۱۳۹۷ اسفند ۶, دوشنبه

زنده باش

به ه.ا.سایه
برای آن حالی که رفت




سال‌های اولی بود که به این بلاد آمده بودم. روزها و ماه‌ها و سال‌ها، و حتی ساعت‌ها و دقایقش به سختی می گذشت. البته هنوز هم سخت است. در دوران زندان دوستی داشتم که وقتی حرف بهبود وضعیت زندان می‌شد، همیشه می‌گفت: اگر در و دیوار اینجا از طلا باشد، باز هم اینجا زندان است! راست می‌گفت. زندان، زندان است. حکایت غربت هم همین است. اگر در خانه‌ای از طلا در غربت زندگی کنی، باز هم غربت است. باز هم سخت است. اما سختی آن دوران چیزی دیگری بود. دیگر هیچ وقت تجربه‌اش نکردم. قبل از آن هم تجربه مشابهی نداشتم. در بدترین شرایط زندان هم هرگز چنان سختی‌ای به من تحمیل نشده بود. حس می‌کردم همه چیز بد است. واقعا همه چیز. هیچ چیز روی برنامه‌ای که فکر می‌کردم پیش نمی‌رفت. فشارها و ترس‌ها و اضطراب‌های غیر قابل توصیفی که با بی‌رحمی هر چه تمام‌تر آزارم می‌داد. از جنس فشارها و اضطراب‌های ایران هم نبود. چیز دیگری بود. اصلا قابل مقایسه با ایران نبود. از زمان آمدنم، چندین بار تلاش کردم وضعیتم را کنترل کنم. تصمیم گرفتم حتی شده با صرف هزینه‌هایی از این وضعیت خارج بشوم. هزینه‌های زیادی هم دادم. بخشی از این هزینه‌ها هم، خواسته و ناخواسته، به دیگران تحمیل شد. چیزی که هنوز برای آن شرمنده ام. اما همه آن تلاش‌ها به دیوار بسته خورد. به بن‌بست خورد. و خود این امر باعث اضطراب بیشتری ‌شد. تا جایی که فکر کردم به تنهایی امکان حلش را ندارم و باید به متخصص و درمانگر مراجعه کنم. کاری که هیچ وقت دوست نداشتم. اعتماد هم نداشتم. یک بار در ایران تجربه‌اش کرده بودم. همان جلسه اول حرف‌هایی شنیدم که به نظرم زیادی بیهوده آمد! دیگر نرفتم. الان که نگاه می‌کنم آنقدرها هم بیهوده و بی‌ربط نبود. اما دوران دیگری بود. کمتر پیش می‌آمد به حرف کسی، حتی حرف‌های آدم‌های معقول، توجهی بکنم. خواستم یک بار دیگر شانسم را امتحان کنم. فکر می‌کردم با توجه به شرایط روحی‌ام این بار حتما جواب می‌دهد. یعنی امید زیادی داشتم که جواب بدهد. دوستی، دکتر روانپزشک/ روانکاری را به من معرفی کرد. نوبت گرفتم. مطبش در خود شهر نبود. در واقع، در مجتمع پزشکی‌ای در حاشیه یکی از شهرهای کوچک اطراف بود. با قطار باید یک ساعتی می‌رفتم تا به آن شهر برسم. تازه از آن شهر هم برای رسیدن به آن مجتمع باید اتوبوس می‌گرفتم. جای دوری بود. اما رفتم. یکی دو جلسه اول فقط من حرف زدم. البته من توانایی نامحدودی برای حرف زدن دارم! تنها کاری که خسته‌ام نمی‌کند همین حرف زدن‌های طولانی است. آن زمان هم همین کار را کردم. دکتر هم گوش کرد. از هر دری صحبت کردم. از زندگی خودم و مشکلاتم و اعتقادات دینی و سیاسی و اجتماعی‌ام. وضعیت پیچیده خودم را هم توضیح دادم. جلسه بعدی هم تنها من صحبت کردم. شد جلسه چهارم. خوب به خاطر دارم که هوا فوق‌العاده سرد بود. زمستان سرد آن سال دیگر کمتر تکرار شد. تا آن زمان هیچ وقت چنین سرمایی را ندیده بودم. به ویژه اینکه مطب دکتر هم خارج از شهر بود و به واسطه باد و سوز آن منطقه، سرمای بیشتری حس می‌کردم. در این شرایط، آن ملاقات هم با حرافی‌های من شروع شد. اما در انتها دکتر هم شروع کرد به صحبت. خیلی هیجان داشت. به نظرم آمد می‌خواست با حرف‌هایش من را تحت تاثیر قرار بدهد. حرف‌هایش را زد و منتظر واکنش من شد. هیچ! هیچ حسی به حرفایش نداشتم. هیچ حسی! مانند آب یخی بود بر روی انتظارم برای راهی و یا یافتن پنجره‌ای برای خروج از وضعیتم! یک لحظه حس کردم هیچ روزنه‌ای برای گشایش و رهایی نیست. تمام امیدم از بین رفته بود. دوزخی شده بود. فکر کردم زندگی همراه با درد و رنج سرنوشت محتوم من خواهد بود. در یکی از تاریک‌ترین لحظه‌های عمرم به سر می‌بردم.
با بدترین حال ممکن مطب را ترک کردم. البته الان که فکر می‌کنم دکتر حرف بدی نزده بود. یعنی مشکل از خودم بود. حرف او، مانند حرف بسیاری از درمانگران دیگر بود. نه چیزی بیشتر و نه کمتر. روی برخی جواب می‌دهد و روی برخی نه. اما حال من در آن روز بدتر از این بود که آن سخنان تاثیر مثبتی بر روی من بگذارد. و نه تنها تاثیر مثبتی نگذاشت، بلکه ناگهان حس کردم این راه و به طبع همه راه‌ها به رهایی بسته شده است. شاید انتظار بیش از حد داشتم. اما حس آن حال من بود. در آن هوای سرد و در آن سوز و سرما، منتظر اتوبوس شدم که برگردم. بی‌اختیار گریستم. انگار همه چیز تمام شده باشد. همه چیز. به زمین و زمان لعنت می‌فرستادم. بعد از دقایقی حتی توانایی لعن و نفرین هم نداشتم. در استیصال کامل بودم. برای اینکه خودم را از آن وضعیت کمی خارج کنم گوشی‌ام را برداشتم تا موسیقی‌ای گوش کنم. نگاه نکردم چه چیزی است. فقط می‌خواستم چیزی بشنوم. روشن کردم. صدایی آمد.

چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورقِ به گل نشسته‌ای ست زندگی؟
در این خرابِ ریخته
که رنگِ عافیت از او گریخته
به بُن رسیده راهِ بسته‌ای ست زندگی؟
چه سهمناک بود سیلِ حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان زهم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب درکبودِ درّه هایِ آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟
چه ابرِ تیره ای گرفته سینهُ تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دلِ تو وا نمی شود.

تکان خوردم. تکانی که سنگینی‌اش را بعد از این همه سال همچنان احساس می‌کنم. ضربه‌ای که هرگز از خاطرم نخواهد رفت. از شدتش گیج و منگ شدم. حالتی رفت که هرگز تجربه‌اش را نداشتم. در آن سوز و سرمای سخت، لحظه‌ای حس کردم پر از گرما شدم. بدنم کرخت شده بود. اما همان طور صدای آن ساز و آواز را می‌شنیدم. انگار مداوم در گوشم می‌گفت:‌«چه فکر می‌کنی؟»، «چه فکر می‌کنی؟» …. از شدت گرمایی که احساس می‌کردم تمام وجودم خیس عرق شده بود. نفسم تنگ شده بود و فقط گوش می‌کردم. بار دیگر صدایی به گوشم رسید. گفت:‌ نگاه کن! و من واقعا به افق خیره شدم.

نگاه کن
هنوز آن بلند دور،
آن سپیده، آن شکوفه زارِ انفجارِ نور
کَهربایِ آرزوست
سپیده‌ای که جانِ آدمی هماره در هوای اوست.

به بویِ یک نفَس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیبِ راه و باز
رو نهی بدان فراز.

تکان دوم بود. ناگهان دیدم آن دشت سرد و یخ‌زده چقدر برایم آشناست. چقدر دوست‌داشتنی است. بهار آن را تصور کردم. علف‌های سبز و آفتاب بهاری. یاد گیلان افتادم. خانه خودمان. به چشم بهم‌زدنی تمام کودکی‌ام جلوی چشمم آمد. باغمان. پدربزرگی که در تمام دوران مریضی همیشه نگران درختان باغ بود. مادربزرگی که تمام حیاط بزرگ خانه‌شان را پر از گل کرده بود. به خودمان که روزهای تابستان از صبح در باغ و کنار رودخانه و مزارع کشاورزی اطراف مشغول بازی بودیم. به آغوش مادرم، به خنده‌های پدرم. یاد کاوه افتادم که در اولین خاطره زندگی‌ام دستم را گرفته بود به سمت خانه عمویم می‌برد. به سپیده سحر. به کسرا. یاد رنگین رفیقانم. همه و همه جلوی چشمم آمد. حس کردم چقدر دوستشان دارم. چقدر برای دیدنشان، برای شب‌نشینی‌ها و خوشی‌های جمعی‌مان انتظار می‌کشم. چقدر برای ماسوله و ییلاقات گیلان رفتنمان بی‌تابم. ارزش همه‌ اینها ناگهان برایم چند برابر شد. ترس و اضطراب برای دقایقی از خاطرم رفت. شعله امیدی را حس کردم. حس کردم که می‌خوام برای زیارت به دماوند و مشهد بروم. می‌خوام کارهای نکرده‌ام را انجام بدهم. می‌خوام دوستانی که هنوز ندیدم را پیدا کنم. می‌خواهم تجربه‌های جدیدتری کسب کنم. می‌خواهم زندگی کنم.

زمان بی‌کرانه را
تو با شمارِ گام عمرِ ما مسنج
به پایِ او دمی ست این درنگ درد و رنج.

به سانِ رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند،
رونده باش.
امیدِ هیچ معجزی زمرده نیست،
زنده باش.

من یک بار دیگر زنده شدم. هیچ وقت، دیگر مانند قبل نشدم. نمی‌گویم که از فردای آن روز همه چیز خوب شد. نه! سال‌ها طول کشید که بگویم وضعیتم کمی طبیعی شده. اما شوق و شوری در من به وجود آمد که در همه آن سال‌ها یاریم می‌کرد. هر بار که برنامه‌ام به هم می‌خورم، پروژه‌ام رد می‌شد و در کاری ناموفق بودم همیشه مطمئن بودم که بعد از چند روز باید خودم را جمع و جور کنم. امروز هم وقتی با خانواده‌ام صحبت می‌کنم. با دوستان و رفقای جانم معاشرت می‌کنم و سعی می‌کنم برنامه و پروژه‌ای را پیش ببرم متوجه ‌ام چه چیزی را پشت سر گذاشتم و ارزش همه آنها برایم چند برابر است. اطمینان دارم که قرار نیست تبدیل به آدمی افسرده‌ و ناتوان و خالی از هویتم بشوم. نمی‌خواهم کسانی که من را از کشورم راندند موفق شوند. همه این حال را مدیون صاحب آن صدا هستم. و صاحب آن صدا امروز نود و دو ساله شده است. با اینکه هرگز او را ندیده ام، اما با کمتر آدمی در زندگی‌ام مانند او احساس نزدیکی می‌کنم. وقتی سال گذشته خاطراتش را می‌خواندم با طنزهایش با تمام وجودم می‌خندیدم. و وقتی راوی از گریه‌اش صحبت می‌کرد، می‌گریستم. چند بار عزم کردم که برم و او را ببینم. حتی یک بار وقتی فهمیدم در کلن است قطار گرفتم و به کلن رفتم. به کلن که رسیدم با خودم گفتم برم چه بگویم؟! نه اینکه چیزی برای گفتن نداشته باشیم! اما همین حالا هر چیزی که قرارست به من بگوید را گفته و من هم چیزی که می‌خواهم از او می‌شنوم را همین حالا دارم می‌شنوم! برگشتم تا آرامش پیرمان را بهم نزنم.



میلادش مبارک و سایه‌‌اش مستدام


س.ا.کوهزاد

۳ نظر:

  1. این متن چند سال پیش من را هم از استیصال نجات داد. امید شعرهای سایه جان. امروز دوباره خواندم. ممنون از شما

    پاسخ دادنحذف
  2. سلام. من شما رو نمی شناسم. نمی دونم چقدر سختی کشیدید قبل از نوشتن این پست. این پست رو از پست اکانت توییترتون دیدم. امیدوارم هر جا که هستید،ِ بالاخره به بلند دورتون برسید. بعدش هم برای ما دست تکون بدید از اونجا که ما هم بلند دورمون رو پیدا کنیم. اما برای من یک نفر، هنوز اون باد موافق معنی نداره. چون بلند دورم رو پیدا نکردم.
    راستش این پیام رو اینجا می ذارم که اول از نویسنده ی این پست بلاگ تشکر کنم. واقعا خوندن این پست و خوندن شعر هوشنگ ابتهاج برای من هم یک شعله شد. دوم هم شاید اگه یکی بعد از من دید این پیام رو و یک بار دیگه رفت و شعر هوشنگ ابتهاج رو کامل خوند. شعله ای هستش که آدم افسرده ای مثل من رو هل میده.

    پاسخ دادنحذف