
راستهی بنده فروشان. عصر. خارجی [گذشته]
شلوغی گذری که به نیم میدانی میرسد. چند جا کنیزان یا غلامانی بر چهارپایه ایستادهاند آمادهی فروش. آن ته، سراپردهای و دور آن معرکهی مردان. روی چهارپایهای دلّالی دیگران را به سراپرده برمیانگیزد. دو دهقانزادهی جوان در شلوغی به شتاب میآیند.
فردوسی: زیباست؟از سراپرده زنی عشقفروش درمیآید و خود را نشان میدهد؛ غریو مشتریان در هم.
همسایه: بیمانند!
فردوسی: و خواستنی؟
همسایه: چقدر میپرسی!
فردوسی: مرا خوابِ گمشدهای است.
همسایه: میبینی!
همهمه: تبارک الله یا حورا. احسنت یا احسن العرائس! ساقول. شباش. چوخ یاخچی! مرحبا یا مطلوب! انظرنی یا مقبول!همسایه که میرود رو برگردانده.
فردوسی: [گیج] کجاییم؟
همسایه: [آستین او را میکشد] بیا، فاحشهای، نام او ایران.
فردوسی: [میماند] نه! - این خوابِ من نیست.
همسایه: از ترک و تازی عقب افتادیم. بجنب پسر؛ ما مثلاً دهقانیم.
فردوسی: [با خود] این نام اینجا چه میکند؟ [مبهوت] اینگونه زنی، در اینگونه برزنی!
همسایه: [میکوشد صدای خود را برساند] مهمان منی. بدو؛ نوبت از دست میرود.
فردوسی: [روی برمیگرداند] آری، میبینم که از دست میرود...
- دیباچه نوین شاهنامه، بهرام بیضایی
س.ا.کوهزاد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر