۱۳۹۲ دی ۳, سه‌شنبه

خیانت به خاطره ها

چند روز پیش یک سری از عکس‌های زیرخاکی شش-هفت سال پیش را پیدا کردم. خوشحالی‌ام خیلی زود از بین رفت وقتی دیدم در برخی از عکس‌ها یکی - دو نفر از دوستان سابقی هستند که امروز دیگر رابطه‌ای با آنان ندارم. این مسئله من را به فکر فرو برد که آیا می‌شد در‌‌ همان سال‌ها کاری کرد که امروز این چنین از دیدن عکس‌های خودم و دیگران ناراحت نشوم؟!

من کلا آدم اهل ارتباطات و دوستی نبودم. تعداد دوستان من از انگشتان دو دست فرا‌تر نمی‌رفت. سال‌ها باید می‌گذشت تا به یک نفر بگویم که فلان کس دوست من است. اما وقتی دوست می‌شدم، دیگر دوستی‌ام تمام و کمال بود. به قولی اثبات دوستی تنها زمانی مشخص می‌شد که حاضر بودی برای دوستت وارد جنگ و دعوای بی‌دلیل هم بشوی!

امروز بیش از قبل به این فکر می‌کنم که این روابط دوستان بخش مهمی از زندگی‌ام است. اگر این روابط نباشد واقعا بخشی از معنای زندگی‌ام را گم کرده‌ام. حضور در خارج از کشور صد البته این مشکل را تشدید کرده و البته برکاتی هم داشته است. از یک طرف به ارزش این روابط بیشتر پی بردم و برای ایجاد روابط دوستانه بیشتر مشتاق‌تر هستم و از طرف دیگر با محدودیت‌های ارتباطی اینجا درگیر هستم. و البته خدا را شکر دوستان گران قدری را هم در اینجا یافته‌ام که تصور نمی‌کنم هرگز چنین موقعیتی را در جایی دیگر پیدا می‌کردم.

برگردم سر دغدغه اولم. الان فکر می‌کنم می‌شد جلوی این هزینه در روابط دوستانه را گرفت. برای من تنها چند مورد معدود و محدود از این شکست در دوستی‌ها رخ داده است. زمان گذشت و حوادثی رخ داد که به نادرستی این روابط آگاهی پیدا کردم و جز در یکی - دو مورد سعی نکردم که آب رفته را به جوی برگردانم که آن هم هم خبط و خطایی بود بس بزرگ.

امروز فکر می‌کنم اگر در روابط دوستانه خودم کمی معقول‌تر برخورد می‌کردم شاید بسیاری از این هزینه‌ها را، که کم هم نبود، را نمی‌پرداختم. من فقط در مورد کسانی که به من نزدیک می‌شدند حساسیت داشتم و مدت‌ها با وسواس با این مسئله برخورد می‌کردم. کمتر خودم دست دوستی را دراز کردم و این به نظرم نادرست بود. باید با بسیاری از افراد روابطی دوستانه داشت، اگر چنین نشود اشتباهی رخ داده و برعکس باید با بسیاری افراد حتی سلام و علیک هم نداشت! اگر چنین بشود مسلما اشتباهی رخ داده است. اینکه معیار و میزان این انتخاب چیست را نمی‌شود یک حکم کلی داد اما می‌شود اینطور نگاه کرد که وقتی بعد از هفت سال عکسی را می‌بینی از دیدن فردی لبخند از لبانت می‌افتند یعنی مشکلی وجود دارد.

دوستان من، از حجت های زندگی‌ام هستند. به قول امام علی حجت خواستن از نااهل از مرگ بد‌تر است. همانگونه که باید به جستجوی حجت های زندگی رفت، نااهلان را نباید وارد زندگی خود کرد که به خاطره‌های زندگی خیانت می‌کنند.

س. ا. کوهزاد

۱۳۹۲ دی ۱, یکشنبه

تِزورونی اَعاهِـدکُــم / تِـعِـرفـونی شَفیـع اِلکُــــم... پیاده روی زیارتی نجف به کربلا در اربعین حسینی ...

مراسم های آیینی چیزی است که همیشه فکرم را درگیر می کند. نه از بابت اینکه که در موردش بخوانم و پژوهش کنم، بلکه همیشه شیفته این بودم/هستم که درگیر این آیین ها بشوم و بخشی از آن باشم. با تمام وجود درگیرش هستم. پیاده روی زیارتی نجف تا کربلا در اربعین حسینی یکی از این مراسم های آیینی است که این روزها زیاد به فکرش هستم. دوست دارم در اولین فرصت تجربه اش کنم.
 من را یاد پیاده روی های زیارتی یعقوب قدیس در سانتیاگو اسپانیا و طریق الآلام در اورشلیم می اندازد ....

نوحه یا آواز « تِزورونی» به این مناسب. بسیار زیبا است.






تِزورونی اَعاهِـدکُم . تِـعِـرفـونی شَفیـعْ اِلکُم. أسامیـکُم اَسَـجِّـلْـهِه أسامیکُم . هَلِه بیکُم یا زِوّاری هَلِه بیکُم .
زیارتم می کنید به شما قول می دهم . شما مرا می شناسید شفیع برایتان هستم . اسامیتان را ثبت می کنم اسامیتان را. خوش آمدید ای زائرانم . خوش آمدید .
وَ حَـگّ چَفِّ الکَفیل و الجود وَ الرّایه . أنا وْ عَبّاسْ وَیّاکُم یَا مَشّایه . یا مَن بِعْـتو النُفوسْ و جِئتـو شَرّایه .
قسم به حقّ دست ضامن و بخشش و پرچم او .من و عبّاس با شما هستیم ای پیادگان . ای کسانی که جانهایتان را فروختید و برای خرید زیارتم آمدید .
عَلَیّ واجِبْ اَوافیکُم یَا وَفّـایه . تواسینی شَعائرْکُم . تْرَوّینی مَدامِعْـکُم . اَواسیکُم أنَـا وْ جَرْحـی أواسیکُم .هَله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُم .
بر من واجب است به شما وفا کنم ای وفاداران . عزاداریتان به من دلداری می دهد .اشکهایتان مرا سیراب می کند . من و زخمهایم به شما دلداری می دهیم .خوش آمدید ای زائرانِ من . خوش آمدید.
هَلِه یَلْ ما نِسیْتْ و عَلْ وَعِدْ تِحْـضَـرْ . إجِیْـتْ و لا یْـهَـمَّـکْ لا بَرِدْ لا حَرّ . وَ حَـگ دَمْـعِ العَـقیله و طَبرَة الأکبَر . اَحَضْـرَکْ و ما أعوفَکْ ساعـة المَحْـشَرْ .
خوش آمدی ای که فراموش نکردی و بر وعده حاضر می شوی . آمدی و نه گرما و نه سرما برایت مهم نبودند . قسم به حقّ اشک بانوی گرامی و فرق شکافته اکبر . پیشت حاضر می شوم و وقت محشر رهایت نمی کنم .

عَلَی المَـوعِـدْ اَجی یَمکُم و لا اَبْـعَـدْ و اعوفْ عَنْـکُم . مُحامیکُم وَ حَگ حِیدَرْ مُحامیکُم . هَله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُم.
در وقت دیدار پیشتان می آیم و دور نمی شوم و رهایتان نمی سازم .پشتیبانتان هستم به حقّ حیدر پشتیبانتان هستم . خوش آمدید ای زائرانِ من . خوش آمدید.
یَـا هَـلْـشایِلْ رایه وْ جایْ گاصِدنی . تِـعْـرُف رایَتَـکْ بی مَن تُذَکِّـرْنی ؟ بِلـگِطَعو چْفوفه وْ صاحْ اِدْرِکْـنی . صِحِتْ وَیلاه یا اخویه وْ ظَهَرْ مِحْنی .
ای آنکه پرچم را برداشته ای و آمده ای قصد دیدارم کنی . می دانی پرچمت مرا یاد چه کسی می اندازد ؟به آن دست بریده که فریاد زد : مرا دریاب . فریاد زدم بی برادر شدم و اندوهم بر من آشکار شد .
کِسَرْ ظَهری سَهَمْ هَجْـرَکْ . نِفَدْ صَبری بَعَدْ عُمـرَکْ . اُوَصّیکُمْ عَلَی الرّایِه اُوَصّیکُمْ . هَـله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُم .
تیر هجرانت کمرم را شکست . بعد از زندگی تو صبرم به پایان رسید . شما را به پرچم سفارش می کنم . سفارش می کنم . خوش آمدید ای زائرانِ من . خوش آمدید.
یَا مَنْ قاصِدْ إلَیَّ و دَمْـعِه تِجْـریـهْ . اَعرُفْ حاجِتَکْ مو داعی تِحْـچیـهِ . وَ حَـگ نَحـْـرِ الرِّضیع اِلـحاجِه اَگضیهِ . یَا زائرْ عاهَدِتْ کِلْ عِلّه اَشْـفیهِ .
ای آنکه قصد مرا نموده ای و اشکش جاری است . حاجتت را می دانم نیازی نیست آن را بگویی .به حقّ گلوی شیرخواره حاجت را برآورده می کنم . ای زائر عهد کرده ام هر بیماریی را شِفا دهم .
اَخو زینب فَرَحْ بیکُمْ . هَله وْ مَرحَبْ یُنادیکُم . یُحَیّیـکُم اَبو الغیـره یْحَیّیـکُم . هَله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُم .
برادر زینب به خاطرتان شاد شد . خوش آمدید صدایتان می زند . مرد غیرتمند به شما درود می گوید . سلام می کند . خوش آمدید ای زائرانِ من . خوش آمدید.
زینبْ مَنْ تُشاهِدکُم تِزورونی ؛ تُنادیکُم لِوَنْ بِالطَّفّ تحضُرونی ! ما اَمْـشی یِسْره وْ لا یَسلِبونی . و لا بسیاطهم غَدَر یْضرِبونی .
زینب هنگامی که مشاهده می کند که زیارتم می کنید ؛ صدایتان می کند ای کاش در جنگ حاضر می شدید که مرا به اسیری نمی بردند و مرا غارت نمی کردند . و نه با تازیانه های خیانتشان مرا می زدند .
تُنادینی : أنَا الجیره وْ صَد عَنّی أبو الغیره . اَبَچّیکُم عَلی مْصابه اَبَچّیکُم . هَله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُم .
صدایم می زند : من دربندم و مرد باغیرت از من گرفته شد . شما را بر مصیبت به گریه می اندازم . به گریه می اندازم . خوش آمدید ای زائرانِ من . خوش آمدید.
 
س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه

اوست نشسته در نظر ، اوست گرفته شهر دل


یا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ
ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً
فَادْخُلِي فِي عِبَادِي
وَادْخُلِي جَنَّتِي
ای نفس آرام و ای جان مطمئن
در کمال رضایت به سوی خدای خودت بازگرد
در زمره بندگان من درا
و در بهشت من وارد شو
سوره فجر آیات 27-30
نصیب او در دایره قسمت، خون دل بود و چون پیشوای پارسایان، علی علیه السلام عمری را در اندوه و ناکامی به سر برد و از طعن و تهمت و دشنام و ناجوانمردی دشمنان نصیبی وافر یافت. با این همه هیچ گاه چون عیسا مسیح به درگاه خدا ننالید که "چرا رهایم کرده ای"، بل چون سالار شهیدان حسین علیه السلام گفت: رضی برضاک، تسلیما لامرک
(پیام دکتر عبدالکریم سروش به مناسبت درگذشت حضرت  آیت الله العظمی حسینعلی منتظری)
استاد بزرگواری تعریف می کرد که در آخرین دیدار با مرحوم منتظری، باز هم همان سوال قدیمی تکرار شد که حضرت آیت الله، چرا چند ماه دیگر صبر نکردید. شما که از وضع جسمانی مرحوم آیت الله خمینی باخبر بودید. چند ماه سکوت می کردید و بعد از رسیدن به مقام رهبری به جبران آنچه گذشته می پرداختید...
پاسخ مرحوم منتظری برای بسیاری که با گفتمان درون دینی هم دل و همراه نیستند قابل فهم و درک نیست. ایشان در پاسخ به تمامی این پرسش های مهم می گفتند که شما از کجا می دانید که من این چند ماه زنده می ماندم؟! اگر همان فردای آن روز مرگم فرا می رسید چگونه باید در بارگاه عدل الهی جواب این اهمال را پس می دادم ؟! مرگ دست خداست...
به تعبیری مقوله نظارت الهی، خوف انگیز است. ترس از خدایی که آدمی را به حال خود وا نگذاشته و در همه حال در زندگی آدمی جاری و ساری است. این نظارت همراه با خوف و حب الهی محصول تجربه ای دینی است. تجربه ای که آدمی را در درون و بیرون متوجه ناظری مهربان اما هراس انگیز می کند و او را باز می دارد از معاصی و منکراتی که باید از آن روی برگرداند و به سمت سویی هدایت می کند که باید به آن سمت گام بردارد.
آیت الله العظمی منتظری (ره) نمونه ای از مردان خدایی بود که که یک زندگی اخلاقی- عرفانی عاشقانه را برگزید و مثال عینی ای شد برای تمام کسانی که خواهان چنین زیستی هستند و پناه مومنانی شد خارج از زمان و مکان خاص که نیاز به راهبر و رهنمایی داشتند. 
هیچ چیز برای او به اندازه اخلاق، ارزشمند و گران مایه نبود. عمیقا به مفاهیم اخلاق درون دینی پایبند بود. مثال بالا مشتی نمونه خروارها ایمان ایشان به مفاهیم اخلاقی درون دینی بود. در تمام سال های زندان، مسئولیت و حصرو فشار، صبر می کرد. به خدا توکل می کرد. دعا می کرد. به جهاد نفس و امر به معروف و نهی از منکر اعتقاد داشت و در این جهت گام بر می داشت. عرفان مسلک بود. عرفان او عرفانی بود عاشقانه. نه از آنانی بود که می پنداشتند با زهد و ریاضت می توانند از پله های عرفان بالا روند. عرفان او عاشقانه بود.عرفانی که عشق رکن رکین آن است. عشقی که در طلب و ایثار معنا می دهد. دوست داشتن و دوست داشته شدن. فنا شدن و از تعلقات فارق شدن. سوختن و صابر بودن.
راز محبوبت او در میان دین باور و دین ناباور، جوان و پیر، زن و مرد، مومن و ملحد و کافر، مسلم و غیر مسلم و تمام این تقسیم بندی ها همین است. او به صورت پیشینی به اخلاق- عرفانی عاشقانه خود باور داشت. انسان را به صرف انسان بودن کرامت می نهاد و معتقد به بزرگی وعزیزی او بود. هنوز نظر گرانقدر او درباره بهائیان در یادمان است. در حالی که به عنوان یک فقیه و مجتهد اعلم اصولی هیچ نزدیکی ای با این آیین احساس نمی کرد و حتی در زمانش در رد آن نیز می کوشید اما هیچکدام اینها باعث نمی شد که اخلاق و حب انسان ها را وا گذارد و در راه حقوق آنان نکوشد. این اخلاق مداری در تمام شئون زندگی او جاری بود. از بخشش قاتلان فرزند تا شنوندگی درد دل ها و رنج های مورد ستم قرار گرفتگان.
آخرین نماز و نیایش ایشان در فیلمی یک دقیقه ای (منصوب به ایشان) + به تصویر در آمده است. نیمه شبی است. نیمه شبی که صبح آن روز سبک بال می شود و رها و مرگی که در دستان خدا است فرا می رسد و به زبانی آمیخته به بغض با معبود خود سخن می گوید. بدون هیچ شکایتی. بدون هیچ گلایه ای. ملتمسانه و طلب کارانه طلب یار را می خواند و چون تمام این سال ها بار دیگر زمزمه می کند که

إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ
خدایا تو را می پرستم و بس
یاری از تو می جویم و بس

س.ا.کوهزاد

- فکر کنم سه سال پیش در تارنمای روز منتشر شده بود.

۱۳۹۲ آبان ۲۹, چهارشنبه

تکذیب یک عنوان

چند روز پیش نامه ای از طرف صد های فعال سیاسی، رسانه ای، فرهنگی و .. خطاب به فرانسوآ هولاند رئیس جمهور فرانسه منتشر شد که در آن نامه، مواضع اخیر دولت این کشور در مذاکرات هسته ای مورد انتقاد شدید قرار گرفته بود و او خواسته شده بود در جهت صلح و امنیت و منافع پایدار میان ایران و دیگر کشورها در مذاکرات آتی در این مواضع ضد ایرانی تجدیدنظر کند. بنده هم بنا به وظیفه ملی و تکلیف شرعی خودم این نامه را به عنوان یک شهروند ایرانی امضا کردم. در برابر هر نام، شغل یا عنوان فرد مورد نظر هم نوشته شده بود که در نسخه فارسی آن در کنار نام بنده عنوان «روزنامه نگار» درج شده است. بنده ضمن تایید تمام مفاد این نامه روزنامه نگار بودن خودم را به شدت تکذیب می کنم. بنده روزنامه نگار نیستم و ضمن احترام به تمام روزنامه نگاران شرافتمند ایرانی که در فضایی پرهزینه در حال فعالیت هستند باید بگویم بسیاری در صنف روزنامه نگاران ما فاقد حداقل های اخلاقی و حرفه ای هستند و نتایج  فعالیت های ناسالم این عده هزینه زیادی به جامعه روزنامه نگاری ایران وارد کرده است لذا بنده منتقد فضای رسانه ای ایران، به ویژه در خارج از کشور می باشم نه روزنامه نگار!
بار دیگر عنوان یاد شده را تکذیب می کنم و آرزومندم همه زندانیان عرصه رسانه ای ایران آزاد شوند و به این واسطه و باز شدن فضای امنیتی، جریان اطلاع رسانی از خارج به داخل منتقل شود تا هزینه های کمتری به منافع کشور وارد بشود.

سید کوهزاد اسماعیلی

- متن نامه به رئیس جمهور فرانسه +

۱۳۹۲ آبان ۱۶, پنجشنبه

مسعود پویان را اعدام نکنید!

یک ماه آخر زندان وارد بند سلامت یک زندان لاکان رشت شدم. بندی که افراد بر اساس سلامت جسمی و روحی در آن تحمل حبس می کردند و زیر نظر روانشناسان معاونا اصلاح و تربیت اداره می شد. الحق هم بند خوبی بود. در طول این مدت با مردی آشنا شدم که امکان نداشت دقایقی با او بنشنید و شیفته اخلاق و دانایی او نشوید.مدیر بند «مسعود پویان راد»
چند سال قبلش شنیده بودم که در دعوای همسایگی در رشت بین یک سرهنگ نیروی انتظامی با یک معلم جامعه شناسی، سرهنگ و یک فرزند پسرش به قتل رسیدند. آن زمان بحث زیادی شد در مورد اینکه جامعه چقدر تحمل ناپذیر شده که یک معلم جامعه شناسی و کارشناس ارشد علوم اجتماعی دانشگاه تهران در یک درگیری با همسایه اش می تواند چنین رفتاری از خود بروز بدهد. اما وقتی با او نشستم و او را دیدم دیگر چنین نظری نداشتم. مسعود پویان با همسایه اش به هر علتی مشکل همیشگی داشت. تنش های گاه و بی گاه باعث شد تا بلاخره یک روز این تنش ها به یک فاجعه بیانجامد. الان در مورد آن بحث کردن بی فایده است. بی فایده است که بحث کنیم که چطور در جلسه چهارم دادگاه ناگهان نماینده دادستان تغییر می کند و بعد هم دو نفر از هئیت پنج نفره قضایی از شعبه دیگری وارد می شوند و روند دادرسی تغییر کرد. این هم بی فایده است که بگویم حکم با رای اکثریت به اقلیت صادر شد و رئیس سخت گیر دادگاه به همراه یک قاضی دیگر هر دو قتل رخ داده را دفاع از خود خواند. این هم بماند که دادگاه یکی از قتل ها را دفاع از خود خواند و دیگری را قتل نفس! شاید بی حاصل باشد که بحث کنیم رای در دیوان عالی ظرف تنها پانزده روز تایید شد!
حادثه ای که رخ داده به خصوص برای خانواده مقتول تکان دهنده است. هیچ بیانی نمی تواند این حادثه را برای یک خانواده که در یک ناگهان پدر و فرزند کشته می شوند با تسلی بدهد. زندگی کسانی از دست رفته که دیگر باز نمی گردد. خانواده ای مقتولین در این هفت سال بسیار عذاب کشیدند و افسوس که این عذاب و درد باید در تمام عمر با آنان باقی بماند. اما این خانواده بزرگوار می توانند زندگی ای را به یک انسان دیگر ببخشند. من باید اینجا شهادت بدهم که مسعود پویان راد اگر چه مرتکب قتل شد اما اعدام برای او مجازات بسیار سنگین است. او معلمی شریفی بوده که همیشه در کار خود سخت کوش بوده است و همسر و پدر خوبی برای همسرش و دو پسرش بوده است. اکنون که هفت سال است در زندان به سر می برد خبر رسیده که قرار است ظرق چند روز آینده حکم او اجرا شود. هیچ وقت نخواست این مسئله رسانه ای شود. همیشه امیدوار بود. همیشه تصور می کرد حکم ممکن است شکسته شود و یا خانواده مقتول او را مورد بخشایش قرار دهند. 
من شهادت می دهم که مسعود پویان راد از شریف ترین، مومن ترین، سالم ترین و اخلاق مدار ترین انسان هایی است که تا کنون دیدم. نمی دانم این چند خط من به خانواده مقتول می رسد یا نه، نمی دانم تاثیری دارد یا خیر اما اگر می رسد، ملتمسانه از خانواده آن دو مرحوم تقاضا می کنم با گذشت از حق خود این پدر را بار دیگر به زندگی باز گردانید. هیچ کس نمی خواهد او مجازات نشود، هیچ کس هم نمی خواهد زندگی و جان دو عزیز شما نادیده گرفته شود. 
به حکم مولا امیر المومنان یک بار به جامعه  پر از کینه ما لذت عفو و بخشایش را نشان بدهید تا هم او به زندگی باز گردد و چرا که همه ما محتاج به عفو و بخشایش الهی هستیم. 
مسعود پویان را ببخشید و اعدام نکنید!

- گزاشی از تلاش ها برای جلوگیری از اعدام و درخواست عفو از خانواده مقتولین «+»

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

آیا حرف یک اسرائیلی دروغگو را باید باور کرد؟


  1 - دیوید کیز یک شهروند اسرائیلی-آمریکایی که خبرنگار هم نیست و برای یک موسسه حقوق بشری به نام «سازمان بهبود حقوق بشر» کار می کند، در یک مهمانی در نیویورک به سراغ محمد جواد ظریف می رود و وزیر خارجه ایران را مخاطب قرار داده و از سرنوشت مجید توکلی و علت فیلتر فیس بوک در ایران سوال می پرسد. او ادعا می کند که وزیر خارجه ظریف هم می گوید که مجید توکلی را نمی شناسد و فیلتر فیس بوک در ایران را هم به شوخی می گیرد و می گوید: «هاها زندگی همین است!». او سپس این ادعا را در روزنامه دیلی بست منتشر می کند.
این شهروند اسرائیلی برای ادعا خود هیچ دلیلی را ارائه نمی دهد. نه نواری صوتی ای، نه فیلمی و نه شاهدی. تنها دلیل این ادعا خود این فرد است و دیگر هیچ!
2- این شهروند اسرائیلی در این هفته در برنامه پولتیک بار دیگر این ادعا را تکرار می کند اما وقتی با پرسش مصاحبه گر مواجه می شود که از او می خواهد نام پنج زندانی سیاسی در اسرائیل را به عنوان یک فعال حقوق بشر بگوید می گوید: «در حال حاضر زندانی سیاسی وجود ندارد و کسانی که در زندان هستند مشکوک اند به عملیات تروریستی یا با گروه های افراطی ارتباط دارند» 
به بیان دقیق تر این شهروند اسرائیلی و دانش آموخته مطالعات خاورمیانه که اعتقاد به شهروندی جهانی دارد تمام تمرکز خودش را بر روی کشوری مثل ایران قرار داده و نه تنها کاری به مشکلات حقوق بشری! اسرائیل ندارد بلکه اساسا اعتقاد دارد در کشور اسرائیل چیزی به نام زندانی سیاسی وجود ندارد و همه هزاران نفری که در آنجا در بازداشت به سر می برند یا تروریست اند و یا با گروه های افراطی در ارتباط هستند.
3- محمد جواد ظریف در صفحه فیس بوک خود با این سوال یکی از هواداران خود مواجه می شود که «مجید توکلی رو شناختی دکتر یا هنوز؟». او اما چنین پاسخ می دهد که «سلام دوست عزیز. به سبک خودتان: شما نویسنده اسرائیلی که این ادعا را مطرح کرده شناختید یا هنوز؟»
تصور می کنم پاسخ یا بهتر بگویم شیوه پاسخ دکتر ظریف مشخص می کند که مخاطب را ارجاع می دهد به ملیت این فرد که چنین ادعایی کرده و همچنین این ماجرا را تایید نکرده است. 
4- این بخش از ماجرا متاسفانه کمی ناراحت کننده است. ناگهان گروهی از فعالان همیشه دانشجویی که جز در این مواقعی احساس مسئولیت نمی کنند و گروهی از فعالان حقوق بشر و برخی دیگر وزیرخارجه ظریف را به هر شکلی مخاطب قرار داده اند که چرا فلان حرف را زدی و او را متهم به نادیده گرفتن وضعیت زندانیان سیاسی ایران کردند. در این بین گروهی روزنامه نگار هم بار دیگر به تکرار این ماجرا پرداختند. هیچ کدام از این افراد و گروه ها هم از خود سوال نکردند این فرد اسرائیلی که در مورد شرایط زندانیان سیاسی در اسرائیل چنین وقیحانه دروغ می گوید شاید در این مورد هم دروغ بگوید؟ او به هر دلیل متوجه خطر شروع بازسازی روابط بین ایران و آمریکا شده و از موقعیت خود به عنوان یک فرد مطلع از شرایط خاورمیانه و توانمند در نوشتن استفاده کرده و ادعایی را مطرح کرده و هیچ دلیلی را نیز برای آن ارائه نکرده است! آیا عقل سلیم من به عنوان یک فعال دانشجویی پیشین، فعال حقوق بشر! یا روزنامه نگار به من نمی گوید که ابتدا باید نسبت به راستی آزمایی این ادعا کوشش کنم بعد به تکرار آن بپدازم؟! آیا این استاندارد دوگانه نیست که من روزنامه نگار و فعال نسبت به دروغ گویی های دیگر ،به حق، حساسیت آتشین داشته باشیم اما نسبت به این مسئله چنین بی تفاوت و غیر مسئولانه رفتار کنم؟!
 
5- تمام مقامات دولتی و حکومتی در هر سطحی باید پاسخگوی شرایط کشور به ویژه مطالبات برحقی مانند شرایط زندانیان سیاسی و رهبران محصور مردم باشند. همه این افراد مسئولیت دارند و همه آنها باید باید پاسخگو باشند. اما طلب پاسخگویی از آنها نباید از زبان یک شهروند مغرض اسرائیلی باشد. بین اینکه من شهروند ایران از وزیرخارجه یا هر مقام دیگر کشور خودم پاسخی را مطالبه کنم با اینکه ادعای مغرضانه یک شهروند از کشوری متخاصم را با چشم و گوش بسته بازگو و تکرار کنم تفاوت بسیار زیادی دارد. تفاوتی نمی کند این فرد شهروند معمولی این کشور متخاصم باشد یا یک مقام دولتی. هر که هست باید نسبت به ادعاهایی این چنین نهایت دقت را داشت و به دلیل مسائل هویتی و شخصی با منافع عالیه کشور اینگونه غیر مسئولانه رفتار نکرد و در حد یک شهروند مسئول از ان دفاع کرد.

به نظر بار دیگر باید به این افراد گفت: فتأمل ...

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه

زنان همیشه سوگوار سرزمین ام ...






فرانک بدو گفت کای پاک دین ، منم سوگواری از ایران زمین ......

زنان همیشه سوگوار سرزمین ام ...

«شهید یحیی پقه» بیست و هفت سال بعد از شهادت در راه ایران در زادگاه خود، روستای چن سبلی آق قلا در خاک میهن آرام گرفت.
روح پاکش قرین رحمت الهی و راهش همیشه پر رهرو باد



س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه

قهرمانان جنگ و دل نازک و طبع شوخ ما

معلم زبان انگلیسی دوم دبیرستان من تقریبا هم محلی ما هم بود. آدم شوخ و اهل بگو و بخند. هیچ وقت عصبانی نمی شد و در تساهل و تسامح بی نظیر بود. علاوه بر انگلیسی به فرانسه و کمی هم عربی تسلط داشت. یک روز بحثی در مورد جنگ شد. از زبانش بیرون کشیدیم که او هم رزمنده جنگ تحمیلی بوده و با همان فهم ناقص و ادب ناقص تر دوران نوجوانی شروع کردیم به شوخی کردن در مورد جنگ و رزمنده ها. این مرد با کلیشه های ساخته شده حکومت در مورد رزمنده ها زمین تا آسمان فاصله داشت. نه در ظاهر شبیه به این کلیشه ها بود و نه در اعتقادات و سبک زندگی. در همین بین یک دفعه یکی از بچه ها گفت: آقای ... شما که تو جنگ آدم کشتید الان واقعا عذاب وجدان ندارید!؟
برای اولین بار این مرد چنان عصبانی شد که تصورش هم من را می ترساند. مردی با آن روحیات شاد که هرگز اخم هم نمی کرد ناگهان برافروخته شد. اندام بلندش تو گویی بلند تر شد و چهره اش تغییر کرد. دقایقی انگار در کلاس نبود. در جای دیگری سیر می کرد. گفت: در جنگ بودم، برای دفاع از کشورم بودم. آنقدر آدم کشتم که تو حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی. آنقدر کشته دیدم که تصورش هم برای تو مشکل است. هیچ کدام آنانی را که کشتم را نمی شناختم و اما اگر یک بار دیگر به عقب برگردیم تمام آنانی که کشته ام بودم باز هم خواهم کشت. (مضمون)
الان وقتی به آن زمان نگاه می کنم برای او تنها یک صفت را می توانم بگویم. «قهرمان جنگ»! رفتار او اوج خصم بر علیه یک دشمن بود. کشتن کسانی که حتی نمی شناسی و هیچ دشمنی شخصی با آنان نداری اما آنان دشمنان تو هستند به واسطه اینکه در جایی قرار گرفتند که در برابر دوستان تو هستند. این «قهرمانان جنگ» را امروز در کنار خودم و نسل خودم قرار می دهم و دلیری و شجاعت این شهروندان فضیلتمند را با بسیاری از مدعیان امروز مقایسه می کنم غبطه می خورم و حسادت می ورزم. امنیت امروز و دیروز ما حاصل این کشته شدن ها و این کشتن هاست. هیچ چیزی در این نمی بینم که باعث شوخی های بی مورد و دل نازکی های ملال آور بشود. کشوری که به جای این شهروندان دلیر و شجاع و «قهرمانان جنگ» ، شهروندانی نازک دلی داشته باشد که حتی از دیدن و شنیدن ذبح گوسفندان هم واهمه دارند، در خطر هولناکی قرار دارد.

س.ا.کوهزاد


۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه

میر حسین موسوی انسان خطرناکی است!


































یکی از دوستان در توصیف لئو اشتراوس گفته بود که او فیلسوف خطرناکی است! در هنگام خواندن متن های او باید حداکثر مراقبت را به خرج داد چرا که در غیر این صورت کم کم شما را فتح خواهد کرد. شما دیگر به جای شرح زدن آثار فلاسفه بزرگ باید شرحی بر شرح های او بر این فلاسفه بزنید.

می خواهم این استعاره را به عاریت بگیرم و بگویم «میر حسین موسوی انسان خطرناکی است!»
تا وقتی با او آشنا نشده اید ،درست یا غلط، می توانید خیلی چیزها را بپذیرید و یا رد کنید بدون اینکه زیاد دغدغه ای در مورد بسیاری از مسائل آن داشته باشید. ایران، فرهنگ، ایده ئولوژی، و بسیاری دیگر از مفاهیم را می توانی به شکلی ببینی که او نمی بیند. یعنی هر طور که ببینی و هر شیوه ای که به آن فکر کنی و هر گونه ای که در مورد آن عمل کنی از سیطره وزن میر حسین آزاد هستی. اما وقتی با او آشنا شدی، وقتی که با او همدل شدی، وقتی که ارتباطی عاطفی یا سیاسی با او بر قرار کردی دیگر نمی توانی مانند گذشته باشید. دیگر بسیار دشوار خواهد بود بدون توجه به زاویه نگاه او چشم باز کنید. هر کجا بروید و از هر دیدی نگاه کنید وزن او بر تو بار می شود. دیگر تمام شئون تو تحت تاثیر او خواهد بود. نه تنها در شیوه تفکر و کنش سیاسی، حتی در راه رفتن، حتی در سخن گفتن و شیوه عبادت. او می تواند شما را فتح کند. بسیار باید محتاط بود چون او الگویی می شود که بی اعتنایی به او ممکن نیست. حتی دشمنانش نمی توانند از زیر سایه سنگین او خلاص شوند. آنها که تمام این سال ها مداوم با او دشمنی کردند هنوز زیر سایه او هستند. سایه او در همه جا هست. تاثیر او بر تو آنقدر هست که بخواهی مثل او شوی
میر حسین انسان خطرناکی است، چون کم کم کاری می کند که همه بخواهند مثل او شوند
. مثل میر حسین موسوی ...
س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ مهر ۱۳, شنبه

روزت مبارک آقای نظری، آقای معلم

این روزها وقتی با بسیاری از دوستان در مورد خاطرات مدرسه صحبت می کنم تقریبا با کمترین استثا همگی از دروس دینی/بینش.اخلاق اسلامی ناراضی اند و خاطرات بدی دارند اما من هنوز که هنوز است شیفته این درس هستم و بهترین خاطراتم و تاثیرگذارترین آنها را در کلاس های این درس تجربه کردم. همه و همه اینها را بیشتر مدیون یکی از معلمان ام هستم «علیرضا نظری»
خانه ما، خانه پر از کتابی بود. آثار دکتر علی شریعتی، آیت الله طالقانی، شهید آیت الله مطهری و بسیاری دیگر از متفکرین مذهبی و و بسیاری از کتاب های چپ ها و امثالهم همه در کتابخانه خانه وجود داشت. من معمولا سری به این کتاب ها می زدم اما معمولا هم چیزی نمی فهمیدم! در این بین همیشه کلاس دینی برایم جذاب بود. از چیزهایی صحبت می شد که در همان عالم کودکی فکر می کردم چیزهایی است که در این سن هم باید برایش جوابی وجود داشته باشد. به ویژه در باب هستی و زندگی و مرگ. دلیلش هم برای خودم واضح است. من از چهار-پنج سالگی با مفهوم مرگ آشنا شدم. از آن سال به بعد بدون استثنا هر سال یکی از اعضای خانواده بزرگ ما فوت می کرد. روزگار غریبی بود. عمو جلال، بابا بزرگ، دایی ها و خاله های مادرم و همین طور هر سال و هر سال. ممکن است یک کودک فهم درستی برای این مسائل نداشته باشد اما نمی تواند نسبت به آن بدون توجه باشد. اینها و خیلی بیشتر از اینها در تنها جایی که در موردش بحث می شد سر کلاس دینی بود. در این کلاس بود که سعی می شد جوابی برای آن به دانش آموز داده شود. کلاسی بود که می شد فضای درس از آن فضای یک طرفه که معلم می گفت و دانش اموز جزوه می نوشت رها می شد و اقلی از بحث و گفتگو جریان می گرفت. این جریان گذشت تا سال دوم راهنمایی مدرسه راهنمایی تحصیلی پویان در محله صفاری رشت.
نسل ما معمولا اکثر معلمان اش به ویژه در ابتدایی سال های آخر کاری خودشان را تجربه می کردند و اما در آن سال در درس «تعلیمات دینی» معلمی به کلاس ما آمد به با همه معلم هایمان فرق داشت. بسیار جوان بود. همیشه یک کلت شلوار اتو نکشیده و رنگ و رو رفته می پوشید و معمولا هم موهایش و ریشش آشفته و به هم ریخته بود. کارشناسی ارشد الاهیات بود و همیشه یک کتاب حجیم به فارسی یا عربی و یک روزنامه کیهان عربی در دست داشت. بسیار تند درس می داد و تقریبا هیچ اهمیتی برای نمره قائل نبود. همین که دانش آموز می فهمید برایش کافی بود. برهان های خداشناسی، نظریه های اخلاقی، نظریه های معاد شناسی و نبی شناسی را در همان سطح چنان دقیق و ساده توضیح می داد که من هنوز گاهی از آن تکنیک ها استفاده می کنم. بر خلاف اغلب معلم ها با من بسیار خوب بود. چون تقریبا بهترین دانش آموزش در آن کلاس بودم و خودم هم فکر می کنم در تمام کلاس های دینی تا انتهای دبیرستان و در درس های عمومی دانشگاه هم بهترین دانش آموز بودم! دلیلش هم شاید این بود که این درس کاملا برایم جدی بود. راهی بود برای مطالعات خارج از مدرسه ام و شروع خرید کتاب و سر زدن به کتاب فروشی ها.
من چندین بار در اینترنت دنبال «علیرضا؟ نظری» گشتم. همیشه فکر می کنم آن ذهن پویا و انرژی زیاد بدون شک باید رشد زیادی کردی باشد. نمی دانم! شاید هم نظام آموزشی ما این افراد قوی و پویا را تبدیل کرده باشد که افراد روزمره و افسرده!
اما به هر حال کاری از او پیدا نکردم. ردی هم از او نیافتم. نمی دانم ایشان الان کجاست و چه می کند. اما هر کجا که هست در این روز معلم(نسخه جهانی اش!) به سلامت باشد. من همیشه افسوس می خورم چرا توانایی این را نداشتم که به این معلم هایم بیشتر نزدیک بشوم و بیشتر از آنها یاد بگیرم و مشورت بخواهم. شاید اگر این کار را می کردم دیگر مجبور نمی شدم در دبیرستان به رشته ریاضی و فیزیک بروم! چیزی که همیشه از آن متنفر بودم و متنفر هستم.  من برای علوم انسانی و به ویژه الاهیات و سیاست ساخته شده بود. کاری که آقای معلم می توانست برایم بکند و دیگران نمی توانستند. به هر حال،
روزت مبارک آقای نظری، آقای معلم ...


س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ مهر ۱۲, جمعه

هزار افسان کجاست؟




آن بالا مشغول تقسیم غنائم بودیم، مشغول دریغ کردن ابزار آفرنش فرهنگی از اهالی فرهنگ، و اهالی فرهنگ خود مشغول بودند به تقسیم مسئولیت شکست های اجتماعی در این قرن در میان خود و دیگران. چه می کردیم جز اینکه غارت و ویرانی آثار تاریخی و فرهنگی[یک نمونه اش چپاول تمدن جیرفت] و ویرانی محیط زیست [یک نمونه اش نابودی درختان شمال تهران و کشتزارها و جنگل های شمال] - با چشم بستن و خاموش ماندن - همدستی کردیم، و هر کس ردی از فرهنگ خویش جستجو می کرد نژادپرست می خواندیم، تا خود را در چشم غربی مقبول، و در چهارچوب مدرنیزم عقب افتاده وطنی، پیشرو نشان دهیم.

هزار افسان کجاست؟
بهرام بیضایی

البته تصور می کنم وقتی استاد چند سال پیش این متن را می نوشت هنوز تنور  اتهام نژادپرستی  مثل این روز ها اینقدر داغ نبود. چقدر خوب گفته که حاملان تجدد عقب افتاده ایرانی و آنان که سخت شیفته آن هستند که در چشم «آن» غربی مقبول و ستایش برانگیز جلوه کنند معمولا اصلی ترین ها در این اتهام ها و این نفرت پراکنی ها هستند. اتهام هایی که گاهی تنها به نق زدن ها و غر غر کردن های کسانی می ماند که به نظر کمتر دغدغه فرهنگ ایران را داشته باشند. به هر حال پیشنهاد می کنم کتاب «هزار افسان کجاست؟» بهرام بیضایی را که در ادامه کتاب «ریشه یابی درخت کهن» نگاشته شده را حتما مطالعه کنید. روایتی است از بخشی از فرهنگ این سرزمین ...

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ مهر ۵, جمعه

تکذیبیه

اینجانب سید کوهزاد اسماعیلی عضو هیچ سازمان، حزب یا تشکیلاتی نیستم و عضویت خودم را در هر حزب یا سازمانی تکذیب می کنم.

من الله توفیق
پاریس، پنجم مهرماه 1392
سید کوهزاد اسماعیلی

۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

مثل او ...



طبع عامه مردم همیشه رو به فساد است. این تنها به ایران مربوط نمی شود. این حقیقتی است ابدی، ثابت و لایتغیر. در تمام زمان ها و در تمام مکان ها، در گستره امور انسانی و آنجا که جامعه ای وجود دارد این اصل برقرار است. تفکیک بین عوام و خواص. چیزی که ماکیاولی می گوید. چیزی که پیش از او نیز همیشه گفته می شد. ماکیاولی جامعه ای را توصیف می کند که به ورطه فساد کشیده شده و رو به انحطاط است. جامعه ای که در آن رفتار ، عمل و اندیشه مبتنی بر فضیلت نه تنها شایسته ستایش پنداشته نمی شود بلکه مظهر حماقت محسوب می شود و شایسته تمسخر . امور والا، زیبا و شرافتمندانه کمتر و کمتر می شود و مردان و زنان فضیلتمند حتی در صورت حضور، خانه نشین و بی اثر می شوند.
اما فیلسوف بزرگ همزمان معتقد است که نمی توان بدون حضور فضیلتمندانه بخش بزرگی از عامه مردم یک شهر سیاسی را برای مدتی طولانی حفظ کرد. فضائل پدران بنیانگذار یک کشور بعد از دوران آنان، رفته رفته رو به زوال می نهد و بخت و اقبال نخستین کم کم رنگ می بازد. حال با این تناقض چه باید کرد!؟ عوام رو به انحطاط از یک سو و از سویی دیگر عوامی که باید مسئولیتی در برابر خیر و مصلحت عمومی کشور خود هر چند دوره ای بر عهده بگیرند!؟
اینجاست که مردی می آید. اینجاست که کسی می آید که باید بیایید. اینجاست رهبری فضیلتمند رهبری مردم را بر عهده می گیرد. حضوری که خود به خود فساد و تباهی و خطر سقوط را کاهش می دهد. مردی که آمده است تا الگو مردمانی شود که باید از او بیاموزند. از او پیروی کنند. مردی که آمده است تا نشان دهد ایثار نسبت به مردم کشور تا سرحد از جان گذشتن، راهی است برای سعادت مردمان یک کشور . مردمی که بر سبک زندگی، عقاید، رفتارها و هنجارهای یک ملت تاثیر می گذارد. مردی که قهرمان است. قهرمانی بزرگ که آمده است برای نجات یک کشور.
او آمده بود. او با اتکا به فضیلت های خود آمده بود تا بار دیگر ارزش هایی را احیا کند که متعلق به مردمان این کشور باستانی بود. آمده بود تا غرور و شرافت خدشه دار شده ایرانی را باز گرداند. آمده بود تا شکل دیگری از سیاست ورزی، زندگی، خدمت و شادی را نشان بدهد. او برای خیلی از تغییرات آمده بود. او کاری که باید می کرد را انجام داده است. مفاهیمی که باید باز می گرداند امروز بار دیگر در اختیار صالحان قرار گرفته و تذکار هایی که داده بود امروز و همیشه شنیده خواهد شد و از بذری که با نگاه به گذشته، در این خاک پرگهر کاشته، مردان و زنانی از جنس او و مانند همه بزرگان این سرزمین رشد خواهند کرد و متکی به اراده و فضایل خواهند آمد. مثل او.
مثل میر حسین موسوی، مثل او تکثیر خواهند شد و ایران در نسل ها و نسل های آینده الگویی از یک رهبر قهرمان خواهد داشت که کابوسی برای دشمنان ایران خواهد بود.
س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ شهریور ۲۲, جمعه

دلقکان شوم





زندگانی بشر هولناک است و هنوز بیمعنا، چنانکه یک دلقک فرجامی شوم برای او فراهم تواند کرد. 

نیچه، چنین گفت زرتشت، پیشگفتار، بند ۷

طرح از آیدین انزابی‌پور


س.کوهزاد

۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه

کشتی چون شیر بی یال و دم و اشکم ...





رزم در فرهنگ ایرانی به دو معنا به کار می رود. یکی به معنای جنگ است و دیگری به معنای تمرین جنگ! آنچه تمرین جنگ گفته ام همان ورزش است و به معنای دقیق تر تربیت بدن. شهروندان فضیلت مند آنان که حافظان شهر بودند یا آنان که ما پهلوان می خوانیم اگر در رزم جنگی نمی بودند برای آمادگی رویارویی با دشمنان به تمرین و پرورش بدن خود می پرداختند. قهرمانان جنگ، پهلوانان ورزش نیز بودند. ورزشی که پهلوانان قدیم سخت به آن دلبسته بودند کشتی بود. ورزشی چون جنگ تنانه با حریفی که در زمان جدال حکم دشمن را داشت. همان طور که در جنگ زنان حضور فعال نداشتند در ورزش نیز حضور نداشتند. نه به عنوان مبارز جنگی و نه به عنوان مبارز ورزشی و نه حتی به عنوان نظاره گر این رزم. ممنوعیت حضور تماشاگران در ورزشگاه ها و میدانین مبارزه مشابه آنچه امروز در ایران رایج است در یونان باستان حتی برای نظاره گرایان پنهانی به قیمت زندگی آن زنان تمام می شد. به معنای دقیق تر ارزش هایی که در ورزش به صورت اعمم و کشتی به صورت اخص وجود داشت ارزش های مردانه بود. ورزش چون جنگ دارای هسته سختی از ارزش ها و هنجار هایی است که سخت مردانه است. ارزش هایی که گمان می رفت برای دستیابی به افتخار و جلال باید مقید به آن بود. اما این ارزش ها در گذر زمان و در دنیای امروز به شدت مورد تهدید و انتقاد قرار گرفته است. دنیای امروز ما دنیایی است با ارزش های زنانه. البته ارزش های که زنانه است نه از آن زنان. امروز دیگر کسی از خشونت در جنگ و ورزش دفاع نمی کند. کسی از خون ریزی و درد آنان لذت نمی برد. کسی برای ورزش به مثابه مبارزه گلادیاتور ها شادی نمی کند. با معیارهای امروز ما این نبرد ها غیر انسانی، ضد حقوق بشر و برای سلامتی روحی و جسمی خطرناک است. حتی حقوق حیوانات و گیاهان هم برای مردمان مدرن ارزشمند تر از این هنجار های مردانه است. کمی عینی تر بگویم امروز دیگر کسی از بدن های ضربه خورده، صورت های شکسته، ضربه های سنگین نه تنها لذت نمی برد بلکه به شدت از آن گریزان است. حریف در میدان ورزش دیگر جای دشمن نیست بلکه دوست تو است. به تربیت بدن نمی پردازید تا روزی حافظان شهر باشید بلکه برای پول، تبلیغات و سرگرمی ورزش می کنید. !
بدیهی است در این روزگار و با این دید کشتی بدترین ورزش از نظر ارزش های دوران مدرن است! در ایده ئولوژی پول غرق نشده و پول ساز نیست. در برابر ایده ئولوژی سلامتی با پرسش های جدی رو به روست و جذابیت های جنسی دیگر ورزش ها را نیز دارا نیست.همه و همه اینها باعث می شود که سافتبال! و اسکواش! بر کشتی ارجعیت داشته باشد.
کمیته بین المللی المپیک بعد از رد کردن کشتی یک بار دیگر حکم به بازگشت کشتی به خانه خود ، المپیک،را داده است  اما بازگشتی که دیر یا زود بار دیگر با هجوم ارزش های امروزیان مواجه خواهد شد. حتی اگر با تغییرات جدید به جای دوبنده، مبارزان با نیم تنه برهنه حضور پیدا کنند یا وزن های زنان در آن افزایش یاد تا جذابیت های جنسی برای آن به وجود بیاید و اندکی سرگرم کننده و مشتری پسند شود. 
کشتی ماند، اما به نظر می رسد کشتی نیز همانند بسیاری از ورزشهای دیگر ارزش های پهلوانی و مردانه و ذاتی خود تهی خواهد شد.
شیر بی یال و دم اشکم ...
س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

