۱۴۰۲ اردیبهشت ۱۵, جمعه

«نگاهی کوتاه به مفهوم سنت در آراء دکتر سید جواد طباطبایی»

تامل در «نظام سنت» یکی از ویژگی‌های مجموعه آراء مرحوم دکتر سید جواد طباطبایی بود. خصوصیتی که در بسیاری از آثار و نظریات او بروز و ظهور برجسته‌ای داشت و در دوره‌های مختلف فکری او هم دچار تحولات جدی‌ای شده بود.

تا آنجایی که می‌شود در اندیشه و دگرگونی‌های فکری طباطبایی مشاهده کرد، تامل در مورد سنت، با نقد تاریخ‌نگاری مسلط در ایران، به ویژه تاریخ‌نگاری فرمالیستی – مارکسیستی و به طور اخص با نقد علوم اجتماعی موجود و روشنفکری غالب در ایران همراه بوده است.

جریان‌هایی که با نگاهی ایدئولوژیک و غیر دقیق باعث بدفهمی‌های جدی و ژرف در مورد مفاهیم بنیادین اندیشه سیاسی شدند. به طور نمونه در مورد مفهوم «سنت»، اغراق نکرده ایم که اگر بگوییم در چند دهه گذشته شاید هفته‌ای نباشد که در دانشگاه‌ها و رسانه‌های عمومی ما بحثی در مورد مسئله «سنت و مدرنیته» مطرح نشده باشد. و پرسش‌هایی در مورد اینکه «چرا ما هنوز سنتی هستیم؟» و یا «چرا هنوز مدرن نشده ایم؟» به بحث گذاشته نشود. اما متاسفانه کمتر تامل جدی‌ای در مورد مفهوم سنت و تاریخ آن انجام شده است. اینجاست که طباطبایی علوم اجتماعی ایدئولوژیک و به تعبیر خود او «ایدئولوژی‌های جامعه‌شناسانه» را به نقد می‌گیرد و سوءبرداشت‌های آنان در تعمیم نادرست مفهوم سنت در حوزه‌های علمی کاملا متفاوت را باعث بدفهمی‌های عمیق می‌شمارد. در همین مثال باید اشاره کرد که سنت در علوم اجتماعی ایدئولوژیک مسلط در ایران در واقع ذیل بخشی از تلاش‌های پژوهشگران غربی یا حتی روشنفکران غربی در حوزه‌های مختلفی مانند شرق‌شناسی و مردم‌شناسی قرار دارد. این پژوهشگران و روشنفکران در بسیاری از مواقع تحقیقات خود را مورد جوامع غیرپیچیده‌ای متمرکز کرده اند که آن (Traditional society) یا جامعه سنتی می‌نامند. جوامعی که احتمالا دارای مناسبات بسیار ساده اجتماعی، سیاسی و اقتصادی اند و با این توضیح، احتمالا قرن‌هاست که جامعه ایران چنین ويژگی‌هایی ندارد و در نتیجه جامعه‌ای سنتی نیست اما فهم روشنفکرانه و جامعه‌شناسانه مسلط ما همچنان ذیل این تبیین نادرست قرار دارد.

خلط این بحث با مفهوم سنت به مثابه یک مفهوم فلسفی و نظری که تامل در مورد آن به طور اخص در الهیات مسیحی و سپس در فلسفه اروپایی تاریخی به اندازه تاریخ مسیحیت و تاریخ اندیشه اروپایی داشته، باعث شد که ما حتی مفهوم سنت را، که ریشه‌ای در تاریخ ایران در دوره اسلامی و به طور کلی در معارف اسلامی دارد، هم به درستی درک نکنیم.


بحث مفصلی که طباطبایی در جلد اول کتاب تاریخ اندیشه سیاسی جدید در اروپا، با نام «جدال قدیم و جدید در الهیات و سیاسات»، مطرح کرد، احتمالا تلاشی منحصر به فرد از زاویه دید یک پژوهشگر و فیلسوف ایرانی برای نگارش تاریخ اندیشه اروپایی بود که در فصول مختلف آن رساله، بحث‌ها و نظرت متعدد متألهان و فلاسفه مسیحی و اروپایی را در باب سنت و تحولات تاریخی آن را مطرح کرده است.

با توجه به این پژوهش‌ها و تاکید بر ضرورت استفاده اجتهادی از روش‌ها و اسلوب‌های علمی و مفاهیم و مقولات مدرنِ علوم اجتماعی و انسانی، طباطبایی به چهارچوبی برای توضیحِ سنت ایرانی، ارکان مختلف و همچنین نصوص موسس آن می‌رسد. به باور طباطبایی، و با توجه به اصل نظری وحدت در کثرت‌ها، سنت ایرانی متشکل از چهار رکن یا شاخه است.


الف ـ سنت اسلامی

طباطبایی «سنت اسلامی» را به مثابه یکی از ارکان تشکیل‌دهنده سنت ایرانی می‌داند. با باور او پس از فروپاشی شاهنشاهی ایران ساسانی و از دست رفتن کلیت دولت ایرانی، حکومتی با دین و فرهنگی متفاوت بر تمدن ایرانی مسلط می‌شود که سنت آن مبتنی بر نصی بود که آن نص هم قرآن، کتاب مقدس دین اسلام محسوب می‌شد. اما همین نص یکی از ارکان و نصوص سنت ایرانی را تشکیل داده است. نصی که ویژگی‌های منحصر به فردی بهره می‌برد. از جمله اینکه زبان آن به طور کلی حتی تاکنون برای عموم ایرانیان بدون واسطه قابل فهم نیست. اما ایرانیان این نص و این سنت را پذیرفتند. در بسط و شکوفایی آن کوشیدند و آن را از‌آن خود کردند اما همچنان خود را با نظام مسلط اُمت و خلافت در رابطه‌ای پیچیده و منحصر به فرد قرار دادند و این برخلاف تمام ملت‌هایی دیگری بود که کاملا ذوب در اُمت واحده و خلافت اسلامی شدند. ایرانیان خود را به تعبیر طباطبایی در «بیرونِ درون» خلافت و اُمت قرار دادند. یعنی ایرانی‌ها مسلمان شدند و مسلمان ماندند اما خود را به طُرُق متفاوت خارج از اُمت واحده و خلافت اسلامی قرار دادند. ویژگی‌ای که تا امروز هم به طور کلی یکی از ویژگی‌های ایران است.

انبوهی از تلاش‌های فقها، متکلمان، محدثان، مفسرانِ ایرانی حاصل تلاش‌ها در جهت این سنت است که اقلا تا پیش از حمله مغول، عموما پیرو مذاهب اهل سنت و جماعت بودند.


ب ـ سنت ایرانشهری

«سنت ایرانشهری» سنت دومی است که طباطبایی از آن به عنوان یکی از ارکان سنت ایرانی نام می‌برد. این سنت در واقع همه آن منابع و فرهنگی است که از دوران پیشااسلامی به دوره اسلامی منتقل شده است. انتقالی که بر نص یا نصوصی مبتنی بوده است که در آن ایرانیان احتمالا در واکنش به سنت اسلامی و یا در رابطه با آن و با توجه با نصوص قدیم خود، توانسته اند نصوص جدیدی را ایجاد کنند. نصوصی که به ویژه در حوزه شعر و اندیشه سیاسی به زبان‌های عربی و فارسی شیوه‌ای بود که در آن بتوانند مفاهیم ایرانی یا به تعبیر طباطبایی مفاهیم «ایرانشهری» را به اشکال مختلف و در بسترهای متفاوت دوران خود دوباره بازتفسیر کنند. به عنوان نمونه تلاش‌های شعرای عرب‌زبان ایرانی، مانند اسماعیل یسار نسایی یا بشار بن برد تخارستانی که مفاهیم ایرانی را وارد شعر عربی کردند و یا تلاش‌ابن مقفع روزبه که اندیشه و ادب ایرانشهری را به فاخرترین نثر زبان عربی وارد رسائل سیاسی کرد از جمله کوشش‌هایی بود که ایرانیان در دو قرن اول پس از فتوحات، انجام دادند. قرونی که به غلط «دو قرن سکوت» نامیده شده است. اما احتمالا شاهنامه فردوسی و سیاست‌نامه‌نویسی خواجه نظام الملک طوسی و متون فلسفه اشراقی سهروردی و همچنین دیوان حافظ را می‌توان از نمونه‌های درخشان برای ایجاد نصوصی جدید مبتنی بر نص‌های قدیم نامید که کم و بیش در اذهان ایرانیان با نص سنت اول برابری می‌کنند.


پ ـ سنت فلسفی

در کنار دو رکن پیشین سنت ایرانی و در پیچیدگی‌ای مضاعف، سنتِ دیگری در ایران به طور موازی رشد کرد که همان «سنت فلسفی» بود. این سنت هم مبتنی بر نصوصی بنیادین بود. در واقع می‌توان آن را شرح‌ها و تفاسیری دانست که فلاسفه مسلمان، و به طور مشخص فلاسفه ایران در جغرافیایی فرهنگی و تمدنی ایران از فارابی تا امروز در مورد فلسفه یونانی انجام داده اند. یعنی جریانِ تفکرِ فلسفی و عقلی که بیش از هزار سال است کم و بیش بدون توقف همچنان ادامه دارد.

حتی می‌توان پیش‌تر هم رفت و تاریخ این جریان را به پیش از اسلام برد. پژوهش‌های اخیر نشان می‌دهد که ایرانیان پیش از اسلام هم با متون فلسفی آشنا بودند و بر آن شرح می‌نوشتند و حتی دربار ایرانی برای دوره‌هایی محل رفت و آمد فلاسفه بود یا تحقیقات جدید نشان می‌دهد که جریان ترجمه متون پهلوی و سریانی ایرانی به عربی بسیار بیشتر از حدی است که تا پیش از این تصور می‌شد. همه این نشانه‌هایی از یک سنت مبتنی بر نص به عنوان سومین رکن سنت ایرانی است.


به نزد طباطبایی در پیش از اسلام و به شکل دقیق‌تری از آغاز دوره اسلامی تا مواجهه ایران با تجدد اروپایی، این سه سنت، ارکان سنت قدمایی ایرانی را تشکیل می‌دادند که در رابطه‌ای پیچیده با یکدیگر قرار داشتند و «تاریخِ فکر» در ایران تاریخ تنش‌های درونی این سنت‌ها بود. و در حوزه‌های مختلف دین، الهیات، فلسفه، تاریخ، جغرافیا، طب، نجوم و امثالهم بروز و ظهور داشتند. توضیح منطق درونی این تنش‌ها و نگارشِ تاریخ آن یکی از تلاش‌های فکری طباطبایی بود که به طور مشخص می‌توان نگارش تاریخِ اندیشه سیاسی در ایران و مسئله زوالِ اندیشه سیاسی را با توجه به ابداعاتی مانند دوره‌بندی مجدد، توضیح تحولات اندیشه سیاسی مانند تحولات اندیشه سیاسی ایرانشهری و گرایش‌های شرعی یا عرفانی آن و تاسیس مفاهیمی برای توضیح آن مانند تصلبِ سنت و انحطاط تاریخی را از آن جمله دانست.


اما بدون شک توضیح رکن ِچهارم از ارکانِ اربعهٔ سنتِ ایرانی یکی از مهمترین تاملات نظری سید جواد طباطبایی بود. مسئله‌ای که برای بیش از یک قرن می‌باید یکی از مهمترین پرسش‌های نظری ایرانیان باشد و اما بسیار به آن کم توجه شده است.

به عقیده طباطبایی تجدد به مثابه رکن چهارم این سنت در وضعیتی وارد سنت ایرانی شد که توضیح آن همچنان نیازمند تلاش‌های نظری جدی‌تر است. ورود تجدد به ایران به شکلی صورت گرفت که برخلاف همه ارکان سنت ایرانی، مبتی بر نص یا نصوصی خاص خود نبود. اما علیرغم فقدان نصوص آن، در عمل وارد سنت ایرانی شد و ایران را با انقلاب مشروطه در آستانه تجدد قرار داد. اما از آنجا که این سنت در وضعیت فقدان نصوص اندیشه الهیاتی و فلسفی مسیحی – اروپایی قرار داشت، توضیح نظری آن ممکن نشد.


طباطبایی انقلابِ مشروطه و قرار گرفتن ایران در اعداد دولِ مشروطه را محل وحدت همه ارکان اربعه سنت ایرانی می‌دانست. مشروطیت، هم مبتنی بر اندیشه ایرانشهری بود، هم اسلامی – شیعی محسوب می‌شود و همچنین با سنت عقلانی فلسفی ایران هماهنگ بود و در نهایت مندرج در تحت تجدد هم قرار می‌گرفت. مشروطیت، و برخلاف تلاش‌هایی که از قرن‌ها پیش تا دوران جدید برای حذف شاخه‌های مختلف سنت ایرانی به نفع یک سنت انجام می‌شد، کاملا در هماهنگی و تعادل پیچیده‌ای میان این شاخه‌ها قرار داشت. در مشروطیت نه غزالی‌مآبانه به دنبال حذف عناصر ایرانی و فلسفی بودند، نه به دنبال حذف اسلام و تشیع بودند و نه تجدد را نادیده می‌گرفتند. اما متاسفانه متفکران ایران نتوانستند فلسفهٔ سیاسیِ مشروطیت را تدوین کنند و در فقدان تاملاتِ نظری جدی در مورد اساس مشروطیت، با بادهای آفت‌خیز ایدئولوژی در دهه‌های بعد، بنیادِ مشروطیتی که قرار بود کلا و جزئا تعطیل نشود، با تباهی دوران زیر سوال رفت. چه ناسیونالیسم به مثابه ایدئولوژی، اما ایدئولوژی کم‌ضررتر، و چه دو ایدئولوژی‌های خانمان‌برانداز مارکسیسم و اسلام‌گرایی که هر کدام از آن دو برای ویرانی نظام سنت ایرانی و حتی اساس کشور ایران کافی بودند و چون نیک بنگریم چیزی نبودند «جز بادهای بی‌نیازی خداوند.»

اما کوشش و جهد طباطبایی این بود در این موضوع «سامانی برای سخن گفتن» پیدا کند تا نظام سنت ایرانی، که برای هزاران سال به اشکال مختلف تداوم پیدا کرده است، بار دیگر بتواند با رهایی از تصلب، زایاتر شود. او سعی کرد با پژوهش در فلسفه و اندیشه سیاسی غربی، تامل در تاریخِ فکرِ ایرانی، پرسش از بحران، زوال و انحطاط و ایدئولوژی‌زدایی از تاریخِ اندیشهٔ جدیدِ ایرانی شرایط را برای تاسیسِ علمِ ایران و همچنین پرسش از امکانِ تدوینِ «نظریه‌ ایرانشهری» یا نظریه‌ای برای مشروطیت به مثابه حاکمیت قانون در ایران فراهم کند. نظریه‌ای که ممکن است بتواند مبنایی تئوریک برای نوزایش تمدنی ایران و همچنین کشور/دولت-ملت ایران باشد.



روحش شاد

یادش گرامی

و راهش پر رهرو باد



  • - متن ارائه شده در جلسه «طرح فکری – روشنفکری دکتر سید جواد طباطبایی» که توسط حلقه دیدگاه نو در ۹ اردیبهشت ۱۴۰۲/۲۹ آوریل ۲۰۳۲ برگزار شده بود.


س.ا.ک

۱۴۰۰ اسفند ۶, جمعه

برای یاسر




الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعون

برای میر یاسر شعاعی
۱۶ مرداد ۱۳۶۰ – ۶ اسفند ۱۴۰۰

وقتی به اولین خاطرات دوران کودکی‌ام نگاه می‌کنم، در میان نام‌ها و یادهای بسیار، یک نفر همیشه حضور داشته است. یک نفر بود که از وقتی خودم را شناخته ام، در تمام طول این سال‌ها و دهه‌ها همیشه حضور برادرانه‌اش را احساس کرده ام. در کودکی و نوجوانی و جوانی و همه این دوره‌ها. از زمان فوتبال همه روزه در زمین خانه‌شان، تا زمان شادمانی‌های سرخوشانه دوران جوانی، هرگز برای من و برای ما رفیقان حضور پر از مهرش را دریغ نمی‌کرد. در تمام این سال‌ها چیزی از او ندیدم جز قلبی پر از صفا و مروت، مهربانی نامحدود، شوخ‌طبعی ذاتی، سادگی دلپذیر و همه صفاتی که یک برادر می‌تواند نسبت به برادر خودش داشته باشد. نه فقط برای من و مایی که دوستانش بودیم بلکه برای همه چنین بود. علامه بر این،‌در تمام این سال‌ها ندیدم آزاری از طرف او به هیچ کس برسد. حتی سال‌های اخیر حوزه دیگری را هم برای ابزار این محبت و مهربانی پیدا کرده بود. محیط زیست و حیواناتی که این بار پدرانه دوست‌شان ‌داشت. مصداق همان حدیثی بود که «إنَّا لا نَعلَمُُ مِنهُ إلَّا خَيراً».
صداقت و بی‌آلایشی‌اش باعث می‌شد که از قبل برخی از ناملایمات بسیار رنج ببرد. اما کمتر کسی را دیده‌ام که مانند او اینقدر صبور و اینقدر در برابر همین دل‌خوری‌ها با گذشت و بخشنده باشد.
وقتی در سال‌های بیماری با هم صحبت می‌کردیم، از عشق و علاقه جدیدش به زیست بوم و حیوانات حرف می‌زد. من هم تجربه‌هایی که دور برم می‌گفتم. قرار بود پس از رهایی از بیماری پناهگاه برای حیوانات و سگ‌ها درست کند و یار و غم‌خوارآنان شود. قرار بود که موسسه‌ای زیست‌محیطی برای سرزمین پدری‌مان درست کنیم و تا می‌توانیم از آن زمین در برابر آلودگی و ناپاکی و ویرانی حفاظت کنیم.
اما بیماری او را رها نکرد. سه سال تمام ذره ذره وجودش را در برگرفت. سه سال تمام رنج کشید و حتی یک بار از او نشنیدم که شکایتی کند. همانند همیشه صبور و خنده‌رو بود. اما می‌دانم که از دردی جانکاه عذاب می‌کشید. تا امروز که پیکر مرارت کشیده‌اش را در همان سرزمین و خاک پدری‌مان به خاک سپردند. و ما ما‌ندیم و با این مصیبت و سوگ و غمی که هرگز رهایمان نخواهد کرد. اما چه می‌شود گفت غیر از اینکه مرگ حق است و همه از خداییم و به سوی خدا می‌رویم.
از خداوند بخشاینده برای او طلب آمرزش می‌کنم و همچنین آرزوی صبر و تحمل این مصیبت برای زن عمو پوران و عمو صالح عزیز دارم که همیشه و در همه حال در کنارش بودند و هرگز او را تنها نگذاشتند. برای آریانای عزیز که همه این سال‌ها غم‌خوار و یاری‌گر او بود. و برای سینا و سیامک عزیز و همه اعضای خانواده و دوستانش.


و اکنون برادرم، رفیقم، پسرعمویم، عزیزم،
یاسرم
روزی در همین نزدیکی، بر سر مزارت خواهم آمد. بر سر و سینه خاک خواهم مالید، گریبان خواهم درید و زار زار بر گورت خواهم گریست. و منتظرم باش. دیر یا زود به دیدارت خواهم آمد. در آغوشت خواهم گرفت و خواهم گفت که چقدر دوستت دارم.


س.ا.کوهزاد

۱۳۹۹ دی ۱۶, سه‌شنبه

به یاد آقای شاددل




محمود شاددل بصیر، از فعالان ملی-مذهبی گیلان درگذشت. آقای شاددل از فعالان سیاسی قدیمی گیلان بود. شاید قدیمی‌ترین فعال سیاسی در قید حیات. همیشه خاطراتش را از دوران کودتا تعریف می‌کرد. بعد از انقلاب و در دولت موقت و تا سال ۱۳۶۶ مدیرکل ثبت اسناد استان گیلان بود. سالم‌ترین دوران در آن سازمان پرفساد. این اواخر در محله منظریه رشت کتابفروشی‌ باز کرده بود. با تابلویی سفید و خط نستعلیق سرخی که رویش نوشته شده بود؛ «مرغ‌ سحر». تمام شخصیت ساده و باصفا و مقاومش را می‌شد در همین تابلو دید. کتابفروشی‌ای بی‌آلایش و منظم که در آن عموما کتاب‌های مورد علاقه‌ جریان سیاسی و فکریش را می‌آورد. از دوست‌داران دکتر مصدق، مهندس بازرگان و مهندس سحابی بود و از اعضای جریان ملی - مذهبی. و البته از دراویش گنابادی. عکس مرحوم مجذوبعلی‌شاه همیشه بالای سرش بود. سخت به او احترام می‌گذاشت. من اولین بار او را با پدرم در دفترش در اطراف سبز میدان رشت دیدم. آن سال‌ برای تعمیر قلعه احمدآباد و مزار دکتر محمد مصدق کمک مالی جمع می‌کرد. کارهای خیرش البته فقط محدود به این موضوع نبود. همیشه دستی در کار نیک داشت. تا آنجا که وقتی سال‌های آخر خودخواسته به آسایشگاه سالمندان رفت، بسیاری از اموالش، از جمله کتاب‌فروشی‌اش را، به موسسه خیریه کمک به کودکان مبتلا به سرطان (محک) بخشید. آخرین بار اواخر تابستان ۸۸ دیدمش. پیرمرد را، که دیگر سال‌ها بود بازنشسته سیاسی محسوب می‌شد، به طور مرتب بازجویی و تهدید می‌کردند. با آنکه پیر و بیمار و خسته بود. در گفتگوی آخر گفت وقتی می‌بیند که جوانان را در خیابان می‌زنند و بازداشت می‌کنند و او کاری نمی‌تواند بکند دلش به درد می‌آید. آن روز بسیار گریست. مرگ مهندس سحابی و قتل هاله و هدی تاثیر ویران‌کننده بر او گذاشت. چند سال پیش، از دوستی که می‌دانستم معمولا به دیدارش می‌رود، درخواست کردم که سلامم را برساند و عکسی از او برایم بفرستد. محبت کرد و سلامم را رساند و این عکس را برایم فرستاد. در باغ محتشم رشت، شهری که خودش یکی از قدیمی‌های آن شهر بود و در اطراف کتاب‌فروشی‌اش در همان محله منظریه. می‌دانستم که چند سالی است به آسایشگاه سالمندان لاهیجان رفته است. چند باری خبرش را گرفتم. گفتند خسته و دل‌شکسته و تنهاست. می‌خواستم به طریقی با او تماس بگیرم و احوالش را بپرسم. متاسفانه تنبلی کردم و چنین نکردم. تا اینکه متوجه شدم یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹ که در همان جا بر اثر کهولت سن فوت کرده است.

خداوند او را ببخشاید و بیامرزاد و با انبیاء و اولیاء محشور کناد.

إنا لله وإنا إليه راجعون


س.ا.کوهزاد

۱۳۹۷ اسفند ۱۳, دوشنبه

خانه دکتر محمد مصدق در پاریس


در کتاب «نامه‌های دکتر مصدق» که به کوشش محمد ترکمان در نشر هزاران منتشر شده است، نامه‌ای وجود دارد از مرحوم دکتر مصدق به دکتر سعید فاطمی، خواهرزاده شهید دکتر حسین فاطمی، که در آن زمان در پاریس مشغول به تحصیل بود. دکتر مصدق در پی‌نوشت نامه به سعید فاطمی خبر می‌دهد که خانه‌ فعلی او در پاریس همان محلی است که خود دکتر مصدق در دوران تحصیلش در پاریس در آن اقامت داشت. دکتر مصدق نشانی خانه را هم در نامه‌اش می‌نویسد. برای دیدن خانه به نشانی‌ای که دکتر مصدق نوشته بود رفتم. ساختمانی با معماری کلاسیک پاریس در محله پنجم. همان طور که خود دکتر مصدق توصیف کرده بود. اما از آنجا که دکتر مصدق در نامه خود نشانی دقیق واحدی که در آن حضور داشته را نداده بود، امکان مشاهده آپارتمان او ممکن نشد. همچنین جستجو کردم تا ببینم تابلویی به افتخار دکتر مصدق در جلوی خانه وجود دارد یا خیر. در پاریس رسم بر این است که محلی که مشاهیر در آنجا اقامتی، هر چند کوتاه، داشته اند را با تابلویی مشخص می‌کنند. متاسفانه چنین لوحی وجود نداشت. نکته دوم هم اینکه دکتر مصدق در نامه خود به دکتر سعید فاطمی نوشته بود که در سال ۱۹۰۸ میلادی در آن خانه اقامت داشته است. اما ایشان در کتاب «خاطرات و تأملات مصدق» نوشته است که در مارس سال ۱۹۰۹ برای اولین بار وارد پاریس شده است. 

چند عکس از آن خانه گرفتم. امیدوارم در آینده‌ای نه چندان دور تابلوی افتخار مرحوم دکتر محمد مصدق در جلوی در این خانه نصب شود. 




متن نامه دکتر محمد مصدق به دکتر سعید فاطمی:

خانه‌ای که شما منزل دارید گمان می‌کنم خانه‌ای است که در سال ۱۹۰۸ میلادی بنده یک اتاق بدون غذا در آن داشتم. از خیابان سنت میشل که وارد کوچه می‌شوند در حدود ۱۰۰ قدم و در سمت چپ واقع شده بواسطه اینکه رو به آفتاب بود چند ماه بنده در آن منزل داشتم.

Monsieur Said Fatemi 
30 Rue Gay Lussac 
Paris- France

دکتر محمد مصدق
تهران

محمد ترکمان، نامه‌های دکتر محمد مصدق، نشر هزاران، ص. ۱۴۸











س.ا.کوهزاد

۱۳۹۷ اسفند ۶, دوشنبه

زنده باش

به ه.ا.سایه
برای آن حالی که رفت




سال‌های اولی بود که به این بلاد آمده بودم. روزها و ماه‌ها و سال‌ها، و حتی ساعت‌ها و دقایقش به سختی می گذشت. البته هنوز هم سخت است. در دوران زندان دوستی داشتم که وقتی حرف بهبود وضعیت زندان می‌شد، همیشه می‌گفت: اگر در و دیوار اینجا از طلا باشد، باز هم اینجا زندان است! راست می‌گفت. زندان، زندان است. حکایت غربت هم همین است. اگر در خانه‌ای از طلا در غربت زندگی کنی، باز هم غربت است. باز هم سخت است. اما سختی آن دوران چیزی دیگری بود. دیگر هیچ وقت تجربه‌اش نکردم. قبل از آن هم تجربه مشابهی نداشتم. در بدترین شرایط زندان هم هرگز چنان سختی‌ای به من تحمیل نشده بود. حس می‌کردم همه چیز بد است. واقعا همه چیز. هیچ چیز روی برنامه‌ای که فکر می‌کردم پیش نمی‌رفت. فشارها و ترس‌ها و اضطراب‌های غیر قابل توصیفی که با بی‌رحمی هر چه تمام‌تر آزارم می‌داد. از جنس فشارها و اضطراب‌های ایران هم نبود. چیز دیگری بود. اصلا قابل مقایسه با ایران نبود. از زمان آمدنم، چندین بار تلاش کردم وضعیتم را کنترل کنم. تصمیم گرفتم حتی شده با صرف هزینه‌هایی از این وضعیت خارج بشوم. هزینه‌های زیادی هم دادم. بخشی از این هزینه‌ها هم، خواسته و ناخواسته، به دیگران تحمیل شد. چیزی که هنوز برای آن شرمنده ام. اما همه آن تلاش‌ها به دیوار بسته خورد. به بن‌بست خورد. و خود این امر باعث اضطراب بیشتری ‌شد. تا جایی که فکر کردم به تنهایی امکان حلش را ندارم و باید به متخصص و درمانگر مراجعه کنم. کاری که هیچ وقت دوست نداشتم. اعتماد هم نداشتم. یک بار در ایران تجربه‌اش کرده بودم. همان جلسه اول حرف‌هایی شنیدم که به نظرم زیادی بیهوده آمد! دیگر نرفتم. الان که نگاه می‌کنم آنقدرها هم بیهوده و بی‌ربط نبود. اما دوران دیگری بود. کمتر پیش می‌آمد به حرف کسی، حتی حرف‌های آدم‌های معقول، توجهی بکنم. خواستم یک بار دیگر شانسم را امتحان کنم. فکر می‌کردم با توجه به شرایط روحی‌ام این بار حتما جواب می‌دهد. یعنی امید زیادی داشتم که جواب بدهد. دوستی، دکتر روانپزشک/ روانکاری را به من معرفی کرد. نوبت گرفتم. مطبش در خود شهر نبود. در واقع، در مجتمع پزشکی‌ای در حاشیه یکی از شهرهای کوچک اطراف بود. با قطار باید یک ساعتی می‌رفتم تا به آن شهر برسم. تازه از آن شهر هم برای رسیدن به آن مجتمع باید اتوبوس می‌گرفتم. جای دوری بود. اما رفتم. یکی دو جلسه اول فقط من حرف زدم. البته من توانایی نامحدودی برای حرف زدن دارم! تنها کاری که خسته‌ام نمی‌کند همین حرف زدن‌های طولانی است. آن زمان هم همین کار را کردم. دکتر هم گوش کرد. از هر دری صحبت کردم. از زندگی خودم و مشکلاتم و اعتقادات دینی و سیاسی و اجتماعی‌ام. وضعیت پیچیده خودم را هم توضیح دادم. جلسه بعدی هم تنها من صحبت کردم. شد جلسه چهارم. خوب به خاطر دارم که هوا فوق‌العاده سرد بود. زمستان سرد آن سال دیگر کمتر تکرار شد. تا آن زمان هیچ وقت چنین سرمایی را ندیده بودم. به ویژه اینکه مطب دکتر هم خارج از شهر بود و به واسطه باد و سوز آن منطقه، سرمای بیشتری حس می‌کردم. در این شرایط، آن ملاقات هم با حرافی‌های من شروع شد. اما در انتها دکتر هم شروع کرد به صحبت. خیلی هیجان داشت. به نظرم آمد می‌خواست با حرف‌هایش من را تحت تاثیر قرار بدهد. حرف‌هایش را زد و منتظر واکنش من شد. هیچ! هیچ حسی به حرفایش نداشتم. هیچ حسی! مانند آب یخی بود بر روی انتظارم برای راهی و یا یافتن پنجره‌ای برای خروج از وضعیتم! یک لحظه حس کردم هیچ روزنه‌ای برای گشایش و رهایی نیست. تمام امیدم از بین رفته بود. دوزخی شده بود. فکر کردم زندگی همراه با درد و رنج سرنوشت محتوم من خواهد بود. در یکی از تاریک‌ترین لحظه‌های عمرم به سر می‌بردم.
با بدترین حال ممکن مطب را ترک کردم. البته الان که فکر می‌کنم دکتر حرف بدی نزده بود. یعنی مشکل از خودم بود. حرف او، مانند حرف بسیاری از درمانگران دیگر بود. نه چیزی بیشتر و نه کمتر. روی برخی جواب می‌دهد و روی برخی نه. اما حال من در آن روز بدتر از این بود که آن سخنان تاثیر مثبتی بر روی من بگذارد. و نه تنها تاثیر مثبتی نگذاشت، بلکه ناگهان حس کردم این راه و به طبع همه راه‌ها به رهایی بسته شده است. شاید انتظار بیش از حد داشتم. اما حس آن حال من بود. در آن هوای سرد و در آن سوز و سرما، منتظر اتوبوس شدم که برگردم. بی‌اختیار گریستم. انگار همه چیز تمام شده باشد. همه چیز. به زمین و زمان لعنت می‌فرستادم. بعد از دقایقی حتی توانایی لعن و نفرین هم نداشتم. در استیصال کامل بودم. برای اینکه خودم را از آن وضعیت کمی خارج کنم گوشی‌ام را برداشتم تا موسیقی‌ای گوش کنم. نگاه نکردم چه چیزی است. فقط می‌خواستم چیزی بشنوم. روشن کردم. صدایی آمد.

چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورقِ به گل نشسته‌ای ست زندگی؟
در این خرابِ ریخته
که رنگِ عافیت از او گریخته
به بُن رسیده راهِ بسته‌ای ست زندگی؟
چه سهمناک بود سیلِ حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان زهم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب درکبودِ درّه هایِ آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟
چه ابرِ تیره ای گرفته سینهُ تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دلِ تو وا نمی شود.

تکان خوردم. تکانی که سنگینی‌اش را بعد از این همه سال همچنان احساس می‌کنم. ضربه‌ای که هرگز از خاطرم نخواهد رفت. از شدتش گیج و منگ شدم. حالتی رفت که هرگز تجربه‌اش را نداشتم. در آن سوز و سرمای سخت، لحظه‌ای حس کردم پر از گرما شدم. بدنم کرخت شده بود. اما همان طور صدای آن ساز و آواز را می‌شنیدم. انگار مداوم در گوشم می‌گفت:‌«چه فکر می‌کنی؟»، «چه فکر می‌کنی؟» …. از شدت گرمایی که احساس می‌کردم تمام وجودم خیس عرق شده بود. نفسم تنگ شده بود و فقط گوش می‌کردم. بار دیگر صدایی به گوشم رسید. گفت:‌ نگاه کن! و من واقعا به افق خیره شدم.

نگاه کن
هنوز آن بلند دور،
آن سپیده، آن شکوفه زارِ انفجارِ نور
کَهربایِ آرزوست
سپیده‌ای که جانِ آدمی هماره در هوای اوست.

به بویِ یک نفَس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیبِ راه و باز
رو نهی بدان فراز.

تکان دوم بود. ناگهان دیدم آن دشت سرد و یخ‌زده چقدر برایم آشناست. چقدر دوست‌داشتنی است. بهار آن را تصور کردم. علف‌های سبز و آفتاب بهاری. یاد گیلان افتادم. خانه خودمان. به چشم بهم‌زدنی تمام کودکی‌ام جلوی چشمم آمد. باغمان. پدربزرگی که در تمام دوران مریضی همیشه نگران درختان باغ بود. مادربزرگی که تمام حیاط بزرگ خانه‌شان را پر از گل کرده بود. به خودمان که روزهای تابستان از صبح در باغ و کنار رودخانه و مزارع کشاورزی اطراف مشغول بازی بودیم. به آغوش مادرم، به خنده‌های پدرم. یاد کاوه افتادم که در اولین خاطره زندگی‌ام دستم را گرفته بود به سمت خانه عمویم می‌برد. به سپیده سحر. به کسرا. یاد رنگین رفیقانم. همه و همه جلوی چشمم آمد. حس کردم چقدر دوستشان دارم. چقدر برای دیدنشان، برای شب‌نشینی‌ها و خوشی‌های جمعی‌مان انتظار می‌کشم. چقدر برای ماسوله و ییلاقات گیلان رفتنمان بی‌تابم. ارزش همه‌ اینها ناگهان برایم چند برابر شد. ترس و اضطراب برای دقایقی از خاطرم رفت. شعله امیدی را حس کردم. حس کردم که می‌خوام برای زیارت به دماوند و مشهد بروم. می‌خوام کارهای نکرده‌ام را انجام بدهم. می‌خوام دوستانی که هنوز ندیدم را پیدا کنم. می‌خواهم تجربه‌های جدیدتری کسب کنم. می‌خواهم زندگی کنم.

زمان بی‌کرانه را
تو با شمارِ گام عمرِ ما مسنج
به پایِ او دمی ست این درنگ درد و رنج.

به سانِ رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند،
رونده باش.
امیدِ هیچ معجزی زمرده نیست،
زنده باش.

من یک بار دیگر زنده شدم. هیچ وقت، دیگر مانند قبل نشدم. نمی‌گویم که از فردای آن روز همه چیز خوب شد. نه! سال‌ها طول کشید که بگویم وضعیتم کمی طبیعی شده. اما شوق و شوری در من به وجود آمد که در همه آن سال‌ها یاریم می‌کرد. هر بار که برنامه‌ام به هم می‌خورم، پروژه‌ام رد می‌شد و در کاری ناموفق بودم همیشه مطمئن بودم که بعد از چند روز باید خودم را جمع و جور کنم. امروز هم وقتی با خانواده‌ام صحبت می‌کنم. با دوستان و رفقای جانم معاشرت می‌کنم و سعی می‌کنم برنامه و پروژه‌ای را پیش ببرم متوجه ‌ام چه چیزی را پشت سر گذاشتم و ارزش همه آنها برایم چند برابر است. اطمینان دارم که قرار نیست تبدیل به آدمی افسرده‌ و ناتوان و خالی از هویتم بشوم. نمی‌خواهم کسانی که من را از کشورم راندند موفق شوند. همه این حال را مدیون صاحب آن صدا هستم. و صاحب آن صدا امروز نود و دو ساله شده است. با اینکه هرگز او را ندیده ام، اما با کمتر آدمی در زندگی‌ام مانند او احساس نزدیکی می‌کنم. وقتی سال گذشته خاطراتش را می‌خواندم با طنزهایش با تمام وجودم می‌خندیدم. و وقتی راوی از گریه‌اش صحبت می‌کرد، می‌گریستم. چند بار عزم کردم که برم و او را ببینم. حتی یک بار وقتی فهمیدم در کلن است قطار گرفتم و به کلن رفتم. به کلن که رسیدم با خودم گفتم برم چه بگویم؟! نه اینکه چیزی برای گفتن نداشته باشیم! اما همین حالا هر چیزی که قرارست به من بگوید را گفته و من هم چیزی که می‌خواهم از او می‌شنوم را همین حالا دارم می‌شنوم! برگشتم تا آرامش پیرمان را بهم نزنم.



میلادش مبارک و سایه‌‌اش مستدام


س.ا.کوهزاد

۱۳۹۷ اردیبهشت ۸, شنبه

مثل او، مثل میر حسین موسوی

بازنشر اولین سرمقاله سایت کلمه در ۲۶ آذر ۱۳۸۷ به قلم دکتر محمدرضا تاجیک


مثل او
۱
مثل او. مثل میرحسین موسوی. انسانی متعادل؛ زیبا صورت و سیرت؛ کم گو و زیاد شنو؛ اصول گرا و آزاداندیش؛ ایدئولوژی گرا و غیرمتصلب؛ آرمان خواه و غیرتمامت خواه؛ مردم گرا و نه نخبه ستیز؛ محتاط و نه محافظه کار؛ دین باور و نه عقل گریز؛ انقلابی و نه افراطی؛ کثرت گرا و نه آنارشیست؛ وحدت گرا و نه «من»گرا؛ جمع گرا و نه فردستیز؛ عدالت خواه و نه خواهان برابری در فقر؛ ارزش محور و نه واقعیت گریز؛ عزت گرا و نه مصلحت ستیز؛ تجددگرا و نه سنت گریز؛ عرفان گرا و نه صوفی؛ سلطه ستیز و نه رابطه گریز.

مثل او. مثل میرحسین موسوی. هنرمندی سخت دوست داشتنی؛ هنرمند و دردمند؛ خاکی و افلاکی؛ لطیف و ظریف؛ پرشور و پراحساس؛ پرامید و پرنشاط؛ نقاشی صاحب سبک؛ نقاشی صاحب نقش؛ نقاشی خالق نقش: نقشی از جامعه، آنگونه که هست و آنگونه که باید باشد؛ نقشی از من و تو، آنگونه که هستیم و آنگونه که باید باشیم؛ نقشی از هزاران راه رفته و هزاران راه نرفته؛ نقشی از زیبایی ها و زشتی ها؛ نقشی از خودی سازی ها و دگرسازی ها؛ نقشی از حریم ها و حرمت ها؛ نقشی از نماهای دور و نزدیک؛ نقشی از کامیابی ها ناکامیابی ها؛ نقشی از راه ها و رهروها؛ نقشی از رفتن ها و نرفتن ها؛ نقشی از افراط ها و تفریط ها؛ نقشی از حال و آینده؛ نقشی از چالش ها و فرصت ها؛ نقشی از مردمی ها و نامردمی ها؛ نقشی از باهم بودن ها و برهم بودن ها؛ نقشی از امیدها و نامیدی ها؛ نقشی از اشک ها و لبخندها.
مثل او. مثل میرحسین موسوی. سیاست پیشه ای با اخلاق؛ صاحب قدرتی با مرام؛ بازیگر زمین های ناهموار؛ تدبیرگر روزهای سخت: تدبیرپیشه ای که در بحرانی ترین شرایط تاریخی این مرز و بوم، و در شرایطی که از منجنیق آسمان و زمین بلا می بارید، تصویر و تصدیقی زیبا و خاطره انگیز و ماندگار از «مدیریت» کلان یک جامعه ی دینی-انقلابی برجای گذاشت؛ دولت مردی که در زمانه ی مقبولیت و مشروعیت «دولت گرایی»، «تمرکزگرایی»، «انجماد/انقباض گرایی اقتصادی»، و «چپ گرایی های کودکانه»، گام در راهی «میانه» (در میانه راست و چپ افراطی) نهاد، و به مثابه جزئی از «راه حل» مشکلات شالوده شکن جامعه ی خود نقش آفرینی کرد.
۲
نمی دانم، در آینده، یکبار دیگر جامعه ی ما «مثل او» را در عرصه ی سیاست و قدرت تجربه خواهد کرد یا خیر، اما می دانم، «او» و «مثل او» چه «بیایند» و چه «نیایند»، همیشه در زیباترین حوض های نقاشی مردم این سرزمین کهن حضور سبزشان نقش شده است؛ حضوری شبیه «یار دبستانی»؛ شبیه «حسن و محبوبه» (آنگونه که معلم بزرگوار ما شریعتی از آن سخن می گفت)؛ حضوری به مثابه یک الگو؛ به مثابه کسی که چون بپرسیم که آیا می توان «درقدرت» و در عین حال «برقدرت» بود، بی درنگ «او» در پاسخمان می نشیند؛ اگر بپرسیم که آیا می توان جز در رضای خدا و خلق خدا به قدرت نیندیشید، بی درنگ «او» در پاسخمان می نشیند؛ اگر بپرسیم آیا می توان دست مهر امام را بر سر داشت و در برابر بی مهری های این و آن دم فروبست، بی درنگ «او» در پاسخمان خواهد نشست؛ اگر بپرسیم که آیا می توان در دوران تبدیل شدن انقلاب به نظام، کماکان دلمشغول و دلنگران شعارها و آرمان های انقلاب بود، بی درنگ «او» در پاسخمان خواهد نشست؛ اگر بپرسیم آیا می توان در زمانه ای که انقلابیون به طبقه ی حاکم و مرفه تبدیل شده اند، کماکان دغدغه فقر و غنا را داشت و به پابرهنگان، کوخ نشینان، و حاشیه نشینان اندیشید، بی درنگ «او» در پاسخمان خواهد نشست؛ و بالاخره، اگر بپرسیم که آیا می توان «میرحسین موسوی» بود و مرعوب شکوه و عظمت خود نشد، بی درنگ «او» در پاسخمان خواهد نشست.

۳
نمی دانم، ولی باز می دانم که در آستانه ی ورود به دهه ی چهارم انقلاب، سخت نیازمند نوشتن «تاریخ حال» و «تاریخ سکوت» هستیم: سکوتی که یک دنیا حرف برای گفتن دارد؛ سکوتی که پر از فریاد است؛ سکوتی که در ژرفای وجود خود، تاریخ یک انقلاب و یک ملت را پنهان دارد. نمی دانم می توانم این تاریخ سکوت را بنویسم یا نه، اما می دانم که باید بنویسم. باید بنویسم، شاید که «یاسی» دیگر «پاس» داشته شود.می دانم که باید بنویسم. باید بنویسم، شاید که «یاسی» دیگر «پاس» داشته شود.


-

س.ا.کوهزاد

۱۳۹۶ بهمن ۴, چهارشنبه

انتظار



و تو را از غم و غصه رهانيديم و چنانكه بايد و شايد آزموديم، سپس چندى در ميان اهل مدين به سر بردى، سپس بهنگام آمدى‏

سوره طه، آیه ۴۰


س.ا.کوهزاد

۱۳۹۶ مهر ۹, یکشنبه

امام حسین؛ الذبح العظیم



هر امام حاضر(لاحق) تفسیر امام پیشین (سابق) است، که از معنای حقیقی و مقاصد واقعی و راستین کردار و گفتار او پرده برمی‌دارد. تا آنجا که به امام حسین (َع) مربوط می‌شود، بنابر دانش ما هیچ یک از جانشینان ایشان حضور آن حضرت در کربلا را یک اقدام سیاسی با هدف سرنگونی قدرت‌ها، تفسیر نکرده اند. بنابر گفتار جانشینان امام، این اقدام ایشان، اقدام دوست (ولی) خدا و تحقق تقدیر او بنابر اراده محبوب (مولی) بوده است. نوه امام حسین، امام محمد باقر فرمود: «[هنگامه نبرد کربلا] خداوند متعال زعفر(در اینجا یک موجود سماوی) را آن چنان بر حسین نازل نمود که فتح و پیروزی تمام میانه آسمان و زمین را پر کرد آن گاه دو انتخاب پیش روی حسین قرار گرفت: پیروزی یا ملاقات با پروردگار؛ و او ملاقات با پرودگار را برگزید. امام هشتم با اشاره به آیه ۱۰۷ سوره صافات و اقدام ابراهیم که مصمم شد پسرش را به امر خدا قربانی کند، اقدام حسین را قربانی بزرگ (الذبح العظیم) و مسیح‌گونه تعبیر می‌کند. نبرد و شهادت در کربلا از پیش مقرر شده بود آن چنان که امام به طور کامل به تقدیرش به عنوان شهید عمل نمود و آن چنان که دشمنانش شناخته شدند و تا ابد مورد لعن و انزجار قرار گرفتند. بنا بر حدیثی منسوب به امام صادق، پیامبر لوح محفوظ (الوصیه) را از بهشت دریافت نمود. این لوح که تنها لوحی است که پیامبر دریافت می‌کند، دربردارنده دوازده پیام محفوظ درباره ماموریت هر یک از امامان است. امامان این «وصیه» را به ارث می‌برند و هر یک به نوبه خود مهر مربوط به خود را باز می‌نماید تا بتواند آنچه را که اراده الهی دوباره او بر آن رفته است انجام دهد. در مهر امام حسین چنین نوشته شده بود: «مبارزه کن بکش و کشته شو! با گروهی به پاخیر برای شهادت چرا که آنها شهادت را با تو خواهند شناخت». این الفاظ، دیدگاهی را به مساله می‌دهد که آن را از یک قیامی که هدف آن دستیابی به خواسته های سیاسی یا اجتماعی است، کاملا جدا می‌سازد. حتی تا امروز، شیعه مبارز همچنان عملکردهای دینی خود را در مورد امام حسین و نبرد کربلا در مواجهه با مسائل ایدئولوژیک بر طبق نگاهی فراتاریخی به اعمال و گفتار امام حسین توجیهه می‌کند. جالب است که متون سیاسی جدید تقریبا منحصرا به کلام و کردار امام علی (خاصه آنهایی که در نهج البلاغه آمده است) و امام حسین اشاره می کنند و هیچ توجهی به توضیحات و تفاسیر سایر امامان نمی‌شود؛ از این رو، مکتب دینی متقدم به یک ایدئولوژی سیاسی بدل می‌گردد. مساله جدی تر آن است که در نتیجه بررسی ناقص و ناکافی متون اصلی، عمده متخصصان، میان آموزه و ایدئولوژي تمایز نمی‌نهند. لذا امامیه را به عنوان یک ایدئولوژی اساسا سیاسی و مخالف حکومت تفسیر می‌کنند و همه جا - حتی در جاهایی که دلیلی وجود ندارد- در پی دلایل سیاسی برای هر یک از آموزه های این مکتب هستند.

