۱۳۹۵ بهمن ۹, شنبه

به یاد مرحوم استاد میر حسن شعاعی معافی

استاد حسن شعاعی، معلم ادیبات فارسی دبیرستانم بود. معلم ادبیات سپیده هم بود. معلم ادبیات کاوه هم بود. معلم ادبیات پدرم هم بود. البته وقتی معلمی را شروع می‌کرد، سنی زیادی نداشت. خودش تعریف می‌کرد که سال‌های اول معلمی، بودند دانش‌آموزان بزرگ‌تر از او که آخر کلاس می‌نشستند و مداد را به جای مدادتراش با چاقوی ضامن‌دار می تراشیدند که حواست باشد که کجا آمدی و کجا هستی! همشهری هم بودیم. اهل منطقه گسکرات گیلان. فامیل هم بودیم. دوست پدرم هم بود. گاه گاهی که با پدر و عمو صالح و دیگر دوستان می‌نشستند، من هم خودم را بین آنها جا می‌دادم. می‌دانستم که نباید باشم. جمع زیادی مردانه بود و حضور من باعث ناراحتی همه می شد. اما گاهی نمی‌توانستم شیرینی و لطافت حضورش را نادیده بگیرم. چون واقعا طنز عجیبی داشت. شادی و نشاط بخشی از وجود او بود. رندانه و با زبان طنز حرف‌های خودش را می‌زد. در عین حال در معلمی بسیار سخت‌گیر بود. تسلط واقعی به درس داشت. زمانی که دیگر معلمان به زور مدرکی می‌گرفتند، کارشناسی ارشدش را گرفته بود. دکترای زبان و ادبیات فارسی را هم ول کرده بود. چندان در قید و بند این چیزها نبود. پایبند خوشی‌های زندگی بود. از زندگی‌اش لذت می‌برد. یا دوست داشت که لذت ببرد. این چند سال اما مریض احوال شده بود. یک بار در مراسم تشییع دوست فرهنگی‌اش، مرحوم استاد ولی‌الله اردشیری، از شدت اندوه و تاثر سکته کرده بود. یک سکته دیگر کرد. اما اینها تاثیر زیادی در وجود پر از شادی او نداشت. با خنده می‌گفت: یک سکته قلبی کردم و یک سکته مغزی، منتظر سکته سوم هستم!
استاد میر حسن شعاعی معافی، دیروز درگذشت و امروز به خاک سپرده شد. نمی‌دانم آخرین بار کی و کجا او را دیدم. اما هرگز چهره بانشاط و شادی‌بخش او از یادم نمی‌رود. هرگز کلاس‌های درسش را نمی‌توانم فراموش کنم. علقه و علاقه اکنونیم به زبان و ادبیات فارسی را از او و مانند او به یادگار دارم. چیزی که از او در خاطر من باقی است، همه‌اش بزم است و قرص است و طرب.
تسلیت می‌گویم به خاندان شعاعی معافی. به ویژه به عمو صالح عزیزم که در ماه جاری غم درگذشت دو برادر را باهم به دوش کشید. و از خداوند منان برای آن مرحوم آمرزش و بخشایش و برای خانواده‌اش صبر طلب می‌کنم.
که همه از خداییم و به سوی خدا می‌رویم.

س.ا.کوهزاد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر