دیشب شعری دیدم در وصف حضرت محمد (ص) و بعثت آن بزرگوار از دکتر عبدالکریم سروش که تاکنون ندیده و نشنیده بودم. سخت به دلم نشست. پیگیری کردم و از صحت آن اطمینان یافتم و فکر کردم این غزل را در این بیست و هشتم ماه صفر و رحلت «غزلواره پایانی دیوان نبوت» با پیروان و عاشقان او همخوان کنم که درود خداوند بر او و خاندان و یاران اش باد ...
ای مسیحای فلک پیمای چست
جان من در حسرت معراج توست
ملک هشتی ،سوی مالک می روی
بال در بال ملایک می روی
ای شب از چشم سیاهت شرمگین
وی نگاهت آبشار آتشین
تا که در چشم تو در آویختیم
از نگاه اهرمن بگریختیم
داور ما،باورما، دین توست
جنت موعودما، آیین توست
لغو وبطلان را بدانجا راه نه
دعوتش را تلخی اکراه نه
ای مبارک آن گلیم گل تو را
وی خنک آن وصف مزمل تو را
نه ملک بودی نه دل خسته زخاک
ای بشیرما، بشر بودی و پاک
مدعی را دیو در دیوان دمید
هم خرد را خست و هم دل را درید
داده ی تو، باده ی تو، دیگر است
هستی ما، مستی ما، زآن سر است
نسخه ی قانون ما، عین شفاست
مصحف ما ،مستفاد از مصطفی ست
شعر را تا عرش شرعت ره نبود
سحر را دست این قدر کوته نبود
ای شهاب اهرمن سوز قوی
آفتابی از چه پنهان می روی؟
پرده تزویر دیوان را بسوز
ظلمت ظلم خدیوان را بسوز
نرم نرمکمان فسون دیو کشت
ای کلیم الله کم از بانگ درشت
موسییا چوپان چوپان توییم
ما هم از فرعون کوبان توییم
در عتابت صد عنایت مضـمر است
تلخه ای کن کز شکر شیرین تر است
بین که از کشتی نشینان تنیم
همتی،تا کشتی تن بشکنیم
بین که مسکینیم و در بـند شهیم
خسرو ما شو که از خسران رهیم
جاهلان سرور شدستند و ز بیم
عاقلان سرها کشیده در گلیم
هین روان کن ای امام المتقین
این خیال اندیشگان را تا یقین
عبدالکریم سروش
س.ا.کوهزاد
ای مسیحای فلک پیمای چست
جان من در حسرت معراج توست
ملک هشتی ،سوی مالک می روی
بال در بال ملایک می روی
ای شب از چشم سیاهت شرمگین
وی نگاهت آبشار آتشین
تا که در چشم تو در آویختیم
از نگاه اهرمن بگریختیم
داور ما،باورما، دین توست
جنت موعودما، آیین توست
لغو وبطلان را بدانجا راه نه
دعوتش را تلخی اکراه نه
ای مبارک آن گلیم گل تو را
وی خنک آن وصف مزمل تو را
نه ملک بودی نه دل خسته زخاک
ای بشیرما، بشر بودی و پاک
مدعی را دیو در دیوان دمید
هم خرد را خست و هم دل را درید
داده ی تو، باده ی تو، دیگر است
هستی ما، مستی ما، زآن سر است
نسخه ی قانون ما، عین شفاست
مصحف ما ،مستفاد از مصطفی ست
شعر را تا عرش شرعت ره نبود
سحر را دست این قدر کوته نبود
ای شهاب اهرمن سوز قوی
آفتابی از چه پنهان می روی؟
پرده تزویر دیوان را بسوز
ظلمت ظلم خدیوان را بسوز
نرم نرمکمان فسون دیو کشت
ای کلیم الله کم از بانگ درشت
موسییا چوپان چوپان توییم
ما هم از فرعون کوبان توییم
در عتابت صد عنایت مضـمر است
تلخه ای کن کز شکر شیرین تر است
بین که از کشتی نشینان تنیم
همتی،تا کشتی تن بشکنیم
بین که مسکینیم و در بـند شهیم
خسرو ما شو که از خسران رهیم
جاهلان سرور شدستند و ز بیم
عاقلان سرها کشیده در گلیم
هین روان کن ای امام المتقین
این خیال اندیشگان را تا یقین
عبدالکریم سروش
س.ا.کوهزاد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر