که ناباورانه رفت ....
یک درخت بید مجنون هست که روی جویبار خم شده روییده است.
که نشان می دهد برگهای سیمگون خویش را روی بلور روان آیینه ای؛
که به یاری ی آن او همانا حلقه های خیال انگیز گل درست می کرد،
از شاهی اشرفیها، گزنه ها، گلهای مروارید/مارگریت، ارکیدهای دراز ارغوانی/فرفیر،
که چوپانهای آزاد-زبان نامی گستاخ تر برآن می نهند،
ولی دوشیزگان آزرمگین ما همانا آن را انگشتان مردگان می خوانند.
آنجا، هنگامی که از درخت، برای آنکه تاجهای گل اش را روی شاخه های معلق آن
بیاویزدی، بالا می رفت، یک شاخه ی تُخس بشکست،
و بدانگاه به پایین، تاجهای گل و علف اش و خودش
بیفتادند در جوی گریان، جامه هایش روی آب گسترده شدند،
و برای دیرندی او را مانند پری ی دریایی روی آب نگه داشتند،
که در آن دیرند او پاره هایی از پارین ترانه ها/سرود های کهن در ستایش خداوند را همی خواند،
چونان کسی ناآگاه از دژبختی ی خود،
یا مانندآفریده ای که بومی و عادتمند است به زندگی
در عنصر آب. ولی دیری نتوانستی پاییدن
که جامه هایش، سنگین با آبی که نوشیده بودند،
هستومند بینوا را ترانه شیرین-آهنگش
به مرگی گل آلود فروکشاندند.
پرده چهارم، صحنه هفتم، مرگ اوفیلیا ....
سوگنمایش هملت، شاهپور دانمارک، شکسپیر، م.ش.ادیب سلطانی
- نقاشی: Sir John Everett Millais - Ophelia
که نشان می دهد برگهای سیمگون خویش را روی بلور روان آیینه ای؛
که به یاری ی آن او همانا حلقه های خیال انگیز گل درست می کرد،
از شاهی اشرفیها، گزنه ها، گلهای مروارید/مارگریت، ارکیدهای دراز ارغوانی/فرفیر،
که چوپانهای آزاد-زبان نامی گستاخ تر برآن می نهند،
ولی دوشیزگان آزرمگین ما همانا آن را انگشتان مردگان می خوانند.
آنجا، هنگامی که از درخت، برای آنکه تاجهای گل اش را روی شاخه های معلق آن
بیاویزدی، بالا می رفت، یک شاخه ی تُخس بشکست،
و بدانگاه به پایین، تاجهای گل و علف اش و خودش
بیفتادند در جوی گریان، جامه هایش روی آب گسترده شدند،
و برای دیرندی او را مانند پری ی دریایی روی آب نگه داشتند،
که در آن دیرند او پاره هایی از پارین ترانه ها/سرود های کهن در ستایش خداوند را همی خواند،
چونان کسی ناآگاه از دژبختی ی خود،
یا مانندآفریده ای که بومی و عادتمند است به زندگی
در عنصر آب. ولی دیری نتوانستی پاییدن
که جامه هایش، سنگین با آبی که نوشیده بودند،
هستومند بینوا را ترانه شیرین-آهنگش
به مرگی گل آلود فروکشاندند.
پرده چهارم، صحنه هفتم، مرگ اوفیلیا ....
سوگنمایش هملت، شاهپور دانمارک، شکسپیر، م.ش.ادیب سلطانی
- نقاشی: Sir John Everett Millais - Ophelia
How should I your true love know
From another one?
By his cockle hat and staff,
And his sandal shoon.
He is dead and gone, lady,
He is dead and gone;
At his head a grass green turf,
At his heels a stone.
White his shroud as the mountain snow,
Larded with sweet [flowers]1;
Which bewept to the grave did go
With true-love [showers]2.
And will he not come again?
And will he not come again?
No, no, he is dead:
Go to thy deathbed.
He never, never will come again,
He never will come again.
His beard was as white as snow,
All flaxen was his poll;
He is gone,
And we cast away moan:
God ha' mercy on his soul.
س.ا.کوهزاد

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر