیت های جنسی برای آن به وجود بیاید و اندکی سرگرم کننده و مشتری پسند شود. 
کشتی ماند، اما به نظر می رسد کشتی نیز همانند بسیاری از ورزشهای دیگر ارزش های پهلوانی و مردانه و ذاتی خود تهی خواهد شد.
شیر بی یال و دم اشکم ...
س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

بازنشر یادداشت «در رثای شهید احمد شاه مسعود» ، رضا مرادی غیاث آبادی




 مسعود هم رفت. آن شير دلاور پنجشير، آن پهلوان سرزمين مادري رستم، آن سردار آزادة وطن، آن مرد سرزمين مقدس آريانا.
مسعود هم رفت. آن چشم‌هاي عميق و درخشان و مهربان، آن پيشاني مواج و نگران، آن لبخندهاي اميدبخش، آن گام‌هاي استوار، آن دستان گشاده و مصمم، آن گفتار دلنشين و دوست‌داشتني، آن انديشه‌هاي ژرف، و آن آرزوها و اميدهاي بلند.
چه سخت است گفتن و نوشتن در باره مسعود؛ در باره آن صخره سخت و تناور و پابرجا، در باره آن جويبار زلال و نغمه‌خوان، در باره آن گل خوشبوي رنگين، در باره آن آسمان پهناور آبي.
اي مسعود! تو اميدي كوچك نبودي. تو اميد يك ملت بودي. ملتي رنج‌كشيده، درد كشيده، ملتي تنها در اين جهان بزرگ، فراموش شده در كنار مام ميهن. آواره، بيمار، ناتوان.
اي مسعود! به من بگو چگونه می­توانم به آن پسرک كوچكی كه از كار سنگين و پر مشقت و تحقير‌آميز روزانه به نزد مادرِ تنها و خواهر بيمارش باز مي‌گردد و مي‌گويد: "يك روز مسعود مياد و مارو با خودش به گلبهار مي‌بره، به خونمون مي‌بره"؛ بگويم كه مسعود رفته است، مسعود ديگر نيست. چگونه به آن پسرك بگويم كه تو تنها اميد خود در اين جهان بزرگ، در اين جهان لبريز از ثروت و لبريز از قدرت را از دست داده‌اي؟ چگونه بگويم كه اميد تو قرباني تعصب و قرباني جهل «سياه‌پوشان» شده است؟
اي مسعود! افغانستان، سرزمين مقدس آريانا، برخواهد خاست، بر خواهد دميد، شكوفان خواهد شد؛ از ميان دانه‌هاي نيرومندي كه تو بر زمينش افشاندي.
 همه كوه‌هاي هندوكش بر تو خواهند باليد؛ بر تو شيري كه دامنه‌هاي پر غرورش را از هجوم بيگانگان دور داشتي و آنجا را به آهنگ هيچ سرزميني ترك نكردي. همه كوه‌هاي سر به فلك كشيده و همه دره‌هاي ايران‌زمين، ايران بزرگ، بر دره پنجشير غبطه خواهند خورد كه گوهر پيكر خفته ترا در آغوش دارد. كوه‌هاي پنجشير به خود مي‌بالند كه تو از دامانشان برخاستي. مادران كابلستان همچو تهمينه كابلي به خود مي‌بالند كه پرورنده رستمي ديگر بوده‌اند.
اي مسعود! رود پنجشير، نغمه خوش كوهساران خراسان باستان را به كنار آرامگاه تنهاي تو، به كنار آن درخت بيدي كه گفته بودي «يادگار نياكانت» بوده، مي‌رساند. باد بدخشان هر بامداد بوي خوش گل‌هاي صحرايي و نغمه پرندگان پامير، بام ايران، را براي تو به ارمغان خواهد آورد؛ پرندگاني خوشخوان و پرندگاني با سرودهايي غم‌انگيز.
مسعود! من مي‌دانم كه بلندي‌هاي البرز باستاني و كوهساران هُكر، به بلنداي قامت و آرمان‌هاي تو غبطه خواهند خورد. به ايستادگي و عزم تو همه كوهستان‌ها همه قله‌هاي سركش غبطه خواهند خورد. تو آزادي ميهن را نخواهی دید؛ همانگونه كه كاوه آهنگر و آرش كمانگير نديدند.
اي وطن! كجاست آن شاهين بلند پرواز اَپورسِن؟ كجاست آن سيمرغ ياري‌رسان ايران؟ كجاست آن شير دره‌هاي مغموم و فراموش شده؟ كجاست آن آهوي تيز روِ ستيغ‌هاي سربلند هندوكش؟ كجاست آن بادِ آورندة نغمه‌ها و سرودها؟ كجاست اي وطن؟ كجاست آن مردي كه همة جواني‌اش را به پاي آرمان‌هاي تو، به پاي سربلندي و سرافرازي تو ريخت؟ كجاست آن مردي كه قلبش تنها به عشق آزادي تو مي‌طپيد و مي‌گفت: "ما براي آزادي مي‌رزميم. براي من زيستن در زير چتر بردگي بدترين نوع زندگي است. اگر آزادي ما بر باد رفت، اگر غرور ملي ما شكسته شد، زندگي براي من كوچكترين لذت و ارزشي نخواهد داشت." او كجاست اي وطن؟
مسعود! كاش به همه گفته بودي كه با تو چه كردند. دشمنان را مي‌دانيم. كاش به همه گفته بودي كه «دوستان» با تو چه كردند. هموطنان، همسايگان با تو چه كردند و آنان كه با تو دست پيوند و دوستي داده بودند. افسوس كه تو تا زنده بودي جز به راز سخن نگفتي.
اي مسعود! تو امروز تنها در دامان پنجشير نيستي. تو در قلب‌هاي ملتي بزرگ هستي؛ در دل‌هاي صدها ميليون مردمان ايراني تبار زنده و جاويد هستي.
پنجشير هيچگاه تسخير نشد! چون تو در پنجشير بودي. هر جا كه تو بودي، آنجا دشمن نبود. پنجشير تسخير نشد و تسخير ناپذير ماند. ميهن ما تسخير ناپذير مي‌ماند، با بذرهاي مردانگي و آزادگي كه تو بر زمين حاصلخيزش افشاندي. بذرهايي كه از دستان رستم و كاوه و آرش برگرفته بودي. و اينست كه حتي دشمنت به تو لقب «شير پنجشير» داد.
آه كجاست آن شاعري كه مسعود را بسرايد؟ كجاست تا روزهاي تنهايي او را در خيمه‌اي كوچك بر فراز كوهستان‌هاي وطن بسرايد؟ لحظه‌هايي غرق در انديشه‌هاي دور و دراز، چاره‌جويان رنج‌ها و ناكامي‌ه? مصيبت‌هاي مردماني كه اميدگاه چشمان منتظر آنان بود. لحظه‌هايي كه تنها پسرش «احمد» را پند مي‌داد كه: "مباد وطنت، ناموست را رها كني و به كشورهاي ديگر روي". لحظه‌هايي كه به دامان كتابخانه كوچك سفري‌اش، و يا در غروب غم‌انگيز خورشيد تخارستان به آواز گرم و غمگين «احمد ظاهر»، بزرگترین آوازخوان سرزمیننهای ایرانی، پناه مي‌برد. آه كجاست آن شاعري كه بسرايد مسعود را و مويه‌هاي تهمينه‌هاي كابلستان را، مادران پهلوانان ايران‌زمين را؟
چرا نمي‌شنويد اين مويه‌هاي تهمينه را؟ اين ناله‌هاي هميشه در تاريخ تكرار شدة مادران ايران را، اين غصه‌هاي كودكان وطن را، اين گريه‌هاي آرام و پنهاني دختران ميهن را، اين مردماني كه به ناگاه تمامي اميد خود را برباد رفته ديدند. آنان كه فراموش شده‌ترين مردمان روي زمينند. آيا ديديد كه از پاي افتادن مسعود، نه بدست «سرخ درفشان» كه به دست «سياه درفشان» بود؟
بخواب اي سردار سرافراز! آسوده بخواب كه هيچگاه نتوانستي راحت و آسوده بخوابي. آسوده بخواب كه در روزهاي بي‌خبري ما، همة عمر و جواني‌ات را در دامنة كوه‌ها، و خواب و آسايش‌ات بر بستر سنگ‌ها سپري شد. بخواب و بگذار روانت در سراي سپند مزدا، در سراي نور و سرود، به آرامي باشد.
بخواب اي سردار سرافراز وطن! آرام بخواب در آغوش مام ميهن. مام ميهني كه به نداي «روان نياكان» و به فرمان «آيين كهن ايران» همواره زاينده و پرورندة فرزنداني همچو تو بوده است و «خواهد بود». 

- این یادداشت را چندین سال پیش در تارنمای احمد شاه مسعود و تارنمای پژوهش های ایران خواندم و به مناسبت هجدهم شهریور، دوازدهمین سالروز شهادت او بار دیگر این یادداشت را در تاسیان بازنشر کردم.
 باشد که خداوند او را ببخشاید و روح پاکش را قرین رحمت الهی کناد 

س.ا.کوهزاد