محمدعلی امیرمعزی، امامت در سپیده مان شیعه اثنی عشری، منابع باطنی در اسلام،فصل سوم، ص۲۱۰-۲۱۲



س.ا.کوهزاد

۱۳۹۶ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

قوّادی به از قاضی‌گری!


در همان سال‌های‌ حدود چهارصد هجری که فردوسیِ تکیده و هفتاد ساله، نالان و ناتوان قلم از کار نظم حماسه ملی ایران فرو می‌نهاد، بیهقی نوجوان در نیشابور چشم تجربت می‌گشود تا نخستین خاطرات خویش را از عصر غزنویان در صحیفه ضمیر بسپارد. در همان سال‌ها بود که "ابوالقاسم قوّاد رازی" به پاداش خدمت‌های قوّادانه خود به غزنویان "دستار و عنایت‌نامه" دریافت می‌کند، و بوالفضل پانزده ساله می‌شنید که قاضی خردمندی از نیشابوریان با طنزی تلخ به آن "قوّاد غاشیه‌دار" می‌گفت: "ای بوالقاسم! یاددار: قوّادی به از قاضی‌گری"!

علی‌اکبر فیاض، مقدمه تاریخ بیهقی، خواجه ابوالفضل بیهقی دبیر، ص.۲۳


س.ا.کوهزاد

۱۳۹۶ مرداد ۱۴, شنبه

برای مشروطه


متن فرمان مشروطیت مرحوم مظفرالدین شاه قاجار خطاب به صدراعظم وقت، مرحوم میرزا نصرالله خان مشیرالدوله، به خط مرحوم احمد قوام‌ السلطنه
امروز ۱۴ مرداد، سالروز صدور فرمان مشروطیت توسط مرحوم مظفرالدین شاه قاجار است. صد و یازده سال از پیروزی باشکوه‌ترین انقلاب مردم ایران می‌گذرد. شاید ایران از معدود کشورهایی در جهان باشد، که ظرف مدت یک قرن دو انقلاب و چندین جنبش بزرگ اجتماعی را پشت سر گذاشته است. و البته باز هم، شاید از معدود کشورهایی باشد، که پس دو انقلاب و سال‌ها مبارزه سیاسی و اجتماعی، هنوز در پی رسیدن به آرمان‌هایی است که پدران بنیادگذار مشروطه به دنبال آن بودند. من به همه این انقلاب‌ها و نهضت‌های اجتماعی ایران احترام می‌گذارم. همه آنها در برآیند نهایی مخرج مشترکی به نام استقلال، آزادی و پیشرفت ایران داشتند. اما نهضت مشروطه برایم چیز دیگری است. اگر بنا باشد برای خودم هویتی انتخاب کنم، هنوز خودم را مشروطه‌خواه یا به تعبیر گیلانی‌ها مشروطه‌چی می‌دانم. گاهی هم شعارها و البته نتایج دو انقلاب کشورمان را مقایسه می‌کنم. از یک طرف، در انقلاب مشروطه با ایده‌هایی مانند حاکمیت ملی، مساوات، حاکمیت قانون، متساوی الحقوق بودن همه مردم در پیشگاه قانون، تفکیک قوا، استقلال قوه قضائیه و قوانین عرفی، ایده شاه قانونی و بری از مسئولیت بودن او، عدم تمرکز قدرت سیاسی، حقوق ملت و ... در کشور مواجه هستیم. و از طرف دیگر، با انقلابی که حکومت را تنها آن خدا می‌داند، قائل به اجرای قوانین شرع ولو به زور است، ولایت مطلقه فقیه را اس و اساس حکومت قرار داده و آن را در ادامه ولایت پیامبر و ائمه و فرا قانون اساسی می‌داند، هیچ منطقه‌ای خارج از شریعت برای سیاست به رسمیت نمی‌شناسد و چیزهایی شبیه به این. البته هر دو انقلاب همپوشانی‌های جدی دارند. بنا بود که انقلاب اسلامی احیاگر آرمان‌های انقلاب ماضی باشد. اما نشد! و ما به قول مرحوم مهندس بازرگان فعلا که خسر الدنیا و الآخره شدیم!
در این روز خجسته یادی کنیم، از شهیدان آن نهضت مبارک. یادی کنیم از همه مشروطه‌خواهانی که «یا مرگ، یا مشروطه» گفتند و در این راه ثابت‌قدم و استوار باقی ماندند. یادی کنیم از پدران بنیادگذار نهضت مشروطیت. یادی کنیم از مرحوم مظفرالدین شاه قجار، پادشاه سلیم النفسی که حضور او بدون شک تسهیلگر نهضت مشروطه بود. یادی کنیم از میرزا سید محمد طباطبایی سنگلجی، ملا محمد کاظم خراسانی، نجفقلی خان صمصام‌السلطنه بختیاری، محمدولی خان تنکابنی سپهدار اعظم، میرزا حسن مستوفی الممالک، میرزا یوسف خان مستشارالدوله، میرزا حسین خلیلی طهرانی، حاج شیخ عبدالله مازندرانی، سردار ملی ستار خان، سالار ملی باقر خان، علیقلی خان سردار اسعد بختیاری، سید حسن مدرس، میرزا محمدحسین نائینی و .... و همه آنان که «الوان رسمی بیرق ایران، سبز و سفید و سرخ و علامت شیرو خورشید» را همچنان برافراشته نگاه داشتند.
روحشان شاد، یادشان گرامی، راهشان پر رهرو باد

س.ا.کوهزاد