بازنشر یادداشت «در رثای شهید احمد شاه مسعود» ، رضا مرادی غیاث آبادی




 مسعود هم رفت. آن شير دلاور پنجشير، آن پهلوان سرزمين مادري رستم، آن سردار آزادة وطن، آن مرد سرزمين مقدس آريانا.
مسعود هم رفت. آن چشم‌هاي عميق و درخشان و مهربان، آن پيشاني مواج و نگران، آن لبخندهاي اميدبخش، آن گام‌هاي استوار، آن دستان گشاده و مصمم، آن گفتار دلنشين و دوست‌داشتني، آن انديشه‌هاي ژرف، و آن آرزوها و اميدهاي بلند.
چه سخت است گفتن و نوشتن در باره مسعود؛ در باره آن صخره سخت و تناور و پابرجا، در باره آن جويبار زلال و نغمه‌خوان، در باره آن گل خوشبوي رنگين، در باره آن آسمان پهناور آبي.
اي مسعود! تو اميدي كوچك نبودي. تو اميد يك ملت بودي. ملتي رنج‌كشيده، درد كشيده، ملتي تنها در اين جهان بزرگ، فراموش شده در كنار مام ميهن. آواره، بيمار، ناتوان.
اي مسعود! به من بگو چگونه می­توانم به آن پسرک كوچكی كه از كار سنگين و پر مشقت و تحقير‌آميز روزانه به نزد مادرِ تنها و خواهر بيمارش باز مي‌گردد و مي‌گويد: "يك روز مسعود مياد و مارو با خودش به گلبهار مي‌بره، به خونمون مي‌بره"؛ بگويم كه مسعود رفته است، مسعود ديگر نيست. چگونه به آن پسرك بگويم كه تو تنها اميد خود در اين جهان بزرگ، در اين جهان لبريز از ثروت و لبريز از قدرت را از دست داده‌اي؟ چگونه بگويم كه اميد تو قرباني تعصب و قرباني جهل «سياه‌پوشان» شده است؟
اي مسعود! افغانستان، سرزمين مقدس آريانا، برخواهد خاست، بر خواهد دميد، شكوفان خواهد شد؛ از ميان دانه‌هاي نيرومندي كه تو بر زمينش افشاندي.
 همه كوه‌هاي هندوكش بر تو خواهند باليد؛ بر تو شيري كه دامنه‌هاي پر غرورش را از هجوم بيگانگان دور داشتي و آنجا را به آهنگ هيچ سرزميني ترك نكردي. همه كوه‌هاي سر به فلك كشيده و همه دره‌هاي ايران‌زمين، ايران بزرگ، بر دره پنجشير غبطه خواهند خورد كه گوهر پيكر خفته ترا در آغوش دارد. كوه‌هاي پنجشير به خود مي‌بالند كه تو از دامانشان برخاستي. مادران كابلستان همچو تهمينه كابلي به خود مي‌بالند كه پرورنده رستمي ديگر بوده‌اند.
اي مسعود! رود پنجشير، نغمه خوش كوهساران خراسان باستان را به كنار آرامگاه تنهاي تو، به كنار آن درخت بيدي كه گفته بودي «يادگار نياكانت» بوده، مي‌رساند. باد بدخشان هر بامداد بوي خوش گل‌هاي صحرايي و نغمه پرندگان پامير، بام ايران، را براي تو به ارمغان خواهد آورد؛ پرندگاني خوشخوان و پرندگاني با سرودهايي غم‌انگيز.
مسعود! من مي‌دانم كه بلندي‌هاي البرز باستاني و كوهساران هُكر، به بلنداي قامت و آرمان‌هاي تو غبطه خواهند خورد. به ايستادگي و عزم تو همه كوهستان‌ها همه قله‌هاي سركش غبطه خواهند خورد. تو آزادي ميهن را نخواهی دید؛ همانگونه كه كاوه آهنگر و آرش كمانگير نديدند.
اي وطن! كجاست آن شاهين بلند پرواز اَپورسِن؟ كجاست آن سيمرغ ياري‌رسان ايران؟ كجاست آن شير دره‌هاي مغموم و فراموش شده؟ كجاست آن آهوي تيز روِ ستيغ‌هاي سربلند هندوكش؟ كجاست آن بادِ آورندة نغمه‌ها و سرودها؟ كجاست اي وطن؟ كجاست آن مردي كه همة جواني‌اش را به پاي آرمان‌هاي تو، به پاي سربلندي و سرافرازي تو ريخت؟ كجاست آن مردي كه قلبش تنها به عشق آزادي تو مي‌طپيد و مي‌گفت: "ما براي آزادي مي‌رزميم. براي من زيستن در زير چتر بردگي بدترين نوع زندگي است. اگر آزادي ما بر باد رفت، اگر غرور ملي ما شكسته شد، زندگي براي من كوچكترين لذت و ارزشي نخواهد داشت." او كجاست اي وطن؟
مسعود! كاش به همه گفته بودي كه با تو چه كردند. دشمنان را مي‌دانيم. كاش به همه گفته بودي كه «دوستان» با تو چه كردند. هموطنان، همسايگان با تو چه كردند و آنان كه با تو دست پيوند و دوستي داده بودند. افسوس كه تو تا زنده بودي جز به راز سخن نگفتي.
اي مسعود! تو امروز تنها در دامان پنجشير نيستي. تو در قلب‌هاي ملتي بزرگ هستي؛ در دل‌هاي صدها ميليون مردمان ايراني تبار زنده و جاويد هستي.
پنجشير هيچگاه تسخير نشد! چون تو در پنجشير بودي. هر جا كه تو بودي، آنجا دشمن نبود. پنجشير تسخير نشد و تسخير ناپذير ماند. ميهن ما تسخير ناپذير مي‌ماند، با بذرهاي مردانگي و آزادگي كه تو بر زمين حاصلخيزش افشاندي. بذرهايي كه از دستان رستم و كاوه و آرش برگرفته بودي. و اينست كه حتي دشمنت به تو لقب «شير پنجشير» داد.
آه كجاست آن شاعري كه مسعود را بسرايد؟ كجاست تا روزهاي تنهايي او را در خيمه‌اي كوچك بر فراز كوهستان‌هاي وطن بسرايد؟ لحظه‌هايي غرق در انديشه‌هاي دور و دراز، چاره‌جويان رنج‌ها و ناكامي‌ه? مصيبت‌هاي مردماني كه اميدگاه چشمان منتظر آنان بود. لحظه‌هايي كه تنها پسرش «احمد» را پند مي‌داد كه: "مباد وطنت، ناموست را رها كني و به كشورهاي ديگر روي". لحظه‌هايي كه به دامان كتابخانه كوچك سفري‌اش، و يا در غروب غم‌انگيز خورشيد تخارستان به آواز گرم و غمگين «احمد ظاهر»، بزرگترین آوازخوان سرزمیننهای ایرانی، پناه مي‌برد. آه كجاست آن شاعري كه بسرايد مسعود را و مويه‌هاي تهمينه‌هاي كابلستان را، مادران پهلوانان ايران‌زمين را؟
چرا نمي‌شنويد اين مويه‌هاي تهمينه را؟ اين ناله‌هاي هميشه در تاريخ تكرار شدة مادران ايران را، اين غصه‌هاي كودكان وطن را، اين گريه‌هاي آرام و پنهاني دختران ميهن را، اين مردماني كه به ناگاه تمامي اميد خود را برباد رفته ديدند. آنان كه فراموش شده‌ترين مردمان روي زمينند. آيا ديديد كه از پاي افتادن مسعود، نه بدست «سرخ درفشان» كه به دست «سياه درفشان» بود؟
بخواب اي سردار سرافراز! آسوده بخواب كه هيچگاه نتوانستي راحت و آسوده بخوابي. آسوده بخواب كه در روزهاي بي‌خبري ما، همة عمر و جواني‌ات را در دامنة كوه‌ها، و خواب و آسايش‌ات بر بستر سنگ‌ها سپري شد. بخواب و بگذار روانت در سراي سپند مزدا، در سراي نور و سرود، به آرامي باشد.
بخواب اي سردار سرافراز وطن! آرام بخواب در آغوش مام ميهن. مام ميهني كه به نداي «روان نياكان» و به فرمان «آيين كهن ايران» همواره زاينده و پرورندة فرزنداني همچو تو بوده است و «خواهد بود». 

- این یادداشت را چندین سال پیش در تارنمای احمد شاه مسعود و تارنمای پژوهش های ایران خواندم و به مناسبت هجدهم شهریور، دوازدهمین سالروز شهادت او بار دیگر این یادداشت را در تاسیان بازنشر کردم.
 باشد که خداوند او را ببخشاید و روح پاکش را قرین رحمت الهی کناد 

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ مرداد ۱۱, جمعه

پایان کابوس احمدی نژاد

- «عیار تنها»* سرگذشت عیاری است که سرخورده شکست از مغولان به دختر پیرمردی از دوستداران جوانمردان که زخم او را درمان کرده بود، تجاوز می کند اما در مسیر داستان و سفری همراه با آن دختر هر چه به جلو می رود دل به دختر و کودکی در راه مانده که به فرزند خواندگی قبول کرده، می سپارد تا آنجا که در انتها بار دیگری از غم و درد ایران عیاری پیشه می کند و تنها در برابر سپاه مغول می ایستد و شهید می شود اما دختر و فرزند را برای ساختن یک زندگی آرام و به جایی دیگر از سرزمین ایران می فرستد.
مغول ها ایران را ویران کردند. آبادانی را از بین بردند و سرزمین سوخته از خود به جا گذاشتند و به جانداری رحم نکردند اما «عیار تنها» فقط این ویران گری را نشان نمی دهد. حتی می شود ادعا کرد که ویران گری و اهریمنی این ویرانگران در حاشیه است نه متن. «عیار تنها» داستان مردمانی است که در مهمترین بزنگاه تاریخی خود باز هم متحد نبودند، ملتی که شکست را پذیرا شدند، مردانی که پیش از مغولان به زنان هم میهن خود تجاوز کردند، بازرگانانی که حتی هنگامه زرم و نیز به فکر مال اندیشی خود بودند، حاکمانی که در وقت دفاع همراه با سربازان خود فرار را بر قرار ترجیح دادند، پیرمرد و پیرزنی که حاضر شدند بکارت  دختر نوجوان را بفروشند تا پول سفر فرار را تهیه کنند.
 «عیار تنها» نمایش خوبی ها و بدی های ملتی است که در وقت حمله دشمنی که تنها هدفش نابودی ایران زمین بود، سربلند نشد.

- امروز آخرین روز ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد است. هشت سال ریاست مردی بر دولت، که به همراه اطرافیانش کشور را به ویرانی کشید. هشت سال دوران رکود، فساد و فلاکت اقتصادی، هشت سال دوران ظهور یک طبقه نوکیسه فاسد، هشت سال ویرانی کشاورزی و از بین رفتن منابع آبی و اراضی ملی، هشت سال تحقیر بین المللی و تحریم ظالمانه، هشت سال توهین به کرامت انسان ایرانی، هشت سال «کوچک کردن سفره های مردم» و هدف گیری عزت گروه های مختلف اجتماعی، هشت سال با اسیران در بند کشیده شده، مهاجرانی به تبعید رانده شده، خون های به زمین ریخته شده و ملتی افسرده، فقیر، تحقیر شده
اما آیا این ویرانی ها همه ماجرای دوران محمودیه است ؟ 
به نظرم اقلا دو نکته اساسی وجود دارد. اول اینکه محمود از خلاء بیرون نیامد. او در این سرزمین روزگاری فرماندار بود و استاندار و بعد هم شهردار پایتخت. در همه این دوره ها یا رئیسی منتخب و یا شورای از نمایندگان مردم او را منصوب کرده بود. و در نهایت هم با رای مردم بر سر قدرت آمد. او منتخب مردم بود. عصاره تصمیم ما. نمی گویم همه ما به او رای دادیم. اما همه ما در به ریاست رسیدن او مسئولیم و امروز موظف هستیم به مسئولیت خود بیشتر فکر کنیم. محمود شاید رفته باشد اما محمود ها در بیرون و درون این خاک آنقدر هستند که ما را وادار کنند که به این سوال ها پاسخ دهیم که چرا چنین شد ؟ ما باید از خودمان سوال کنیم چرا در هشتاد و چهار به محمود رای دادیم؟ چرا غیرمسئولانه عافیت طلبی کرده و رای ندادن را برگذیدیم ؟ چرا بر روی یک نامزد اجماع نکردیم؟ چرا زمانی که بر سر قدرت بودیم گروه های مختلف را برای مشارکت سیاسی ناامید کردیم و در وقت خطر از آنان حمایت نکردیم ؟ چرا به نقد بنیادین برنامه های دولت و مجلس اصلاحات برنخواستیم؟ و ده ها پرسش دیگر که هر کدام از ما به سهم خود باید به آنها پاسخی روشن بدهد. این محمود و حامیانش نبودند که کشور را به ویرانه تبدیل کردند بلکه این ما بودیم که این حقارت را پذیرفتیم.

اما دوران محمودیه تنها دوران نکبت و ویرانی نبود. چهار سال پیش رخدادی در این سرزمین اتفاق افتاد که کمتر از انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی نبود. تقسیم تاریخ به پیش و پس از این رخداد با حضور مردی رخ داد که سیاست به مثابه خیر و مصلحت عمومی را به مردم بازگرداند، ما را از خواب و توهم بیدار کرد و چیزهایی که نداشتیم را یادآور شد و داشته های به غارت رفته را بازگرداند و مانند وجدان جمعی یک ملت به ما مردم ضرورت تامل و عمل برای مسائل ایران را نهیب زد. جنبش سبزی که اگر چه سرخ شد، مجروح شد، بر تنش شلاق زده شد و به ناموسش تجاوز شد اما استوار ایستاد و سربلند و امیدوار.  دوران محمود همزمان شد با دوران میر حسین و چه تلاقی شورانگیزی! کمی اغراق می کنم و می گویم مواجه شر و خیر !  مواجه ویرانگری و آبادانی ، مواجه سفاهت و خرد، مواجه خرافه و هنر، مواجه یاس و امید، مواجه دروغ و راستی، مواجه فساد و پاکی ، مواجه بی عدالتی و انصاف و الخ

- تاریخ این کشور با آمدن محمود آغاز نشده و با رفتن او نیز پایان نخواهد یافت. اما او رفت. مانند همه ویرانگرانی که آمدند و ویران کردند و بردند اما رفتند! اما رفتن او برای ما، ما مردم ایران، می تواند یک نشانه باشد. نشانه و نمادی برای پایان یک دوران و شروع عصری جدید. عصری که پس از هشت سال دفاع مقدس مردم ایران بر علیه این تعدی متجاوزان به استقلال، حاکمیت ملی، وحدت ملی، افتخار و آبادی و تمامیت کشور آغاز می شود. روزگاری که بیش از آنکه نیاز به تفرقه و تکه تکه شدن باشد نیاز به وفاق و اتحاد دارد. زمانه ای که دشمنان کشور اعمم از تمامیت خواهان داخلی و دوستان خارجی آنان و طمع کاران خارجی و همراهان داخلی آنان آماده اند تا بار دیگر به این مردم حمله کنند و باز هم ضربتی دیگر بزنند. فکر می کنم ما می توانیم این دوران را هم سپری کنیم. همان طور که در طول تمام این هزاران سال و بعد تمام آن ویرانی ها باز هم سرمان را بلند کردیم و شکست نخوردیم. اما فکر نمی کنم ما برای شکست نخوردم ساخته شده باشیم. ما آماده که ببریم. نیاز داریم که پیروز شویم. منتظریم که بار دیگر جامه سروری به تن کنیم. این افتخار را می باید طلب کنیم. باید به آیندگانمان فکر کنیم که می خواهند با چشمی منتقدانه به نسل ما بنگرند که برای این سرزمین چه کردیم ! اینها نمی شود مگر اینکه سنگر سیاست را رها نکیم. فساد را از زندگی خودمان دور کنیم تا فساد از جامعه ما دور شود. دروغ را در زندگی شخصی کم کنیم اگر می خواهیم سیاستی و اقتصادی و اجتماعی با دروغگویی و دروغگویان کمتر داشته باشیم. «خانه های خودمان را قبله قرار دهیم» تا مسئولانه تر زندگی کنیم. رهبران مردم در حصر اند و قهرمانان در حبس تا آزادی همراه آنان باشیم. تک تک ما ملت، آبادانی، خرد و افتخار را علاوه بر چهاردیواری و خانواده خودمان، برای خانه ای بزرگتر و خانواده ای گسترده تر طلب کنیم،  صبور، بردبار و امیدوار باشیم که این ها «بذر هویت ماست». با هر اعتقاد و هر ایده ئولوژی و سبک زندگی و هر قومیت و هر زبان به ریسمان ایران چنگ بزنیم که هیچ چیز مانند آن نمی تواند ما را در برابر دشمنانمان متحد کند. دشمنانی که از ضعف و ناتوانی ما آگاه اند و می دانند جدایی و تفرقه همه ما را به سمت نابودی می برد. فکر می کنم این بار دیگر باید مسئولانه فکر و عمل کنیم.

- به نظرم اگر چه این هشت سال و هر روزش باید برای ما تجربه ای تلخ باشد و آویزه ای برای گوش تا  این خطا را برای چندمین بار تکرار نکنیم اما فکر می کنم نباید حلاوت و شیرینی پایان این دوران را از دست بدهیم 

«باید خیال کنیم خوابی بود که گذشت ، باید خیال کنیم کابوسی بود که می توانست بدتر باشد»!

* «عیار تنها» فیلم نامه ای از بهرام بیضایی
** آخرین جمله فیلم «وقتی همه خوابیم» 


س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه

این کفر نباشد سخن کفر نه این است !


«ایها الناس، سلونی قبل ان تفقدونی، فلانا بطرق السماء اعلم منی بطرق الارض »
 ای مردم، پیش از آن که مرا نیابید آنچه می خواهید بپرسید، زیرا من به راه های آسمان از راه های زمین آشناترم

امام علی، نهج البلاغه، خطبه صد و هشتاد و نه

چگونه می شود این جمله را خواند و هراس، اضطراب، ترس و شک تمام وجودت را در برنگیرد !؟

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ مرداد ۷, دوشنبه

سقوط رضا شاه پهلوی از دید نیکولو ماکیاولی



«بهترین دژ همانا پرهیز از نفرت انگیختن در مردم است. زیرا هیچ دژی تو را در امان نخواد داشت اگر که مردم از تو بیزار باشند.»

نیکولو ماکیاولی، شهریار، فصل بیستم، در باب سودمندی یا زیانمندی دژها و دیگر چاره اندیشی ها که شهریاران کنند.
اگر از ماکیاولی سوال می کردیم رضا شاه پهلوی چرا به آن شکل خفت بار سقوط کرد؟ تصور می کنم ما را به فصول نوزدهم و بیستم کتاب ارجمند خودش، شهریار ارجاع می داد. ماکیاولی معتقد است جدا از خطر بیگانگان برای یک کشور، خطری در درون آن کشور نیز برای شهریار وجود دارد. والاتباران، نظامیان و عامه مردم گروه هایی هستند که هر لحظه باید انتظار دسیسه و توطئه ای برای به زیر کشیدن شهریار از طرف آنان را داشت. ماکیاولی از شهریار می خواهد بین منافع این گروه ها توازن برقرار کند. هم والاتباران را گرامی بدارد و هم حکومتی مبنتی بر رضایت مردم برقرار کند. ماکیاولی به شهریار می آموزد که چگونه این توطئه ها را خنثی کند. او از شهریار می خواهد که به شدت از «خوار و نفرت انگیز شدن» بپرهیزند. به شهریاری که دولتی(رژیمی) نوبنیاد تشکیل داده می گوید که اگر نزد مردم خوار شوی و مردم نسبت به تو نفرتی نامحدود داشته باشند سقوط خواهی کرد. یا باید با خشونت مردم و دیگر گروه ها را سرکوب کنی اما آن وقت نمی توانی در برابر دشمنان خارجی مقاومت کنی. از نظر ماکیاولی مهمترین راه مقاومت در برابر دشمنان خارجی، اتحاد در داخل کشور و راضی نگاه داشتن مردم است.
اما از نظر ماکیاولی نبود دموکراسی، عدم رعایت حقوق بشر، توسعه سیاسی، الزام به توسعه آمرانه و امثالهم میزانی مناسبی برای رضایتمندی مردم نیست. اینها خواست های والاتباران(روشنفکران امروز ؟) است که با اجرای آن ها نیز از شهریار راضی نمی شوند و در همه حال به دنبال توطئه، سیاه نمایی و کوشش برای گرفتن قدرت اند. مقابله با این گروه اندک شمار برای شهریار دشوار نیست اما از نظر عامه مردم وقتی شهریار به «مال و ناموس» آنان تعرض کند نفرت انگیز می شود. به زبان امروز رضایتمندی اقتصادی و اجتماعی مردم از حاکم و عدم تعرض به سرمایه ها و مالکیت خصوصی و تعرض به زنان و رفتارهایی که چنین شبه ای ایجاد کند، می تواند به هر شهریاری لباس نفرت بپوشاند.
رضا شاه پهلوی بروکراسی دولتی ایجاد کرد، با ایلخانی گری در کشور مبارزه کرد، شبکه راه و بهداشت ایجاد کرد، راه آهن سراسری را آغاز کرد، آموزش عمومی به وجود آورد، دانشگاه تاسیس کرد، ارتش و پلیس ملی راه اندازی کرد، صنایع را رونق بخشید و شهر ها را به قولی مدرن کرد، دادگستری نوین برقرار کرد و روحانیت را از حضور در سیاست منع کرد و خیلی از رفتار های دیگری که با ذهنیت امروز ما شایسته است و ستایش برانگیز. اما رضا شاه اشتباه هایی کرد که اگر با چشمان ماکیاولی به عملکرد او نگاه کنیم سقوط او و مناقشه هفتاد ساله بر سر عملکردش را بهتر درک می کنیم.
او والاتباران اطراف خود را به شکلی سرکوب کرد که در پایان حکومت حتی نامی از آنان وجود نداشت. تنها اتکای او ارتش و نیروی نظامی بود و در حالی که در وقت رزم با بیگانگان گلوله ای از طرف آنان شلیک نشد. بدون هیچ دلیل منطقی، انبوهی از زمین های ارزشمند کشور که ملک شخصی مردم و نجبا بود را مصادره کرد و چهره یک غاصب را به خود گرفت، با قوانین حیرت انگیزی مانند لباس متحد الشکل و در اوج آن، کشف حجاب چهره یک متعرض به ناموس مردم را از آن خود کرد و نفرت و کینه ای را نسبت به خود ایجاد کرد که هنوز بعد از این همه سال برقرار است و تازه ! شیوه برخوردش با مناطق پیرامونی ایران به ویژه در مناطق قوم نشین آنقدر تلخ بود امروز ما را قانع می کند اقلا یکی از مهمترین دلایل مسئله سازی های امروز قومی در ایران عملکرد نادرست او بوده است. استبداد ایرانی رضا شاه با تمام خدماتی که نسبت به کشور انجام داد اما به سبب عملکرد خودش راه را برای سقوط بی دردسر ایران در شهریور بیست هموار کرد. او چنان مردم را تکه تکه کرده بود و چنان عامه مردم را از خود رنجانده بود و چنان والاتیاران حکومت خود را سرکوب کرده بود که هنگام خروج از کشور به جای آن شهریار فرهمند، با پیرمردی افسرده و تنها مواجه بودیم.
بزرگترین دشمن رضا شاه که سقوط او و بحران های بعد در کشور را ایجاد کرد، تنها خود او بود.


س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه

اعتدال خوب است !

زمستان وقتی چهره زمستانی خودش را نشان می دهد کسی نیست که ساعتی با من بنشید و غرغرهای من از بابت نکوهش این سرمای سخت را نشنود.
تابستان وقتی چهره تابستانی خودش را نشان میدهد باز هم کسی نیست که ساعتی با من بنشیند و غرغرهای من از بابت نکوهش این هوای گرم و مرطوب را نشود.
اساسا بنده نسبت به تغییرات آب و هوایی به شدت حساس هستم. گرمای شدید و سرمای شدید بسیار آزارم می دهد. هیچ چیز برای من به لذت بخشی اعتدال پاییزی نیست. زیبا ترین فصل سال است و شورانگیزترین آن. خصوصا وفتی به نیمه می رسد و آبان می آید دیگر نور علی نور است. هوا خنک مایل به سرما و روزهای کوتاه و شب های بلند و نور آفتاب معقول ! 
این چند روز اینجا خیلی گرم شد. البته گرمای آن در مقایسه با گرمای گیلان شوخی ای بیش نیست. اما باز هم آزار دهنده بود. 
و من روزشماری می کنم برای اتمام این فصل و شروع پاییز تا باز هم بشود از هوا و قدم زدن و زندگی طبیعی لذت برد !

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۲ مرداد ۱, سه‌شنبه

بازنشر مقاله «جنبش سبز مردم ایران، از دیروز تا فردا / سبزها چه می‌گویند و چه می‌خواهند» ُ شهاب میر جعفری



بسم‌الله‌الرّحمن الرّحیم

وَمَا لَنَا أَلَّا نَتَوَکَّلَ عَلَى اللَّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَىٰ مَا آذَیْتُمُونَا وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ.
و ما را نرسد که بر خداوند توکل نکنیم، و حال آنکه ما را به راه درستمان هدایت کرده است، و بر آزارى که به ما مى‌دهید، شکیبایى خواهیم کرد، و اهل توکل باید که بر خداوند توکل کنند (سوره‌ی ابراهیم، آیه‌ی دوازدهم).
امید به آینده رساترین اعتراض ماست. به سابقه‌ی دیرینه‌ی این سرزمین نگاه کنید. در زندگانی ما مردم که از کهن‌ترین تمدن‌ها زاده شده‌ایم، فراز کنونی جزئی از یک تاریخ طولانی است. ما در جاده‌ای به درازای تاریخ همه بشریت قدم می‌زنیم. در این جاده چه بسیار ملت‌ها که منقرض شدند و جز داستانی از آنان باقی نماند. آن چیزی که ملت ما را به خلاف آنان و علیرغم سخت‌ترین رویدادها زنده نگه داشت امید بود، زیرا آفت این راهپیمایی هزاران ساله ناامیدی است (میرحسین موسوی، بیانیه‌ی هشتم).

مقدمه
خردادماه حامل تقارن‌های تاریخی معناداری نزد خاطره‌ی جمعی ما مردم ایران است، خاطره‌هایی از مسیری پرفراز و نشیب که مردمی بزرگ در چالش با مستبدان داخلی و مداخله‌جویان خارجی برای کسب استقلال و آزادی و حقوق اساسی خود پشت سر نهاده است: دوم خرداد جشن مهار استبداد داخلی، سوم خرداد جشن پیروزی بر دشمن خارجی، چهاردهم و پانزدهم خرداد، خاطره‌ی خیزش تاریخی مردم دربرابر تحقیر ایران از سوی ائتلافی از استبداد داخلی و قدرت‌های مداخله‌جوی بین‌المللی، و همچنین خاطره‌ی برآمدن و نیز فقدان یک رهبر دینی فرهمند. پانزدهم خرداد یادآور خیزشی علیه استبداد است که با سرکوب خشن امنیتی و انتظامی به لایه‌های زیرین جامعه رانده شد و پانزده سال پایید و بالید و به دیگر جریان‌های ضداستبدادی از درون جامعه پیوست و بالأخره معجزه‌ی انقلابی بزرگ را پانزده سال بعد رقم زدند، جریان‌هایی که همگی از دوران استبداد صغیر تا کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ و کشتار سیم تیر ۱۳۳۱ و کودتای بیست‌و‌هشتم مرداد ۱۳۳۲ و قیام پانزدهم خرداد ۱۳۴۲ سرکوب و زیرزمینی شده بودند.

۲۵ خرداد ۱۳۸۸ در تداوم ستیز تاریخی ملت ایران با استبداد

۲۵ خرداد ۱۳۸۸ را در پرتو این واقعه‌ها و رخدادها می‌توان بازشناخت و آن را برای گشودن راهی فراروی پویش‌های حق‌طلبانه‌ی مردم ایران، مبدأ حرکت و عزیمت‌گاهی جدید دانست. جنبش مشروطه جنبش مهارکردن و مشروط‌ساختن سلطنت در چارچوب قانون بود. ویرانی کنگره‌های بنای استبداد به بنیاد‌های آن نرسیده بود که با حمله‌ی مستبدانی که به حمایت مداخله‌جویان روسی مستظهر بودند، بنای مجلس شورای ملی ویران شد. استبداد صغیر به کودتای مستبدانی انجامید که این بار به پشتوانه‌ی مداخله‌جویان انگلیسی پشت‌گرم بودند. بنیان استبداد پهلوی با برآمدن نخست‌وزیری ملی، آزادی‌خواه و استقلال‌طلب سست شده بود. مصدق دربرابر مداخله‌های نظامیان و درباریان در انتخابات مجلس ایستاد و پایمردی و شهادت‌جویی مردم استبداد را عقب نشاند. این استبدادستیزی مقدمه‌ای شد بر ملی‌سازی صنعت نفت ایران و احقاق حقوق پایمال‌شده‌ی مردمی که ثروت ملی‌شان را بیگانگان به‌حراج و تاراج می‌بردند. شیرینی مضاعف مهار استبداد داخلی و استعمار خارجی دیری نپایید و با کودتای آمریکایی-انگلیسی-استبدادی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در کام ملت ایران به تلخی گرایید. ۱۰ سال بعد در نیمه‌ی خرداد ۱۳۴۲ قیام مردم علیه تحقیر باز هم سرکوب شد. در هر یک از این سرکوب‌ها جریان‌های سیاسی بیشتری به لایه‌های زیرین جامعه فرونشستند و وقتی به هم رسیدند موجی از انقلاب برآمد که برخلاف جریان جهانی و منطقه‌ای سیاست بین‌الملل، اراده‌ی مردم را بر خواست مستبدان داخلی و مداخله‌جویان خارجی در قالب یک نظام سیاسی مردمی و دینی بر تخت نشاند. موج بازگشت این پیروزی تاریخی به بزرگی ویرانگری جنگی تمام‌عیار بود. جبهه‌ی متحد جهانی در این جنگ در سوم خردادماه ۱۳۶۱ دربرابر اراده‌ی مردمی که نمی‌خواستند گوهر آزادی از استبداد و مداخله‌ی خارجی را باز از کف بدهند، به زانو نشست.

بازگشت استبداد مُصلح و مُسَلَّح پس از درگذشت بنیانگذار جمهوری اسلامی

خرداد هم‌چنین یادآور برآمدن و نیز فقدان یک رهبر دینی فرهمند، تأثیرگذار، دوران‌ساز و موفق است که تاریخ ایران و منطقه را می‌توان به‌نحوی معنادار به دو دوره‌ی پیش و پس از برآمدن او تقسیم کرد. درگذشت او برای سیاست و حکومت دینی در ایران همراه بود با تغییری در قانون اساسی و حذف مرجعیت دینی از شرایط منصب رهبری نظام. این تقارن مبارک، دلالتی نمادین داشت بر برآمدن امکانی تاریخی برای آینده‌ی نظام سیاسی در ایران، نظامی که تا آن زمان رکن رکین آن شخص شاخصی مانند بنیانگذار جمهوری اسلامی بود. این تقارن می‌توانست زمینه‌ای شود برای به رسمیت شناختن این واقعیت که دوران رهبری سیاسی یک مرجعیت فرهمند دینی در ایران با درگذشت بنیان‌گذار جمهوری اسلامی به پایان رسیده است. اگر چنین می‌شد، دیگر با دست‌کاری‌های تصنعی و مصلحتی در نهاد مرجعیت، این نهاد مهم دینی و سیاسی-اجتماعی آسیب نمی‌دید و سازوکار تصمیم‌گیری شخص‌محور جای خود را به تصمیم‌گیری مشارکتی و دموکراسی نظارتی می‌داد تا کشوری با آن‌ همه بنیه‌ی تخصصی و تجربه‌ی مدنی و آبدیدگی در بوته‌ی جنگی نابرابر، بر مدار اراده‌ی غائی و رأی نهایی یک شخص اداره نشود، تا اگر نام سلطنت را از کتاب قانون با آب انقلاب شسته اند، نشان آن را هم با باران آرای مردمی براندازند و هم دو عنصر مقوم قانون اساسی جمهوری اسلامی یعنی جمهوریت و اسلامیت را با هم به سازگاری به تفاهم برسانند و الگویی نو برای حکومتی اخلاقی و دینی و مردم‌نهاد پی نهند. دریغا که چنین نشد و خوی دیرینه‌ی خودکامگی چندان در سرشت نخبگان و رهبران سیاسی بعدی نهادینه بود که ایشان را مجال نداد تا گذشته‌ی دور و نزیک را در آیینه‌ی عبرت بنگرند و به بازتولید استبداد حتی از نوع مُصلح آن تن ندهند، چه رسد به نوع مسلّح آن، و خلأ رهبری مردمی را با قدسی‌سازی‌های تصنعی و معطوف به اجبار و قهر و تغلب و تقلب پر نکنند.

بیم‌ها و امید‌های جنبش انتخاباتی دوم خرداد برای مهار چرخه‌ی بازتولید استبداد

دوم خرداد همان مردمی که حماسه‌ی پیروزی بر دشمن خارجی را در سال ۱۳۶۱ رقم زده بودند در کنار فرزندان‌شان، پانزده سال بعد جنبشی انتخاباتی را آغاز کردند که مهمترین هدفش «اصلاح» خلل‌هایی بود که در وجه مردمی و جمهوریت نظام سیاسی افتاده بود. با دوم خرداد پویش‌های نهفته‌ی حق‌جویی و سیاست اخلاقی در جامعه‌ای پساانقلابی و پساجنگی زبانی برای سخن گفتن به زبان نرم و فضایی برای کنشی صلح‌جویانه و اصلاحگرانه یافت تا سایه‌ی استبداد شخصی را که باز بر زندگی ایشان سنگینی می‌کرد با روشن کردن چراغ خردورزی جمعی و مشارکت مدنی و سیاسی و پاسداشت معیارهای سیاستی اخلاقی برای تأمین حقوق مردم از سر جامعه کم کند. نظام سیاسی چندان با استبداد به رأی رهبران خوگر شده بود که دیگر ابایی نداشت که بر خلاف قانون انتخابات، یک روز مانده به انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۷۶، در صفحه‌ی اول یکی از روزنامه‌های اندک‌شمار آن روزگار، نام و نشان و عکس نامزد مورد نظر رهبر نظام سیاسی را در کنار نتایج یک نظرسنجی ۶۳ درصدی به نفع او منتشر کند.

جنبش انتخاباتی دوم خرداد و صف‌آرائی نظامیان و مستبدان دربرابر آن

در آن روزگار، این خوی استبدادی هنوز البته به سامانی نظامی و امنیتی خوب پیوند نخورده بود. رشته‌ی خواب خوش استبداد، روز بعد وقتی گسسته شد که رأس و رأی خیال‌اندیشانه‌ی ایشان به دیواری سخت از جنس اراده و خواست نزدیک به ۷۰ درصد از واجدان شرایط رأی دادن برخورد کرد و شکست. این فرصت تاریخی دیگری بود پس از درگذشت بنیانگذار جمهوری اسلامی که جانشینان او باز فرصت یافته بودند تا خیال استبداد را از سر بیرون کنند و جان را از تفرعن استعلا و دهان را از مدعای «انا ربکم الاعلی» بشویند و دست از آزار خلق بردارند و رو به قبله‌ی رضایت خدا و مردم بنهند. شوربختانه این فرصت را هم از کف دادند و آن را به جبران مافات، صرف تحکیم بنیادهای یک حکمرانی تحکمی کردند و این بار به ساماندهی نیروهای نظامی به عنوان بازویی سیاسی برای مهار پویش‌های دموکراتیک و حق‌جویانه‌ی مردم روی آوردند و شکاف خواست مدنی مردم و اراده‌ی فردی رهبری نظام را با نظامی‌گری و تهدید و ارعاب و ترور پر کردند. جنبش اصلاحات زود دربرابر خود ائتلافی از نظامیان و نیروهای امنیتی را گرداگرد اندیشه‌ی استبداد، صف‌آراسته یافت. قتل‌های زنجیره‌ای و سرکوب دانشجویان در سال ۱۳۷۸ آغاز روندی سیاسی-نظامی بود که بر خلاف نص قانون اساسی و روح انقلاب اسلامی، خواست جمهور مردم را از روال تصمیم‌گیری و حاکمیت با اختراع معجونی مرکب از تغلب و تقلب حذف می‌کرد. رهبران سیاسی نظام با اختراع کیمیایی معکوس، ترکیب زرین جمهوری اسلامی را که به امانت از دست مردمی آزاده ستانده بودند، به خاکستر نظامی‌گری و استبداد و استخفاف تبدیل می‌کردند و مردم را روز به روز بیشتر به خاک سیاه مذلت، ترسخوردگی و یأس می‌نشاندند. نظام سیاسی روز به روز بیشتر تغییر ماهیت می‌داد و هر چه می‌گذشت، به مرور رهبری و نظام و نظامی‌گری با هم بیشتر هم‌سرشت و هم‌سرنوشت و هم‌خون و هم‌پیوند می‌شدند. اصلاح‌طلبی نیز به‌مرور از جریانی مدنی-اجتماعی به سیاست‌ورزی روزمره‌ای تبدیل شد که همت خود را باید صرف آرام نگه داشتن فضا و بحرانی نشدن اوضاع می‌کرد، تا آنجا که عملاً اهرم‌های مؤثر اعمال خواست مردم را از دست داد و از نهادینه ساختن مشارکت و نظارت مردم در ساخت سیاسی ناتوان ماند. جنبش اصلاحات به رکود و افول گرایید.

انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ حاصل یأس و ترسخوردگی مردم

شرنگ تغلب و تقلب آمیخته به زهرآب ترس‌خورده‌گی و یأس و مذلت کم‌کم در ارکان جامعه و فرهنگ و سیاست نفوذ کرد تا آنجا که از غده‌ی چرکین دروغ و فساد و تهمت و بهتان و آزار و عوامفریبی و تزویر و ریا در انتخابات نهم ریاست جمهوری سر برآورد، و همچون زخم بدهیبتی بر پیشانی نظام سیاسی ایران نشست، دملی که وجاهت و اعتبار و مشرعیت نظام سیاسی را هزینه‌ی گسترش خویش کرد و سرمایه‌های مادی و معنوی، و بنیه‌های سیاسی، فرهنگی، امنیتی اقتصادی، مدیریتی و اداری، و زیربناها علمی و آموزشی را تباه ساخت.

مشارکت امیدوارانه‌ی مردم در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ برای مبارزه با بی‌اخلاقی نهادینه

با نزدیک شدن به انتخابات دهم ریاست جمهوری بود که درد استخوان‌سوز دروغ و فساد، بخش‌های مختلف جامعه را به تب‌وتاب انداخت و هشیار ساخت که باید باز برای به دست گرفتن سرنوشت خویش و درمان این درد جانکاه آستین همت بالا بزنند. خانواده‌‌های شهدا، جانبازان، آزادگان، محرومان، جوانان، زنان، دانشگاهیان، روحانیان، کارگران و معلمان و دانش‌آموزان همگی در بسیجی خودجوش و آگاهانه در انتخاباتی شرکت کردند که گزینه‌های اصلی آن نه نامزدهای انتخاباتی، که سیاست اخلاقی دربرابر سیاست مبتنی بر تقلب و تغلب بود. رأی مردم هنوز شمارش نشده بود، و هنوز در برخی حوزه‌های انتخاباتی رأی‌گیری در جریان بود، که برنامه‌ای نظامی-امنیتی در هماهنگی با مرکز نظام سیاسی فعال شد و جمعی از فعالان سیاسی رقیب جریان حاکم را به زندان افکند و جمعی دیگر را تهدید و تعقیب کرد. این تازه آغاز حمله‌ای برنامه‌ریزی شده بود به نهاد انتخابات در جمهوری اسلامی و یک‌سره ساختن انهدام رکن جمهوریت نظام سیاسی. نتایج اعلام شده برخلاف شهود سیاسی و مشاهدات عینی مردم و فعالان سیاسی منتقد نظام بود. اخبار موثقی که از نتایج انتخابات به مقام‌های عالی رتبه‌ی نظام مانند رؤسای قوا، و نیز به نامزدهای رقیب رسیده بود نشان می‌داد که حق با مردم است که نسبتی میان رئیس‌جمهوری که از صندوق بیرون کشیده بود با آرایی که به صندوق ریخته اند نمی‌بینند. بر خلاف همه‌ی روال‌های رسمی و عرفی و قانونی، رهبری نظام سیاسی هم با صدور نامه‌ای شتاب‌زده پیش از رسیدگی به شکایات، بر نتیجه‌ی انتخابات مهر تأیید نهایی زد. دست‌پاچگی نیروهای نظامی و امنیتی در حمله به ستادهای انتخاباتی رقیبان انتخاباتی رئیس دولت وقت، و دستگیری ازپیش طراحی شده‌ی برخی فعالان سیاسی شک مردم را به ظن و ظن مردم را به‌سوی یقینی عمومی کشاند که نظام دست به تقلبی نظام‌وار و نظام‌مند زده است و حاصل رأی ایشان را به خیانت آلوده است. روایت سخنگوی ضمیر جنبش سبز، میرحسین موسوی، از آن ماجرا گویای فهم مشترک مردم است:
«صد افسوس که اقتدارگرایانی که انحصار در قدرت را تنها راه دوام خود می‌دانند، این بار به این خواسته‌های برحق وقعی ننهادند. اقتدارگرایان که با تمامی امکانات و رسانه‌ها در مقابل خواست اکثریت صف‌آرایی کرده بودند، زهرآگین‌ترین تیرهای تهمت و افترا را به سینه‌ی مردمی که خواهان تغییر بودند، رها کردند، هنگامی که به علت استقبال و حضور بی‌سابقه‌ی مردم از شیوه‌های معمولشان برای تقلب و تخلف در روند رأی‌گیری طرفی نبستند، چاره را در کودتای انتخاباتی دیدند: شمارش آرا را کنار نهادند، پیروزی‌شان را اعلام و ابلاغ کردند، به ستادهای مخالفانشان یورش بردند و به دستگیری چهره‌های فعال پرداختند. و آنگاه که مردم خشمگین و سرخورده برای اعتراضی آرام و مسالمت‌جویانه به خیابان‌ها ریختند تا مطالبه‌ی حق مسلم‌شان در احترام به رأی‌هایشان کنند، ریختن خونشان را مباح دانستند و ماجراهای خونین کوی دانشگاه و کهریزک و مانند آن را آفریدند.»
اکنون پس از برآمدن سه سال بر آن ماجرا، اعتراف‌های ناخواسته و افشاگری‌های «اصولگرایانی» که از نظام رانده شده اند، نشان می‌دهد که ظن مردم در مورد تقلب سامان‌یافته ظنی کاملاً درست و مبتنی بر واقعیات بوده است.

تقلب و تغلب مستبدان در انتخابات ۱۳۸۸

ناپسندی این خیانت نظام‌وار به امانت قانونی یک ملت این بار در نظر مردم بسیار نابخشودنی‌تر از نوبت های گذشته بود چرا که مهم‌ترین عاملی که بازار انتخابات را، علی‌رغم یأس و افسردگی سیاسی فراگیر در سال‌ها و ماه‌های منتهی به انتخابات، در این نوبت گرم کرده بود امید انباشته‌ای بود که مردم به قدرت رأی و انتخاب خود برای نه گفتن به تقلب و دروغ و فریب و تزویر و تحقیر و استیداد از نو پرورده بودند. دو تیغه استبداد، یعنی تقلب و تغلب، این بار این رشته‌ی ستبر صبر مردمی حلیم را بریده بود و آبگینه‌ی اعتماد مردم را شکسته بود. اما به جای آنکه پند مصلحت‌اندیشانی مانند رئیس مجمع تشخیص مصلحت را بشنوند که «به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی،» این تازه اول تطاول بود. نظام می‌خواست سیاهی تقلب را به سرخی خون بیگناهان بشوید یا در سیاهچال حبسهای طویل المدت و با اعترافهای برامده از داغ و درفش و دادگاه‌های گروهی و نمایشی یا از شکنجه‌های سفید، بیرنگ جلوه دهد و به دست فراموشی زمانه بسپارد، اما این همه بخشی از خاطره‌ی مشترک مردم شد.

خطای محاسبه‌ی مستبدان

سامان‌دهندگان این کودتای انتخاباتی در مورد گستره، ژرفا و شدت واکنش جامعه در قبال این ستم گستاخانه، دچار اشتباه محاسبه شده بودند، همانطور که در مورد نفوذ کلمه‌ی رهبری و نیز قدرت امنیتی و اطلاعاتی سیاست نظامی‌شده‌ی نظام هم دچار سوء فهم بودند. اگر بتوان حداقلی از مآل‌اندیشی و مصلحت سنجی را در میان ایشان مفروض گرفت، می‌توان گفت که اگر ایشان دچار این دو اشتباه محاسبه و سوء فهم نشده بودند، شاید اصلاً دست به چنین قمار نابخردانه‌ای نمیزدند، یا دست‌کم برای گرفتن همین نتیجه، راههای کم هزینه‌تری را برمی‌گزیدند.

سربرآوردن جنبش دیرپای ضداستبدادی مردم ایران در قالب جنبش سبز

اینچنین بود که جنبش سبز مردم ایران از نهانخانه‌ی ضمیر بیدار و آزادیخواه مردم ایران بر همان ریشه‌ای جوانه زد و بالید که نهضت مشروطیت، قیام سیم تیر، نهضت ملی‌سازی صنعت نفت، قیام پانزدهم خرداد، انقلاب ۱۳۵۷، پیروزی‌های سوم خرداد ۱۳۶۱ و بالأخره دوم خرداد‌ماه ۱۳۷۶ شاخه‌هایی از آن بودند. برآمدن این جنبش نشان داد که علیرغم همه‌ی آلودگی‌های استبداد و اقتدارگرایی، ریشه‌ی حق‌طلبی، استیفای حقوق اساسی، صبر و ثبات دربرابر ستم و مبارزه با استبداد همچنان در آب است و دم‌به‌دم جوانه‌های نو برمی‌آورد. ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ یادآور تکامل‌یافته‌ترین و خوش‌آینده‌ترین برگ و بار این درخت است. در این روز وجدان جمعی مردمی آگاه و مسؤولیت‌پذیر در پاسخ به ندای درون و نه در اجابت هیچ دعوت بیرونی و بلکه علی‌رغم همه‌ی مخاطرات، مردم را در ابعادی چند میلیونی به خیابانهای پایتخت کشاند.

جنبش سبز جنبشی از سر خشم نیست

مردمی که آن روز به خیابان‌ها آمدند، نه از سر خشم و برای گرفتن انتقام از مستبدان فتنه‌گر و متقلب، بلکه با کظم غیظی بالغانه، برای ارتقای تراز سیاست و بهروزی عمومی پایمردی کردند؛ به قول میرحسین موسوی در نهمین بیانیه،
«متقلبان و دروغگویان تنها به نیت تحمیل منویاتشان در پشت نام قانون سنگر گرفته‌اند. لیکن تلاشی که ما وارد آن شده‌ایم یک مشاجره و تلافی‌جویی نیست. ما را عصبانیت یا جاه‌طلبی یا خودپسندی برنیانگیخته است، بلکه حرکت ما اقدامی برای اصلاح و تامین بهروزی کشور است.»
جنبش سبز نزاعی بر سر مناصب حکومتی نیست: جنبش سبز نزاعی بر سر این نیست که چه کسی بایستی بر منصب ریاست جمهوری می‌نشست یا چه کسانی بر کرسی‌های نمایندگی مجلس باید تکیه بزنند یا چه کسی شایسته‌ی رهبری است. به قول میرحسین موسوی،
«مشکل آن است که یک ملت بزرگ نمی‌نشیند تا در روز روشن رأیش را ببرند و هیچ نگوید. یک ملت بزرگ انتخابات درجه دو انتصابی را تحمل نمی‌کند. وقتی که یک ملت بزرگ می‌شود دیگر خدمتگزارانش اجازه ندارند به او بگویند چه باید بخورد و کجا باید برود و چه کسی را برگزیند و به چه چیز و چه کس اعتماد کند. کجا باید برود و چه کسی را برگزیند و به چه چیز و چه کس اعتماد کند. یک ملت بزرگ از شورای نگهبان انتظار دارد آنها را قانع کند که تقلبی در انتخابات روی نداده است، نه آن که تنها یک ادعا پیش رویشان بگذارد و ادعای خود را باطل کننده انبوهی از مشاهدات و مستندات بداند.»

جنبش سبز سرآغاز تجربه‌ی سیاست دیگری‌محور

اینچنین بود که مفهوم و تجربه‌ای نوین از سیاست در کشور ما تجربه شد که کمتر عدل و بدیلی برای آن می‌توان در تاریخ سیاسی ایران سراغ گرفت: سیاستی دیگری‌محور و شفقت‌ورزانه که به منفعت «خودی» مستقل از شفقت‌ورزی بر «دیگری» و پروای «غیر» نمی‌اندیشد. به قول میرحسین موسوی،
«حتی آنانی که اینک رو‌در‌روی ما به خشونت متوسل می‌شوند در اخوت ما شریکند، زیرا ما به دنبال آینده‌ای هستیم که در آن همان کسی که خواهر و برادرمان را در خیابان‌ها کتک زده است، سعادتمندتر، معنوی‌تر، سالم‌تر و زیباتر از امروز زندگی کند.»
کثرت‌گرایی جنبش سبز؛ به رسمیت شناختن کثرت و تنوع، مؤلفه‌ی درونی جنبش سبز
میرحسین موسوی ضمیر رشید و ادراک عمیق سیاسی مردمی که آن راه‌پیمایی سکوت را با فروخوردن خشم تجربه کردند و زیستند به سخن درآورد و در قالب کلمات ریخت که:
«تنها راه همزیستی مسالمت‌آمیز سلیقه ها و گرایش‌ها، و اقشار، اقوام، مذاهب و ادیان گوناگونی که در این سرزمین پهناور زندگی می‌کنند اذعان به وجود تنوع و تعدد شیوه‌های زندگی و اجتماع بر کانون آن هویت دیرینه‌‌ای است که آنان را به یکدیگر پیوند می‌زند، اگرچه فهم‌های ضعیف و باژگونه از دین هضم نکنند که این اذعان نه بدان معناست که اسلام ناب دین حق و آئین خاتم و صراط مستقیم نیست، بلکه یعنی اجباری در دین وجود ندارد، به درستی که راه از بیراهه بیان شده است. لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی.»
و خود به خاطر این درک والای مردم و تجربه‌ی اصیل ایشان از تراز نوین سیاستی کثرتگرا، مردم را می‌ستود که
«دستیابی به این وجدان عمومی دستاورد بزرگی است که گاهی قرن‌های متمادی از عمر ملت‌ها و تمدن‌ها صرف تحصیل آن می‌شود و چه هزینه‌های گزافی که در این راه نمی‌پردازند. اما مردم ما این موهبت بزرگ را با هزینه‌هایی بسیار اندک و ظرف مدتی کوتاه به دست آوردند.»

جنبش سبز، پاسدار امید تاریخی و اجتماعی یک ملت بزرگ برای ساختن آینده‌ی بهتر

اما ملت ایران این دستاورد سیاسی-فرهنگی بزرگ را رایگان به کف نیاورده است. چراغ جنبش آزادیخواهانه و حق‌محور مردم ایران از امیدی نهادینه فروغ می‌گیرد. امیدی که مراقبت از آن همچون رشته‌ای بینانسلی، جنبش‌های سیاسی و اجتماعی ما را به هم پیوند زده است و به آنها خصلتی انباشتی و پیش‌رونده داده است. همان که میرحسین موسوی در بیانیه‌ی هشتم، آن را «بذر هویت ما» می‌دانست و رمز بقا و استقامت ما:
«آن چیزی که ملت ما را به خلاف آنان و علیرغم سخت‌ترین رویدادها زنده نگه داشت، امید بود، زیرا آفت این راهپیمایی هزاران ساله ناامیدی است. مردم ما می‌توانستند با بدبینی و ناامیدی حوادثی شبیه به آنچه را که در جریان انتخابات گذشته با آن روبرو شدیم پیش‌بینی کنند و به صحنه نیایند. آیا آنان اشتباه کردند که به این پیش‌بینی‌ها اعتنا نکردند؟ نه! آنان به مقتضای روح امیدی که هسته درونی هویت ملی ما را شکل داده و ما را در طول هزاره‌ها زنده نگه‌ داشته است چنین کردند. به‌ویژه با جوانان می‌گویم که اگر می‌خواهید ایرانی باقی بمانید از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید، زیرا امید بذر هویت ماست؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقیمانده است، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می‌آورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند.»

جنبش سبز، جنبشی اجتماعی درون شبکه‌های اجتماعی زندگی روزمره‌ی مردم

پاس‌داشت این امید، نه به آرزواندیشی برمی‌آید و نه تقدیرگرایی و حوالت دادن ستمگران به دست قهر تقدیر، تاریخ یا آسمان. این امیدی است که جان و مایه از درک درست لایه‌های عمیق مناسبات قدرت در زندگی عادی و روزمره‌ی مردم می‌گیرد. منشأ قدرت در این روی‌کرد انسانی به سیاست، شبکه‌های انسانی در مناسبات زندگی اجتماعی مردم در جهان واقعی است. به قول میرحسین موسوی،
«وقتی که سخن از تقویت شبکه‌های اجتماعی و یا زندگی کردن راه سبز می‌شود بلافاصله می‌پرسند چگونه؟ همان‌گونه که هستید. سخن از آن نیست شبکه‌های اجتماعی که وجود ندارند را شکل دهیم و قدرتمند کنیم؛ سخن از آن است که قدرت مردم در شبکه‌های اجتماعی است که به صورت طبیعی و به هدایتی فطری درمیانشان شکل گرفته است. باید اهمیت آنها را درک کنیم.
… از مهمترین نقاط قوت این شبکه، شکل طبیعی اجزای آن است. این واحدها عبارت از گروه‌هایی کوچک اما بسیار متکثر از همفکرانی است که در قالب روابط سابقه‌دار دوستی یا خویشاوندی یا همکاری نسبت به هم آشنایی و اعتماد پیدا کرده‌اند، به صورتی که انحلال آنها امکان‌پذیر نیست، زیرا به معنای انحلال جامعه است. این واحدها همواره وجود دارند، اما به صرف وجود، شبکه اجتماعی موثری را شکل نمی‌دهند. با این همه اولین قدم در راه‌حل پیشنهادی اینجانب آن است که ما ایرانیان، در هر کجای جهان که هستیم، باید این هسته‌های اجتماعی را در میان خود تقویت کنیم. باید خانه‌هایمان را رو در روی یکدیگر بسازیم؛ به تعبیر قرآن خانه‌های خود را قبله قرار دهیم، یعنی به این هسته‌های اجتماعی که واحدهای بنیادین جامعه ما هستند بپردازیم، اهمیت آنها را بشناسیم و بیش از پیش به آنها رو کنیم تا قدرت‌های نهفته ای که دارند برای ما ظاهر شود. خانه های خود را قبله قرار دهیم؛ یعنی اگر تا پیش از این هر دو ماه یک بار همدیگر را ملاقات می‌کردیم، اینک هفته ای دوبار گرد هم جمع شویم. قدرت شبکه های اجتماعی ما در این امر است.»

خصلت نوشونده و پویای جنبش سبز

جلوه‌های خیابانی جنبش سبز پس از روبه‌رو شدن با سرکوب وسیع و بی‌رحمانه‌ی اقتدارگرایان چندی است پدیدار نیست. اما حیات جنبش سبز خصلتی شبکه‌ای دارد. آنچه در قالب راهپیمایی بزرگ سکوت و حضورهای بعد از آن از جنبش سبز بروز یافت روشن‌ترین و قابل رؤیت‌ترین سطح جنبشی ریشه‌دار بود. اقتدارگرایان به‌جای شنیدن پیامی که در آن سکوت بالغانه بود، ترجیح دادند با ارعاب و تعقیب و تعذیب معترضان، آن را انکار کنند. غافل از آن که جنبش‌های اجتماعی مبتنی بر شبکه‌های اجتماعی چون در زندگی روزمره‌ی مردم جاری و روان اند، خصلتی سیال دارند و به‌آسانی تغییر شکل می‌دهند و موانع سخت و ضخیم و زمخت را از درون فرومی‌کاهند و بی‌معنا و بی‌اثر می‌کنند.

جنبش سبز و پرهیز از بازتولید چرخه‌ی خشونت و استبداد

جنبش سبز مردم ایران برخلاف جنبش‌های دو سال اخیر در کشورهای عربی خاورمیانه، جنبشی پساانقلابی است. جنبشی است که تجربه‌ها و پویش‌های انقلابی به بزرگی انقلاب بهمن ۱۳۵۷ را درونی کرده است و بنای تکرار رجعی آن را ندارد. این نشانه‌ی تکامل جنبش‌های سیاسی-اجتماعی کشور ما ست که سازوکارهایی را اختیار می‌کند که به بازتولید چرخه‌ی خشونت و استبداد نمی‌انجامد.

کثرت‌گرایی جنبش سبز، چراغ راه آینده

جنبش سبز مردم ایران همچنین جنبشی است کثرت‌گروانه. کثرت‌گرایی این جنبش نه به این معنا ست که این جنبش هویتی از خود ندارد. فهمی نادرست از کثرت‌گرایی ریشه‌ی این سوءتفاهم می‌تواند باشد که کثرت‌گرایی را با هویتی متعین داشتن ناسازگار بدانند. برعکس، کثرت‌گرایی اساساً بدون داشتن موضعی معین و هویتی متعین ناممکن است. همه‌جا ایستادن تنها به معنای هیچ‌جا نه‌ایستادن است. بر «هیچ‌کجا» نمی‌شود ایستاد و از «هیچ‌کجا» نمی‌شود موضع گرفت، حتی اگر آن موضع بخواهد کثرت‌گروانه باشد. یک نیروی سیاسی برای آن‌که کثرت‌گرا باشد، باید اول خودش را بیابد و خودش را تعریف کند و سعی کند خودش باشد و خودش بماند، اما در مواجهه و هم‌کاری با دیگران، مرامی کثرت‌گروانه را در پیش بگیرد، یعنی اولاً، وجود دیگران را هم به رسمیت بشناسد، ثانیاً «حق» دیگران را برای بودن و ماندن به رسمیت بشناسد، ثالثاً، در موضع یک‌سان‌سازی دیگران با خود قرار نگیرد، رابعاً برنامه‌ی سیاسی خود را در تعاملی افزایشی و انباشتی با دیگر برنامه‌های سیاسی تعریف کند، به‌نحوی که «پیروزی او شکست دیگران نباشد.» این کثرت‌گرایی سیاسی یک آرمان دست‌نیافتنی یا مربوط به دموکراسی‌های پیش‌رفته یا مربوط به وضعیت‌های باثبات نیست. هم‌چنین لازم نیست حاملان چنین سیاستی واجد اکثریت آرای جامعه باشند، دست بالای اقتصادی یا سیاسی یا نظامی داشته باشند، محوری باشند یا نخبه باشند.
موفق‌ترین نمونه‌ی معاصر یک سیاست کثرت‌گروانه‌ی رهایی‌بخش برای جنبش سبز و برای نیروهای سیاسی خاورمیانه، نه گاندی یا ماندلا، بلکه سیاست امام موسی صدر در لبنان دهه‌ی ۱۹۷۰ است. لبنان نه دموکراتیک بود و نه باثبات. شیعیان لبنان هم یک اقلیت رانده‌شده‌ی فرودست بود. آقای صدر هم یک روحانی جوان شیعه‌ی ایرانی-لبنانی بود، مشخصاتی که او را در دور‌دست‌ترین نقطه از نخبگان سیاسی آن روزگار لبنان می‌نشاند. اما پس از چندی سیاست کثرت‌گروانه‌ی او، لبنانِ در آستانه ی فروپاشی را با محوریت شیعیان و آقای صدر متحد کرد. او با مسیحیان و سنیان و لبنانی‌های سکولار و غیرلبنانی‌ها و کشور‌های هم‌سایه و … بر اساس هویتی که برای شیعیان لبنان تعریف کرده بود، وارد هم‌کاری کثرت‌گروانه شد و با محوریت او سیاستی کثرت‌گروانه در لبنان شکل گرفت. سیاست کثرت‌گروانه مستلزم صلح کل بودن نیست. بخش بزرگی از حیات سیاسی امام صدر در جنگ با صهیونیست‌ها و عاملان داخلی آن‌ها در لبنان گذشت. مهم این است که برای پیش‌بردن سیاستی کثرت‌گروانه او هویت خود و جامعه‌اش را انکار نکرد. در عین حال محور هم‌کاری سنیان و مسیحیان و سکولار‌های لبنانی و عرب‌های غیر لبنانی و نیز غیرعرب‌ها برای پیش‌بردن سیاستی رهایی‌بخش درلبنان شد و نه‌تنها لبنان را به وحدتی کثرت‌گروانه رساند، بلکه جایگاه شیعیان لبنان را هم در ساخت حقوقی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی لبنان ارتقا داد و این همه را از موضع اقلیت به سرانجام رساند. این هنر سیاست و سیاستمدار کثرت‌گرا ست.
جنبش سبز به عنوان یک جنبش کثرت‌گرای سیاسی-مدنی متشکل از همه‌ی نیروهای سیاسی و اجتماعی ایران است که تعین و تشخص خود را دارند اما در تعامل با یکدیگر، به اصول کثرت‌گرایی سیاسی برای تأمین منافع ملی و در مبارزه با استبداد داخلی و مداخله‌جویی بیگانگان وفادار اند.

جنبش سبز و مناسبت‌های انتخاباتی پیشِ رو

جنبش سبز جنبشی است که به خاطر پیوند خوردن با زندگی واقعی و روزمره‌ی مردم در اوج واقع‌بینی و پرهیز از خیال‌اندیشی مسیر خود را به‌آرامی و با صبوری و استواری می‌پیماید. واقع‌بینی و درک شرایط عینی و عملی سیاست نظامی و امنیتی شده در کشور اقتضا می‌کند که هر نوع مشارکت سیاسی صوری مانند شرکت در انتخابات با این ملاک ارزیابی و سنجیده شود که این مشارکت‌های صوری چقدر راه جامعه‌ی سیاسی ما را برای نشاندن یک قانون اخلاقی بر تخت داوری سیاسی می‌گشاید، و یا از سوی مقابل، چقدر ما را در چرخه‌ی بازتولید استبداد، بازیچه‌ی مناسک صوری شبه‌دموکراسی نظامیان و مستبدان می‌کند. تنوع و تکثر درونی جنبش سبز اقتضا می‌کند که هر یک از نیروهای سیاسی همراه با جنبش سبز واجد این قوه‌ی تشخیص و تمییز دانسته شود که بر اساس این ملاک برای چگونگی مشارکت خود در فرصت‌های انتخاباتی یا شبه‌انتخاباتی آینده تصمیم بگیرد. اما نباید فراموش کرد که انتخابات به معنای برگزاری یک مراسم بی‌معنا و بی‌حکمت نیست. جنبش سبز جنبشی است که در صدد بازگرداندن شرایط برگزاری یک انتخابات معنادار و قانونی به کشور است، جنبشی است برای احیای نهاد انتخابات، نهادی که در سال ۱۳۸۸ دستخوش الغای کودتاوار مستبدان شد. جنبش سبز ما جنبشی است که در آن ما از خلال نحوه‌ی زیست‌مان می‌کوشیم روح حق و آزادی و عدالت را به کالبد فسرده‌ی قانون و انتخابات و سیاست بازگردانیم. میرحسین موسوی تشخیص مردم را به رسایی و وضوح در بیانیه‌ی چهاردهم تعبیر کرده است:
«در شرایطی که اصول متعدد قانون اساسی بتوانند بی‌محابا معطل بمانند حقیقت آن است که فرقی میان قانون خوب و بد وجود ندارد. ساختار سیاسی کشور اگر بهترین نظم ممکن باشد به چه کار می‌آید اگر زندگی‌های ما به آن اعتبار نبخشد، یعنی معنی برایش تدارک نبیند، آن را تنفیذ نکند و اجرای بدون تنازل آن را مطالبه ننماید؟ به همین ترتیب اگر این ساختار واجد اشتباهات و عقب افتادگی‌های واضح بود ما تنها در صورتی می‌توانستیم آن را اصلاح کنیم که نخست معنای آن را اصلاح می‌کردیم و این کار را با زندگی‌های خود انجام می‌دادیم.»

صبوری و استقامت و امید، رمز بقای هویت ضداستبدای و پیروزی جنبش سبز

برنده‌ی نهایی این آزمون‌ها و خطاها البته مردمی هستند که از تنوع این تجربه‌ها برای گشودن راه‌های آینده درس می‌گیرند. مردمی که در میان‌مدت و دراز‌مدت به عین‌الیقین درخواهند یافت که صبوری و ایستادگی و استقامت بر حق و ثبات قدم هرچند ممکن است در آغاز تلخ و بی‌نتیجه به نظر آید، اما تنها راه عبور از موانع و دشواری‌هایی است که مستبدان بر سر راه اراده‌ی آزادیخواهانه‌ی ایشان ایجاد کرده اند. این سنت بی‌تخلف الهی است که صبر و ثبات بر قول و فعل حق و صواب خصوصاً دربرابر ستمگران کوششی است دشوار که ضایع نخواهد شد. به قول میرحسین موسوی در بیانیه‌ی سیزدهم،
«آیا در این چند ماهه ندیدید که او چگونه به این وعده عمل کرد؟ پروردگار ما ایمان‌هایمان را ضایع نکرد و نخواهد کرد، زیرا او به خلاف مدعیان، نسبت به مردم دلسوز و مهربان است. و ما کان الله لیضیع ایمانکم ان الله بالناس لرئوف رحیم. کام ملت از آنچه که گذشت تلخ است، اما کیست که دستاوردهای حاصل شده در عین این تلخکامی‌ها را ناچیز بشمارد؟ ما با پوست و خون خود عظمت آنچه در این ایام کوتاه حاصل شده است را درک می‌کنیم. ما چه کردیم که به این دستاوردها رسیدیم. حقیقت آن است که جز ایمان به وعده الهی عملی متناسب با این همه پیشرفت نداشته‌ایم. به حوادث این ایام بنگرید و در هر کدامشان راه های خدا را که یکی پس از دیگری پیش پای ما گشوده شدند ملاحظه کنید. آنها را هم که ببندند دادار از وفا به وعده‌ای که داده است عاجز نمی‌شود و راه‌هایی دیگر پیش پای کسانی که برای او می‌کوشند می‌گشاید؛ راه‌هایی امن، راه‌هایی هموار، راه‌هایی مستقیم که بدون تردید ما را به مقصد می رسانند. چرا به خداوند توکل نکنیم حال آن که راه‌هایمان را به ما نشان داده است؟ و ما لنا ان لا نتوکل علی الله و قد هدانا سبلنا. با دسترسی به چنین راه‌هایی ما نیاز به تخطی از قانون، پشیمانی از مسالمت، توسل به تخریب یا وارد شدن به هر کوره راه دیگری نداریم.
… رهروان راه‌های خدا به امیدی که از وعده او داشتند رسیدند؛ آیا مسافران بیراهه نیز به آن چیزی که باید انتظارش را می‌کشیدند نرسیده‌اند؟ ملاحظه تقیه و تملق این و آن و شنیدن بوی حرص و بخل و آز از دهان تمجیدگران، برخورداری از حمایت خطیبی که از منبر مقدس نمازجمعه به خشونت تشویق و به اعتراف‌گیری مباهات می‌کند؛ ترس،ترس از تنهایی، ترس از آینده،‌ ترس از عاقبت، ترسی که با ترساندن دیگران پنهانش می‌کنند.»

جنبش سبز و تحریم‌های اقتصادی و تهدید‌های نظامی بیگانگان علیه کشور

تهدید به تهاجم نظامی به بهانه‌ی پرونده‌ی هسته‌ای ایران اینک چندی است با تحریم‌هایی وسیع، بی‌سابقه، بی‌رحمانه و ضدمردمی علیه مردم و حاکمان کنونی ایران پیوند خورده است، تحریم‌هایی که در ماه‌های آینده شدت خواهد گرفت. موضع جنبش سبز در برابر هرگونه مداخله‌ی خارجی از تحریم گرفته تا تهدید و تهاجم نظامی تا کنون بارها از سوی رهبران و همراهان جنبش سبز بیان شده است و نیازی به تکرار محکومیت مطلق همه‌ی انواع این مداخله‌ها از سوی جنبش سبز نیست. چنان که در بیانیه‌ی نهم میرحسین موسوی آمده است:
«ماجرای ما، هر چقدر تلخ، یک اختلاف خانوادگی است که اگر خامی کنیم و بیگانگان را در آن دخالت دهیم به زودی پشیمان خواهیم شد. در اعتراض و حرکت اصلاحی و اصولی ما هیچ‌کس نباید صدمه ببیند. ما زمانی در تلاش خود موفق خواهیم بود که ابتکارهای ما برای احقاق حقوقمان تا آن حد اندیشیده شده، کارآمد و در چارچوب قانون باشد که حتی کودکان خردسال و زنان باردار بتوانند در آن شرکت کنند.»
و باز به قول او در بیانیه‌ی سیزدهم،
«این نه تحریم یک دولت،‌ بلکه تحمیل رنج‌های بسیار بر مردمی است که مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم.»
میرحسین موسوی در بیانیه‌ی هفدهم، با بصیرتی مثال زدنی نسبت به از دست رفتن صیانت ملی کشور به خاطر ورود نظامیان به انحصارات کلان اقتصادی هشدار می‌داد و این هشدار با قوت بیشتری امروز شنیدنی است که:
«ما می گوئیم نهاد بزرگ و تاثیر گذاری چون سپاه اگر هر روز چرتکه بیاندازد که قیمت سهام چقدر بالا و پائین رفته نمی تواند از کشور و منافع ملی آن دفاع نماید؛ هم خود به فساد کشیده می شود و هم کشور را به فساد می کشاند.»

جنبش سبز و مذاکرات هسته‌ای با قدرت‌های بزرگ

این مذاکرات تا آنجا که در چارچوب منافع ملی ایران و ایرانیان باشد و به تنش‌زدایی در عرصه‌ی بین‌المللی بینجامد خواسته‌ی جنبش سبز است. اما تردیدی بزرگ وجود دارد در این حکومتی که تنش‌زدایی را از درون کشور آغاز نمی‌کند و ملت خود را محرم و محترم نمی‌شمارد و رهبران و نمایندگان ایشان را به حبس و حصر می‌کشد، و بر همان مسیر استبدادی پیشین اصرار می‌ورزد، آیا اصلاً در موقعیتی هست که با قدرتهای بزرگ به مذاکره بنشیند و جز بقای خود بتواند به منافع ملی هم بیندیشد. هشدار میرحسین موسوی را هنوز باید بسیار جدی گرفت و با نگرانی بسیار در صلاحیت سیاستمدارانی نظامی که منافع سرشار اقتصادی در صنایع بزرگ نفتی و اتمی دارند برای سامان دادن چنین مذاکراتی در مسیر منافع ملی تردید کرد:
«راه سبز ما یک مسیر عقلانی است و این یک بشارت است، زیرا نشان می‌دهد که ما تا انتها بر سر خواسته‌های خود مستحکم خواهیم ایستاد. اگر دچار تندروی و رفتارهای افراطی بودیم شک نکنید که با دستانی خالی از نیمۀ راه باز می‌گشتیم، زیرا افراط راه را برای تفریط باز می‌کند. اگر برای قبول این حقیقت به مثال نیاز دارید به سیاست خارجی دولتمردان بنگرید. همان وقتی که آنان مناسبات بین‌المللی کشور را به اغراض تبلیغاتی آلوده کردند و از خردورزی و متانت کناره گرفتند می‌شد حدس زد که به زودی مصالح بلندمدت مردم را به هیچ معامله خواهندکرد. شانزده سال پیش از این تهیه سوخت برای تاسیسات هسته‌ای تهران امری بود که نه مسئولان و نه رسانه‌ها انجام آن را یک خبر مهم تلقی نمی‌کردند. امروز قسمت اعظم محصول فعالیت‌های هسته‌ای کشور ،که این همه جاروجنجال به خود دیده و چندین تحریم برای ملت به همراه آورده است، گویا باید برای تامین همین نیاز ساده تحویل کشورهای دیگر شود، شاید بعدها لطف کنند و اندکی سوخت در اختیار ما بگذارند. آیا این یک پیروزی است؟ یا یک تقلب آشکار، که چنین تسلیمی فتح‌المبین نامیده شود؟»

همسویی استبداد داخلی و بیگانگان مداخله‌جو در نفی عاملیت مردم

در این میانه، ائتلافی نانوشته هم میان استبداد داخلی و مداخله‌جویان خارجی علیه جنبش دموکراسی‌خواهی مردم ایران شکل گرفته است. این ائتلاف بر اساس نفی و انکار توان و اراده‌ی مردم ایران برای به دست گرفتن سرنوشت خویش و مهار استبداد و تأمین منافع ملی استوار است. این نفی عاملیت و توانمندی مرم ایران تحقیری مضاعف است. همان که میرحسین موسوی تحقیر مردم بزرگ ایران می‌دانست و جنبش سبز را نه جنبشی از سر عصبانیت بر سر تقلب انتخاباتی اقتدارگرایان، بلکه پاسخی به این تحقیر می‌دید:
«مسئله‌ مردم این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود.»
بیگانگان مداخله‌جو بهانه می‌آورند که برای تأمین صلح و امنیت جهانی و نیز برای دموکراسی‌سازی در ایران باید نیروهای بین‌المللی حکومت ایران را مهار یا نابود کنند. مستبدان داخلی نیز مردم ایران را دربرابر یک دوگانه‌ی کاذب و راهزن نشانده اند: امنیت دربرابر آزادی. یعنی می‌خواهند به مردم ایران بباورانند که یا باید به استبداد حاکم گردن نهند و دست از پویش‌های دموکراسی‌خواهانه‌ی خود بشویند تا حکومت ایران بتواند با پشتیبانی مردم و در سکوت نیروهای سیاسی منتقد، جلوی فشار بیگانگان بایستد و مانع از مداخله‌ی ایشان در امور کشور شود و امنیت نظام را پاسداری کند، یا این که دست از امنیت کشور بشویند تا با پی‌گیری انتقادهای خود از حاکمیت اقتدارگرا کشور دچار بحران داخلی شود و راه مداخله‌ی بیگانگان و سلب امنیت از مردم گشوده گردد.
مانند بیگانگان که دموکراسی‌سازی را بهانه‌ی مداخله می‌کنند، حاکمیت استبدادی نیز با طرح این دوگانه‌ی کاذب و غلط‌انداز، خود را قیم و آقابالاسر مردم می‌دانند، قیمی که یا مردم باید او را تحمل کنند یا همین ته‌مانده‌ی امنیت ایشان به تاراج جنگ و مداخله‌ی خارجی خواهد رفت. هم مداخله‌جویان خارجی و هم مستبدان داخلی توان و اراده‌ی مردم برای تأمین منافع و مصالح خود را انکار می‌کنند.

امنیت ملی و تنش‌زدایی، در گرو حاکمیت دموکراتیک مردم

واقعیت اما این است که هم امنیت مردم ایران و هم صلح جهانی هر دو در گرو برقراری دموکراسی درون‌زا و درون‌جوش در این کشور است. آنچه امنیت مردم را به خطر انداخته است و هر روز تهدیدی نو را به سوی این آب و خاک جلب می‌کند حاصل سیاست‌ورزی‌های ذهن‌های ناتوان و استبدادزده‌ای است که حقوق مردم خود را همان‌قدر به رسمیت نمی‌شناسند که سیاست جهانی و قوانین حقوق بین‌الملل و آداب دیپلماسی را. این رسم استبداد است که مستبدان بریده از مردم، دربرابر فشار و تهدید بی‌امان بیگانگان، اگر موجودیت شان به خطر بیفتد، در پس پرده‌ی مصلحت‌جویی، چوب حراج بر منافع ملی می‌زنند، از گردنه‌ و گریوه‌ای می‌گذرند، ولی باز پس از چندی تهدیدی جدید را متوجه این کشور می‌کنند. از سوی دیگر مردمی ترسخورده‌ی مستبدان و ستمگران کجا توان و انگیزه‌ای برای دفاع دربرابر تهدید خارجی دارند. سخن میرحسین موسوی در بیانیه ی پانزدهم تحلیل دقیقی از این مناسبات به دست می‌دهد:
«کافی است مردم بترسند تا پای قدرت‌ها به مرزهای این بوم باز شود. کافی است سمعه شجاعت این ملت خدشه‌دار گردد و بیگانه در دلاوری و استواری آنان تردید کند تا خواب های سی ساله تعبیر شود. به دو کشور همسایه ما که اینک در اشغال خارجی قرار دارد نگاه کنید. در هر دو آنها نخست مردم ترسانده شدند و ترسیدند.ظاهرا قدرت‌ها با شعار آزادی‌بخشی به این دو کشور قدم گذاشتند، در عین‌حال که وقتی ابوغریب‌ها را به راه می‌انداختند طمع خویش را در چهره‌های وحشت‌زده مردم پنهان نکردند. آنها با صراحتی که بیشتر از آن ممکن نبود به مردم این دو کشور می‌گفتند شما همان‌هایی هستید که از صدام و طالبان وحشت داشتید، پس اینک حق آن است که از سلاح‌های رعب انگیزتر ما بیشتر بترسید. حتی تروریست‌های افراطی هنوز به آن امید که بتوانند همچون خونخواران پیش از خود بر هراس مردم این کشورها حکومت کنند آنان را بیرحمانه می‌کشند. قربانیان ددمنشی‌های صدام و طالبان هنوز دارند تاوان ترس خود را می‌پردازند، کما این که ملت ما هنوز امنیت و آرامش خویش را مرهون شجاعت و استحکامی است که در طول سی سال گذشته به نمایش گذاشت.»

جنبش سبز بر بنیاد سیاست اخلاقی

کلام آخر و صد البته صدر و زبده‌ی کلام تأکید و تکیه بر سیاست اخلاق‌محور به عنوان بنیان و درونمایه‌ی اصلی جنبش سبز است. اخلاق فردگرایانه‌ای که بریده از مقتضیات زندگی سیاسی و اجتماعی به زهد گوشه‌گیرانه می‌خواند، و می‌خواهد از بندگان عادی خدا موجوداتی فراتر از فرشتگان نامختار بسازد، البته راهی به سیاست ندارد. اما سیاست در لحظه‌لحظه‌ی زندگی اجتماعی ما آدمیان خاکی حاضر است و از آن گریزی نیست. اخلاق اجتماعی متکفل سامان‌دادن همه‌ی مناسبات افراد در سطح سیاسی و اجتماعی است، یعنی آنجا که منافع فردی با هم تصادم می‌کند، آنجا که ارزش‌ها و هنجارهای متّبع گروه‌ها و افراد با هم ناسازگاری می‌کنند، آنجا که مطلوبات و خیرات محدود سیاسی و اجتماعی موضوع مناقشه‌ است، آن‌جا که اقتضائات پایبندی به پیمان‌ها و معاهدات گوناگون جا را بر یکدیگر تنگ می‌کنند، آنجا که مصلحت‌های خرد و درشت ما را به سوی خود می‌خوانند و اعتنای به هر یک به معنای قربانی کردن دیگر مصالح است، آنجا که تصمیم‌های افراد زندگی‌های بسیاری را در زمان حال و اینده و چه بسا به شکل بینانسلی تحت تأثیر قرار می‌دهد، و آنجا که قانون عرفی و قانون شریعت و الزامات اخلاق فردی با هم در‌می‌پیچند. پشت کردن به این اخلاق اجتماعی در حوزه‌ی سیاست، و سیاست را تنها تابع منطق قدرت و قانون دیدن، سر از مغاک توجیه اخلاقی قدرت‌پرستی درمی‌آورد. این بزرگترین معضل سیاست و حکومت در جامعه‌ای است که فرهنگی دینی یکی از مهمترین مؤلفه‌های هویتی آن است. سیاست را نمی‌توان به دست افرادی متدین که مراقب اخلاق فردی هستند سپرد و امیدوار بود که آنچه حاصل خواهد آمد لزوماً سیاستی انسانی و اخلاقی باشد. تجربه‌ی دهه‌های اخیر در ایران نمونه‌ی دیگری از شکست این امید قرون وسطائی است.
جنبش سبز در مسیر پویشهای خود به سوی افق نوینی از سیاست اخلاقی رهسپار است که در آن سیاست اخلاقی جایی باقی نخواهد گذاشت برای سوء استفاده‌ی مستبدان از قانون، شریعت و اخلاق فردی برای توجیه تفرعن به نام ولایت و برای مشروع جلوه دادن همه‌ی مفاسدی که دین و اخلاق و قانون اگر آبرویی دارند در گرو وعده‌ای است که برای مهار آنها می‌دهند. اگر الگوی حفظ و تأمین مصلحت یک نظامی سیاسی روزبه‌روز بیشتر به سوی توجیه شرعی و اخلاقی فساد پیش رفت و فساد جزو مقوم آن نظام سیاسی شد، ان نظام نه‌تنها تقدسی ندارد، بلکه فاقد حداقلی از مشروعیت سیاسی نیز هست و حفظ آن نه وظیفه‌ی قانونی است، نه اخلاقی و نه شرعی.

استقامت مدنی برای مهار استبداد

آنچه در قبال چنین نظامی وظیفه‌ی قانونی و اخلاقی و شرعی است کوششی خستگی ناپذیر در دو زمینه است. یکی برای آشکارساختن و حذف و مهار قانونی و اخلاقی فساد نهادینه، دروغ و ریا و تزویر و تملق نهادینه، خشونت نهادینه، ظاهرگرایی و مادی‌گرایی نهادینه، و تزویر و دین‌فروشی نهادینه. دیگری دست‌کم برای تن ندادن و تسلیم نشدن به همه‌ی این آلودگی‌ها و بخشی از چرخه‌ی بازتولید آنها نشدن و آنها را توجیه نکردن. تا آنجا که به جنبش سبز و پویش‌های آغازین و تغییر تراز آن بازمی‌گردد، این توصیف میرحسین موسوی در بیانیه‌ی نهم بسیار گویا و راهگشا ست:
«در ابتدا هدف همه ما از شرکت در انتخابات آن بود که عقلانیت دینی به فضای مدیریت کشور بازگردد، لیکن در میانه مسیر به اهدافی بسیار بلندتر هدایت شدیم. ما در این بین می‌خواستیم ارکان ذیربط نظام به یاد آورند که در ورای تمامی آنان و ما فوقشان میزانی به نام رای و عزم مردم وجود دارد که آنها نه حق دارند و نه می‌توانند آن را نادیده بگیرند. امروز خواست عمومی برای سازوکاری کارآمد جهت انتخابات که در آن اطمینان ملی حاصل شود و دروغ، تقلب و تزویر جایی نداشته باشد، به یک مطالبه انکار ناپذیر مردمی تبدیل شده است. در هر قدمی در آینده تجربه تلخ و مشروعیت‌‌زدای جریانات اخیر باید پیشاروی ملت باشد و نباید هیچ فرصتی برای روشن‌تر شدن ابعاد این دروغ و تقلب بزرگ و پی‌آمدهای تلخ آن از دست برود.»
همراهان جنبش سبز به عنوان جنبشی ضد تقلب و تغلب، نمی‌توانند با کسانی که بنیان سیاست‌شان فریب و دروغ است همراه شوند و در دام ایشان گرفتار آیند و بازی ایشان را گرم کنند. به قول میرحسین موسوی،
«اگر معلوم بود کدام گروه راستگو هستند که شب فتنه به پایان می‌رسید. در عین حال این قدر معلوم است که راستگویان دروغ نمی‌گویند. کسانی که در مبارزه سیاسی اصلی‌ترین شیوه‌شان دروغ گفتن است حتما راستگو نیستند؛ تقوا در همدستی‌ با آنان و ایمان سازگار با پیروی‌شان نیست. آیا در این چند ماهه هیچ دروغی نشنیده‌اید؟ ای جماعت مومنان! تقوا کنید و با راستگویان باشید. دروغ‌گویان که معلوم‌اند. از دروغ‌گویان پرهیز کنید. روزگار شبهه و تاریکی هم مرتفع خواهد شد. حتی در تاریک‌ترین شب فتنه، دروغ بین و آشکار و افترا و تهمت و بهتان را نمی‌توان به جای حق گرفت.»
این راه سبز امید است که مردم ما با نهایت تأنی و آرامش و صبوری و حق‌جویی و بی‌هیچ استعجالی در مسیر آن روان اند. همراهان جنبش سبز هریک می‌توانند و مختار اند که در هر مقطعی از پویش های جنبش سبز، راه‌های متنوعی را بیازمایند. جنبش سبز مردم ایران از این تنوع و تکثر آزمون‌ها و خطاها نه‌تنها متضرر نخواهد شد، بلکه از آنها خواهد آموخت و مانند میرحسین موسوی خواهند دید که:
«پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.»

حصر رهبران جنبش سبز گروگان گرفتن ضمیر ضداستبدادی مردم ایران است

بندیان آزاده‌ی ما، خصوصاً میرحسین موسوی، مهدی کروبی و زهرا رهنورد ضمیر گویای یک ملت اند و نماد استقامت ایشان در مسیر حق و عدل. ما امروز هم اگر بخواهیم فهم و تعبیر بصیرانه، عمیق و آینده‌نگرانه‌ای از تجربه‌ی جنبش اخیرمان علیه استبداد بدهیم، باز گویاترین تعابیر را در میان بیانیه‌های ایشان می‌یابیم. تا آن هنگام که ایشان دربندند مردم ما حجت موجهی دارند که خوی استبدادی حاکمان کنونی تغییری نکرده است. مردم با بصیرتی تاریخی می‌بینند که راهشان جز از مسیر پایمردی بر حق و استقامت در مسیر سیاستی اخلاقی نخواهد گذشت، همان راهی که رهبران دربند و دیگر اسیران بی‌بصیرتی مستبدان رفته‌اند و بر آن استوار ایستاده اند. چگونه ممکن است حاکمیتی نظامی-امنیتی که خود را مساوی نظام می‌شمارد ضمیر ملتی را گروگان بگیرد و باز مردم را به مشارکت سیاسی فرابخواند؟ سنگینی این پرسش بر دوش نظامی سیاسی که از مسیر اخلاق و دین و قانون و ادب و مروت خارج شده است بسیار بیشتر است از سنگینی فشارهای بین‌المللی و تهدید و تحریم، چرا که اولی بنیان مشروعیت چنین نظامی را به چالش می‌کشد ولی دومی گذران امور را بر مردم دشوار می‌کند.

پایان‌بخش این گفتار یادآوری سخنی است از میرحسین موسوی، سخنگوی ضمیر سبز و وجدان بیدار و روح عزت‌جوی مردم ایران، که رمز پویایی جنبش سبز را به‌روشنی در صبر و استقامت بر طریق حق بیان می‌کند:
«دادار از وفا به وعده‌ای که داده است عاجز نمی‌شود و راه‌هایی پیش پای کسانی که برای او می‌کوشند می‌گشاید؛ راه‌هایی امن، راه‌هایی هموار، راه‌هایی مستقیم که بدون تردید ما را به مقصد می رسانند. چرا به خداوند توکل نکنیم حال آن که راه‌هایمان را به ما نشان داده است؟ و ما لَنا أن لانَتَوَکلَّ عَلَی اللهِ و قد هَدانا سُبُلَنا.»

با آرزوی آبادی و آزادی ایران و بهروزی برای همه‌ی ایرانیان


- این متن عصاره تاملات سه ساله نظری- سیاسی ای است که در خرداد نود و یک و سومین سالروز آغاز جنبش سبز مردم ایران اول بار در تارنمای کلمه منتشر شد . « +»

س.ا.کوهزاد