در هر انقلابی یک ضد انقلاب هم وجود دارد. ضد انقلاب آن است که انقلابی نباشد و انقلابی آن است که ضد انقلاب نباشد. دور باطلی پدید می آید که گریزی از آن نیست. این که چه کسی انقلابی است و چه کسی ضد انقلاب تنها به انتخاب آن فرد بر نمی گردد. یا بهتر بگویم این حاکم/حاکمان جدید هستند که این تقسیم بندی را عیان و آشکار می کنند و مداوم بر طبل آن می کوبند. حاکمان انقلاب، شهروندان یک کشور را وادار می کند میان انقلابی بودن یا ضد انقلابی بودن یکی انتخاب کنند یا خود این دو برچسب را به آنان می زنند. حاکم است که انقلابی را دوست کشور ،دین، ملت و امت می خواند و ضد انقلاب را دشمن قسم خورده آنان خطاب می کند. حاکم همگان را موظف می کند که یا کار حسینی کنند یا زینبی در غیر این صورت یقینا از یزیدیان هستند. آنکه انقلابی است الزاما عاقل تر و عادل تر از یک ضد انقلابی نیست و آنکه ضد انقلابی است حتما خائن و وطن فروش نیست. مرز میان انقلاب و ضد انقلاب نه اخلاق و عقلانیت و عدالت است و نه الزاما حقیقتی در میانه این مرز وجود دارد. حاکمان انقلاب هستند که این مرز را بین مردمان یک کشور می کشند. شهر به شهر، استان به استان، گروه به گروه، صنف به صنف و خانواده به خانواده و حتی در درون یک خانواده. تنها در یک موقعیت انقلابی است که پدری انقلابی، حکم به اعدام فرزندان ضد انقلابی خود می دهد. تنها در چنین وضعیت اضطرار است که مادری بر جنازه فرزند اعدام شده خود لگد می زند و برای او از خدا طلب عذاب و ذلت و ننگ می کند. تنها در چنین شرایط است که برادر با خواهر سر جنگ خونین دارند و برادرزاده ای عموی های انقلابی نادیده خود را بر عموی واقعی ضد انقلابی خود ارجح می داند. این شرایط در یک کشور یعنی اساس و بنیان خانواده در حال فروپاشی است. یعنی ضربه ای که به این نهاد خورده از هزار حمله بیگانه و فقر و فساد مهلک تر بوده است. این یعنی در معرض خطر قرار گرفتن بنیادی ترین رکن جامعه. این یعنی نفی آنچه یک جامعه سیاسی به آن نیاز مبرم دارد. این یعنی خانواده قدرتمند و ریشه داری نیست که شهروندان فضیلتمند و مسئول برای شهر سیاسی تربیت کند و آنان را آموزش دهند و بپروراند و آماده خدمت به شهروندان و نبرد با بیگانه کند. این یعنی خانواده در خطری بزرگ است.
شکافی که یک انقلاب در این نهاد به صورت اخص و در تمامی شئون زندگی مردمان یک کشور ایجاد می کند بزرگ تر و عمیق تر و هولناک تر و هراسناک تر از آن است که بعد از سی و چهار سال از بین برود. انقلاب دشمن خانواده است و خانواده رکن رکین یک شهر سیاسی. جمع میان این اضداد وجود ندارد. یا انقلابی، با تمام جوانب اش و یا دل سپردن به نهاد خانواده !
می شود تصور کرد که هر آدم معقولی میان حفظ و تحکیم خانواده، خانواده بزرگ، شهر و کشور خود با یک موقعیت انقلابی و شکاف ها و گسست های عمیق و خطرناک متعاقب آن کدام را انتخاب می کند !
- وقتی نظر یکی از فعالین خوشنام دانشجویی سابق را در مورد درگذشت عمویی خود را دیدم که سالها در بالاترین سطح نظام بعد از انقلاب مسئولیت نیز داشت، این متن به نظرم رسید.
س.ا.کوهزاد
نوشته فکر خوبی داشت اما خام بود. فکر اولیه نیاز به تامل بیشتر و نثر نوشته نیاز به پرداخت بیشتر داشت. نتیجهگیری عجولانه بود. لازم بود دلایل بیشتری ارائه شوند. چقدر کامنتم کلی شد!
پاسخ دادنحذفبدون شک همه نقد ها در مورد خام بودن و نیاز داشتن به بحث بیشتر قبول است اما ماهیت مسئله برایم قابل دفاع است
حذف