۱۳۹۲ تیر ۳۱, دوشنبه

آری، می بینم که از دست می رود ....






راسته‌ی بنده فروشان. عصر. خارجی [گذشته]

شلوغی گذری که به نیم میدانی می‌رسد. چند جا کنیزان یا غلامانی بر چهارپایه ایستاده‌اند آماده‌ی فروش. آن ته، سراپرده‌ای و دور آن معرکه‌ی مردان. روی چهارپایه‌ای دلّالی دیگران را به سراپرده برمی‌انگیزد. دو دهقان‌زاده‌ی جوان در شلوغی به شتاب می‌آیند. 
فردوسی:   زیباست؟
همسایه:   بی‌مانند!
فردوسی:   و خواستنی؟
همسایه:   چقدر می‌پرسی!
فردوسی:   مرا خوابِ گمشده‌ای است.
همسایه:   می‌بینی!
از سراپرده زنی عشق‌فروش درمی‌آید و خود را نشان می‌دهد؛ غریو مشتریان در هم.
همهمه:   تبارک الله یا حورا. احسنت یا احسن العرائس! ساقول. شباش. چوخ یاخچی! مرحبا یا مطلوب! انظرنی یا مقبول!
فردوسی:   [گیج] کجاییم؟
همسایه:   [آستین او را می‌کشد] بیا، فاحشه‌ای، نام او ایران.
فردوسی:   [می‌ماند] نه! - این خوابِ من نیست.
همسایه که می‌رود رو برگردانده.
همسایه:   از ترک و تازی عقب افتادیم. بجنب پسر؛ ما مثلاً دهقانیم.
فردوسی:   [با خود] این نام اینجا چه می‌کند؟ [مبهوت] این‌گونه زنی، در این‌گونه برزنی!
همسایه:   [می‌کوشد صدای خود را برساند] مهمان منی. بدو؛ نوبت از دست می‌رود.
فردوسی:   [روی برمی‌‎گرداند] آری، می‌بینم که از دست می‌رود...

- دیباچه نوین شاهنامه، بهرام بیضایی


س.ا.کوهزاد



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر