چند ماهی هست که می خواهم این متن را بنویسم. بارها و بارها محتوای آن را مرور کردم و چندین بار نوشتم و اصلاح کردم. اما هیچ کدام از آنها من را راضی نکرد. شاید اهمیت فوق العاده این متن برای خودم این چنین حساسیتی را به وجود آورده بود. این متن چند بندی را اکنون بدون استفاده از پیش یادداشت ها می نویسم. مروری است بر بخشی از خاطراتم و نقدی از خود و اگر نفسی از جانب خدا باشد، برنامه راهی برای آینده
- برای من «سیاست» تنها امکان برای یک «زندگی جمعی معنادار» در یک «شهر سیاسی» است. می توان زندگی فردی ای بدون کنش سیاسی داشت، می شود زندگی جمعی بی معنا داشت، حتی می شود در یک شهر سیاسی زندگی نکرد اما نمی شود بدون سیاست به عنوان یک شهروند در یک کشور به شکلی زندگی کرد که معنابخش باشد. به قول قدما انسان، زمانی انسان، انسان می شود که سیاست بورزد. انسان، حیوان سیاسی است و سیاست رکن رکین زندگی انسانی او در کشورش است و قرار هم نیست کشور او طبیعت باشد. به قولی «آنانکه در شهر زندگی نمی کند یا حیوان است یا خدا»
- جنبش سبز زندگی سیاسی را به من باز گرداند. نگاه به سیاست، که در من تقریبا مرده بود را دوباره زنده کرد. زندان و دوران اسارت عمیق ترین و پربرکت ترین تجربه زندگی ام بود. تجربه های آن چند ماه زندگی ام در اسارت از تمام سال های پیش از آن بیشتر، عمیق تر و تاثیرگذار تر بود. وقتی از زندان بیرون آمدم انسانی دیگری بودم. از نقد آرمان گرایی تبدیل به آرمانگرا شده بودم، از ضدیت با ایده ئولوژی تبدیل به آدمی شده بودم که برای خودم ایده ئولوژی می خواستم، ملی گرایی رومانتیک جای خودش را به میهن دوستی ای پرشور داده بود، از آدمی که تصور می کرد در برابر یک دموکراسی لیبرال هیچ بدیلی وجود ندارد و تمام فلسفه سیاسی اش لاطائلات «پایان تاریخی» بود در طول مدتی این دیدگاه جای خودش را به «جمهوری خواهی ای» افتخار آمیز دارد. از ضدیت با قهرمانان به ستایش قهرمانان رسیدم. از خیلی چیزها گذر کردم به خیلی چیزها رسیدم. آن روز ها و ماهها برایم انقلابی در مفاهیم بود.
- فاصله آزاد شدنم از زندان تا شروع یک زندگی مخفی دیگری چند هفته بیشتر طول نکشید. با انرژی عظیمی در آن چند هفته انبوهی از ایده هایی که در زندان به ذهنم رسیده بود را داشتم پیگیری می کردم. برنامه راه اندازی چند سایت اینترنتی، چند شرکت اقتصادی، یک موسسه فرهنگی، یک قهوه خانه/کافه، یک انجمن حمایت از خانواده های زندانیان ، پروژه های مطالعاتی مختلف و خیلی چیزهای دیگر. در همان وقت اندک کارهای زیادی را به همراه دوستانی پیش بردم. اصلا هم به این فکر نبودم که سه سال حکم زندان دارم و فکر هم نمی کردم حکم ام در یک روز تایید می شود و قرار بر اجرا شدن تنها چند روز پس از تایید باشد و یک پرونده دیگری هم باز می شود ! اما همه این اتفاق ها رخ داد.
- در زندان و در هنگامی بازجویی با اینکه برایم سخت بود در چند مورد کوتاه آمدم. مثلا قبول کردم که احمدی نژاد رئیس جمهور است اما باید مسئولیت پذیر باشد و پذیرش این مسئله برای من بسیار دشوار بود. زمانی هم بود که هنوز بیانیه شماره 17 مهندس موسوی در مورد لزوم مسئولیت پذیری دولت منتشر نشده بود و من به جد احساس خیانت به میر حسین را داشتم/دارم. همچنین چند نکته اعتقادی که هنوز هم یادآوری اش برایم سخت است. چیزهایی مثل نقد برخی از اندیشمندان دینی و مباحثی الاهیاتی دیگر. فکر می کنم با ذهنیت امروزم دیگر آن کارها را نخواهم کرد. به هر حال وقتی از زندان بیرون آمدم هنوز تحت فشار برای کارهایی بودم که دیگر تنها به من منتهی نمی شد. من اعتراف جعلی، تغییر تاکتیکی مواضع و امثالهم که به خودم ضرری وارد می کرد را می توانستم به سختی بپذیرم اما هرگز حاضر نبودم از قبل ضعف من فرد/افراد دیگری متحمل هزینه بشوند.
به صورتی کاملا اتفاقی در حالی شبی که تصمیم به خروج از کشور گرفتم که عصر آن روز بعد از چند هفته زندگی مخفیانه به خانه برگشتم تا فردا صبح به زندان بروم. تصمیم به خروج از کشور برای من چند دلیل سیاسی و ایدئولوژیک و فکری داشت.
اولین دلیل این بود که می ترسیدم که شرایط زندان به صورتی پیش برود که مجبور بشوم تن به خواست آنها بدهم و دومین دلیل این بود که فکر می کردم الان که در زندان نمی شود کار سیاسی کرد اما می شود در خارج از ایران قدم های بزرگی برداشت و در نهایت با تاثیر از ایده های آقای مردیها و دکتر آرش نراقی فکر می کردم مهاجرت نه تنها چیز بدی نیست بلکه بسیاری از مهاجرت ها باعث رشد و شکوفایی فردی شده و باید آن را تشویق هم کرد. و هم چنین «هجرت» را به لحاظ الاهیاتی و ایده ئولوژیک توجیه می کردم تصور می کردم که اگر تن به خواست آنها بدهم و تن به گناهی چنین بزرگ، آیا از من بازخواست نمی شود که «مگر زمین خدا گسترده نبود، چرا دست به هجرت نزدید؟»
ای دلایل به همراه دلایل فردی از جمله نگرانی خانواده و اینکه واقعا دوست نداشتم به زندان بروم، باعث شد این تصمیم را بگیرم و اکنون فکر می کنم می توانم به صورتی شفاف بگویم «من اشتباه کردم»
- زمین خدا گسترده بود اما مگر تنها راه جلوگیری از گناه در آن زمان برایم «هجرت» بود ؟! من راه/راههای دیگری هم داشتم. من می توانستم «صبر» داشته باشم و «مقاومت» کنم. دوران زندان من تنها سه سال و اندی بود و حتی با آن پرونده باز هم ممکن بود چند سال دیگر به آن افزوده شود. به نظرم این توجیه الاهیاتی و سیاسی درست نبود. ایده هایی مثل ایده های آقای نراقی و یا آقای مردیها در کتاب «دفاع از سیاست» که شایسته است آن را «دفاع از سیاست زدایی» بخوانیم بیشتر برای توجیه بی عملی، عدم مقاومت، مسئولیت ناپذیری بود و من باید آن را در آن زمان درک می کردم و اسیر این گفتمان نمی شدم. به این دلیل که من در آن زمان کاملا از این گفتمان فاصله گرفته بودم و تاسی به آن تنها از بابت توجیه خودم بود. در نهایت هم اینکه مسائل فردی و خانوادگی را هم می شد حل کرد. می شد با «صبرو مقاومتی مومنانه» بر آن مشکلات فائق آمد و در زندان ماند و مقاومت کرد و بیرون امد !
- بختیار علی نویسنده برجسته کردستان عراق جمله ای قابل تامل دارد. او می گوید «انسان به لحاظ زیست شناختی برای زندگی در تبعید ساخته نشده است» به نظرم لب لباب تمام آن حرفی که می خواهم بزنم در این جمله وجود دارد.
اکنون فکر می کنم زندگی سیاسی در خارج از کشور اگر نه بی فایده، اما بسیار کم فایده است. نمی شود رکن هایی مانند مکانمند و زمانمند بودن سیاست را از آن گرفت. نمی شود یک زندگی معنادار جمعی داشت در حالی که جمعی وجود ندارد. در حالی که شهری سیاسی برای کنش های سیاسی وجود ندارد، در حالی که فاصله ها حتی با ابزارهای آن لاین نیز پر نمی شود. راه رفتن من نوعی در ایران یک کنش سیاسی است اما حضور تمام وقت در خارج از کشور را نمی توانم سیاسی بخوانم. زندگی سیاسی در خارج از ایران نه تنها امکان ندارد بلکه اساسا زندگی در خارج به شدت خطرناک هم هست. انسان را به طرزی باور نکردی متوهم می کند. خارج شدن از فضا تمام درک آدمی را از کشور از بین می برد. من وقتی به برخی از ایرانیانی دردکشیده ای که چندین دهه است در خارج از کشور زندگی می کنند نگاه می کنم ترس تمام وجودم را فرا می گیرد. شما با آدم هایی طرف هستید که هیچ برداشتی از ایران ندارند. وارد زندگی خارج شده اند و بروکراسی و سبک زندگی آن را پذیرفته اند و فردایی اگر در ایران اتفاقی هم رخ بدهد بعید می دانم بازگردند. وضعیتی درناک پیش می آید که نه توان ماندن است و نه توان بازگشت. نه دل ات با اینجاست و نه انگیزه ای برای بازگشت. میان این رفتن و ماندن یک برزخی ترسناک وجود دارد.
-اکنون چه باید کرد؟
باید برگشت. اکنون ذره ای شک ندارم که بازخواهم گشت. می دانم حتی برای منی که حضورم در خارج به به دو سال و نیم هم نرسیده بازگشت ممکن است سخت به نظر برسد. اما مگر نه اینکه روزی تمام آنچه داشتم بازگذاشتم و به ایران نگریستم و گفتم «من بر می گردم» ! به همان قدرت به تمام چیزهایی کوچکی که می تواند من را در اینجا بند کند پشت خواهم کرد خواهم گفت «برو به جهنم» !
تا وقتی که هستم باید تمام توانم را متوجه آموزش خودم کنم، باید یاد بگیرم، باید ببینم و بیاموزم. باید تخصص فرا بگیرم که موقع بازگشت، از دست دادن فرصت ها مرا خجالت زده نکند. باید کاری کنم که پایبند اینجا نشوم. باید کاری نکنم که بازگشتم با بحرانی بزرگ همراه بشود. باید دوستان خوبی را پیدا کردم عزیز بدارم و دوستان بیشتری پیدا کنم از کینه که سم مهلت خارج نشینی است دور باشم. باید از یک فرصتی که پیش خواهد آمد برای بازگشت استفاده کنم. یک فرصتی که ممکن است فردا باشد یا چند ماه دیگر و باید زندگی طولانی در اینجا را برای خودم به صورت ذهنی و عملی از بین ببرم. می شود و باید که
الحمد لله اولا واخيرا
سید کوهزاد اسماعیلی طاهرگورابی (س.ا.کوهزاد)
پاریس / بیست و سوم، اردیبهشت ماه، یک هزار و سیصد و نود و دو

اولین بار هست که وبلاگ شما را میخونم. این نوشته خیی حرف دلم بود. حق با شماست خیلی وقتها باید در مکان و زمان حضور داشته باشی تا بتونی موثر باشی. آرزو میکنم هر چه زودتر بتونین برگردین خونه.
پاسخ دادنحذف