معلم
زبان انگلیسی دوم دبیرستان من تقریبا هم محلی ما هم بود. آدم شوخ و اهل
بگو و بخند. هیچ وقت عصبانی نمی شد و در تساهل و تسامح بی نظیر بود. علاوه
بر انگلیسی به فرانسه و کمی هم عربی تسلط داشت. یک روز بحثی در مورد جنگ
شد. از زبانش بیرون کشیدیم که او هم رزمنده جنگ تحمیلی بوده و با همان فهم
ناقص و ادب ناقص تر دوران نوجوانی شروع کردیم به شوخی کردن در مورد جنگ و
رزمنده ها. این مرد با کلیشه های ساخته شده حکومت
در مورد رزمنده ها زمین تا آسمان فاصله داشت. نه در ظاهر شبیه به این
کلیشه ها بود و نه در اعتقادات و سبک زندگی. در همین بین یک دفعه یکی از
بچه ها گفت: آقای ... شما که تو جنگ آدم کشتید الان واقعا عذاب وجدان
ندارید!؟
برای اولین بار این مرد چنان عصبانی شد که تصورش هم من را می ترساند. مردی با آن روحیات شاد که هرگز اخم هم نمی کرد ناگهان برافروخته شد. اندام بلندش تو گویی بلند تر شد و چهره اش تغییر کرد. دقایقی انگار در کلاس نبود. در جای دیگری سیر می کرد. گفت: در جنگ بودم، برای دفاع از کشورم بودم. آنقدر آدم کشتم که تو حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی. آنقدر کشته دیدم که تصورش هم برای تو مشکل است. هیچ کدام آنانی را که کشتم را نمی شناختم و اما اگر یک بار دیگر به عقب برگردیم تمام آنانی که کشته ام بودم باز هم خواهم کشت. (مضمون)
الان وقتی به آن زمان نگاه می کنم برای او تنها یک صفت را می توانم بگویم. «قهرمان جنگ»! رفتار او اوج خصم بر علیه یک دشمن بود. کشتن کسانی که حتی نمی شناسی و هیچ دشمنی شخصی با آنان نداری اما آنان دشمنان تو هستند به واسطه اینکه در جایی قرار گرفتند که در برابر دوستان تو هستند. این «قهرمانان جنگ» را امروز در کنار خودم و نسل خودم قرار می دهم و دلیری و شجاعت این شهروندان فضیلتمند را با بسیاری از مدعیان امروز مقایسه می کنم غبطه می خورم و حسادت می ورزم. امنیت امروز و دیروز ما حاصل این کشته شدن ها و این کشتن هاست. هیچ چیزی در این نمی بینم که باعث شوخی های بی مورد و دل نازکی های ملال آور بشود. کشوری که به جای این شهروندان دلیر و شجاع و «قهرمانان جنگ» ، شهروندانی نازک دلی داشته باشد که حتی از دیدن و شنیدن ذبح گوسفندان هم واهمه دارند، در خطر هولناکی قرار دارد.
برای اولین بار این مرد چنان عصبانی شد که تصورش هم من را می ترساند. مردی با آن روحیات شاد که هرگز اخم هم نمی کرد ناگهان برافروخته شد. اندام بلندش تو گویی بلند تر شد و چهره اش تغییر کرد. دقایقی انگار در کلاس نبود. در جای دیگری سیر می کرد. گفت: در جنگ بودم، برای دفاع از کشورم بودم. آنقدر آدم کشتم که تو حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی. آنقدر کشته دیدم که تصورش هم برای تو مشکل است. هیچ کدام آنانی را که کشتم را نمی شناختم و اما اگر یک بار دیگر به عقب برگردیم تمام آنانی که کشته ام بودم باز هم خواهم کشت. (مضمون)
الان وقتی به آن زمان نگاه می کنم برای او تنها یک صفت را می توانم بگویم. «قهرمان جنگ»! رفتار او اوج خصم بر علیه یک دشمن بود. کشتن کسانی که حتی نمی شناسی و هیچ دشمنی شخصی با آنان نداری اما آنان دشمنان تو هستند به واسطه اینکه در جایی قرار گرفتند که در برابر دوستان تو هستند. این «قهرمانان جنگ» را امروز در کنار خودم و نسل خودم قرار می دهم و دلیری و شجاعت این شهروندان فضیلتمند را با بسیاری از مدعیان امروز مقایسه می کنم غبطه می خورم و حسادت می ورزم. امنیت امروز و دیروز ما حاصل این کشته شدن ها و این کشتن هاست. هیچ چیزی در این نمی بینم که باعث شوخی های بی مورد و دل نازکی های ملال آور بشود. کشوری که به جای این شهروندان دلیر و شجاع و «قهرمانان جنگ» ، شهروندانی نازک دلی داشته باشد که حتی از دیدن و شنیدن ذبح گوسفندان هم واهمه دارند، در خطر هولناکی قرار دارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر